حجت قبول حاجی!

سال قبل در همین روزها حاجی شدم! چه رویایی بود و چه روزهایی. همه می گفتند بروی بعدا غبطه می خوری و الان می خورم. از تلویزیون که قامت تمام مشکی کعبه را می بینم ته دلم شل می شود. لابد همه آنها که مشرف شده اند به حج تمتع حرفم را می فهمند. به نظرم رسید مطلبی را که همان شب در مکه نوشتم بازنشر کنم. و دعا کنید!

 

سه شنبه 17 آبان1390:مبایل در کیف کمری‌ام لرزید. در وانفسای بعد از جمره کبری مگر می‌شود مبایل جواب داد. آقای اسماعیلی بود. می‌گفت مگر قرارمان ستون 62 نبود و من داد می‌زدم: من کنار ستون 62 هستم.

نه فقط کنار ستون 62 بلکه تمام ستون‌های ساختمان عظیم جمرات (یا همان خانه شیاطین) مالامال از مردمی بود که خسته و شکسته 21 سنگ‌شان را زده بودند به شیاطین و آمده بودند منتظر رفقا و همراهان‌شان. غرض اینکه آنقدر شلوغ بود آنجا که من این طرف ستون و آنها آنطرف ستون همدیگر را پیدا نمی‌کردیم.

بالاخره با به کارگیری روش های بدوی تر مثل فریاد زدن و بلند کردن نایلون رنگی به هم رسیدیم. آقای اسماعیلی ماسک روی صورتش را (که برای پیشگیری از بیماری های رنگ وارنگ و بین‌المللی موسم حج استفاده می‌کرد) پایین کشید و صوذت عرق کرده اش را روی صورت عرق کرده ام گذاشت و گفت: حجت قبول باشه حاجی!

یادم افتاد که ما چون شب قبل طواف و نماز و سعی و طواف نساء و نماز آن را به جا آورده بودیم، این آخرین عمل واجب‌مان بوده که انجام دادیم. مثل فیلمی که روی دور تند گذاشته باشندش از جلوی چشمانم گذشت: احرام و عمره تمتع و سعی عمره و احرام در حجر اسماعیل و وقوف در عرفات و جبل الرحمه و رمی جمره کبری و قربانی و حلق و بعد طواف در فشار بی‌نظیر جمعیت و سعی و جمع کردن سنگ و صف چند کیلومتری رمی جمرات سه گانه و ... خدایا یعنی رسیدیم به آخر مهمانی‌ات؟

فکر کردم اگر خودم مهمانی داده باشم و مهمان را دوستش داشته باشم در پایان مهمانی باز هم از او خواهم خواست بماند یا دعوتش خواهم کرد تا دوباره بیاید، شاید در آغوشش بگیرم و تا کنار در بدرقه‌اش کنم، بارش را برایش ببرم و ...

یعنی الان خدا هم همین کار را با ما می‌کند یا ما حکم مهمان بدی را داشته ایم که میزبان از رفتن‌مان خوشحال می‌شود؟

آقای اسماعیلی گفت: حجت قبول باشه حاجی! و من هم جواب دادم مال شما هم با امید به خدا.

اعمال من تمام شد و راستی خدایا ازمان قبول می‌کنی؟

/ 2 نظر / 17 بازدید
غريبه

يادش به خير...ما چشممون ب دعاي شما بود...

پنج دری (صامتی)

حس جالب داشت! خدا هرچه زودتر قسمت ما و باز شما بکنه ایشالا حاج استاد...