majal

 

سفر جلال آل احمد با «چه چیز تور»

کرمان شهری نشسته بر حاشیه کویر-1

برای آنها که هنوز نمی دانند باید یادآوری کنم پا در کفش بزرگ‌ترمان سیدجلال آل احمد کرده ام دارم به هرجا او سفر کرده بوده و چیزی نوشته است می روم و می‌نویسم و خبرگزاری مهر منتشر می‌کند. یزد را رفتم و نوشتم. کرمان را هم که از امروز منتشر می‌کنم. خارگ را هم رفته ام و بعد از کرمان نوبت آن است. این هم تک‌نگاری از کرمان و مردمش در فروردین 1391:

 

جلال آل احمد چند روز قبل از تمام شدن سال 1336 بند و بساطش را جمع کرد و همراه شمس برادرش راه افتاد و رفت به یزد. چند روزی در یزد ماند و سوم فروردین 1337، در میانه عید نوروزی که با ماه رمضان به هم رسیده بودند، راه کرمان در پیش گرفت و تا روز سیزده فروردین آنجا ماند. آن چند روز یزد تبدیل شد به «سفر به شهر بادگیرها» که در ارزیابی شتابزده چاپ شد و این ده روز کرمان و ماهان هم شد تک‌نگاری «گذری به حاشیه کویر» که یازده سال بعد در سال 1348 نوشته و منتشر شد.

سر هم افتادن این دو سفر باعث شد جلال یزد را با کرمان مقایسه کند و در این قیاس یزد به مذاقش بیشتر نشسته و باز همین باعث شده جلال ماجراهای کرمان را جویده جویده و عجولانه‌تر از عجله همیشگی‌اش بنویسد. چنانچه مجبور شدم بارها گذری بر حاشیه کویر را بخوانم تا بلکه از همه جمله‌های بی‌ارتباط به هم و بدون فعلش سر در بیاورم.

اتوبوسِ به قول جلال "چه چیز تور" آنها را از راه انار و رفسنجان رسانده به کرمان و همان ناشتایی انار و چلوقیه رفسنجان به اندازه کف دست نوشته‌ای نمک‌گیرش کرده تا از قناتی بگوید در نار که ندیده می‌گویم خشک شده است و رفسنجانی که هر چند آن موقع یک چهارخیابان و مجسمه بوده ولی حالا در اقصی نقاط دنیا شناخته شده است و آن هم نه به خاطر فقط پسته مرغوب و خوردنی‌اش بلکه به خاطر آقای هاشمی رفسنجانی که چهار دهه است در تمام تحولات دست اول پس و پیش پرده ایران و خاورمیانه به همین اعتبار، دنیا موثر است.

من هم دوست می‌داشتم در ادامه سفر به یزد بروم کرمان و همان مسیر انار و رفسنجان را بگذرانم ولی واقعیت این است که عید نوروز در این زمانه، زمان به هم ریختگی تمام عیار جامعه و جامعه‌شناسی و جغرافیا و ترافیک و قیمت و... است و تک‌نگاری در چنین ایامی معلوم نیست تک‌نگاری از کرمان از آب در می‌آید و یا تک‌نگاری از کل مردم جاهای مختلف که آمده‌اند کرمان و ماهان به گذران وقتی و دید و بازدید از اقوام یا تاریخ! این شد که سفر به کرمان موکول شد به اتمام نوروز البته هنوز فروردین به سر نیامده من هم راه کرمان در پیش گرفتم و این بار سوار بر قطار که لاجرم انار و رفسنجانی سر راهش نبود.

 

بلیط قطار شش تخته‌ای را که به 18800 تومان گرفته بودم وارسی می‌کردم و در ایستگاه راه آهن تهران دنبال قیافه آشنایی می‌گشتم بلکه از این تنهایی سنگین که با کوله پشتی سنگین‌تر هم می‌شد در بیایم. دست آخر هم بازگشتم به جلال، استادنا که یار این روزهای زندگی شده است. جلال و شمس 35 تومان پول بلیط داده‌اند دو نفری از یزد تا کرمان و بشقابی دو تومان برای چلوقیمه. و جلال با وسواس قیمت‌ها را ثبت کرده چون شاید برایش اهمیت داشته، هم از بابت جیبش هم از بابت جیب مردم. آن موقع‌ها جلال هنوز رگه‌های توده‌ای داشت که فکر می‌کنم البته بیش از آنکه وارداتی و از صدقه سر کمونیسم باشد به خاطر روحیه آزادگی و مردانگی و دهاتی بودنش است. همین روحیه دهاتی هم هست که باعث می‌شود مهربانی در تمام خشونت‌های زبانی نوشته هایش دیده شود، همین طور در رفتارش که مسجد ملک با چند صدسال سابقه تاریخی جایی در تک‌نگاری‌اش ندارد ولی گربه حامله‌ای که در ماهان دیده هم هم‌سفره‌اش شده و هم جای پایی در مطلبش دارد.

بگذریم در قطار با دو دانشجوی فوق لیسانس همراه بودم و یک کارگر تبریزی که در کرمان کار می‌کرد و یک مهندس تهران‌نشین کرمانی که در مشهد درس خوانده بود و یک مکانیک خودروهای سنگین که این یکی کرمانی بود! دانشجو‌ها هم یک تبریزی و دیگری تهرانی که او هم اصلیتی زنجانی داشت و خلاصه کنم اگر دست و پا شکسته ترک بودن خودم هم قبول باشد 4 نفر از 6 نفر ترک از آب درآمدیم و اگر این مدرک کارشناسی مهندسی را هم بشود به چیزی گرفت 4 نفر از 6 نفر تحصیلات مهندسی داشتیم و کار و بار همه آدم‌های کوپه فنی بود غیر از من که وقتی قرار شد بگویم چه می‌کنم و چه کاره‌ام ماندم پا در هوا و گفتم می‌روم برای گردش و سکوت کوپه و ابری بالای سر هر کدام از هم‌سفران که مرگ مغز چهارپای دراز گوش خورده‌ای که در این روزگار گرانی یار قوز و تنها و کتانی به پا می‌روی گردش آن هم وسط هفته و ایام غیرتعطیل! احساس کردم باید کمی تحبیب قلوب کنم و گفتم خبرنگارم که ابرها از  روی سر اهالی کوپه کنار رفت و خلاصه کنم تا برسیم کرمان و پیاده شویم، بلکه تا برسیم به میدان آزادی، بلکه تا سوار خطی‌های چهار راه احمدی بشویم، هم‌سفرها سعی کردند از کرمان و کرمانی اطلاعاتی بدهند به این خبرنگار تنها!

دانشجوها غرغر می‌کردند که: مگر کرمان هم شد شهر، ما حوصله‌مان سر می‌رود. و البته اگر کسی از تهران به هر شهری در این کشور برود که در دو روز می‌توان همه جایش را گشت، بعد از چند روز احساس خستگی و کسالت خواهد کرد.

کارگر تبریزی که آرماتوربند بود، کرمان را دوست می‌داشت و می‌گفت تبریز نصف سال یخ‌بندان است و کار نیست دست‌مزد هم نصف کرمان است. مهندس مرکزنشین هم آدرس رستوران‌های خوب کرمان را برایم ردیف کرد و مکانیک ماشین‌های سنگین ما جوان‌ترها را توصیه می‌کرد به ورزش و دوری از حاشیه‌های دردسرساز زندگی و کم کم تا برسیم کرمان 8-7 خاطره از رفقا و آشنایان تعریف کرد که هر کدام از سیگار شروع کردند و بالاخره کارشان با چند صد کیلو مخدر به چوبه دار رسید و البته تاکید می‌کرد: حالا نگید من خلافم یا با خلاف‌کارها می‌گردم ولی بذار یه خاطره دیگه براتون بگم...

 این مطلب در خبرگزاری مهر منتشر شده است

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩۱/۳/۱٧ - مهدی قزلی

برج‌های فراموشی و مردگان از یاد رفته

یادداشت‌های بازدید از یزد و مردمش-7

(این مطالب در خبرگزاری مهر منتشر می‌شود)

 

برج‌های فراموشی

زرتشتی‌ها اعتقاد دارند آب و باد و خاک و آتش را باید حفظ کرد. همین اصل باعث شده که مرده‌های‌شان را در قدیم دفن نمی‌کردند و اصطلاحا دخمه‌گذاری می‌کردند. دخمه هم عبارت است از ساختمانی دایره‌ای شکل بر سر تپه یا کوهی که حتما باید سنگی باشد و مرده‌ها را در روی این کوه‌ها و داخل قلعه‌ها رها می‌کردند تا بپوسد و بعد هم استخوان‌هایشان را داخل گودالی که وسط این دایره قرار داشت می‌ریختند و ماده‌ای روی استخوان‌ها می‌ریختند تا زودتر بپوسند. همه این کار هم برای حفظ خاک و نیالودن آن است حتی اگر به قیمت آلودن هوا و باد تمام شود!

این رسم البته آن قدر ناخوشایند بود و یک جور کم احترامی به مرده در آن جریان داشت (جدا از مسائل بهداشتی و ...) که از حدود 40-50 سال قبل ورافتاد و زرتشتی‌ها هم مثل بقیه مرده‌هایشان را دفن کردند.

از آن مهم‌تر اینکه آن قدر عدم اطلاع‌رسانی در زمینه دخمه و دخمه‌گذاری وجود دارد که هزار قول متناقض درباره آن در افواه و منابع دیده می‌شود. حتی راهنمای دخمه هم اطلاع موثقی نداشت و نمی‌دانست کدام حرف‌ها درست‌تر است.

به هرحال جمعه صبح رفتیم تا دخمه‌ها که حالا عملا چسبیده به شهر هستند. هوا صاف شده بود و نسیم ملایمی می‌آمد. از طوفان دیروز خبری نبود ولی آثارش همه جا بود. در هر چیزی را که باز می‌کردی کمی خاک و ماسه بادی می‌ریخت بیرون!

یکی از دخمه‌ها کمی بزرگ‌تر و روی کوهی بلندتر که نامش به نام بانی‌اش مانکجی هاتریا بود و دیگری هم به نام بانی‌اش دخمه گلستان بانو.

گویا دخمه گلستان به خاطر صعب‌العبور بودن دخمه مانکجی ساخته شده بوده. بعضی هم می‌گویند برای اینکه ظرفیت دخمه اول کافی نبوده. از این دست اظهار نظرها زیاد بود. یک جستجوی ساده در اینترنت آنقدر اطلاعات در اختیار می‌گذارد که دیگر لزوم نوشتن درباره‌اش نباشد.

هرچند بالا رفتن از سراشیبی تپه سنگی برای دیدن دخمه کمی سخت بود ولی به نظرم اینکه قبر آدم بالای یک بلندی باشد (هرچند بلندی نسبی و فقط یک تپه باشد)، خوب است. یک جور حس نزدیکی به خدا دارد. البته عوضش دفن نشدن مثل این است که بدون پتو بخوابی. حتی اگر تابستان باشد بدون پتو و ملافه خوابیدن حس خوبی ندارد. تا دخمه گلستان رفتیم و داخلش را هم دیدیم.

پایین تپه‌ها هم ساختمان‌های قدیمی و متروکی بود که هرکدام مربوط به شهر و روستایی زرتشتی بوده. هر طایفه‌ای که مرده‌اش را می‌آورده برای دفن در اقامت‌گاه خودش اتراق و استراحت می‌کرده. معلوم است که این ساختمان‌ها و اتاق‌ها بالاخره آب می‌خواسته که از طریق انشعاب فرعی از قناتی و آب‌انباری در انتهای این انشعاب تامین می‌شده.

قبرستان فعلی زرتشتی‌ها هم پایین همین تپه‌ها بود و از کنار دخمه گلستان بر روی تپه به خوبی مشخص بود؛ خلوت و سوت و کور.

از تپه که پایین آمدیم باید برمی گشتیم و وسایل‌مان را جمع می‌کردیم و راه تهران در پیش می‌گرفتیم ولی یکدفعه احساس کردم سر زدن به قبرستان مسلمان‌ها و مزار شهدا حسن ختام خوبی باشد برای سفر. پرسان پرسان قبرستان «خلد برین» را در سمت دیگر شهر پیدا کردیم. به نظرم اسم خیلی قشنگ‌تر و بهتری بود از دخمه و فراموش‌خانه و برج فراموشی و ... که برای مردگان زرتشتی ساخته شده بود.

جمعه آخر سال بود و برعکس قبرستان زرتشتی‌ها شلوغ، مخصوصا مزار شهدا. از کسی که داشت برای شستن قبر شهیدی آب می‌برد آمار شهدا را پرسیدم. در جوابم گفت: 700-800 شهید یزد دارد، با شهدای اطراف یزد می‌شوند حدود 1100-1200 شهید.

700- 800 شهید برای یزدی‌های محتاط و محافظه‌کار، زیاد بود ولی برای شهری که معروف به دارالعباده است، کم. برای مقایسه خوب است بدانیم فقط شهر نجف آباد که شهری کوچک است 4000 شهید دارد.

بگذریم. زیر سایبان مزار شهدا باد خنکی می‌وزید و گنجشک‌ها و پرنده‌ها هم به همین خنکی پناه آورده بودند و در آستانه بهار آواز می‌خواندند و جیک جیک می‌کردند.

همان بنده خدایی که با آب می‌رفت برای شستن سنگ قبری با ظرف خالی برگشت. بی‌آنکه سوالی کرده باشم گفت: زمین این قبرستان را کسی به اسم حاج تقی رسولیان وقف کرده برای دفن مسلمان‌ها ولی شهرداری برای دفن هر نفر 250 هزار تومان می‌گیرد. اگر قبر جای خوب باشد تا 3 میلیون هم می‌گیرند. برای ما که دارالعباده بوده‌ایم زشت است به خدا!

نمی‌دانم چرا حس کرد من حرفش را جایی منعکس می‌کنم ولی به نظرم درست حس کرده بود!

فاتحه‌ای هم سر قبر شهدای گمنام دادیم و کم کم راه وطن را در پیش گرفتیم. از یزد که بیرون می‌آمدیم باد شروع شد و روز و شب یکی شد و طوفان شن و خداحافظ شهری که در میان کویر مومیایی شده.

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم

قسمت پنجم

قسمت ششم


پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩۱/٢/۱٦ - مهدی قزلی

چرخی میانه میدان شهر دوچرخه‌ها

یادداشت‌های بازدید از یزد و مردمش-6

(این مطالب در خبرگزاری مهر منتشر می‌شود)

 

شهر سابق دوچرخه‌ها

چهارشنبه دم غروب کنار میدان شهید بهشتی یک مغازه دوچرخه‌سازی قدیمی دیدم که صاحبش پیرمردی بود. ازش اجازه گرفتم که فردا بروم و ببینمش و با هم حرف بزنیم. هیچ نپرسید کی هستی و چی می‌خواهی و ... گفت بیا حتما! همین.

