زندانی‌ها و طلاهایشان

فرصتی دست داد به مناسبتی رفتیم برای بازدید از ندامتگاه بزرگ تهران. جایی نزدیک کهریزک، جایی نزدیک حسن آباد در جاده قدیم قم. ندامتگاه برای ما اسم غریبی است. منظور همان زندان است. جایی با حدود 6000 نفر که همگی جرمشان سرقت است. از قالپاق دزد گرفته تا هکرهایی که اینترنتی از بانکها پول جابجا کرده بودند.

فضای این سو و آنسوی دیوار زندان کاملا با هم فرق دارد. بیرون زندان ذهنمان درباره زندانی یک موجود خطرناک و مضر برای جامعه بود و داخل زندان متوجه شدیم پیرمرد مهربانی که مشغول رسیدگی به باغچه است، به جرم شرکت در یک دزدی و آدم ربایی 12 سال محکوم شده و 7 سالش را هم سپری کرده. همه کسانی که می دیدیم همینطور.

قرار شد برویم اندرزگاه 3، یعنی بند 3. رفتیم و دیدیم  همه مددجوها یعنی زندانی ها نشسته اند توی راهرویی طولانی که اتاقهایشان یا همان سلولها به آن راهرو راه دارد. دو سه نفر هم وسط نشسته بودند و جلسه گردانی می کردند. حرفهای کلی می زدند و یکی دو نفر هم خبرهای منتخب خواندند و بقیه زندانی ها هم کف زدند و خوب گوش کردند.

تصورش هم برایم سخت بود آدمهایی که خالکوبی روی دست و پایشان از زیر لباسشان بیرون زده بود، بعضی بدنهای ورزیده و ساخته داشتند، عده ای چهره آفتاب سوخته و شهرستانی و بعضی عین خودمان،  عادیِ عادی. اما نکته این بود که همه شان، بدون اغراق همه شان شش دانگ گوش سپرده بودند به جلسه. از مسوول فرهنگی زندان پرسیدم این برنامه ساده و کم محتوا چطور این همه جلب توجه کرده برای اینها. گفت: زمان، چیزی که اینها اینجا زیاد دارند زمان است. باید یک جوری بگذرانند. بعضی چند ماه بعضی چند سال.

یک احساس ترحمی نسبت بهشان پیدا کردم و البته زود این حس درونم عقلانی تر شد. اینها وقت اضافه دارند و وقت هم که طلاست، پس اینجا معدن طلاست. باید به فکر استخراج معدن طلا بود. به اندازه خودم و توانم قول و قرارهایی گذاشتم برای برگزاری برنامه ای هفتگی و خداحافظی کردیم و بیرون آمدیم.

در راه برگشتن به تهران فکر کردم به حال این آدمها. دلسوزی بی مورد نسبت به وضعیتشان خوب نیست، بالاخره باید مسوولیت کارهایی که انجام داده اند را بپذیرند، با زندانی های خطرناک و جنایتکار و امنیتی هم کاری ندارم ولی اینها کسانی بودند که مشغول سزای اعمالشان بودند. و بالاخره روزی آزاد می شوند و به جامعه برمی گردند. بی توجهی به آنها که در موقعیت فعلی شان که تشنه توجه هستند و آماده توجه کردن واقعا ظلم مضاعف است.

الان خیلی ها هستند که دنبال دو تا گوش چشم شنوا و بینا هستند برای کارهایشان و این خیلی ها باید بدانند زندانها پر است از این گوش و چشمها. این تصور که داخل حصار فرستادن محکوم پایان کار حاکمیت است اشتباه است. اگر برنامه ای برای آنها وجود نداشته باشد، زندان تبدیل می شود به یک دانشگاه تمام عیار که تئوری و عملی روشهای به روز سرقت آموزش داده می شود و دوچرخه دزد در آنجا تبدیل به تریلی دزد.

البته معلوم است که اصل کار زندان محافظت فیزیکی از محکوم است ولی ندیده گرفتن مقتضیات حضور طولانی مدت آنها در زندان کار درستی نیست. همه این وظیفه هم از مسوولین زندان برنمی آید و توجه ویژه مسوولین فرهنگی و اجرایی را می طلبد. این همان کاری است که برای سربازها و دوره سربازی هم باید انجام شود که نمی شود.

حرف هم سر انجام پروژه های سنگین فرهنگی نیست. رساندن روزنامه، پخش فیلمهای مناسب، ایجاد کتابخانه و در دسترس بودن محصولات فرهنگی، ایجاد اشتغال در داخل زندان برای گذراندن وقت و ایجاد درآمد حداقلی، ترغیب آنها برای ورزش یا نوشتن خاطرات و ....

یادمان باشد همانطور که برای پیشگیری از وقوع جرم و پس از آن جلوگیری از اعمال مجرمانه و دستگیری و زندانی کردن بزهکار و سارق باید جدی باشیم، در توجه به موقعیت داخل زندان او هم باید توجه کنیم. زندانی باید هم بیم داده شود به خاطر اعمال نادرستش و هم باید امید داشته باشد به خاطر تمام وجوه دیگری از انسانیت که در او سالم مانده است.

در خراسان

/ 1 نظر / 39 بازدید
شکاری

سلام و تشکر از همه جهتش دلگیر بود و گریه ناک و کاش اینطور نشود که گفتید :دوچرخه دزد تریلی دزد و کاش باز هم بروید آنجا برای پیشگیری از بیمار شدن وجود دیگر انسانیتشان