گذری به حاشیه کویر

از فردا تک نگاری ام از کزمان را منتشر می کنم. قبلش البته بد نیست بدانیم جلال چه دیده و نوشته از کرمان:

 

جلال آل احمد

 «شش و نیم صبح از یزد حرکت کردیم. به سمت کرمان. شمس و من. دو نفری به‏ 35 تومن. با اتوبوس چه چیز تور. و ساعت 9 «انار»بودیم. تخم‏مرغی با لقمه نانی و چای‏ پای آب قناتی پر از ماهی. و نیم به ظهر رفسنجان. و در راه همه جا خشک. و نه خبری از آبادی. گمان می‏کردم از «کوه بنان» و «پرزند» خواهد رفت. در حاشیه کویر. ولی مگر این حاشیه کویر نبود؟

آبادی‌ها ـ تک و توک ـ هریک دو سه کومه‏ای و به ندرت نیمه هلال چند طاقی از فرازشان پیدا و بعد گنبدی ـ گنبد که نه. هرم. زمخت و گلی بر زمین نهاده. عین‏ کلوخی پای دری که اگر برش داشتی در آبادی بسته است. و این یعنی که آب انبار. حلقه‏ حلقه چینه را برهم نهاده ـ در دایره‏های بزرگ ـ و بالا رفته. هر حلقه‏ای تنگ‏تر از زیری. تا برسد به رأس هرم. و این علامت شاخص آبادی. یا پرچم افراشته بی‏آبی. یکی دوتاشان را دیدم. در فرصت کوتاه یک ایست. هرکدام با دو دهنه مقابل هم بر کف زمین و سوراخی‏ بر سقف و روزنه‏هایی پر مدرج چینه‏ها و سرمی کشی تو و چاله عظیم آب انبار که پر است از سنگ‏ و کلوخ و پیت و قازورات. و چنان هیولایی اکنون سایه افکنده بر توهم آب. یا بر حضور کویر.

و رفسنجان ـ یک چهار خیابان و مجسمه‏ای در وسط و نرده‏ای دورش و یک توپ فسقلی‏ پایش. و شهر پست و بی‏درخت و خالی از آجر. و تک و توک مردم در تعطیل عید زده ایام‏ رمضان. سر به زیر و شبکلاه به سر در جستجوی حفاظی از یاد که چه گرد و غباری می‏کرد! و باغها همه پسته. که ترکه‏های خشکشان را از سر دیوراها به ندرت می‏دیدی جنبان. و چلو قیمه‏ای سر میز قهوه‏خانه. و گپی با سید طلبه‏ای که از یزد می‏آمد. و انکشف که دار العباده یزد چهار تا مدرسه قدیمی دارد. با جمعا هشتادتایی طلبه. مدرسه‏های مصلی، خان، شفیعیه، عبد الرحیم‏ خان. و جیره طلاب بین ماهی 10 تا 20 تومن. از آن چهارتا فقط یکی را دیدیم (کدام را؟)

ـ این یادداشت‏ها مال سوم سیزده فروردین 1337 است که حالا منتشر می‏شود ـ با مختصر تفکرات‏ امروزی (1348) . قرار بود دنبال «سفری به شهر بادگیرها» در آید که معوق ماند. عین همه کارهای‏ نکرده دیگر. و حالا اوضاع آن سمت‏ها از چه قرار است؟ ـ بروید ببینید و قیاس کنید.

توی بازار و سرپوشیده درازی به حیاط و کاغذنویسی کنار بساطش وارفته ولنگ و واز نشسته و مردی‏اش به کهنه‏ای بسته و دراز و بیرون از شلوار مانده. و خودش سوخته و تکیده مردی. از آنها که گوشتشان را می‏شود کند و گذاشت روی بافور و کشید. و فقط به نگاه تلکه‏مان کرد. بی‏کلام تقاضایی بر لب یا دستی به تکدی دراز. . . که جوانکی ریشو ایستاد سر میز به گدایی. و حرفمان برید. پوستش عین چرم و چشمها پر از ترس و هنوز از وقاحت سؤال چیزی نیاموخته. که چیزی گذاشتیم کف دستش و«مسافرین سوارشن»و بشقابی دو تومن بابت چلوقیمه و حرکت.