اولین چیزی که در مطلب جلال از یزد دیده می‌شود همین دوچرخه‌های پر تعداد در شهر است:«... شهر پر بود از دوچرخه‌های فلیپس و راله. آخوندها هم سوار بودند و پا می‌زدند و می‌رفتند... شهرت بی موردی است اصفهان پیدا کرده از نظر فراوانی دوچرخه. این شهر یزد است که شهر دوچرخه‌هاست و بیش از آن شهر بادگیرهای بلند. فکر می‌کنم اگر کارخانه فیلیپس همین یک شهر را به عنوان مشتری داشته باشد دست کم تا صد سال دیگر نانش توی روغن است...»

البته معلوم است جلال جمله آخر این پاراگراف را برای اغراق گفته و آن 100 سال هم عدد کثرت است ولی به هرحال الان 50-60 سال از آن موقع می‌گذرد و دیگر دوچرخه‌ها مجال زیادی برای در خیابان بودن ندارند.

هر چند فکر کنم اگر خود مردم قانع بشوند باز برگردند به دوچرخه، جاذبه توریستی جدی‌ای پیدا کند شهر یزد. همان طور که قبلا این جاذبه را داشته آنقدر که دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن در کتاب روزهایش به دوچرخه‌های زیاد شهر اشاره کرده، همین طور جلال آل احمد. همین طور علی اصغر مهاجر در کتاب زیر آسمان کویر. و همه این مشاهدات برای قبل از سال 1340 است. یزد هنوز ظرفیت دارد که شهر دوچرخه‌ها باشد.

از حاج تقی حبیبی پرت افتادم! پیرمرد 75 سال سن داشت و حدود 60 سال دوچرخه‌ساز بود. مغازه‌اش پر بود از دوچرخه‌های جدید و قدیم که روی هم تلنبار شده بود و انگار صاحبان‌شان عجله‌ای برای پس گرفتن آنها نداشتند. حاج تقی نشسته بود کنار درمغازه‌اش که رسیدم. به محض اینکه درباره یزدی‌ها و خوی و خصلت اصلی‌شان پرسیدم، بی‌درنگ گفت: یزدی محتاط است، احتیاط می‌کند. توی بعضی شهرها کاسب‌ها حساب پول مردم را می‌کنند ولی یزدی‌ها حساب پول خودشان را می‌کنند.

بیت‌الغزل حرف‌هایش همین احتیاط بود و اینکه باید بخشی از درآمد را برای روز مبادا کنار گذاشت.

می‌گفت در شصت سال کاسبی هیچ وقت بدهکار نبوده، نه به دولت نه به ملت. همیشه هم دوچرخه‌ساز باقی مانده. دو سه سالی در زاهدان کار کرده بود ولی بالاخره برگشته بود.

از خیابان‌های خاکی 60 سال پیش گفت و ماشین‌های انگشت‌شمار شهر و دوچرخه‌های پرشمار که باعث شده بود او کاسبی نسبتا پررونقی داشته باشد تا جایی که در همان اوایل جوانی بتواند مغازه‌اش را بخرد. مغازه‌ای که بعد از 60 سال هنوز چراغش روشن است.

خود حاج تقی یکی از آن دوچرخه‌های قدیمی ساخت انگلیس داشت و می‌گفت دیگر این دوچرخه‌ها را هند و تایوان و کره تولید می‌کنند.

خانه‌اش قبلا در کوچه روبه‌روی مغازه‌اش بوده و حالا در صفاییه. می‌گوید مردم با هم خوب بودند و کاری به کار هم نداشتند هم آن موقع هم حالا.

دوره دوچرخه‌ها را دوست‌تر می‌داشت و می‌گفت: زمانی که ملت با دوچرخه می‌رفتند هیچ خرجی نداشت حتی یک ریال. دوچرخه‌های لاری و هامبر و هرکولس و سه تفنگ و اینها بود مال انگلستان .

پرسیدم: در یزد مردم با هم دیگر سر چه چیزی دعوای‌شان می‌شود؟

گفت: دعوا و اختلاف برای سبکی خود آدم است. ما این همه سال اینجا هستیم یک موقعی هم در دایره فلکه بودیم دعوا نکردیم.

می‌گفت مغازه فلکه را اجاره کرده بود به ماهی دوازده قِران. صاحب مغازه هم از او یک نوشته گرفته بوده که: اگر کار نکردی پول ما را هم ندهی، اجاره به ما ندهی تا شش ماه، ما راضی نیستیم!

وسط صحبت با حاج تقی جوان‌هایی می‌آمدند و وسیله می‌گرفتند یا با استکان خالی می‌آمدند چای ببرند. حاج تقی می‌گفت اینها هم چراغی‌های ما هستند! یعنی کاسب‌های همسایه.

پرسیدم: حاج آقا یزدی‌ها با زرتشتی‌ها رابطه‌های‌شان خوب است؟

گفت: رابطه‌های‌شان خوب است زرتشتی‌ها هم مردمان خوبی هستند. هیچ کار به کسی ندارند. می‌روند در خانه‌های‌شان یک ریال از کسی را هم نمی‌خورند، مردمان حسابی درست. بد آن موقعی است که شما اذیتِ من کنید من هم بیافتم به اینکه شما را اذیت کنم. وقتی شما پیش من خوب باشید، من هم پیش شما خوب هستم، بد می‌گویم؟

پیرمرد بد نمی‌گفت حرف حساب می‌زد. همین موقع‌ها بود که یکی دیگر از هم‌چراغی‌هایش (که این یکی مسن بود) با دوچرخه‌ای قدیمی و انگلیسی سر رسید و بی‌آنکه متوجه من باشد از وضعیت خیابان و شلوغی‌اش نالید برای حاج تقی. دیدم صحبت حاج تقی با رفیقش گرم شده بلند شدم و خداحافظی کردم و بیرون آمدم.

از پیش حاج تقی که بیرون آمدم حساس شدم به اینکه ببینم دوچرخه سوار می‌بینم یا نه. حالا که خوب می‌دیدم هنوز پیرمردهایی با دوچرخه‌های هندی و انگلیسی در شهر دیده می‌شدند مخصوصا در بافت تاریخی. هر وقت هم از کنار آدم رد می‌شوند، سلام می‌کنند. مهم هم نیست که کم سن‌تر باشی و قیافه‌ات شبیه مسافرها و توریست‌ها باشد.

پیرمردها و دوچرخه‌های‌شان حال و هوای سال‌های دهه 30 و 40 یادداشت جلال را زنده می‌کردند در کوچه‌های کاهگلی یزد.

 

کدام شعربافی

یک زمانی نان مردم یزد از همین شعربافی در می‌آمد. کاری که با خوی و خصلت‌شان هم سازگاری داشت؛ هر خانواده‌ای در خانه‌اش دو سه دستگاه شعربافی به پا می‌کرد و سرش در لاک خودش بود. الان ولی دیگر شعربافی سنتی و دستی تقریبا وجود ندارد و همه چیز ماشینی شده.

شَعر در عربی یعنی مو و شعربافی یعنی بافتن تارهای نخی به باریکی مو. شِعربافی هم می‌گویند به این کار به خاطر ریتم و آهنگ رنگ‌های پارچه‌ها و نخ‌ها. اینها را حمید پسر جوانی به ما گفت که در زندان اسکندر یا مدرسه ضیاییه یکی از اتاق‌هایش را اجاره کرده بود و دستگاه شعربافی را علم کرده بود و بیشتر البته جنبه نمایشی داشت و حمید در واقع فروشنده بود تا بافنده هرچند بافتن بلد بود.

در واقع همه چیز در بافت قدیم شبیه یک نمایشگاه بزرگ است، روح ندارد. دستگاه‌های شعربافی نمایشی، درهای کلون‌دار نمایشی که کنارش یک آیفون تصویری هم بود، دیوار کاهگلی نمایشی که اگر جایی ریختگی داشت معلوم می‌شد برای یک دست شدن محله روی دیوارهای جدید کاهگل کشیده‌اند.

حمید مدعی بود خانواده‌اش تنها خانواده‌ای هستند که شعربافی سنتی را در یزد ادامه می‌دهند و ما این ادعا را از یکی دو نفر دیگر هم شنیدیم. حتی اگر همه‌شان هم راست گفته باشند گریزی نیست از اینکه بگوییم شعربافی و نساجی سنتی دیگر در یزد رو به انقراض کامل است و همه چیز ماشینی شده. البته جای شکرش باقی است که هنوز دست چینی‌ها به این صنعت باز نشده!

شب هم رفتیم و باغ دولت‌آباد را دیدیم و بادگیرش را که بزرگ‌ترین بادگیر جهان بود. مطمئن هستم اگر این بلندترین بادگیر در گینس ثبت بشود، یک آدم علافی پیدا خواهد شد که 2-3 متر بلندتر از بادگیر 33 متری باغ دولت‌آباد را بسازد و رکورددار بشود.

از عصر باد شدیدی در شهر وزید و گرد و خاک کرد. کم‌کم شد طوفان و شن‌ریزه همه شهر را پوشاند. 10 متر جلوتر دیده نمی‌شد. آدم را یاد جاده چالوس می‌انداخت و پل زنگوله و سیاه‌بیشه و هزارچم و مه‌گرفتگی‌های عجیبش.

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم

قسمت پنجم


پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩۱/٢/۱۳ - مهدی قزلی

ماجرای فرود هواپیمای انگلیسی در کویر طبس

یادداشت‌های بازدید از یزد و مردمش-5

(این مطالب در خبرگزاری مهر منتشر می‌شود)

 

شب گردی

دم غروب چرتی زدیم و بعد رفتیم تا بالا شهر یزد را پیدا کنیم. از هر کس درباره بالا شهر سوال کردیم راهنمایی‌مان کرد به سمت صفاییه که در زمان سفر جلال بیابان بوده و مابین یزد و دخمه‌های زرتشتی‌ها. سعی کردم عینی‌تر سوال کنم. از مردم می‌پرسیدم که اگر بخواهند نامزدشان را ببرند جایی برای گردش یا شام و همان یک شب را آتش بزنند به مال‌شان تا خاطره‌انگیز باشد و... وقتی من این توضیحات را می‌دادم مردم جوری نگاهم می‌کردند که من هم فعل جمله‌ام را می‌خوردم. برای‌شان این مفاهیم خیلی آشنا نبود.

به هرحال از ساعت 9 شب به بعد شهر در خاموشی فرو می‌رود. محله صفاییه و پاساژهای باکلاسش! را که بسته بودند دیدیم و سینماهای بسته‌ای که جلال از نبودنشان در آن زمان گفته بود و در معروف‌ترین رستوران یزد به عنوان آخرین مشتری شام خوردیم و زیر نگاه‌های سنگین کارکنان رستوران، زدیم بیرون و برگشتیم هتل که درهایش قفل بود و در زدیم و دو جوان هراسان و خواب‌آلود در باز کردند و با تعجب وراندازمان کردند که لابد تا حالا کجای شهر می‌پلکیدیم و هنوز ساعت یازده و نیم شب بود!

 

زرتشتی‌ها

به راهنمایی دوست خوبی از تهران رستوران خوبی در یزد پیدا کردیم و غذای خوبی خوردیم. قیمت‌های این رستوران، حداقل نصف رستوران مشابه در تهران بود. مهمانانش هم خیلی‌ها غیریزدی بودند.

برگشتم میدان مارکار و از ساعت عکس گرفتم. دورتادور برج ساعت در چهار وجهش اشعاری درباره مارکار و بعضی از فردوسی نقش داشت:

چون به سعی و اهتمام مارکار/ گشت در این برج ساعت برقرار

روح فردوسی پی تاریخ گفت/ شادم از کردار نیک مارکار

شعر دیگری هم بود:

بداد و دهش دل توانگر کنید/ ز آزادگی بر سر افسر کنید

جز از نیک نامی و فرهنگ و داد / ز رفتار گیتی نگیرید یاد

ز فردوسی اکنون سخن سخن یاد گیر/ سخن‌های پاکیزه و دلپذیر

بزرگی سراسر به گفتار نیست/ دو صد گفته چون نیم کردار نیست

این آقای مارکار از آن پارسی‌های پول‌داری بوده که سیستم نوین آموزش و پرورش را در یزد پیگیری می‌کرده. برای اولین کار هم جایی برای یتیمان و بی‌سرپرستان زرتشتی ساخته بعد هم دبستان و دبیرستان. این به غیر از 14-15 مدرسه‌ای است که در روستاهای زرتشتی بنا کرده. این سازمان تعلیم و تربیتی را هم داده بوده دست چند نفر از آدم حسابی‌های زرتشتی تا هوای تعلیم و تربیت بچه‌های هم‌کیشش را داشته باشد.

اینها را از جمشید منوچهری شنیدم که ابتدایی و متوسطه و دانشگاه را در موسسات مارکار خوانده بود و حالا که در کتاب‌خانه «پرورشگاه مارکار» کار می‌کرد و لیسانس شیمی داشت.

روی تابلویی کنار در ورود زده بود «پرورشگاه مارکار». آدم در برخورد اول فکر می‌کند که وارد شیرخوارگاه می‌شود ولی پرورشگاه در معنی اصلی‌اش به کار رفته یعنی جایی که بچه‌ها پرورش پیدا می‌کنند. به نظرم اسم با مسماتری از مدرسه یا مدرسه شبانه‌روزی است.

ساختمان‌های خوابگاه و مدرسه از طریق راهروی مسقف قشنگی به هم وصل می‌شدند. مدرسه به نظرم طرحی انگلیسی داشت و آدم را یاد داستان بابا لنگ‌دراز می‌انداخت. بچه‌های زرتشتی بعد از گذراندن مراحل ابتدایی در روستاهای‌شان برای ادامه تحصیل به یزد می‌آمدند و در این پرورشگاه ساکن می‌شدند و درس می‌خواندند، چون در آن زمان رفت و آمد از روستا به یزد سخت بوده.

هر کس پول داشت شهریه‌اش را می‌داد هرکس هم نداشت نمی‌داد. هر کس هم مفلس‌تر بود یک چیزی دستی می‌گرفت. آنهایی که درس‌شان خوب بود با کمک موسسه مارکار می‌رفتند دانشگاه تهران. معلوم است که این کارها باعث می‌شود دولت پهلوی از مارکار خوشش بیاید و نشان لیاقت به او بدهد. مارکار سه بار به یزد آمد؛ 1303، 1313 و 1328. در تاریخ اول برای افتتاح یتیم‌خانه، بار دوم برای افتتاح دبیرستان و بار سوم برای سالگرد 25 سالگی موسسه‌اش. می‌گویند بار دوم که آمده هواپیمای اختصاصی‌اش در جایی بین یزد و طبس روی زمین صاف نشسته و او را در کامیونی پر از گل وارد شهر کرده‌اند و در همین سفر کلنگ ساعت میدان مارکار را می‌زند.

راستی الان از این آدم‌ها پیدا نمی‌شوند ما چندتا از این پروژه‌هایمان را بدهیم دست‌شان؛ پروژه‌هایی مثل مصلای تهران، آزادراه شمال و ... راستی اسم کامل مارکار، «پشوتن جی دوسابایی مارکار» است.

