دو دختر

 این مطلب توی کتاب داستان همشهری آذر ماه چاپ شده است.

 آن‌ها دو نفر بودند. دو تا دختر که توی حوض خالی میدان مطهری سنگر گرفته‌بودند. دوروبرشان پر از نیرو بود اما نه خودی.

هیچ کاری نمی‌شد برای‌شان کرد. خرمشهر تقریبا افتاده‌بود دست عراقی‌ها. حلقه محاصره میدان مطهری تنگ‌تر می‌شد. رفتیم پشت بام یک ساختمان.

دو نفر بودند. دو تا دختر که راه عراقی‌ها را آن همه مدت سد کرده‌بودند. فشنگ‌هاشان هم تمام شده‌بود گویا. خون خون‌مان را می‌خورد. باید برای‌شان کاری می‌کردیم.

عراقی‌ها دیگر شلیک نمی‌کردند. می‌خواستند بگیرندشان، زنده. دیگر رسیده‌بودند به میدان که دو تا صدا آمد.

- تق...

- تق ...

لوله‌های تفنگ را گرفته‌بودند سمت هم‌دیگر.

آن‌ها دو نفر بودند. دو تا دختر که توی حوض خالی میدان مطهری دراز کشیده‌بودند،‌ آرام.

/ 4 نظر / 9 بازدید
نفیسه حاجی سلیمانی

سلام,استاد مهدی قزلی!همیشه بدتان می آمد بچه ها بهتان بگویند استاد.تبریک می گویم!شما شاید ما را فراموش کرده باشید اما همیشه جویای احوالم.کتاب داستان همشهری را دست بچه هایی که از تهران آمده بودند دیدم و بگی نگی خواندم.محل توزیعش توی شهر فرهنگ و ادب اصفهان کجاست؟

عجب سرعتی ! در کمتر از ده دقیقه جوابشو دادی ؟

میترالبافی

من این داستانک را خیلی پسندیدم تا چند روز به آن فکر می کردم

فاطمه سادات قائمی

سلام، این داستانتون رو برای یکی از دوستانم در هویزه ، وقتی برای خدمت به شهدا رفته بودیم خوندم. کتاب همشهری یکی از کتاب هایی بود که با خودم برده بودم. همیشه موفق باشید