فوتبال و زندگی

وقتی وارد زمین فوتبال محل مسابقه شدیم احساس کردم خیلی بزرگتر از زمینی است که ما در آن بازی می‌کردیم. شاید به خاطر اینکه اطراف زمین همه باز بود و هیچ نشانه دیداری ای برای انتهای زمین وجود نداشت. حتی چوب پرچمهای نقطه کرنر پارچه پرچم نداشتند. معلم ورزشمان که حالا نقش مربی تیم مدرسه را بازی می‌کرد جمعمان کرد و با هیجان از بازی برایمان صحبت کرد. با آن قد کوتاه و شکم برآمده و لهجه شیرین مازنی، بیشتر شبیه ماهی فروشها بود تا مربی فوتبال. معلوم بود او هم خودش را باخته. قد و هیکل بچه های تیم حریف همه یک دست بود و بزرگ و ورزشکاری. عوضش ما بیشتر شبیه برادران دالتون بودیم، مثل قابلمه هایی که در سایزهای مختلف در ظرف فروشی ها می‌چینند. به هر حال او را در کسوت مربی بیشتر دوست داشتم تا کسوت معلم ورزش. وقتی معلم ورزش بود یک بند سرمان غر می‌زد که توپ را جوری شوت نکنیم که برود توی شالیزار پشت مدرسه. اما وقتی مربی مان بود، مثل پدرمان می‌شد. انگار بخواهد درس زندگی مان بدهد. می‌گفت: ما یک خانواده ایم و این زمین محل مبارزه حیثیت ماست. درست که آنها درشت تر هستند و تمرین کرده تر. درست که آنها همه استوک دارند و شما کتانی پارچه ای و چشمش به پاهای برهنه تقی افتاد و ادامه داد حتی بدون کتانی، ولی این دلیل نمی شود از اول مبارزه وا بدهیم. ما امده ایم برای حیثیتمان بجنگیم. مهم این است که خوب بجنگیم، برد و باخت مساله بعدی است. مهم این است که خودمان از خودمان راضی باشیم.

بعد از این صحبتها انگار همه مان دوپینگ کرده بودیم. مربی سیستم تیم را 4-2-4 بست، از بین بچه ها  4 تا درشت‌تر سوا کرد برای دفاع، 4 نفردر حمله و دونفر ریزه تر در وسط زمین. من جزو آن ریزه ترها بودم. آن موقع فکر می‌کردیم سیستم تیم علی اصغری است. یعنی 4 نفر در دفاع وظیفه داشتند توپ را از تیم حرف بگیرند و بلند بفرستند جلو تا آن 4 نفر جلو یک جوری زور چپان گلش کنند. اما حالا می‌دانم این 4-2-4 سیستم رایج فوتبال دنیا در دهه 70 میلادی بوده.

آن روزها ما فوتبال بازی می‌کردیم به تفنن اما بعد از این مسابقه فهمیدم فوتبال میدان زندگی است. باید در این میدان جدی بود، اخلاق داشت، تمرین داشت، تمرکز داشت. آن روز ما بازی را باختیم، در پنالتی. تیم حریف دست کم گرفتمان و تا نیم ساعت نمایشی بازی کرد. مربی ما آنقدر کنار زمین بالا و پایین پرید که شاید چند کیلو وزن کم کرد. اما بیشتر از او مربی تیم حرف حرص خورد که او هم مرد باتجربه ای بود و فهمیده بود ما بازی را جدی تر گرفته ایم. نیم ساعت دوم، ما آنها را به بازی گرفتیم با پاسکاری خوب و نیم ساعت سوم آنها به در و دیوار زدند و تازه فهمیدند توان ندارند از پس جدیت ما بربیایند. بازی که قرار بود وقت اضافه نداشته باشد به پنالتی کشید و ما در پنالتی به تجربه حریف باختیم.

بعد از بازی حریف به چشم بزرگی به ما نگاه می‌کرد. در نظرشان دیگر شبیه قابلمه های سایزهای مختلف نبودیم. مربی مان هم گریه کرد. گریه شوق. می‌گفت از مبارزه مان راضی بوده. این مهمترین تجربه فوتبالی ام در زندگی بود. تجربه ای که از آن راضی بودیم. دیگران هم راضی بودند.

حدود 20 سال از آن دوران می‌گذرد. هرچند هنوز از بعضی بازیکنان تیم ملی جوانتر هستم ولی دیگر از بازی کردن دورم. حالا با این 32 کتابی که دارم، بیشتر به این شناخته می‌شوم که می‌نویسم، با این حال می‌دانم درکم از فوتبال به مثابه مبارزه و زندگی مثل یک حرفه ای است.

پیشنهاد دادم و مقبول افتاد که همراه تیم باشم در برزیل به نوشتن این مبارزه و زندگی. کاری که در سه حضور قبلی تیم کشورمان در جام جهانی نیفتاد. این دومین اتفاق مهم فوتبالی ام خواهد بود هرچند در این بار بیرون از مستطیل سبز. امیدوارم بعد از اتمام بازی های ایران در جام جهانی، وقتی از پلکان هواپیما قدم روی باند فرودگاه امام خمینی می‌گذارم، همان حس غرور و رضایتی را داشته باشم که 20 سال پیش داشتم وقتی با کتانی پاره و پای کبود از مینی بوسی که ما را از مسابقه برگردانده بود، پیاده می‌شدم. ان شاءالله.

در خراسان

/ 2 نظر / 24 بازدید
احسان

سلام خبر رفتنت رو که شنیدم اولش گفتم ریسک میکنه. بعد بیشتر فکر کردم دیدم خیلیم خوبه. تجربه است. خیلی خوب. منتظرم ببینم قصه های برزیلی چه جورین

هادی فکری

سلام موفق باشین فقط یه ریکوردر خوب با خودتون ببرید دوربین هم بود که بهتر یاعلی