این همه را به عنوان یک نمونه نوشتم تا معلوم شود حرف جلال چقدر درست است که:«... از یزد به آن طرف توجه مردم به شرق است نه به غرب؛ به هند است نه اروپا. حتی بیش از آنکه از تهران و مرکز مملکت خبر داشته باشند از آن سمت دارند.»

بد نیست بدانید زمان جلال انگلستان در یزد کنسول‌گری داشته، در شهری که کلا دو سه تا خیابان داشته آن هم وسط کویر. بعید نیست این حضور هم به واسطه زرتشتی‌ها و ارتباطات‌شان با پارسیان متنفذ هندی بوده باشد که کشورشان مستعمره انگلیس بوده است و یادمان باشد قبل از نیروهای کماندویی دلتای آمریکایی، اولین بار این مارکار بوده که از اطراف یزد و طبس به عنوان فرودگاهی طبیعی استفاده کرده!

از پرورشگاه‌شان خیلی خوشم آمد و از تشکیلات منسجم‌شان در تعلیم و تربیت. همه چیزشان رنگ و بوی انگلیسی داشت. صندلی‌های 60 سال پیش‌شان چنان با کیفیت بود که هنوز استفاده می‌شد، حتی اسم افراد روی صندلی‌های‌شان بود. مثلا معلوم بود کدام صندلی مال مدیر پرورشگاه است.

محیط سوت و کور پرورشگاه را گذاشتیم و رفتیم آتشگاه یا آتشکده‌شان. آنها هم در حال آماده کردن ساختمان برای مسافران نوروزی بودند. 500 تومان دادیم و داخل شدیم تا جامی ببینیم پشت شیشه که در آن آتشی اندازه یکی از همین آتش‌های گردش‌ها و تفریح‌های خانوادگی ماها برقرار بود. بعد هم نوشته شده بود که این آتش از کجا و کجا آورده شده و حفظ شده تا به اینجا رسیده. مدتی طولانی هم در خانه بعضی زرتشتی‌ها پنهانی روشن نگه داشته شده است.

حالا کی دیده و چطور می‌شود اثبات کرد که این آتش همان آتش است و هیچ وقت خاموش شده یا نشده. به هرحال اگر به جای زرتشتی‌ها بودم از نمایش عمومی این شعله و مشعل جلوگیری می‌کردم تا کمی ابهتش را در پرده و خفا به دست بیاورد.

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم


پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩۱/٢/۱۱ - مهدی قزلی

هتل 4ستاره و خنزر پنزرهایش

یادداشت‌های بازدید از یزد و مردمش-4

(این مطالب در خبرگزاری مهر منتشر می‌شود)

 

هتل موزه فهادان و ستاره‌هایش

محل اسکان ما خانه‌ای قدیمی بود که با هزینه‌ای میلیاردی تبدیل شده بود به هتلی 4 ستاره. ما که زور جیب‌مان به 4 ستاره هتل نمی‌رسید ولی همکاری صاحب هتل و البته خلوتی بی‌نظیر یزد قبل از نوروز این مجال را به ما داد که هتل 4 ستاره را هم درک کنیم!

اتاق‌های هتل در واقع اتاق‌های دورتادور حوض بزرگی در وسط خانه قدیمی بود که به هرکدام دستشویی و حمام اضافه شده بود. این کار، یعنی حفظ کردن ظاهر آثار قدیمی و باستانی و ایجاد تغییرات برای کاربری جدید و به روز در داخل آن، تجربه جهانی دارد و البته موفق. هم مردم درک دقیقی از گذشته پیدا می‌کنند و هم آثار باستانی صاحب دل‌سوز.

یکی از کارمندان هتل و مسوول اصلی آنجا چند باری وقت گذاشتند و ما را در همان هتل کوچک گرداندند. خانه دو بخش اصلی داشته که یکی با حیاطی کوچک‌تر اندرونی حساب می‌شده و یکی با حیاطی بزرگ‌تر بیرونی.

اتاقها دورتادور حوضی بزرگ جا داشتند و آشپزخانه در زیر زمین نارنجستان (همان اندرونی که چون در حیاطش درخت نارنج می‌کاشتند به آن نارنجستان هم می‌گفتند). خانه به آن بزرگی و با 29 اتاق، در قدیم حمام نداشته و اهل خانه باید می‌رفتند حمام عمومی. از زیر خانه قنات رد می‌شد و از پله‌های پایاب که پایین می‌رفتیم مسیر آن را می‌دیدیم که البته خشک شده. (همه قنات‌های یزد خشک شده غیر از یکی که آن هم رو به خشکی است). خانه یا همان هتل فعلی دو بادگیر داشت که البته هر دو تقریبا کور شده‌اند. تمام بادگیرهای یزد کور شده‌اند و فقط یک جسد بلااستفاده از آنها روی پشت بام‌های خانه‌ها و عمارت‌های بافت قدیم مانده. اصلش هم چاره‌ای نیست وقتی یک کولر گازی و از آن بهتر برای شرایط آب و هوای یزد یک کولر آبی، با هزینه کمتر، خانه را خنک می‌کند بادگیر به چه کار می‌آید!

مکانیزم و مهندسی ساخت بادگیر در گذشته البته قابل ستایش است ولی مخالفت بی‌جا با تکنولوژی هم خوب نیست. مخالفتی که رگه‌هایش در روحیات ضدامپریالیستی و فردیدی جلال وجود داشت.

پشت بام خانه هم جای قشنگی بود. از آنجا می‌شد تمام بافت قدیمی را دید که پر است از بادگیرهای عقیم. جلال هم با اینکه مسحور این بادگیرها شده بوده و اسم تک‌نگاریش را هم سفر به شهر بادگیرها گذاشته ولی جز یکی دو خط راجع به آنها چیزی ننوشته است.

پشت بام خانه قدیمی آدم را یاد فیلم یک حبه قند میرکریمی می‌اندازد و نماهای بازش از روی پشت بام و حیاط و اتاق‌های تودرتو و...

چیز دیگری که ما را یاد فیلم میرکریمی انداخت یک مراسم حنابندان بود که در میدان وقت‌الساعه دیدیم. تلاش هم کردیم که با پررویی خودمان را داخل مهمان‌ها کنیم که فامیل‌های عروس که تهرانی بودند پرروتر از ما از آب درآمدند و نشد.

از میرکریمی و شبه شاه‌کارش که بگذریم می‌رسیم به شبه هتلی که روی بعضی از گنبدی‌های سقفش شیشه‌های رنگی به اسم قپه نسب کرده بودند. کارکرد قپه‌ها این بود که نور تند خورشید را رنگ و وارنگ داخل اتاق می‌کرد که هم باعت فرار و ترس حشرات می‌شد هم انرژی خوبی به اهل خانه می‌داد. امروزه به جای این کار اتاق‌ها را رنگ‌های تند می‌زنند که اشکالش این است که شب‌ها که آدم احتیاج به آرامش دارد به جای انرژی، با این رنگ تند نمی‌توانند کاری کنند ولی شیشه‌های رنگی و قپه‌ها شب کارکردی ندارند و رنگ خانه همان رنگ گچ و کاهگل است. در تابستان‌ها هم بعضی از شیشه‌ها را بر می‌دارند تا هوای خانه عوض شود.

هتل پر بود از خنزر پنزرهایی که مثلا فضا را قدیمی نشان بدهد مثل کوزه و موتور قدیمی و چرخ گاری و... انگار با یک خاور از پارکینگ پروانه خیابان جمهوری تهران جنس خریده باشی و ریخته باشی داخل آن خانه قدیمی.

بدی این هتل هم این است که چون اتاق‌ها به سمت حیاط مرکزی پنجره دارد و این حیاط تخت برای نشستن دارد و صبحانه همان‌جا سرو می‌شود و بعضی مسافرها هم آنجا دور هم‌نشینی برگزار می‌کنند، گاهی سروصدا و شلوغی می‌شود. این خانه قدیمی جان می‌دهد برای مسافرت‌های دسته‌جمعی!

به هر حال 58 هتل سنتی در یزد برای خودش یک پدیده فرهنگی بود که نمی‌شد از آن گذشت حتی اگر این پدیده در دوره جلال وجود نداشت.

 

 

چهارشنبه پیاده

چهارشنبه صبح پیاده از هتل بیرون زدم و رفتم تا مسجد جامع. همان مسیر تور پیاده‌روی را پیاده رفتم. سر راه از یک صرافی قیمت دلار را پرسیدم که گفت: 1880 تومان و مثل صرافی‌های تهران جواب سربالا نداد. در همین مسیرها بود که یک آب انبار دوره صفویه را هم دیدم که 50 پله حدود 30 سانتی متری داشت به عمق زمین، یعنی 15 متر زیر زمین. ته آب انبار خشک و کثیف بود. تصور اینکه در چنین جایی آب جمع می‌شده و مردم می‌خوردند سخت است.

از خیابان روبه‌روی مسجد جامع می‌رفتم و جنب و جوش کسبه برای پر کردن ویترین شب عید را تماشا می‌کردم که به امید مسافران نوروزی پشته پشته جنس داخل مغازه می‌چپاندند. سر عکس گرفتن از ویترین مغازه‌ای که همه دردهای جسمانی و معنوی و حتی اعتیاد به مواد مخدر را با دعا رتق و فتق می‌کرد، با صاحب مغازه جر و بحث‌مان شد. مطمئن بودم او بحث را کش نخواهد داد! می‌گفت از حریم خصوصی من عکس نگیر و من هم اصرار می‌کردم که این چه حریم خصوصی است که در معرض دید مردم قرار داده‌ای با این خط درشت. با وساطت کسبه همسایه بحث تمام شد. مردک کتابی را می‌فروخت که حتی اگر نویسنده‌اش نعوذ بالله خود خدا هم می‌بود شک هر آدم عاقلی را بر می‌انگیخت که چطور این همه درد را به دعا برطرف می‌کند.

رفتم تا خیابان امام و پیاده گز کردم تا میدان امیرچخماق. روبه‌روی شیرینی فروشی اصلی حاج خلیفه یک موزه هست به اسم موزه آب که دیدنش بد نیست. جلال در مطلبش نوشته بوده که یزد صد قنات دایر دارد. حالا نیست که ببیند کار آب و قنات یزد به موزه کشیده.

خیابان امام را ادامه دادم تا مسجد برخوردار. اطراف مسجد گاراژهایی قدیمی و تقریبا مخروبه وجود دارد که زمانی هرکدام مربوط به شرکتی مسافری می‌شده که از جاهای دیگر مسافر می‌آورده و به آنجا‌ها می‌برده. طبقه دوم این گاراژها در سمت خیابان هم مسافرخانه بود که جلال و برادرش شمس در یکی از همین مسافرخانه‌ها اتراق می‌کنند. گاراژها از بین رفته‌اند. یکی‌شان بانک شده و یکی هم هتل 5 ستاره. ولی از باقی زمینی باقی مانده و چند دهنه مغازه رو به ویرانی داخل گاراژ.

روبه‌روی مسجد برخوردار کتاب‌فروشی نیک‌روش بود که تقریبا هیچ کدام از کتاب‌هایی که آقای مسرت معرفی کرده بود را نداشت. چند دقیقه نشستم و خستگی در کردم. پسر جوانی آمد دنبال کتاب درسی دانشگاه. به حرفش کشیدم و فهمیدم که یزد دانشگاه زیاد دارد؛ ملی و آزاد و پیام نور و علمی کاربردی و .... کتاب فروش هم گفت مشتری‌ها بیشتر دنبال کتاب درسی هستند، بعد هم کتاب روان‌شناسی و مذهبی و ادبیات.

خیابان امام را که تا ته بروی می‌خورد به میدان شهید بهشتی، سمت چپ را اگر ادامه بدهی می‌خورد به میدان مارکار. میدانی که ساعتی وسطش هست و جلال هم درباره‌اش نوشته؛ «... بیشتر دوچرخه‌ها به یک طرف می‌رفتند. ما هم دنبال‌شان راه افتادیم. آسفالت که تمام شد، میدانی و ساعتی بر سر برجی در میان آن و دست راست سردر بزرگ مدرسه‌ای و همه می‌رفتند آن تو ماهم رفتیم...»

در پرس و جو‌ها فهمیدیم مارکار ساعت را از انگلستان آورده و کاشته آنجا. داخل مدرسه مارکار هم شدم. مدرسه‌ای با حیاطی بزرگ همان طور که جلال نوشته بود. فقط این طرفش مال مسلمان‌هاست و در ورودی سمت زرتشتی‌ها از داخل کوچه بود. سمت زرتشتی‌ها را گذاشتم برای عصر و برگشتم سمت هتل که حسابی گرسنه و خسته شده بودم.

نزدیک شدن به نوروز یزدی‌ها را اصفهانی کرده بود. روز اول از سر خیابان فهادان تا میدان بهشتی به 300 تومان کرایه رفتم. برگشت همان مسیر را به 500 تومان. فردا همین مسیر شد 800 تومان. به راننده گفتم پس‌فردا با این وضع کاپشن‌مان را هم در می‌آورید شما.

با خونسردی جواب داد: کاپشن‌تان را که در نمی‌آوریم هیچ، کلاه هم سرتان می‌گذاریم!

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩۱/٢/۱٠ - مهدی قزلی

چهارشنبه سوری ناکام

یادداشت‌های بازدید از یزد و مردمش-3

(این مطالب در خبرگزاری مهر منتشر می‌شود)

یزدی‌ها

مدتی قبل از رفتن به یزد چشم و گوش تیز کردم درباره یزد و یزدی‌ها. آنچه از خودشان شنیدم و دیگرانی که به یزدی‌ها ربطی داشتند از این قرار بود که آنها مردمانی ساده و سخت‌کوش و قانع هستند. سختی زندگی در کویر از ایشان مردمی ساخته پرتلاش که یاد گرفته‌اند برای اینکه دخل و خرجشان با هم بخواند بهترین کار این است که خرج را کم کنند چون دخل خیلی دست خودشان نیست. این است که یزدی محتاط شده است و سر در لاک خود و دنبال دردسر نمی‌رود. اخلاق مصرف‌گرایی هنوز که هنوز است در میان مردم یزد عمومیت پیدا نکرده. به نظرم همین باعث شده بود زمان سفر جلال همه مردم دوچرخه سوار بودند. حتی الان هم اگر کمی بنزین گران‌تر شود اولین شهری که مردمش دوچرخه‌ها را بیرون می‌کشند همین یزد است.