سه و نیم بعد از ظهر کرمان بودیم. کوله‌بارها به دوش و از گاراژ پیاده به جستجوی مسافرخانه‏ای. خیابان‌ها دریده به چاله‏های لوله‏کشی. و چه خاکی به هوا. از گذر تنها «لندرور» که نفهمیدیم‏ مال آب بود یا برق یا بهداشت. انگ را داشت، اما تند می‏رفت و خاک می‏کرد و بیشتر سرعت را نمایش می‏داد تا فلان اداره پرمدعا را. و ارزاق‏فروشی‏ها بسته و فروشندگان لوازم برق و رادیو و خمیر دندان و OMO همه باز. اما هیچ خبری از مشتری. و اینک مسافرخانه. کوچه درازی‏ و بعد در خانه‏ای و بعد دالانی و حیاط. اطاقها دورتا دور. و ملافه‏های تخت به رنگ جای سیلی‏ روی صورت. از امشب کیسه‏های خواب را به کار خواهیم برد. که از میرزای توکلی عاریه‏ کرده‏ایم و گرچه دست و دلمان می‏لرزد. اما چاره نیست. و بعد آبی به سر و صورت و راه افتادیم‏ توی شهر. در خلوت دم مغرب یک روز تعطیل رمضانی.

شهر عبارت است از مجموعه‏ای نیمه خرابه و گاهی خانه‏ای رو به راه پادگانی یا اداره‏ای. واردات گل و گشاد و با درهای بسته. هرکدام انگار که قلعه‏ای ـ که هرکدام نماینده حکومت‏ یا کاروانسرایی خالی. و بعد مسجدی با کاشیکاری فریاد کننده سر در و بعد میدانی و بعد بقعه مشتاقید1. ایضا خلوت. و درخشش برق بر کاشی‏ها یادآور همه خاکها و غبارها و خشکی‏ها و کاهگل‏ها. و بعد سوز اول شب و بعد غمی که به صورت بعضی در گلو مانده بود. و بعد سوز که‏ باد شد و تند شد و برگشتیم. سر راه حمامی بود که تپیدیم تو و بعد مسافرخانه. با فریاد رادیوش و بوی پیه سوخته در فضاش.

ناشتایی را خودمان درست کردیم. به ترس از شام دیشب. رمضان هم که بود و حضرات‏ در خواب. و هفت و نیم زدیم بیرون ـ لباس پشمی برداشته. اول سراغ پستخانه که بسته بود. بعد سراغ بازار وکیل که هنوز باز نشده بود و بوی سایه و نم قالی و زردچوبه می‏داد. بعد دنبال‏ یک دوچرخه‏ساز ـ که معلوم شد رسمشان نیست دوچرخه کرایه بدهند. ناچار پیاده گز کردیم. از هنوع سراغ مشتاقیه که روزش خرابتر از شب بود و خانقاهی بود و منبر رفتنم برای شمس که اگر (1) ـ مزار مشتاق علیشاه و جعفر علیشاه که در رمضان 1206 هجری به فتوای ملا عبد اللّه و به دست‏ عوام الناس به قتل رسیدند. در متن فتوا آمده بود که برای قبولی روضه قتل این صوفی‏ها لازم است. و این در همان بحبوحه دعوای صدر اول قاجاریه بازندیه است و بخصوص در زمانی که محافظ شهر کرمان‏ سلطان خلیل اللّه پدر آقاخان محلاتی بود.

سیم چهام سه تار را سیم «مشتاق»می‏گویند به علت این باباست که اینجا خفته. و بعد از اینکه اگر «میرزا آقا خان‏ها» و «روحی» و «میرزا رضا» ـ این انقلابی‏های دوره قاجار و آخری که عاقبت‏ تیرش را به هدف نشاند ـ همه کرمانی‏اند آیا به علت آن همه کشتارها از اهالی کرمان نیست؟ و آن چشم درآوردنها و آن آخرین کله منارهای نمایش دهنده به تاریخ که آن خواجه خدا کرد؟ و این همه آیا فقط به این علت که لطفعلی خانی بود و «زند» بود و این شهر به او پناه داده بود؟ یا چیزهای‏ دیگری هم بود که تاریخ نویس‌هامان هنوز خوابند؟ و نکند که لطفعلی خان می‏خواسته به‏ هند بگریزد که به این سمت پناه برده بود؟ و آن حرف و سخن شیخی‏ها و هم ازین کرمان؟ و این همه خانقاه که از کرمان و بم و ماهان داریمشان تا گناباد؟ . . .

