گلستانه و سهراب سپهری، قهرود و حاج عباس کریمی

تشییع قالی در مشهد اردهال- 3

 

بعد از ناهار، حسین برنامه‌ام را پرسید و من توضیح دادم برنامه‌ام همان قالی‌شویان است و دیدن کاشان هم فرع است بر حضور در قالی‌شویان. پیشنهاد کرد برویم قُهرود. اصالت حسین برمی‌گردد به قهرود که هنوز پدربزرگ پدری و مادری‌اش در آنجا باغ دارند و بعضی فامیل‌های نزدیکش آنجا ساکن‌اند. قهرودی‌ها را البته قبل‌تر به حسینیه‌شان می‌شناختم که در خیابان ولیعصر پایین‌تر از میدان منیریه است و نزدیک میدان قزوین. هیئت شهدای گمنام برنامه‌هایش را آنجا می‌گیرد. و خوب چون خیلی هیئتی نیستم دلیل شناختن حسینیه قهرودی‌ها هم برمی گردد به ناشر کتاب‌های «قصه کربلا»یم که موسسه عماد است و عماد هم زیر مجموعه همان دم و دستگاهی که هیئت شهدای گمنام را می‌گرداند. تعریف‌های حسین از قهرود باعث شد بلغزم و برانیم آن سمتی که سمت قمصر بود و نرسیده به آنجا جاده‌اش می‌پیچید در دل کوه و جای باصفایی بود. وقتی از با صفا بودن مسیر گفتم و اینکه اینجا احتمالا اردیبهشت و خرداد مثل گلستان می‌شود، حسین گفت: این شعر سهراب سپهری را شنیدی که: دشت‌‎هایی چه فراخ! کوه‌هایی چه بلند! در گلستانه چه بوی علفی می‌آید. گفتم: خوب؟! گفت: اینجا همان گلستانه است.

قهرود دهی در دل کوه است. راهش پرپیچ و خم و البته کمی خطرناک. آدم هوسش می‌گیرد با ماشین تند براند و سرپیچ‌ها نیروی گریز از مرکز را خوب حس کند. شیشه را بدهد پایین و هوای گلستانه را تا ته بکشد به اعماق ریه‌اش. راستی اگر سهراب و نیما هم به جای گلستانه و یوش در دود تهران زندگی می‌کردند، نقاش و شاعر می‌شدند؟

توی همان جاده باریک یکی ـ دو تا تریلی کفی و هجده چرخ رفت و آمد. از حسین پرسیدم: این جاده به کجا می‌خورد که تریلی می‌رود و می‌آید. توضیح داد در قهرود یکی دو کارگاه بزرگ تولید لباس است که اهالی در آنها کار می‌کنند و حتی بعضی محصولاتش صادر می‌شود و من خودم آن تولیدی‌های بزرگ را دیدم.

قهرودی‌ها صاحبان اصلی صنف چرخ خیاطی ایران هستند و واردکنندگان اصلی آن. مردمی نسبتا دارا که دارایی‌شان را به روستا بازگردانده‌اند و از اصل خودشان دور و گم نشده‌اند. روستا چند مسجد دارد، حمام و کتابخانه و مرکز فرهنگی و حتی بانک و یک سد خاکی کوچک و باغ‌هایی که تمام دره را پر کرده بود. فصل جمع کردن گردو بود و راه به راه مردی آفتاب خورده را می‌دیدیم که با چوبی بلند می‌رفت باغ یا از باغش می‌آمد.

قصد این سیاهه نوشتن از قهرود نیست که این ده خودش یک تک نگاری کامل و مجزا می‌خواهد ولی بی‌انصافی بود اشاره نکنم به آن با مسجد جامع زیبایش و کاشی‌های منحصر به فردش و در قدیمی مسجد که برای خودش افسانه‌ها دارد و این همه بماند برای فرصتی دیگر. فقط به دو نکته گذرا اشاره کنم؛ اول اینکه شهید حاج عباس کریمی فرمانده لشگر 27 محمد رسول الله اهل این ده بود و از خانواده‌اش هنوز آنجا هستند. ثانیا قهرود و روستاهایی مثل آن باید مطالعه شوند و تجربه‌شان به دیگر روستاها منتقل شود تا معلوم شود می‌توان روستایی بود و از دنیا عقب نماند. این تجربه در اروپا بسیار بالغ است و مردم تا مجبور نباشند در شهرها ساکن نمی‌شوند. در روستاهایشان هم چیزی کم از شهر ندارند.

قهرود هر چند نمونه کاملی نیست ولی نمونه خوبی است برای اینکه بدانیم باید امکانات را به روستا آورد نه اینکه برای امکانات روستا را ترک کرد و هرچند دولت وظایف سنگینی در این رابطه دارد ولی این نافی تلاش خود مردم نیست. چنانچه قهرود به دست مردمش آباد مانده نه به تلاش دولت.

در قهرود کنار زمین پدربزرگ حسین ایستادیم که از قضا اتفاقی همان روز صبح از تهران همراه پدر حسین آمده بودند بار گردوی باغ را بردارند. رفتیم داخل باغ و با روی خوش پدر و پدر بزرگ و عمه حسین مواجه شدیم که به جز عمه همگی تهران زندگی می‌کردند.

پدر حسین گردو می‌ریخت و نیم ساعتی ما هم جمع کردیم و گردوی تازه خوردیم و شعر سهراب را زمزمه کردیم که:

من در این آبادی، پی چیزی می‌گشتم:

پی خوابی شاید، پی نوری، ریگی، لبخندی
پشت تبریزی‌ها
غفلت پاکی بود، که صدایم می‌زد
پای نی‌زاری ماندم، باد می‌آمد، گوش دادم
چه کسی با من حرف می‌زد؟
سوسماری لغزید
راه افتادم
یونجه‌زاری سر راه
بعد جالیز خیار، بوته‌های گل رنگ
و فراموشی خاک
لب آبی
گیوه‌ها را کندم، و نشستم، پاها در آب
من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است!
نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه
چه کسی پشت درختان است!
هیچ، می‌چرد گاوی در کَرد
سایه هایی بی‌لک
گوشه‌ای روشن و پاک
کودکان احساس! جای بازی اینجاست
زندگی خالی نیست
مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست
آری! تا شقایق هست، زندگی باید کرد
در دل من چیزی است، مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بی‌تابم، که دلم می‌خواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه
دورها آوایی است، که مرا می‌خواند

از قهرود بگذریم که حرف درباره‌اش زیاد است و حرف این نوشتار مثلا قرار است قالی‌شویان باشد. با بسته آلوهای فرآوری شده محلی که بسیار ارزان خریدیم و کیسه‌ای پر از گردو که پدربزرگ حسین به اصرار به ما داد، راه برگشت در پیش گرفتیم سمت کاشان. و اگر قهرود هیچ چیز نداشت غیر از همین آلوها و گردو ارزش رفتن و دیدن داشت.

ادامه دارد ...


قسمت اول

قسمت دوم

این مطلب در خبرگزاری مهر منتشر شده است

/ 0 نظر / 16 بازدید