رفیق روابط عمومی می‌گفت خوی یزدی‌ها خوی زرتشتی است؛ آرام و کاری به کار کسی ندارند. همین هم باعث شده زرتشتی‌ها در یزد سال‌ها بی‌مشکل به زندگی‌شان در کنار مسلمان‌ها ادامه می‌دهند. خود یزدی‌ها هم مشکلاتی مثل ورود اعراب مسلمان به ایران و بعدتر حمله مغولان را بدون مشکل از سر گذرانده‌اند. به نظرم هر کس از هرجا به خودش زحمت داده و از بین بیابان تا یزد آمده و خسته و کوفته رسیده تا پشت دروازه شهر ترجیح داده با اولین نرمش مردم با آنها کنار بیاید. خود شهر هم نه دریایی دارد نه آب و هوایی نه گنج و معدنی، مردم هم که اهل مدارا، خوب چرا باید دعوایی بشود آنجا؟

حتی تفریح و خوشگذرانی‌شان هم با خویشان سازگار است، ده دوده! یعنی می‌روند ده یا جایی بیرون از شهر و آتش و دودی به پا می‌کنند و وعده‌ای غذا در هوای آزاد و برمی گردند خانه، سالم و کم‌هزینه و کم‌حاشیه.

معروف است که می‌گویند زندان این شهر پر است از زندانی غیربومی. به نظرم اگر یک یزدی حتی رییس جمهور هم بشود ترجیح می‌دهد به جای کارهای سخت، رییس‌جمهور صلح و دوستی و تسامح و کم کردن تنش‌ها باشد، آن هم به هر قیمتی. رییس‌جمهوری که موافق و مخالفش از او حساب نبرند. معلوم است چنین رییس جمهوری حتی برای به دست آوردن قدرت، عوض فعالیت و مبارزه سیاسی می‌رود پشت تریبون و گریه می‌کند! برعکس رفیق تُرکش که برای رای آوردن هرکاری حتی ریختن به خیابان هم انجام می‌دهد. غرض واقعا بحث سیاسی نبود. خواستم در یک قیاس ساده خوی یزدی‌ها را بشناسیم.

اکثر مردم یزد طبقه متوسطی هستند که دست‌شان به دهان‌شان می‌رسد ولی بیشتر نه! پایشان را هم از گلیم‌شان درازتر نمی‌کنند، حتی گلیم‌شان را هم درازتر نمی‌کنند.

مهمان‌نواز هستند و مهمان‌نوازی‌شان دل‌چسب است. در زمان دانشگاه با اینکه ساکن تهران بودم ولی به رسم دانشجویی در ایام امتحانات گاهی می‌رفتم خوابگاه تا با رفقا درس بخوانیم. سه رفیق یزدی داشتم که هم‌اتاقی بودند. هر وقت می‌رفتم اتاق آنها موقع شام و ناهار با لهجه غلیظ چیزهایی به هم می‌گفتند بعد معلوم می‌شد به خاطر اینکه من مثلا مهمان‌شان بودم با هم هماهنگ می‌کردند که یک کنسرو ماهی هم به سفره اضافه کنند. جالب‌تر اینکه گاهی دو نفرشان که اهل جایی در اطراف یزد بودند لهجه را غلیظ‌تر و محلی‌تر می‌کردند تا نفر سوم نفهمد چه می‌گویند و بعد می‌فهمیدیم ظرف‌های غذا را برده‌اند بشویند. اتاق این رفقای یزدی همیشه مرتب بود و همه چیز سرجایش. نه دردسر درست می‌کردند نه می‌گذاشتند کسی برای‌شان دردسر درست کند. ولی امان از رفقای خراسانی که اتفاقا اتاق بغل یزدی‌ها بودند. بگذریم که بحث بر سر یزد و یزدی است نه خراسانی و مشهدی.

این اخلاق و روحیات به نظرم برای هر اهل قدرتی مثل نعمت است! هم دارالعباده بوده یزد و هم در دوران انقلاب خبری در آن نبوده. همین الان هم مردمش سرشان در لاک خودشان است به قول حاج تقی حبیبی پیرمرد دوچرخه‌ساز 75 ساله یزدی: یارانه را اگر بدهند می‌گیریم، ندهند هم کمتر می‌خوریم، ما که زورمان به دولت نمی‌رسد!

 

 

چهارشنبه‌سوری

از همان اول که پایم را در هتل گذاشتم درباره رسم و رسوم چهارشنبه‌سوری در یزد پرسیدم و جایی که احتمالا برنامه‌ای به این مناسبت بگیرند. هیچ کس جواب درست و درمانی نمی‌داد. یعنی جوابی نداشتند که بدهند. جایی چیزی درباره تور چهارشنبه‌سوری روی در و دیوار دیدم که بعد از پیگیری فهمیدم برنامه را با دستور از بالا کنسل کرده‌اند. چیزهایی هم از جشن سده در روستاهای زرتشتی‌نشین چم و چک‌چک و غیره گفتند که همه‌اش حرف بود. دو چیز برایم کاملا روشن شد؛ اول اینکه برنامه منسجم و درست و درمانی برگزار نمی‌شود و دوم اینکه زرتشتی‌ها دوست ندارند ما برویم و برنامه‌شان را ببینیم.

تمام تلاشم برای راه‌یابی به یک جمع زرتشتی یا غیر آن برای دیدن یک برنامه چهارشنبه‌سوری تا عصر سه‌شنبه بی‌نتیجه ماند و بالاخره با راهنمایی چند نفر رفتم به سمت دخمه‌ها. می‌گفتند آنجا حاشیه‌ای‌تر است و شاید جک و جوان‌ها جمع شوند و برنامه‌هایی خودجوش برگزار شود. رفتیم به همان سمت ولی با یکی دو جین مامور نیروی انتظامی در ابتدای خیابان منتهی به دخمه‌ها مواجه شدیم و فهمیدیم مردم و ماموران درک دقیق و درستی از هم دارند. ماشین را وسط میدان گذاشتم و پیاده شدم یک راست رفتم روی مخ عاقله مردی در بین ماموران که به نظر رییس‌تر از همه می‌آمد و کارم را سیر تا پیاز برایش شرح دادم. خیلی خوب گوش کرد و دست آخر گفت او و همکارانش کنترل شهر را کاملا در دست دارند و هیچ کجا هیچ مراسمی برگزار نمی‌شود. مگر در جمع‌های خصوصی زرتشتیان که آنها هم دوست ندارند کسی داخل‌شان بشود. خلاصه از چهارشنبه‌سوری یزد چیزی پیدا نکردیم جز همان نخاله‌بازی‌های رایج جک و جوان‌ها در انداختن ترقه‌های وارداتی چینی در کوچه و خیابان. مامور نیروی انتظامی هم نصیحت‌مان کرد برویم در پارک و چیپس و بستنی بخوریم که تفریح سالم‌تری است!

میدان امیر چخماق و فلافل و جگرش را ترجیح دادیم به پارک تا سه‌شنبه شب هم به پایان برسد.

حالا کاری به چهارشنبه‌سوری ندارم که هنوز درباره رگ و ریشه‌اش بحث است ولی چرا ما هنوز بلد نیستیم جشن و شادی دسته جمعی برگزار کنیم؟ یا راه افراط برمی‌داریم یا تفریط. جلال در یادداشتش می‌گوید مردم رفته‌اند در حیاط مدرسه مارکار نشسته‌اند و مسابقه ماست‌خوری بچه‌ها برگزار شده برنامه‌ای جُنگ مانند و بعد هم فشفشه و آتش‌بازی که نقش مردم در آن تماشاگری بوده نه تصدی‌گری!

برنامه آموزنده نبوده ولی زننده هم نبوده. مثل اینکه قدیم‌ترها مردم را جو نمی‌‌گرفته.

 

شیرینی‌فروشی حاج خلیفه علی رهبر و شرکا!

شهر پر است از شیرینی‌فروشی‌های حاج خلیفه و شرکا. مثل قم و حاج حسین سوهانی و پسرانش. هر کسی یک کلمه کم و زیاد کرده به اسم اصلی و شناخته شده و خودش را جای اصل جا زده. جالب‌تر اینکه یکی از همین غیر اصل‌ها چند دهنه بیشتر با فروشگاه مرکزی فاصله نداشت. این موضوع البته برای‌مان کمتر اهمیت داشت. با اهمیت‌تر این است که این شیرینی‌فروشی حاصل شراکت سه نفر است؛ حاج خلیفه علی رهبر، حاج مرتضی شیرینی‌ساز و حاج حسن فردوسیان. جالب اینکه بچه‌های آنها هنوز هم این شراکت را حفظ کرده‌اند و ادامه کار پدران را می‌دهند. جلال از این شیرینی‌فروشی قدیمی هم چیزی ننوشته ولی شراکت طولانی‌مدت و پایدار آنها شبیه شراکت اهل یک یا چند آبادی در منافع قنات است که جلال به این یکی اشاره‌ای داشته است. شراکتی با این طول مدت فقط در یزد امکان پذیر است با مردمی که طمع در کارشان نیست. خیلی تلاش کردم با یکی از پسران شرکای اولیه صحبتی بکنم که نشد. سرشان حسابی برای ایام عید شلوغ بود. مردم صف طولانی کشیده بودند تا شیرینی یزدی بخرند و البته حجم بیشتری هم آماده می‌شد تا برود به شهرهای دیگر. هیچ کدام حاضر نشدند وقت بگذارند برای مصاحبه و گپ و گفت. با مزه این است که ساعت 6 بعد از ظهر هم تعطیل می‌کردند در حالی که اگر شبانه‌روز هم باز می‌بودند، مشتری داشتند.

هر چه قدر یکی دو هفته مانده به نوروز، یزد شهر خوبی است برای مسافرت، ولی برای خریدن شیرینی از فروشگاه‌های اصلی حاج خلیفه علی رهبر و شرکا وقت نامناسبی است، یک ساعت در صف ایستادیم برای یکی دو تا بسته قطاب و پشمک آن هم در فروشگاه شماره 2 نه فروشگاه مرکزی.

 

قسمت اول

قسمت دوم


پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩۱/٢/٩ - مهدی قزلی

یزد؛ مومیایی در میان کویر-1

یادداشت‌های بازدید از یزد و مردمش

 

این روزها رفقا زیاد می‌پرسند چه خبر و کجایی و چه می‌کنی. جواب سربالا به بعضی از این سوالات به دلیل بندی در قرارمان با خبرگزاری مهر بود که خبر این کار را آنها باید منتشر کنند که کردند و حالا می‌شود درباره اش حرف زد.

جلال آل احمد مرد سفر بود و در بین سفرهایش چندتا منجر به نوشتن تک نگاری شد. حالا فکر کنید من قرار است آن چند شهر را بگردم و پا جای پای جلال بگذارم (اگر جای پایی مانده باشد) و بنویسم و این نوشته ها در خبرگزاری مهر منتشر بشود و بعدتر کتاب بشود و ...

یزد را در پایان اسفند 1390 رفتم و نوشتم و الان در خبرگزاری مهر روزانه منتشر می‌شود. من هم از امروز در وبلاگ خودم منتشر می‌کنم. پس به رفقای یزدی خبر بدهید:

چیزی شبیه مقدمه

اعتقاد عمیق من این است که در دوره زمانه ما همه چیز از یک تماس تلفنی شروع می‌شود. رفیق شفیقی در خبرگزاری مهر تماس گرفت و دعوتم کرد به چای و گپ. می‌خواستم مثل خیلی از این دعوت‌ها مودبانه رد کنم ولی دیدم از خانه ما تا خبرگزاری مهر کلا 7-8 دقیقه پیاده راه است. این شد که دعوت چایش را قبول کردم. چند روز قبلش مقاله‌ای به من داده بود این رفیق شفیق که درباره روش‌شناسی جلال آل‌احمد در مردم‌شناسی و تک‌نگاری‌هایش نوشته بود. مقاله به نظرم جالب آمد و جالب‌تر جلال بود که هربار سراغش می‌رویم چیز جدیدی درش پیدا می‌کنیم. جلال یادداشت‌هایش از زادگاه پدری در طالقان را در کتابی به نام اورازان منتشر کرد. بعدتر تات‌نشین‌های بلوک زهرا را نوشت که یادداشت‌ها و دیده‌های چندین ساله‌اش از این مناطق بوده به دلیل مسافرت‌های پی در پی تابستانه دوران نوجوانی به منزل خواهرش در آن مناطق. این دو کتاب که در آن رسم و رسوم و آداب و کار و بار و زبان مردم منطقه منعکس شده است، مورد توجه خیلی‌ها در داخل و خارج قرار گرفت و همین باعث شد موسسه‌ای وابسته به دانشگاه تهران از جلال بخواهد این تک‌نگاری‌ها را ادامه دهد که «سفر به شهر بادگیرها»، «گذری به حاشیه کویر»، «گزارشی از خوزستان»، «مهرگان در مشهد اردهال»، «آیین فصل» و «خارک در یتیم خلیج فارس» حاصل آن درخواست است. البته روش و منش جلال در مردم شناسی و تفاوتهای جدی‌اش با روش آکادمیک و کتابخانه‌ای و غربی باعث شد این ماجرا سرانجامی پیدا نکند.

پرت افتادم از رفیق شفیق؛ با بهانه همان مقاله‌اش صحبت‌مان از احوال‌پرسی به جلال کشیده شد و دست آخر گفت بیا و دوره بیفت هرجا جلال در داخل کشور رفته و از آن تک‌نگاری کرده ببین و تک‌نگاری کن. قلوپ آخر چای در گلویم ماند. جلال و سفر و تک‌نگاری و ... در میان پیشنهادهای کاری محترمانه و بی‌شرمانه‌ای که در دوران بیکاری‌ام به عنوان کسی که به کار مطبوعه و نگارش شناخته شده‌ام (بگذریم که در هیچ کدام چیزی نبوده و نیستم) به من شده بود، این پیشنهاد آنقدر فرهنگی و مطابق سلیقه‌ام بود که آن یک قلوپ چای مدتی را در سرگردانی دهان و حلق و مری بگذراند.

بعد از تک‌نگاری‌هایی از سفر رهبر انقلاب به کردستان و قم و چندین و چند جلسه از دیدارهای رهبر انقلاب با آدم‌ها و گروه‌های مختلف و یادداشت‌های حج و چند یادداشت جسته و گریخته از بم بعد از زلزله، کربلای قبل و بعد از صدام و ... احساس کردم این یک پیشنهاد حرفه‌ای بر اساس سابقه کارم است و این مرا به اندازه یک دقیقه خوشحال کرد. حالا چرا یک دقیقه چون رفیق ادامه داد که: تو دو تا خصلت داری که اگر من داشتم خودم این کار را می‌کردم؛ اول این که بیکاری و می‌توانی بروی سفر دوم اینکه پر رو هستی و این کار روی زیاد می‌خواهد!

هر چند همه برادران ارازل و اوباشی که توسط نیروی انتظامی خفت می‌شوند در این دو خصلت سرور ما هستند ولی رفیق ما لطف رفیقانه کرده بوده انگار به ما. مطمئن هستم که آنهایی که به جلال چنین پیشنهادی داده‌اند به خاطر توانایی‌های مثبتش این کار را کرده‌اند.

خلاصه اگر بکنم و جزئیات را اگر کنار بگذارم قرار شد سفرهایی به یزد و کرمان و خوزستان و مشهد اردهال و خارک و اورازان و بویین زهرا و اسالم برنامه‌ریزی کنیم و جا پای جلال بگذاریم و هرچند در این فقره من کجا و جلال کجا ولی از باب ارادت سابقه‌دار به ایشان و لطف ذاتی سفر یا علی گفتیم. ضمن اینکه مطمئن هستم چون یک طرف ماجرا جلال است کار خوبی از آب درخواهد آمد این تک‌نگاری‌ها و مهم نیست من این کار را انجام بدهم یا دیگری.