و داشتیم می‏رفتیم به سمت قلعه دختر. که بر بلندی سمت مشرق شهر سنگنین می‏کرد. عین خشت سنگینی بر روی شیشه‏ای مات. با شیب تند و دامنه خاکی و بعد تک و توکی جرزهای‏ خشتی ـ با خشت‏های پیش از اسلامی ـ بر پا و الباقی کپه‏های خاک بر سر هم نشسته و هدایت‏ کننده به هرکه آمد عمارتی و. . . الخ. و نیز هدایت کننده به اینکه چون اینجا عادت نبوده حرف‏ مخالف را بشنوند مخالف وقتی تیری به تخته خورده و معجزه‏وار به قدرت رسیده تمام رشته‏های‏ پیشینیان را پنبه کرده که هیچ. استخوان پدرهاشان را هم از گور درآورده و سوزانده. و این جوری هست‏ که اینجا هیچوقت سنگ روی سنگ بند نیست و به هیچ چیز اعتباری نیست و الخ. . . و بعد کوبیدیم به سمت«طاق علی» ـ شمال شرقی شهر. که از بالای خرابه قلعه دختر گمان می‏کردی‏ غاری است دستی یا طاقی در سنگ درآورده و لابد آثار نفوشی بر آن و از این تو همات. و ده‏ بکوب. یکساعت کشید. خسته و نفس زنان از دامنه رفتیم بالا. و انکشف که اشکفتی است. ریختگی کوه. و بر پیشانی‏اش به قلم درشت و رنگ سفید نوشته «یا علی». و کف اشکفت‏ پوشیده از چربی و دوده و پیه شمع. و سه چهار تا شمایل کوچک این بر و آن بر نهاده. لابد به پاسخ‏ گویی به حاجات مردم. که برای بچه‏دار شدن می‏آیند و توسل و قربانی و غیره. . . و پای اکشفت‏ گورستانی. مال خانواده‏های متمکن. و مسجدی کنارش به اسم«صاحب الزمان»که یکی از حجره‏‌هاش قهوه خانه شده. و قهوه‏چی روی سنگ قبری می‏ایستاد و از پای کته چای می‏خریت و می‏آورد. و قبر متولی بنا زیر منبع آهنی آب دراز کشیده با اسم و رسم. و زنی و مردک افلیجی‏ می‏پلکیدند. به انتظار روزی. یعنی که جنازه‏ای. ولی ایام عید چه کسی حوصله مردن دارد؟ و گورستان را باغچه مانند کرده با خیابان بندی‌ها و سایبانی برای پاسبان سرچهار راهش. و بر سر قبرها باغچه‏اکی به شکل سرو ـ و در آنها زنبق و داودی و شب بو نشانده. اغلب زرد رنگ‏

ـ و باستانی پاریزی که خود از همان کرمان است یکی دیگر از همین تاریخ‏نویس‏هاست که چه‏ زحمت‏ها می‏کشد در بر ملا کردن فضاحت استبداد قاجار. و اولین کسی است که سراغ این «قلعه دختر»‌ها رفته و نشان داده که اینها معابد «ناهید» است. فرشته آب. مراجعه کنید به «خاتون هفت قلعه»اش.

و اینها دستپخت فلان فرماندار خداترس شهر ـ به قول قهوه‏چی ـ که مردم برای زیارت اموات‏ خیلی میان برهوت نباشند. و آنطرفتر که یک برج سنگی هشت ترک و گنبدی بر سرش. گنبد «جلبیه». بی‌اثر هیچ گوری بر زمین. و کلاهک گنبد ریخته به اندازه سنگ آسیابی. و سه چهارتا از بچه‏ها مسابقه می‏دادند به قلوه‏سنگ پرانی از سوراخ گنبد. که ما هم شرکت کردیم. ارتفاع‏ سوراخ بیست متر می‏شد و عمودی سنگ به هوا انداختن. . . بار اول بود که تمرین می‏کردیم. به سه تا سنگ دل و روده‏ام درد گرفت. و بر گلوی گنبد نه کتیبه‏ای و نه هیچ اثری از پوشش گچ‏ و گل.

