کتاب داستان همشهری بالاخره درآمد

سلام

این کتاب با همه داستان‌هایش درآمد. ساعت ٩:١۵ شب ١۴ بهمن خسته و کوفته نشسته‌بودم منتظر که آمد. بعد از چاپ‌چی‌ها اولین نفری بودم که می‌دیدمش اما آن‌قدر خسته بودم که هیچ حسی پیدا نکردم هرچند الان خوشحالم.

صبح فردایش حامد تاملی قبل از ساعت ٨ پیامک داد که دیده و خریده و خواسته اولین نفری باشد که تبریک می‌گوید. تا آخر روزکلی تبریک آمد؛ از تهران و مشهد و اصفهان و قم و ماهشهر. و تا آخر هفته چند نفر آمدند برای هم‌کاری و چند نفر هم فیس و افاده‌شان برای هم‌کاری کم‌تر شد. دیگر توی ساختمان مجلات همشهری به‌مان سلام می‌کردند و جواب سلام‌مان را محکم می‌دادند.

هویت مجله‌ای‌مان داشت کامل می‌شد و حس خوب نسبت به کتاب- مجله بیش‌تر. هنوز مدت زیادی از آمدنش نمی گذرد ولی استقبال خوب است.

فقط نظر کم است، خیلی‌ها دیده‌اند و خریده‌اند ولی نظر جدی نداده‌اند و من بیش از هر چیزی به نقدهایی احتیاج دارم که معلومم کند چه‌قدر راه را درست و چه‌قدر نادرست رفته‌ام. چون قرار است این جُنگ ادبی برای مردم باشد نه برای روشن‌فکران و ادبیاتی‌های حرفه‌ای.

راستی جلد و خبر مربوطه اینجا هست.

/ 11 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمدنبی

سلام دیدمش مبارک است ان شاالله نقدو نسیه اش خواهیم کرد.

داکتور

همشهری داستان خواندنی ر ا خواندم. نه تمامش را. نادر ابراهیمی‌اش را که هر چند دیر بود، هنوز از یادمان نرفته. رضا امیرخانی‌اش را فقط چون دوستش دارم و هیچ بنای داستان‌نویس شدن ندارم. داستان‌های کوتاهش و داستانک‌هایش که اغلب خواندنی بود. سه خواهر از همه بیشتر. تاکسی نوشت حسام هم جالب بود. داستان خانم مرشد زاده هم ارزش خواندن داشت. بقیه را یا نخواندم یا فعلا یادم نیست.

پرستو

سلام کلی تبلیغ کردم برایتان! به هر کس رسیده ام پیشنهادش کرده ام! فکر می کنم کمی برای نظ دادن زود است . یکی - دو شماره بعدی ست که اسلوب کار را مشخص می کند. فعلا فقط باید مواظب بود که بیش از حد حوصله به مخاطب اطلاعات و مطلب داده نشود که مخاطب پس می زند موفق باشید یا حق

هابیل

هفت‌امين هابيل آمد؛ بالاخره! چنان‌چه لابد تا حالا باخبر شده‌ايد، بعد از يك دوره‌ي نسبتاً طولاني غيبت «هابيل» روي دكه‌هاي مطبوعات، بالاخره چشم‌مان به جمال شماره‌ي 7 روشن شد! اما آن‌چه در اين شماره مي‌خوانيد: سرمقاله يا هم‌آن «حرف‌هايي براي نشنيدن» ديگر با عبور از موضوع دفاع‌مقدس دولتي و مردمي، اين شماره به سراغ مبحث آرمان‌شهر و آرمان‌شهرگرايي رفته است. موضوعي كه احتمالا قرار است چند شماره‌اي ادامه يابد. عنوان سرمقاله‌ي اين شماره اين است: «شهر، آرمان ندارد؛ مجمع‌الجزايري پراكنده در دفاع از واقع‌بيني». در بخش مقالات اين شماره دو مقاله با عنوان‌هاي «گفت‌مان قرباني» به قلم سيدعلي كشفي و «كدام شعر؟ كدام تعهد؟» به قلم كاظم رستمي مي‌خوانيد. اما بخش قابل‌ توجهي از اين شماره اختصاص يافته به پرونده‌اي براي رضا اميرخاني. اين پرونده البته قرار بود مفصل‌تر باشد و مستقل؛ كه نشد. اولين بخش پرونده گپ و گفت‌ مفصل زهير توكلي است با رضا اميرخاني درباره‌ي آثار او و ادبيات جنگ و انقلاب اسلامي با عنوان «من عميقاً يك آنارشيست‌م» كه الحق خواندني است و جذاب. علاوه بر ي

نفیسه قانیان

سلام. من از شاگردان شما درقلمستان اصفهان بودم.فکر کنم حدود 82.چهار ساله که حرفه ای ادبیات رو ادامه دادم.البته بیشتر درحوزه شعر.نمی دونم از اون استادهایی هستید که اسم شاگرداشون یادشون می مونه همراه با قیافه یا نه.اما من یادمه که استاد گفتن به شما جریمه داشت.یادمه یه داستان خوندم خیلی تشویقم کردید.مدت هاست دنبال سفرنامه کربالاتون می گردم.بگید کجا می شه پیداش کرد.در ضمن دوست دارم نظرتون رو درمورد کارهام بدونم.من تو اصفهان جلسه دارم.خوشحال می شم اگر اومدید بدونم.راستی من جز تحریریه همشهری دراصفهان هستم.تبریک می گم.به من هم سری بزنید.

ن-ق

در مورد وبلاگم نظر ندادید و نگفتید سفرنامه کربلاتونو از کجا می شه پیدا کرد. می فرستم حتما کارهامو.

حامد قنادپور

سلام تبريک ميگم! هرچند از تو غير از اين هم انتظار نميرفت. کار خوب و قوی بود. داشت مسبب دعوای من و خانمم میشد که باباجان کتاب رو میشه بست و کنار گذاشت و به کار دیگه هم رسید! همه چيزش خوب بود و بعداً میشه بهتر هم نظر داد، فقط يک چيز مشکل داشت، آنهم بی معرفتی سردبيرش ! موید باشی...

سنا شایان

منتظر شماره ی بعدیشم! به نظرم فرهیخته تر از باقی مجلات همشهری ست. حداقلش زرد نیست. خدا کند همین طور بماند و اگر تغییری هست رو به پیشرفت باشد نه پسرفت! امیدوارم ناز و افاده ها هم کم شود! [نیشخند]

حالگیر

آه! بعد این همه مدت! چه لذتی دارد سرک کشیدن به دنیای مهدی قزلی! و اینکه ببینی همان جوری است. ما مجله تان را دیدیم! اما فرصت نقد پیدا نکردیم.ان شا الله سر فرصت.البته اگر ما را قبول داشته باشید, استاد!

رضوی

سلام دو تا کتاب را هفته پیش با هم در تهران خریدم. در آبادان ندیده بودم. کتابها بسیار خوب بودند. داستانهای شما هم زیباست. دست مریزاد. تولد نورسیده هم مبارک. تازه وبلاگ شما را دیدم. اسم دختر من هم فاطمه است. سفرنامه من از اسالم گیلان را در وبلاگم بخوان. امید که مقبول افتد: "از خارگ تا اسالم با یاد جلال آل احمد" موفق باشید. لینکتان کردم با اجازه.