خواندن مطالب بنده از این سفرها البته خالی از لطف نیست! ولی اگر کسی بخواهد خوب بفهمد دنیای این نوشته دست کیست باید قبلش نوشته‌های جلال را بخواند.

 

حرکت به مرکز ایران

ساعت 3 بعد از ظهر آخرین دوشنبه سال 1390 بود که کیلومتر شمار ماشین را در میدان گمرک سابق و رازی فعلی صفر کردم. جلال شب چهارشنبه‌سوری سال 1336 رسیده بود یزد و من هم می‌خواستم شب چهارشنبه‌سوری سال 90 یزد باشم. تهران شلوغ بود. انگار آب به لانه مورچه‌ها افتاده باشد. همه در حال دویدن؛ ترافیک الکی، خرید الکی، استرس الکی و البته گرانی راستکی.

از شهر که درآمدیم اول اتوبان قم سلام دادیم به امام و فاتحه‌ای و یاد این حرف جلال به امام افتادم که گفته بود بعضی از اعلامیه‌ها و مطالب منتسب به شما از لحاظ نگارش خوب نیست و اعلام آمادگی کرده بود برای همکاری و آدرسش را نوشته بود و حیف که اجل امانش نداد تا نتیجه همان اعلامیه‌ها و ادبیات پر از غلط ولی محکم و کوبنده را ببیند.

در همان حال رانندگی فکر می‌کردم این چه کاری بود من قبول کردم. جلال 50 -60 سال پیش چنین کاری کرده. آن موقع بسیاری از جاهای کشور ما دست نخورده باقی مانده بود و ضریب نفوذ رادیو و تلویزیون و مطبوعات آن قدر کم بود که آدم‌های هر شهر و دیاری با آدم‌های شهر کناری تفاوت‌های مخصوص به خودشان را داشته باشند و البته هویت خودشان. حالا ولی به مدد رسانه‌های فراگیر، آدم‌ها یکسان‌سازی شده‌اند. بعد هم این نیم قرن فاصله به اندازه ده تا تاریخ تمدن پیشرفت تکنولوژیک در دل خودش داشته. از همه مهم‌تر اینکه در این کشور یک اتفاق مهم افتاده و آن انقلاب اسلامی است. جلال در اوج قدرت پهلوی دوم در کشور می‌چرخیده و من در زمانه اقتدار جمهوری اسلامی و این همه تفاوت‌هایی است که فکرم را مشغول خودش کرده بود. با همین فکرها قم را رد کردیم و کاشان را و اردستان را و در تاریکی نایین و اردکان و میبد و ...

قبل از راه افتادن سمت یزد پیش دوستی یزدی رفتم که مسوول روابط عمومی یک شرکت بزرگ یزدی در زمینه خدمات ارتباطات اینترنتی بود. از او سوالات مختلفی راجع به یزد پرسیدم و جواب‌های خوبی گرفتم. علاقه و فعالیت‌های ادبی قبلی‌اش باعث گرم شدن گپ‌مان شد و هم او بود که چند نفری را معرفی کرد تا در یزد سراغ‌شان بروم. وقتی فهمید هنوز جایی برای اسکان در نظر نگرفته‌ام با مسوول روابط عمومی هتل‌های زنجیره‌ای مهر یزد تلفنی حرف زد و قرار شد آنها به یک خبرنگار! اقامت رایگان بدهند. گفت هتل‌هایشان همان خانه‌های قدیمی بافت تاریخی هستند که بازسازی شده‌اند و مورد استفاده قرار می‌گیرند.

همین دوست یزدی در تشریح موقعیت یزد برایم روی کاغذ دایره‌ای کشید و وسطش نوشت یزد و انگار که آن دایره خودش مرکز یک پراکندگی جغرافیایی باشد شعاع‌هایی از آن به اطراف کشید. خطی به سمت بالا و در انتهای خط دایره‌ای و داخل آن نوشت تهران. از دایره یزد خطی به سمت جنوب شرقی کشید و نوشت کرمان، خطی به سمت جنوب و نوشت بندرعباس، خطی به سمت جنوب غربی و نوشت شیراز و بالاخره خطی به سمت غرب و نوشت اصفهان. و این طور شد که یزد مرکز ایران شد!

این تعبیر را در یزد از یک پسر جوان هم شنیدم که گفت: یزد وسط ایران است! و وقتی پرسیدم از چه نظر؟ با اعتماد به نفس گفت: از همه نظر. این حس وطن‌دوستی در بین مردم یک شهر و منطقه برایم همیشه ارزشمند بوده و یک شاخص. خیلی مهم است که مردم محل زندگی‌شان را دوست دارند یا نه. گفتارهای غلوآمیز درباره محل زندگی در وهله اول نشان از اهمیت آن محل برای اهالی است. من جاهای زیادی دیده‌ام که مردمش کوچیده‌اند و دوست هم ندارند برگردند به آنجا. بگذریم.

حرف پسر جوان یزدی البته تا حدی درست بود؛ اگر روی نقشه ایران خطی از بندر خرمشهر به شهر مرزی سرخس در خراسان شمالی بکشیم و خطی از مرز بازرگان در روی گوش گربه ایران، به بندر گواتر در کنار چابهار، محل تلاقی آنها (که به منزله دو قطر ایران هستند) شهر نایین است که با اغماض نزدیک یزد است (البته با این حساب اصفهان هم می‌تواند ادعای مرکزیت ایران را بکنند).

به هر حال این تسامح را نمی‌توان درباره آن کروکی رفیق روابط عمومی مان قبول کرد. یزد شهریست سر راه تهران به کرمان و زاهدان، همین. ارتباطش با اصفهان مستقیم نیست، همینطور با شیراز و بندرعباس. در این دوره زمانه اگر کسی بخواهد برود اصفهان و شیراز یکراست از تهران می‌رود اصفهان و بعد هم شیراز، تازه اگر هم هوایی نرود.

البته محصور بودن در میان کویر برای یزد ضمن مشکلاتی که ایجاد می‌کرده برای مردم، ولی محاسنی هم داشته. کویر هر چند جلوی گسترش شهر یزد را گرفته ولی مثل یک مومیایی شهر را از جهت بافت تاریخی و حتی اجتماعی دست نخورده نگه داشته است.

مسیر خسته کننده 620 کیلومتری تهران تا یزد بالاخره تمام شد و حدود ساعت 10 شب پرسان پرسان رسیدیم به محله فهادان و جایی که معروف است به زندان اسکندر و البته هتل سنتی فهادان روبه روی همین عمارت زندان اسکندر و ساختمان قدیمی دوازده امام است.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩۱/٢/۳ - مهدی قزلی

حرم‌گردی، بهشت‌گردی

گزارشی از بازدید فوق برنامه کاروان وبلاگی از حرم حضرت علی(ع) و حضرت عباس(ع)

(این مطلبم در همشهری آیه چاپ شد. اگر داور مسابقه سفرنامه نویسی نبودم با همین مطلب جایزه سفر حج عمره را می‌بردم! بهترین داور هم همان سه نفری که برنده شدند!)

                       

حسین نخلی از ایران کارش هماهنگ کردن با رفقا و دوستان و سازمان عتبات و ... بود تا در این سفر حضرات وبلاگی بازدیدهای فوقبرنامه هم داشته باشند. سازمان عتبات عالیات در همان ایران و قبل از مشرف شدن، آب پاکی را روی دستش ریخته بود و گفته بود که حرمین حضرت سیدالشهدا(ع) و حضرت عباس علیهمالسلام کلا با ایرانیها همکاری ندارند. حسین هم دست به دامن خود حضرت علی(ع) شدهبود و امام حسین(ع) و البته رفقایش در نجف و کربلا. بالاخره زاده نجف بودن و عربی دانستن، این محسنات را هم داشت. به لطف همین پیگیریها بازدیدهایی از قسمتهای مختلف حرم حضرت علی(ع) و حرمهای کربلا داشتیم که به این راحتیها قسمت هر زائری نمیشود. متن حاضر گزارش اختصاصی همان بازدیدهاست.

 

 

بزرگان مدفون در حرم حضرت علی(ع)

به لطف هماهنگی موبایل‌ها را می‌بریم داخل. دهقانی، عکاس گروه هم دوربین حرفه‌ای‌اش را می‌آورد. راهنما می‌بردمان به زیارت بزرگانی که در حرم حضرت علی(ع) مدفون هستند. قبر این بزرگان در حجره‌های دورتادور حیاط حرم قرار دارد؛ آیات عظام شیخ عباس قمی، حسین نوری، نائینی و در پای ایوان طلا هم علامه حلی، مقدس اردبیلی، آیت‌الله خویی و سیدمطصفی خمینی.

پرسیدیم چرا این بزرگان درست و حسابی معلوم نیست جایشان؟ راهنما طفره رفت از جواب. یک نفر گفت: عراقی‌ها دوست ندارند خیلی راجع به علمای نجف صحبت کنند چون همه‌شان پسوندهای مکانی ایرانی در اسم‌شان هست؛ قمی، نائینی، کاشانی، سیستانی و .... اینجوری معلوم می‌شود کی به کیست!

رفقا از فرصت استفاده کردند و تکی و خانوادگی و دسته‌جمعی عکس گرفتند با ایوان طلای نجف و بنده خدا عکاس.

 

 مسجد عمران بن شاهین

ماجرای این عمران‌خان این بوده که حدود هزار سال پیش از دست عوامل حکومت فراری بوده و پناه آورده بوده به حرم حضرت علی(ع). یک شب در خواب امیرالمومنین(ع) را می‌بیند که به او می‌گوید خودش را به سلطان معرفی کند و هیچ آسیبی نخواهد دید. همین اتفاق می‌افتد و عمران به شکرانه حفظ جانش مسجدی می‌سازد آنجا. درست پشت ضریح حضرت. از ورودی این مسجد هزار ساله فقط یک نفر می‌تواند رد بشود. الان هم آنجا محل بازسازی فرش‌های قدیمی و عتیقه حرم است؛ فرش‌‌هایی که 200 تا 900 سال قدمت دارند.

 

 زنده با ضریح، زنده با حرم

راهنما از یکی از درهایی که هیچ تابلویی رویش نیست ما را می‌برد داخل و از پله‌‌هایی می‌رویم بالا و یک‌دفعه سردرمی‌آوریم از جایی پر از کامپیوتر و مانیتور و تلویزیون. یک نفر به مترجم می‌گوید: «حسین بپرس اینترنت دارن اینجا؟» حال آن بنده خدا مثل معتاد خماری بود که مدتی جنس به‌اش نرسیده. همه جمع حالشان همین بود؛ وبلاگی‌‌هایی که دو سه روز بود اینترنت نداشتند! آنجا مرکز مانیتورینگ حرم بود. البته این مانیتورینگ برای پخش زنده روی اینترنت بود. دوربین‌ها همه فول اچ‌دی و همه سونی؛ اصل جنس! بعضی جاهای مانیتور بدون تصویر بود. یکی از بچه‌ها گفت: «اینها دوربین‌های قسمت زنانه است.» همه خندیدند راهنما هم بعد از ترجمه خندید و البته تصحیح کرد که جاهای تاریک برای قسمت‌‌هایی است که در حال تعمیر است. در یکی از کادرها عده‌ای را می‌بینیم که جنازه‌ای را وارد حرم می‌کنند. جنازه وارد کادر دیگری می‌شود که ورودی ساختمان ضریح است و بعد وارد کادر سیاه می‌شود که دیگر نمی‌بینیمش. این جنازه‌ها از سراسر عراق برای طواف در حرم امیرالمومنین(ع) به اینجا می‌آیند.راهنما از کارهای فرهنگی و فنی سایت‌شان گفت و از تحریریه چهار پنج نفره‌شان. بچه‌ها هم از سرعت اینترنت پرسیدند و فیلترینگ. چهره وبلاگی‌ها وقتی صحبت سرعت اینترنت بود، دیدن داشت.در همان جای تنگ و کوچک که به لطف کولرهای گازی، مطبوع و خنک بود، راجع به توسعه حرم حضرت امیر(ع) توضیحاتی دادند. اتمام کار رواق حضرت ابوطالب و احداث صحن فاطمه الزهرا(س) که تازه مراحل گودبرداری خود را می‌گذراند از آن جمله بود. ما هم ابراز امیدواری کردیم که صحن حضرت فاطمه(س) زودتر ساخته شود چون قرار است بخش‌های فرهنگی بروند آنجا.

 

 رواق پدربزرگ

رواق حضرت ابوطالب در قسمت غربی حرم ساخته شده؛ جایی که در سفر قبلی‌ام (زمان حکومت صدام) راه رفت و آمد بود. رواق، پنج در به سمت ضریح داشت به نیت پنج تن و 14قبه روی سقفش بود به نیت 14معصوم که از طلوع خورشید تا غروب نور طبیعی را می‌رساند داخل رواق.

آینه‌کاری‌ها سبک و سیاق ایرانی دارد و راهنما می‌گوید این صحن کار مشترک ایرانی‌ها و عراقی‌‌هاست. هر کس برای زیارت به حرم حضرت امیرالمومنین(ع) رفت و گذرش به این رواق افتاد، خوب است پای 96 ستون مرمری آن را خوب نگاه کند چون پای هر ستون اسم چهار عالم روی سنگ با ظرافت حک شده است؛ علمایی که از قبل در آن محل دفن بوده‌اند و بیشترشان پسوند مکانی ایرانی ته اسمشان دارند.

 

 کتابخانه‌ای مثل کوه یخ

معروف است که کوه‌های یخ شناور در قطب بیشتر حجمشان در آب است و فقط قسمت کمی از آنها از آب بیرون است. این موضوع وقتی در ذهنمان یادآوری شد که فهمیدیم کتابخانه حرم که 120هزار جلد کتاب در قفسه‌‌هایش دارد، حدود 2میلیون نسخه هم در مخزن دارد و کارمندان در تلاش هستند تا آنها را کم‌کم وارد قفسه‌ها کنند. البته کتابخانه در سال 2005 و همزمان با ولادت حضرت فاطمه(س) راه‌اندازی شده و کل کارها برای بعد از صدام است. انتظار نداشتیم ولی کتاب‌ها در همه زمینه‌ها هستند؛ پزشکی، مهندسی، ادبیات و البته دینی و حوزوی. مثل کتابخانه آستان قدس خودمان به شیوه قفسه باز اداره می‌شود و مراجع (که پولی هم نباید بدهد) هر کتابی را خواست برمی‌دارد و مطالعه می‌کند. این کتابخانه برای فارسی‌زبان‌ها هم کتاب دارد. توضیحات راهنما و مترجم به اینجاها رسیده بود که از رفقا کسی نمانده بود و همه پای قفسه‌ها بودند.