برگشتن به اولین تاکسی ایست دادیم. از زور خستگی. دو تا زن عقب نشسته بودند که‏ رفتند جلو. یعنی که مهمان‏نوازی؟ و کر کر خنده. و پیاده که شدند از شمس پرسیدم:

ـ انگار نجیب‏خونه‏ای بودند؟

که رانند گفت: ـ بله آقا.

و شمس پرسید: ـ مگه اینجام نجیب‏خونه داره؟ 

ـ کجاست که نداره؟

و بعدازظهر چرتی تا خستگی پاها در رفت و از نو به سگدوی. و این بار خیابان سر کار آقا ـ و از نو بازار وکیل. که بیشتر تعطیل بودند. کبابی‏ها و نانوایی‏ها بساط پهن می‏کردند برای افطار. اما تظاهر به روزه‏خواری در معابر فراوان. به سیگار کشیدن یا پالوده خوردن در دکه‏‌های نیم بابی. و قصابی‏ها با دو تا لاشه بز به چنگک آویزان. و در یک دکان عطاری یک دسته‏ فلوس آویخته بود ـ هر ساقه‏اش به بلندی نیم ذرع بیشتر. و بعد رفتیم سراغ گاراژ «ماهان». و قرار برای فردا صبح که با سواری برویم و اگر فراهم نشد با اتوبوس عصر. و اینکه نشانی‏مان‏ فلانجا و برگشتیم به طرف سینماها. سه تاش را داشتند. پاهامان هنوز خسته بود و باید وقت را می‏کشتیم. اولی با چک و چیل «نورمن ویزدام» آن بالا. و برای هفت و نیم بلیط داشت. و ما دو ساعت پیش بودیم. یکی دیگر «جری لوئیس» را می‏داد با همپالگی‏اش که از خیرشان‏ گذشتیم. و بلیطها یک تومن و دو تومن و سه تومن. انگار که هر گردی گردوست یا هر سینمایی‏ وسط اسلامبول یا شاهرضای تهران است. ناچار رفتیم باغ ملی. قدمی کنار مختصر چمنش. و درخت‏ها جوان ـ و سیگاری بر نیمکت و مدتی به سکوت. به این می‏اندیشیدم که وقتی این همه‏ کارهای بدیهی نکرده مانده چه لزومی دارد که تو قلم بزنی؟ آیا فقط برای اینکه می‏خواهی فرقی‏ قایل باشی میان خودت و این دکاندارهای کرمانی که معلوم نیست دخلشان از کجا می‏رسد؟ و همین جور دم دکان نشسته‏اند و نه سیگار می‏کشند و نه کاری می‏کنند نه مشتری دارند و نه‏ حتی ذکر می‏گویند. . . و آن وقت این ذکری که تو گرفته‏ای ـ و تازه برای کدام مشتری؟ مسخره نیست؟

«عمل» را دیگری می‏کند و دیگران و به گمان تو اغلب هم به غلط. و آن وقت حصال این‏ نق زدن‌ها؟ . . . که تاریک شد. و ردیف اطاق‌های بالای باغ با چراغ‌های روشن و رفت و آمد مردم. که رفتیم جلو. انکشف کلوب شطرنج است. خوش و بش و «عجب کلوب قشنگی‏ دارید و ....» نشستیم به بازی. تا ساعت 8 و گردانندگان باشگاه فرهنگی‏ها و شاگرد مدرسه‏ها که یکی‏شان ـ از کلاس 5 دبیرستان ـ حسابی خوب بازی می‏کرد. وقتی ماتمان می‏کردند چنان قیافه‏ای داشتند که انگار فتح خبیر کرده‏اند.