دوباره که جمع شدیم در راهروی کتابخانه، عکس چند آدم حسابی اتو کشیده را به دیوار دیدیم که به حکما و علما و دانشمندان شبیه بودند. پرسیدیم و جواب شنیدیم که اینها کسانی هستند که کتابخانه شخصی‌شان را به کتابخانه حضرت علی(ع) هدیه کرده‌اند.

 

 مخطوطات زیرزمینی

از بین تمام رفقا پنج نفر قرار شد بروند زیرزمین و محل تعمیر و نگهداری کتب خطی را ببینند. دلیل کم شدن بازدیدکننده هم کمبود فضا بود، دلیل انتخاب حقیر هم کاغذ و قلمی که دستم بود! از یکی دو در آهنی رد شدیم و از راه‌پله‌ای رفتیم زیرزمین و داخل دالان‌های پیچ درپیچ که گوشه و کنارش پر از فرش بود. وقتی رسیدیم به انتهای دالان‌های پیچ‌پیچ راهنما روشن‌مان کرد که اینجا در اصل مخزن فرش‌های حرم است؛ فرش‌‌هایی که بیشتر ایرانی بودند.

کارکنان این بخش در دانشگاه تهران و کتابخانه آیت‌الله مرعشی در قم، دوره‌‌هایی را گذرانده بودند و همه مراحل کارشان را با همان امکانات محدود کاملا علمی و حرفه‌ای پیش می‌بردند. فهرست‌بندی، ترمیم، جلد کردن، کارهای شیمیایی برای از بین بردن باکتری‌های مضر و کِشت باکتری‌های مفید، اسکن قبل و بعد از ترمیم و ارائه به مخزن، کارهایی بود که درباره 439 کتاب انجام شده بود و درمورد بقیه هم در حال انجام بود.

مسوول بخش برایمان توضیح داد که هر کتاب حدود 300 صفحه‌ای از 17 نفر به مدت یک ماه وقت می‌برد تا وارد مخزن شود.

مخطوطات داخل مخزن هم در نوع خودشان جالب بودند، از قران روی پوست آهو به شکل لباس جنگی تا کتاب‌‌هایی با قدمت بیش از 1300 سال. از بخش‌های مختلف تعمیر و نگهداری نسخ خطی دیدن کردیم و آخر سر هم در دفترچه خاطراتشان نوشتیم: اجرتان با علی، یا علی.

احساس خوبی از همت و علاقه کارکنان بخش مخطوطات در دلمان درست شد. مسوولیت‌پذیری و جدیت در تک‌تک‌شان دیده می‌شد؛ چیزی که در نظام‌های بوروکراتیک هر روز کمتر می‌شود.

 

 ناهار مهمان پدر

همیشه آرزو داشتم بدانم در این بالکن‌ها و زیرزمین‌های اطراف حرم امام رضا(ع) و حرم‌های دیگر چه خبر است. هنوز روز نصف نشده بود که به این آرزو رسیده بودم در حرم پدر امت. نماز خواندیم و بعضی رفقا از رادیوی حرم (که محلی و اینترنتی بود و در شرف بین‌المللی شدن) دیدن کردند و آخر سر رفتیم مهمانخانه حضرتی و یک ناهار عراقی خوشمزه با خورشی پر از عدس و گوشت تازه نوش‌جان کردیم. مزه این غذا و خاطره این مهمانی بعید است به این زودی‌ها فراموشمان شود.

 

 حرم حضرت سقا و جسام

دو روز بعد در کربلا باز هم حسین نخلی دست به کار هماهنگی شد تا مثل همان حرم‌گردی نجف را در حرم حضرت عباس(ع) و امام حسین(ع) هم داشته باشیم. از قبل و با فضا سازی سازمان عتبات برای بازدید از حرمین شریفین کربلا کمترین امیدی نداشتیم ولی به لطف حضرت عباس(ع) و دوستی نخلی با کسی به اسم جسام برنامه جور شد. هرچند متاسفانه نتوانستیم دوربین را داخل حرم ببریم.جسام مردی جوان، با مرام و خوش‌اخلاق بود، با ریش پروفسوری و لباسی مرتب. نخلی می‌گفت: «در تمام مرزهای زمینی و هوایی اسمش ثبت است.» به گفته خودش حداقل پنج، شش ساعتی برای هر بار ورودش به ایران معطلش می‌کنند. برای چه؟ به‌خاطر اینکه با سازمان عتبات عالیات سرشاخ است.

جسام خوش‌آمد گرمی به ما می‌گوید و اطلاعاتی کلی می‌دهد و از ما می‌خواهد انتظار نداشته باشیم اینجا مثل حرم امام رضا(ع) باشد و تاکید می‌کند همه اتفاقاتی که خواهیم دید برای بعد از سقوط صدام است. می‌گوید حرم اصلا بخش فرهنگی نداشته و جایی هم که الان خواهیم رفت، قبلا بازداشتگاه بعثی‌ها بوده تا هرکس بلند صلوات بفرستد را ادب کنند!

از نشر 18 مجله و توزیع در حرم و مساجد و دانشگاه‌ها می‌گوید و به‌روزرسانی پنج سایت از جمله سایت حرم که به سه زبان است، تهیه و توزیع سی‌دی، نگهداری و بازنگری نسخ خطی، تحقیق و حتی پاسخ‌گویی به شبهاتی که وهابی‌ها مطرح می‌کنند.

 

 ورود آقایان ممنوع

جسام توضیحاتی درباره رادیوی زنان و خانواده که به ادعای خودش اولین رادیوی تمام زنانه دنیاست، می‌دهد که مجری و کارگردان و نویسنده و بخش فنی و ... همه خانم هستند.

در این بخش تمام زنانه، ورود آقایان ممنوع بود پس نایب گرفتیم در این بخش: یکی از خانم‌ها گفت 50 درصد عربی می‌فهمد و قرار شد با او برویم اما بعد ایشان صد درصد برای ما ترجمه کردند؛ برنامه‌های رادیو تا فاصله 160 کیلومتری کربلا قابل شنیدن است. رادیو زنان دو برنامه پخش زنده دارد، صبح و عصر. صبح‌ها بحث کارشناسی پیرامون مسائل اجتماعی دارند که از خانم‌های کارشناس حضوری دعوت می‌شود و از آقایان تلفنی. کادر رادیو اغلب تحصیلات دانشگاهی دارند و بقیه هم دوره دیده‌اند. برنامه مخاطبان خوبی دارد و جالب اینکه اغلب افرادی که برای طرح مشکل تماس می‌گیرند، آقایان هستند و این یعنی رادیو زنان یا «الکفیل» بین مردان هم پذیرفته شده. رنج سنی مجری‌ها از 10 سال است که برای کودکان برنامه اجرا می‌کنند تا 30 سال.

 

 اینترنت تعطیل، انیمیشن در حد تیم ملی

رفتیم طبقه بالای یکی از همین حجره‌های ضلع قبله حرم؛ بخش فنی و سایت. اعضای تحریریه در یک اتفاق تاریخی همگی در مرخصی بودند. اینترنت‌بازهای حرفه‌ای که چند روز از اینترنت دور بودند با دیدن کامپیوترهای آن‌لاین از خود بی‌خود شدند. کم مانده بود ماوس و کی‌بورد را از دست رفقای عراقی بیرون بکشند که وساطت کردیم. اینها را فقط باید بست به تخت و ترک داد!

در یکی از اتاق‌های بخش فنی، جسام موجودی را به‌مان معرفی کرد به اسم احمد مامیثا.  احمد با اینکه نه تحصیلات دانشگاهی داشت و نه آموزشی دیده بود ولی به تنهایی و بدون وسایلی مثل موشن کپچر یک فیلم انیمیشن سه بعدی را از صفر ساخته بود تا صد. این آدم خوش ذوق از راه سرچ مقاله در اینترنت و خواندن و تمرین توانسته بود در زمینه انیمیشن متبحر شود و انصافا بخشی از انیمیشنی که دیدیم از کیفیت خوبی برخوردار بود و جای مرحبا داشت. جالب بود که بعضی‌ها استفاده‌های مفید هم از اینترنت دارند و کلی کسب سواد و تجربه می‌کنند و ته فعالیت‌شان نمی‌شود عضویت در سایت‌های مجازی و گروهی و خواندن و رصد کردن همدیگر و قس علی هذا!

داشتم زور می‌زدم به احمد بفهمانم کارش خیلی عالیست که حالم را گرفت و به فارسی گفت: «ببخشید اگر اشکالاتی دارد.»

تواضع این جوان 23-24 ساله شرمنده مان کرد. تا چند سال پیش هم ایران زندگی می‌کرده و فارسی‌اش کامل است. فیلم احمد درباره مباهله پیامبر با اهل نجران بود. به احمد گفتم فیلم‌شان را برای جشنواره‌های ایران بفرستد. از جسام هم پرسیدیم مراجع و علما گیر نمی‌دهند که در حرم کار انیمیشن می‌کنید. لبخند زد و گفت: این کار زیر نظر آیت‌الله سیستانی است. به قول این وبلاگی‌های معتاد، لایک به این همه روزآمدی آقای سیستانی!

 

 کتاب و کتابخوانی و کتابخانه

از جایی که تقریبا می‌شد دفتر امور فرهنگی و روابط عمومی حرم حضرت عباس، بیرون آمدیم و در صحن، نمازمان را خواندیم. بالای در ورودی‌اش هم تابلویی نیست. اینها اصولا هنوز درگیر بروکراسی نشده‌اند. کارهایشان را با انگیزه‌های جهادی و درونی انجام می‌دهند و خدا کند هیچ وقت مثل ما به ثبات بروکراتیک دچار نشوند.

نوبت کتابخانه شد. یکراست رفتیم داخل قرائت خانه و و سط جوان‌‌هایی که مشغول مطالعه بودند و مثل جاهای قبلی با خوش رویی و احترام مسوولش مواجه شدیم. کتابخانه که در سال 1963 توسط سید عباس کاشانی تاسیس شده بود، در روزهای جمعه، دوشنبه و چهارشنبه از ساعت دو بعد ازظهر تا آخر وقت و روزهای شنبه به طور کامل مخصوص خانم‌ها بود، با کادر کاملا خانم. بقیه ایام هم مردانه.

سید عباس کاشانی در زمان صدام در قم ساکن بوده و سال گذشته (1389) از دنیا رفته. کتاب‌های کتابخانه در زمان صدام تعدادش کم بوده. کتاب‌های دینی از بین رفته و کتاب‌های ناسیونالیستی و قبیله‌ای جایش را گرفته بوده. بیشتر وقت‌ها هم از فضای کتابخانه به جای زندان و بازداشتگاه استفاده می‌شده. این ملعون حتی کتاب‌های خطی را هم به گنجینه کتاب‌های خطی‌اش در بغداد منتقل کرده که الان دیگر از آنها اطلاعی در دست نیست.

مسوول کتابخانه گفت: «الان به برکت حضرت عباس(ع) 35 هزار عنوان و 40 هزار جلد کتاب دارند که همگی جدید و در تمامی زمینه‌ها هستند. بیشترشان هم از نمایشگاه کتاب تهران و بیروت و قاهره و دمشق و ... تهیه شده‌اند.» با ناراحتی ادامه داد از کل این کتاب‌ها دودرصدش برای دوره صدام است. حسرت می‌خورد که این کارها که در سه،چهارسال اخیر انجام شده اگر در 30-40 سال گذشته پیگیری می‌شد چقدر خوب می‌بود. وقتی هم دیگر خواستیم کتابخانه را ترک کنیم ازمان خواست دعا کنیم که او خوب خدمت کند.

حالا دیگر یک نفر باید حسین نخلی را جمع می‌کرد که احساساتی نشود.

 

 مخطوطات عباسیه

در بخش کتاب‌های خطی کتابخانه حرم حضرت عباس(ع) بیش از آنکه به نگهداری فیزیکی اقدام کنند، مشغول مقابله و چاپ مجدد نسخ خطی و قدیمی که قدمتشان به 300 سال پیش هم می‌رسد، هستند. نه کتاب از این مخطوطات تا حالا به طور کامل خوانده و مقابله شده است. مسوول این بخش 18 سال در قم زندگی کرده و به خوبی فارسی صحبت می‌کرد. می‌گفت طلبه فاضلی به اسم سیدحسن بروجردی تا حالا 500 عنوان از 2200 کتاب خطی را فهرست کرده است. کارکنان این بخش هم دوره‌هایی در ایران برای مقابله کتاب‌ها و تبادل دانش دیده‌اند و هنوز هم با قم در ارتباط هستند تا کاری به صورت موازی انجام نشود و هر دو طرف قبل از شروع به فعالیت روی یک کتاب با هم هماهنگ می‌کنند.

مسوول این بخش گفت در زمان صدام در این محل گوسفند زنده نگه می‌داشته‌اند و در زمان انتفاضه شعبانیه شیعیان، سربازها برای گرم شدن کتاب خطی آتش می‌زده‌اند و به جای هیزم استفاده می‌کرده‌اند و حتی این‌قدر نمی‌فهمیدند که کتاب‌ها ارزش دارد والا همه را می‌دزدیدند!

 

 حرم ساقی از عاشورا تا حالا

بعد از بازدید از کتابخانه، در حیاط حرم جمع شدیم. آقای جسام که هنوز مشتاق و پرانرژی بود، توضیحاتی درباره ساختمان حرم و نحوه بازسازی آن داد؛ حرم از زمان واقعه تا به امروز هفت بار از نو ساخته شده که البته قدمت ساختمان هفتم 656 سال است و تحت نظر سلطان مغول ساخته شده است.

جسام گفت کارهای زیربنایی که بعد از سقوط صدام انجام شده معادل با تمام کارهایی است که 400سال قبل از سقوط صدام صورت گرفته. بعد با تاکید گفت که در حال حاضر 80 درصد هزینه بازسازی را حکومت عراق می‌پردازد و 20 درصد هم از نذوراتی است که داخل ضریح می‌ریزند.

 

سردابِ کم آب

سری به موزه حرم زدیم و بعد از آن دوباره در حرم جمع شدیم. ظهر بود و بچه‌ها خسته. به شوخی به او گفتیم قول می‌دهیم پول‌ها را از عتبات بگیریم و بدهیم به شما. خندید و گفت از این کار استقبال می‌کنند. 

شکممان به قار وقور افتاده و در واقع نشسته‌ایم تا ببینیم غذای حضرتی برایمان جور می‌شود یانه. از هر دری حرفی می‌زدیم که صحبت‌ها رسید به سرداب حرم. از سرداب پرسیدیم و جسام با اعتماد به نفس گفت که سرداب 11پله دارد و 2 متر و 25 سانتی‌متر پایین‌تر از سطح حرم است. 177 حفره بزرگ و کوچک در سرداب پیدا شده شامل اتاق‌های قدیمی و حرم قدیمی و ... که به طور طبیعی داخل همه‌شان آب وجود داشت.

در حقیقت کل بنای حرم روی آب بوده و مهندسان و محققانی که بازدید کرده‌اند، گفته‌اند سالم ماندن حرم 656 سال روی آب شبیه معجزه است.  طبق نظر کارشناسان در صورت ادامه این روند حتما بنای حرم آسیب می‌دید و به همین خاطر سرداب بازسازی شد غافل از اینکه روند طبیعی گردش آب از بین می‌رود و رفته‌رفته آب سرداب کم می‌شود و الان هم آب کمی جاری است.

در کنکاش‌های خودشان در سرداب 12 قبر متعلق به صالحین و اولیا پیدا کردند اما نمی‌دانند متعلق به چه کسانی است.

درباره سرچشمه آب هم گفت که هیچ کس نمی‌داند سرچشمه این آب از کجاست و برخلاف تصور عموم از آب فرات نیست چون فرات تا حرم 35 کیلومتر فاصله دارد. فرات 450 سال پیش از کنار حرم رد می‌شده که مسیرش به دلیل تغییرات جوی عوض شده است.

پرسیدیم این اطلاعات دقیق را از کجا دارد و اصلا سرداب را دیده یا نه. خندید و گفت کتابی درباره سرداب حرم حضرت عباس(ع) نوشته که به خاطر همان، یک بار توفیق دیدن سرداب را پیدا کرده است.

 

 ناهار مهمان سقا

گفتیم اگر ناهار نیست مزاحم نمی‌شویم. به خاطر تبرکش منتظر مانده‌ایم والا ناهار داریم. جسام تاکید می‌کند صبر کنیم و می‌رود تا برای ما کارت ورود به مهمان‌سرای حضرت عباس(ع) را تهیه کند. ناهار را مهمان علمدار می‌شویم و همین مهمان بودن، غذا را از همیشه دلچسب‌تر و خوشمزه‌تر می‌کند.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩٠/٦/۳٠ - مهدی قزلی

رهبر بر کرانه خلیج فارس

گزارشی از حاشیه‌های همراهی رهبر در الحاق ناوشکن جماران به ناوگان دریایی در خلیج‌فارس

 

1- متن خبر، اصل حاشیه

در حالی که نیروهای آمریکایی در کشورهای افغانستان و عراق از مدت‌ها پیش مستقر هستند، تعداد زیادی پایگاه فعال دریایی و هوایی و زمینی هم در کشورهای قطر، بحرین، امارات، عربستان و ... دارند. اینها به غیر از شناورهای سطحی و زیرسطحی ریز و درشت‌شان در محدوده خلیج‌فارس، دریای عمان و اقیانوس هند است.

به همه این‌ها اضافه کنید دو زیردریایی اسرائیلی و کلی شناور عملیاتی از حدود 20 کشور که اکثراً هم‌پیمان آمریکا هستند. این آرایش نعل اسبی (که هلال این نعل به سمت جنوب است) یک کانون توجه بیشتر ندارد؛ ایران. از آن طرف هم «هیلاری کلینتون» وزیر خارجه آمریکا و رئیس ستاد مشترک ارتش آمریکا یکی‌یکی کشورهای منطقه را گَز می‌کنند و در این دید و بازدیدها موج جدیدی از پروژه «ایران‌هراسی» را به راه می‌اندازند. فرض کنید این شرایط در مورد ایران نبود و یک کشور دیگر (هر چقدر هم که می‌خواهد قدرتمند باشد) در این شرایط قرار می‌گرفت. فکر می‌کنید شخص اول آن مملکت چه تدبیر و واکنشی نسبت به این آرایش شیطنت‌آمیز نشان می‌داد؟

چهارشنبه 28بهمن‌ماه، رهبر انقلاب در دیدار مردم تبریز به این تحرکات اشاره کرد و به آن تاخت. این اشاره مورد توجه ویژه رسانه‌های خارجی قرار گرفت. رسانه‌هایی که هنوز خبر نداشتند رهبر فقط دو روز بعد به نزدیک‌ترین نقطه از خشکی این کشور با کانون تجمع دشمن خواهد رفت تا مقتدرانه، اولین ناوشکن کلاس موج را به ناوگان دریایی ایران ملحق کند و این‌چنین برایشان خط و نشان بکشد.

خبر این ماجرا یک روز زودتر به ما رسید، سفر رهبر به بندرعباس. قرار مثل همیشه این بود که برای این ماجرا حاشیه‌نویسی کنم. برای اولین بار ولی فکر می‌کنم اصل خبر و ماجرا خودش مهم‌ترین حاشیه است؛ رهبر انقلاب و فرمانده کل قوا در خلیج فارس، ناوشکن هلی‌کوپتربر و موشک‌انداز جماران را به ناوگان دریایی ملحق می‌کند.

برای اولین بار دوست می‌داشتم به جای اینکه همراه رهبر باشم، همراه مثلاً وزیر خارجه آمریکا باشم و حاشیه‌نویسی آنها را بکنم وقتی این خبر را می‌شنوند و می‌فهمند آرایش نعل اسبی و صله‌رحم‌های خاله‌زنکی‌شان هیچ تاثیری در آنکه می‌باید، نداشته است.

2- تکاپو برای ورود مرد باابُهت

همه لباس سفید پوشیده‌اند. نیروی دریایی است و همین لباس‌های یک‌دست سفیدش. وقتی کنار هم می‌ایستند هم زیبایی‌شان بیشتر می‌شود. در همان محوطه‌ای که ناوشکن جماران پهلو دارد به حوضچه، گروه موزیک و دسته‌های دیگر برای مراسم سان آماده می‌شوند. دسته‌های آخری کارکنان کارخانه کشتی‌سازی و بچه‌های همین پروژه اخیر هستند.

همه تمرین‌های آخرشان را انجام می‌دهند. فرمانده میدان پا می‌کوبد و جملات ورودی و خوش‌آمدگویی که قرار است جلوی رهبر بگوید را با صدای آرام تمرین می‌کند، غافل از اینکه میکروفون روشن است. بقیه ولی به حرف‌های او توجهی نمی‌کنند. عکاس‌ها و فیلمبردارها بر سر اینکه جایشان ‌ضدنور است، با مسوولین برنامه بحث می‌کنند. این تکاپوی قبل از آمدن رهبر را دوست دارم. این جنب و جوشِ از روی ارادت، برای این است که هرکسی می‌خواهد بهترین کار را برای رهبرش انجام دهد و البته هرکس ابُهت حضور این مرد را قبلاً تجربه کرده‌باشد، حق هم دارد و اگر کمی دلشوره داشته‌باشد.

جنب‌و‌جوش‌ها تبدیل به نظم می‌شود. دو نفر از گروه موزیک که بالای بلندی هستند شیپور ورود فرمانده کل قوا را می‌زنند. پیرمرد عصازنان وارد می‌شود. چنان سکوتی همه جا را می‌گیرد که صدای پِرپِر پرچم‌های آویزان از ناوشکن شنیده می‌شود. اطراف رهبر فرماندهان رده یک ارتش و سپاه و ستاد مشترک و وزیر دفاع ایستاده‌اند. فرمانده میدان پا می‌کوبد و با شمشیری جلوی صورت جلو می‌آید، رهبر یک قدم جلو می‌رود.

رهبر به جایگاه شهدا احترام می‌گذارد، جایگاهی که بالای آن نوشته‌ است: «موجیم که آسودگی ما عدم ماست»، بعد بر می‌گردد و از جلوی صف‌های منظم سان می‌بیند و می‌رود به سمت انتهای صف‌ها. جنگ و جدال‌ ما هم با محافظ‌ها شروع می‌شود که بگذارند برویم و آنها نمی‌گذارند و بعد از کش و قوس از پشت صف‌ها می‌‌دویم به سمت انتهای صف. دویدن عکاس‌ها و فیلمبرداری با دوربین‌هایشان بامزه است. رهبر هر سه چهار قدم یک‌بار عصا می‌زد و قدم‌هایش را آنقدر محکم و منظم برمی‌داشت که آدم وقتی به جزئیات رفتار او دقت می‌کرد، فکر می‌کرد این مرجع تقلید، سال‌ها یک نظامی کارکشته بوده.

چادر بزرگی کنار ناوشکن زده بودند و تویش صندلی چیده بودند. رهبر آنجا رفت و فرمانده ارتش خوش‌آمد گفت و یکی دو نفری هم گزارش‌هایی مختصر دادند و رهبر را دعوت کردند به بازدید از ناوشکن.

3- حاشیه‌نویس باید در حاشیه باشد

رهبر از آن طرف سالن بیرون رفت و ما از این طرف، گروه موزیک آهنگ سرود جمهوری اسلامی را نواخت و پرچم رقصا‌رقص بالا رفت و رهبر با گروه همراه وارد ناوشکن شد، درست از جایی که هلی‌کوپتری روی ناوشکن پارک کرده‌‌بود! اول کار لازم نبود داخل ناوشکن برویم چون فاصله ‌‌ما با رهبر دو سه متر بیشتر نبود از بیرون ناو. افسری که برای رهبر توضیح می‌داد به جایی در دورترها اشاره کرد. رهبر رفت پشت دوربین بزرگی که روی سه‌پایه بود و با آن به سمت اشاره افسر را نگاه کرد. بعد عصایش را بالا آورد و خودش هم جایی را نشان داد و از افسر چیزی پرسید که صدای باد نگذاشت بفهمیم چه چیزی. از آن طرف هم دو هاورکرافت غول بیرون آمدند و از جلوی حوضچه رد شدند.

افسر، فرمانده کل قوا را راهنمایی کرد به سمت داخل ناوشکن و طبق معمول ما شدیم آدم اضافه و راهمان ندادند. چند نفر از رفقا پادرمیانی کردند و محافظ‌ها بالاخره اجازه دادند برویم روی عرشه ناوشکن. ولی همچنان سرتاپایم را برانداز می‌کردند که این آدم با یک خودکار و کاغذ، بدون لباس نظامی و دوربین و میکروفون و ... چه کاری دارد انجام می‌دهد! روی عرشه یکی از محافظان ایستاده بود و تسبیح می‌چرخاند. یکی دو قدمی جلو آمد و دستش را روی سینه‌ام گذاشت، درست مثل سفر کردستان. رویش را کرد به دیگر محافظ‌ها و سری به علامت سوال تکان داد. بعد پرسید: شما؟ خواستم بگویم خبرنگارم ولی توی زبانم چرخید که دارم حاشیه‌نویسی می‌کنم. این کلمه «حاشیه» هم از آن کلماتی است که اگر 10 بار هم غسلش بدهی باز هم چندش‌آور است. حاشیه‌نویسی؟ لابد یک چیزی شبیه حاشیه‌سازی و فتنه‌انگیزی و ... است! خلاصه آن برادر محترم که یکبار هم توی کردستان بدون اینکه متوجه باشد انگشت شصت پایم را لگد کرده بود، بر‌گرداندم بیرون. کارد اگر می‌‌زدند خونم درنمی‌آمد. چند سال دیگر باید صبر کنیم تا فرمانده کل قوا یک بار دیگر در چنین شرایطی باشد و ما هم باشیم و بتوانیم به خلق‌الله بگوییم چه شده و چه نشده.

4- این غول آهنی را بیشتر از بچه‌ام دوست دارم

مغموم و آویزان کنار ناوشکن قدم می‌زدم. طولش تقریباً هم اندازه طول زمین فوتبال است و عرضش کمی بیشتر از طول هلی‌کوپترهای معمولی. جلویش یک توپ و دو تیربار دارد، وسطش چهار موشک چینی و عقبش 4 موشک آمریکایی. می‌تواند در شعاع 3000 مایلی عملیات کند و قابلیت حمل هلی‌کوپتر دارد. ایران با ساختن این ناوشکن چهاردهمین کشور طراح و سازنده این دست جنگ‌افزار است. اینها را مردی سفیدپوش به یکی از بچه‌های تیم خبری می‌گفت. نزدیک شدم و سلامی کردم و ایستادم به گوش دادن. افسر سفیدپوش می‌گفت: یادم نمی‌رود 12 سال پیش رهبر توی همین ساختمان ـ و با دست ساختمانی را پشت حوضچه نشان‌مان داد ـ آمده بودند بازدید، یک ماکتی را از همچین ناوشکنی دیدند. سوال کردند و گفتیم این ناوشکن چیست و چه خصوصیاتی دارد. بعد ایشان گفتند خوب شما که ماکتش را ساختید چرا خودش را نمی‌سازید؟ بعد هم جدی‌تر شدند و دستور ساخت ناوشکن با قابلیت حملی هلی‌کوپتر و پرتاب موشک را صادر کردند. ما 12 نفر بودیم که بعد از دستور رهبر تا مدتی گیج بودیم. دو سه ماهی طول کشید تا به خودمان بیاییم که می‌خواهیم چکار کنیم. مطالعات روی آب و ورق‌های مخصوص فولادی و نیازهای خودمان و خصوصیات ناوشکن‌های موجود در جهان شروع شد. همان موقع‌ها بود که بچه‌ام به دنیا آمد. بعد با دست به ناوشکن اشاره کرد و گفت: این غول آهنی هم سن بچه من است ولی بیشتر از بچه‌ام دوستش دارم. صبح زود می‌آمدیم روی آن کار می‌کردیم و وقتی برمی‌گشتم خانه هم ساعت 12 ـ 11 شب و بچه خواب. بچه را مادرش بزرگ کرد، این غول را هم ما. 65 نفر شبانه‌روز مستقیما روی آن کار کردیم. چهار ساله اصل کار تمام شد، قرار بود موتورش را یک شرکت آلمانی بدهد که بعد از چهار سال برو و بیا آخرش به خاطر تحریم نداد. بعد یک شرکت فرانسوی قرار شد سیستم رانش را بدهد که بعد از سه سال فقط موتور را داد. ما هم همه طراحی‌ها را براساس موتور آلمانی کرده بودیم، مجبور شدیم کلی ناوشکن را عوض کنیم. حالا فرانسوی‌ها هم گیربکس و شفت و پروانه را ندادند. دیگر تصمیم گرفتیم خودمان بسازیم، گفتیم گورپدرشان! یک روز یکی از بچه‌ها گفت رضا من دارم گیربکس طراحی می‌کنم. رفتم پای کامپیوتر دیدم توی اتوکد چند تا دایره کشیده! ولی باور کنید خودش گیربکس را طراحی کرد و یک شرکت هم توی اصفهان ساخت. فقط 4 ـ 3 کشور توی دنیا می‌توانند یک چنین گیربکسی طراحی و تولید کنند، شاهکار بود، شفت 12 متری ساختیم. حالا دیگر هر شناوری بخواهیم می‌توانیم بسازیم. الان از خوشحالی نمی‌دانم چکار بکنم. شاید یک مدت بروم استراحت کنم. این یک شاهکار است. شما شاید خیلی سر درنیاورید. در خاورمیانه و خلیج‌فارس هیچ کس حتی فکر ساختن چنین چیزی را هم نکرده که ما ساختیمش!

آن دوست خبرنگار کلی به مهندس اصرار کرد که بِکشدش جلوی دوربین و همین حرف‌ها را تکرار کند ولی مهندس قبول نکرد و گفت: «دو سه نفر دیگر هستند که بیشتر به گردن این پروژه حق دارند، بیا ببرمت پیش آنها».