دورافتادگی و تنهایی ولایت ـ و حالا دوتا آقا معلم تهرانی که دارند مات می‏شوند! و خودخواهی ولایتی که چه برقی به چشم‏هاشان می‏داد انگار که با هر کیشی لقمه‏ای از آنچه که را که تهران ازیشان قاپیده است از چنگ ما در می‌آورند. و دو ساعتی خوش گذشت. چای هم بهمان دادند.

دیگر اینکه یک گربه آبستن هست که شریک سفره ماست. یک شکم دارد به اندازه خمره. درست به شکل ذوذنقه. طرف سر باریکتر و طرف ته پهن‏تر. و گرنه می‏شد مربع کامل. کباب را به راحتی می‏خورد و نان و پنیر را به سختی. به خوش نشینی همه گربه‏های کبابی‏ها. و از زغالدانی‏ می‏آمد. با رنگ خاکستری چرک. و چشمهای آبچکان. و ما را بگو که این همه تعریف‏ گربه‏های کرمان را شنیده‏ایم.

دیگر اینکه عید است و تعطیل و قالی‏بافی‏ها توی‏خانه‏ها و مردم از یزدی‌ها دیرجوش‏تر ـ و شهر بدجوری پر از باد و خاک و خل. باید زودتر زد به چاک. در یزد به هر سوراخی سر می‏کردیم‏ خوش‏آمد گویی بود و لبخند. اما اینجا؟ . . . دیروز عصر تپیدیم توی یک از پالوده فروشی‌ها. شربت بیدمشک را که سر کشیدیم دری بود عقب دکان ـ حفره مانند ـ به دارخانه قالی. گفتیم‏ سر کنیم تو. و«اجازه می‏دهید؟» که جوانک صاحب دکان دست گذاشت به اوقات تلخی که قدغن‏ است و عورت است و ازین حرف‌ها.

. .. یا حمامی که آن شب رفتیم. از در وارده نشده گفتند: «کارگر نداریم.‌ها!» و ما از خدا خواسته. صابونی زدیم و درآمدیم. و زن‌ها. که عجب بد دهنند. فحش‏ها می‏دهند که از مردها نمی‏شنوی. اینجا بیشتر از یزد زن‌ها توی کوچه‏اند. آن دو تا که‏ به مهمان‏نوازی رفتند جلوی تاکسی ـ و بعد هم سر هر کوچه‏ای چندتایی از ایشان ایستاده به‏ غیبت و به تماشای خلوت معبر ـ و بعد هم خدمه مسافرخانه که زن‏ها هستند. چادر به نوک‏ سرشان آویخته و چه شلخته. از زن یزدی در آن چهار روز ما حتی صدا نشنیدیم و شمس می‏گفت‏ «به نظرم همه زن‌های یزدی آبله رو هستند.» ولی اغراق می‏کرد. که چندان زنی ندیدیم. اما در کرمان زن به اجتماع بیشتر وارد است. و این ورود به اجتماع را گویا با فحش دادن اعلام‏ کرده. و زیبایی‏شان در زبر و زرنگی‏شان و در یک وجب جا چمباتمه نشستنشان. و بعد چنان راه‏ می‏افتند که انگار تیری از چله کمان.

و اینک ماهان. گوشه‏ای از بهشت ـ وسط چنین بیابان قفری. پای «جوپار» لمیده که در مقابل «توچال» ـ و با همان برش‏ها و طرح ـ مشتی است نمونه خرواری. گلدسته‏های بقعه از دور عین دو تا سرو قد کشیده بود تا تلالؤ گنبد به سواری‏مان برسد نمی‏شد فهمید که گلدسته‏اند. و حالا درست که نگاه می‏کنی می‏بینی قانون حفاظت از گرما در مئذنه اینها نیز اثر کرده. که پوشیده است و رابطه‏اش با خارج نظر اندازهای باریک و درازی است مزغل مانند و انگار می‏کنی‏ که مأذنه نیست بلکه بالای گلدسته کمی آماس کرده. و چه غنیمتی است این ماهان. و چه‏ خوش‏سلیقه بود حضرت شاه. از خانقاه نعمت‌اللهی تهران سفارشی همراهمان است به جواز توقف‏ درین جاها که مسافرخانه نیست. از

/ 0 نظر / 24 بازدید