5- گزارش از خزر تا خلیج‌فارس از خلیج فارس تا خلیج عدن

رهبر از تمام ناوشکن بازدید کردند و دوباره برگشتند توی همان سالن چادری با صندلی‌های پلاستیکی. این بار فرماندهان گزارش دادند. از گذشته و وضعیت کنونی، کمبودها و برنامه‌های آینده. رهبر عصایش را گذاشته بود روی زمین و دو دستش را روی آن تکیه داده بود و گوش می‌داد. فرمانده نیروی دریایی وسط گزارش به ته سالن نگاه کرد و گفت: ارتباط با خلیج عدن برقرار ‌است؟ از انتهای سالن اعلام آمادگی کردند و بعد صدای ناخدای ناوچه ایرانی در خلیج عدن از پشت بیسیم توی سالن پخش شد که به فرمانده کل قوا گزارش وضعیت داد و گفت خودش و همه خدمه سربازان گوش به فرمان رهبر هستند.

رهبر پرسید: ایشان هم صدای مرا می‌شنوند؟ گفتند : بله. رهبر هم گفت: انشاالله موفق باشید. خداوند متعال به شما کمک کند و بتوانید مایه سربلندی کشور و نظام اسلامی باشید. به همه کارکنان ناوتان سلام ما را برسانید.

چرت از سرمان پرید وقتی صدای ناخدای ایرانی را از آن سمت دنیا شنیدیم. نگاه کردم به آقای خامنه‌ای، مرجع تقلیدم که نشسته بود روی صندلی سمت چپش پرچم ایران بود و بالای سرش سمت راست عکس امام. بالای سرشان هم این آیه قرآن: «وَقَالَ ارْکَبُوا فِیهَا بِسْمِ اللَّهِ مَجْرَاهَا وَمُرْسَاهَا1».

6- رهبری یعنی نگاه استراتژیک به همه چیز

ما که از گزارش‌های فرماندهان چیز زیادی متوجه نمی‌شدیم، منتظر بودیم رهبر انقلاب به عنوان رهبر و فرمانده صحبت‌هایش را شروع کند: امروز برای من روز شیرین و دلپسندی بود. نه فقط به خاطر اینکه یک ناوشکن به نیروی دریایی ملحق شد، بیشتر از این جهت که جوانان و کارکنان هوشمند ما نتیجه امید، اعتماد و توکل‌شان را به چشم دیدند و این آنها را مُصر خواهد کرد به برداشتن گام‌های بلند دیگر و اساس کار همین است ... نیروی انسانی ما باید آنچه خدا در وجودش به ودیعت گذاشته از استعداد و توانایی، به عمل برساند و از بزرگی کارها نترسد ... آن روزی که در همین جا بحث ساخت این ناوشکن مطرح شد، در همان دیدار بعضی‌ها بودند که فکر می‌کردند این کار شدنی نیست، نه فقط شدنی بود بلکه این ناو در برابر همت امروز شما کار چندان بزرگی هم نیست، هرچند می‌دانم چقدر برایش زحمت کشیده شده‌است ... ما 800 ـ 700 سال سابقه دریانوردی داریم. با این سابقه و توانایی‌های ملی و هوش جوانان‌مان چرا باید این قدر عقب مانده باشیم که از به دست آوردن این رزم‌ناو اینقدر ذوق‌زده باشیم، در طول این قرن‌ها به ما جفا شده، نه فقط از طرف بیگانگان، بلکه بیشتر از طرف حاکمان فاسد. جمهوری اسلامی اگر فقط همین یک کار را کرده باشد که روح خودباوری را به این ملت برگردانده باشد، سالیان سال باید شکرگزارش بود ... هر چه پایمردی و ایستادگی شما بیشتر باشد، خشم دشمن بیشتر می‌شود ... بعد از 22بهمن که حرکت عظیم مردمی را دیدند، خشمگین شدند. حرف‌هایی که امروز آمریکایی‌ها می‌زنند از صدر تا ذیل‌شان، نشان دهنده عصبانیت است که نمی‌دانند باید چه کار کنند ... حرف تکراری و از دهن‌افتاده تولید سلاح هسته‌ای نشان‌دهنده ضعف و زبونی دشمن حتی در زمینه تبلیغاتی است. سلاح هسته‌ای در احکام و اعتقادات و براساس قرآن حرام است و ما هیچ وقت دنبال آن نیستیم ... دشمن باید از این بترسد: بیدار کردن روح حماسه در امت اسلام و ما این کار را خواهیم کرد ... کشورهای همسایه و حوزه خلیج‌فارس در طول گذر زمان فهمیده‌اند ما برایشان تهدید نیستیم. عنصری که امنیت این منطقه را مخدوش می‌کند، حضور بیگانه و مخصوصاً آمریکاست، اینها آرزو می‌کنند اختلافات بین کشورهای خلیج فارس را .... جمهوری اسلامی متکی به دل میلیون‌ها انسان است، میلیون‌ها انسان که با هم فریاد نفرت از استکبار و پافشاری بر جمهوری اسلامی سر می‌دهند، آن هم 30 سال، این فریاد در تاریخ ماندگار است.

رهبر انقلاب اول از آنهایی که ناوشکن را ساخته بودند تشکر کرد و بعد سعی کرد بفهماند ناوشکن مهم نیست، خودتان مهم هستید و این روحیه و اعتماد به‌نفس‌تان. بعد هم دشمن را به چالش کشید که ما بدون اتکاء به سلاح و مهمات و با بیدار کردن روح حماسه در همه امت‌های مسلمان ـ که در نقاط حساس دنیا هم هستند ـ پا به عرصه مبارزه می‌گذاریم و چقدر بد است که بعضی رسانه‌های ما از حضور رهبر و فرمانده کل قوا در کرانه خلیج فارس فقط به الحاق ناوشکن جماران به نیروهای دریایی اشاره کردند و پیامی که رسانه دشمنان به خوبی متوجه آن شدند، بعضی رفقا متوجه نشدند!

7- چرا اذان را تذکر ندادید؟

رهبر بعد از به چالش کشیدن همه دنیا گفتند: مثل اینکه وقت گذشته، اذان شده؟ گفتند: شده. رهبر گفت: باید تذکر می‌دادید که از اذان نمی‌گذشتیم و بعد بلند شد. خواب از سرمان پریده بود. رفتیم برای نماز. در صف‌های نماز سلسله مراتب نظامی به هم خورد.

مرجع تقلید ایستاد به عنوان پیش‌نماز، توی صف اول کارگر ساخت ناو ایستاد و فیروزآبادی رئیس ستاد مشترک ارتش صف آخر و خواندن نماز شکسته در کنار ناوشکن جماران و خلیج‌فارس یادمان آورد تهران نیستیم. بعد از نماز هم رهبر انقلاب نشست بالای سفره‌ای بلند که همه کارکنان پروژه ناو و همه فرماندهان نظامی باز هم بدون رعایت سلسله مراتب نظامی نشسته بودند. همه با هم سبزی‌پلو با شیرماهی خوردیم که یادمان باشد تهران نیستیم. آفتابِ ظهرِ بعد از نهار هم به سرمان می‌زد در ابتدای ماه پایانی زمستان و عرق از سر و روی‌مان می‌ریخت. ناوشکن سرجایش ایستاده بود و پرچم ایران بالایش در باد پِرپِر می‌‌خورد، وقتی ما برمی‌گشتیم. و من فکر می‌کردم به اینکه امسال در سه مرز غرب (کردستان)، دریای خزر (نوشهر) و خلیج فارس (بندرعباس) همراه رهبر بوده‌ام.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳۸۸/۱٢/۳ - مهدی قزلی

باران رحمت آمده

حاشیه‌نگاری روز دوم سفر رهبر به نوشهر و چالوس و برنامه دیدار عمومی با مردم

□□

زنگ تفریح اول صدایش درآمد. دبستان کنار محل استقرارمان. یکی از مسوولین دبستان به دختر بچه‌ها گفت: «فردا با توجه به حضور مقام معظم رهبری و دیدار مردمی، مدرسه تعطیله.»

صدای جیغ و فریاد خوش‌حالی دختر بچه‌ها رفت هوا. دخترها بچه‌تر از این بودند که برای آمدن رهبر جیغ و هورا کشیده باشند، احتمالاً برای تعطیلی وسط هفته خوش‌حال بودند. به هر حال آن‌قدر ذوق زده شدند که ما هم از خوش‌حالی آن‌ها خوش‌حال شدیم.

□□

مسیری که رفتیم تا برسیم به ورزشگاه، به تجربه باید شلوغ می‌بود، که نبود. اکبری گفت: پس مردم کجا هستند؟ گفتم: حواست کجاست؟ این خیابان -خیابان رادیو دریا- یک سرش می‌خورد به شهر، یک سرش هم به دریا. انتظار نداری که مردم از دریا بیایند به طرف شهر!

به ورزشگاه که نزدیک شدیم، دیدیم مردم از سوی دیگر خیابان سرازیرند.

□□

شب قبل با رفقا تصمیم گرفتیم توی شهر دوری بزنیم. بعد از کلی ایستادن کنار خیابان، تاکسی‌ای ایستاد، سوار شدیم. شیطنتم گُل کرد. گفتم: «آقای راننده، شنیدم خیلی بگیر و ببند کردند برای آمدن رهبر!»

راننده گفت: «چی؟ اینا همه‌اش حرفه. قدمشون سرِ چشم. اصلاً اینجا امنه. می‌خوای کیفتو بزار کنار خیابون 4 روز دیگه بیا بردار. این حرف‌ها نیست. همه‌اش شایعه است.»

گفتم: «یک روز درآمدتان کم می‌شه. فکر کنم این خیابان را می‌بندند. شما هم که خط تاکسی‌تون همین جاست؟»

گفت: «درآمد مهم‌تره یا برکت؟ رهبر که می‌یاد اینجا، برکت هم می‌یاد انشاءالله.»

شیطنتم پژمرده شد!

□□

صبح چهارشنبه هوا ابرآگین بود. سه‌شنبه هم همین‌طور بود و بعد آفتاب شد و حسابی گرم. با تجربه روز قبل، عکاس‌ها و فیلم‌بردارها با لباس‌های تابستانی آمدند، ما هم. درست از وقتی که رفتیم بالای سکّوی خبرنگارها، هوا ابری‌تر شد و بعد نم‌نم باران و بعدتر بارانی مردانه! گاهی به هم دل‌داری می‌دادیم که: باران شماله، الان قطع می‌شه. و گاهی هم به هم بیم می‌دادیم که: این باران قطع شدنی نیست. قطع نشد باران و آمد حسابی! ما هم دوش گرفتیم، هم‌راه مردم که منتظر رهبر بودند.

□□

باران که شدید شد یک عده از مردم از در ورزشگاه خارج شدند. بقیه‌ای که جلوتر بودند فریادشان بلندتر شد که «ای پسر فاطمه، منتظر تو هستیم» و «ای رهبر آزاده، آماده‌ایم آماده‌»

صداها آن‌قدر بلند بود که آن‌هایی که رفته بودند، فکر کردند رهبر آمده و برگشتند. ورزشگاه دیگر خالی نشد جز فقط گوشه‌ای از آن که به خاطر جایگاه خبرنگارها نمی‌شد از آن‌جا جایگاه رهبر را دید.

□□

رهبر که آمد به جایگاه، مردم شعار دادند، درهم و برهم. شعارهای‌شان ولی زود قطع نشد. شاید 5 دقیقه شاید هم بیش‌تر. صحبت که آغاز شد، مردم ساکت شدند. آن‌قدر ساکت که وقتی رهبر بین جمله‌هایش کمی مکث می‌کرد، صدای قطره‌های باران که می‌ریخت روی سر مردم، می‌آمد.

□□

عکاس‌ها عزا گرفته بودند. نگران دوربین‌ها و لنزهای‌شان بودند که مال خودشان هم نبود. مال خبرگزاری‌ها بود. هم می‌خواستند بروند و دوربین‌ها را نجات بدهند، هم حسادت حرفه‌ای مانع‌شان می‌شد به راحتی دل بکنند.

□□

جلوی جایگاه رهبر قایقی کوچک گذاشته بود و با تور ماهی‌گیری تزئینش کرده بود. روی قایق نوشته بود: «چون تو را نوح است کشتی‌بان، ز طوفان غم مخور».

□□

وسط صحبت‌های رهبر مردم تکبیر گفتند. رهبر صبر کرد تا تکبیر تمام شود. بعد از تکبیر شعار دادند، باز هم رهبر صبر کردند. مردم شعار را طول دادند. لحن رهبر عوض شد و دل‌سوزانه گفت: ما تا کی باید شما را زیر باران نگه داریم!

مردم که انگار به‌شان برخورده بود هم‌آهنگ شدند که: باران رحمت آمد/ رهبر ما خوش آمد.

باران شدیدتر شد. رهبر کمی گوش داد به این شعار مردم و بعد با بغض گفت: این لطف شماست در این شکی نیست ولی من زیر سقفم و شما زیر باران. این برای من ناگوار است،

و مردم جواب دادند و حرف آخر را زدند: ما اهل کوفه نیستیم/ علی تنها بماند.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳۸۸/٧/۱٦ - مهدی قزلی

شهدای این خطه مظلوم‌ترند

حاشیه نگاری سفر رهبر به کردستان5
ورزشگاه آزادی


1
بعد از سخنرانی رهبر در جمع مردم سنندج هرکی هرکی شد و همه رفتند. دیگر کسی کسی را تحویل نمی‌گرفت. آقای شعبانی البته هم‌راه من بود هنوز. گفتم: این خیابان پاسداران یک‌راست می‌خورد به محل اقامت ما. برویم اگر ماشین بود می‌رویم و اگر نه پیاده گز می‌کنیم، 20 دقیقه بیش‌تر طول نمی‌کشد.

دیروز این مسیر را پیاده آمده‌بودم با بهمن آقا. میدان را که حالا داشت از مردم خالی می‌شد رد کردیم و مینی‌بوسی را دیدیم منتظر. سوار شدیم و گفتیم راه بیفتد. گفت:آقای حیدری را چه کار کنیم؟

یک نفر جواب داد: حیدری رفته.

راه افتادیم و چند دقیقه بعد موبایل راننده زنگ زد. آقای حیدری بود منتظر در میدان. راننده گوشی‌اش را گرفت سمت کسی که گفته‌بود حیدری رفته تا جوابش را بدهد.


2
رسیدیم و نهار را خوردیم و جواب همه آن‌هایی که نیامده بودند به خاطر کارهای‌شان، دادیم که استقبال خوب بود و جمعیت میدان هم خوب بود و بعد رفتیم چرتی بزنیم. چرت که نشد، چون آمدند و خبر جلسه بعدی را دادند که جلسه دیدار با خانواده شهدا بود. با اتوبوس رفتیم سمت ورزشگاهی توی شهر. حاج‌علی بردمان که از در پشت ورزشگاه وارد شویم. مامور آن‌جا نگذاشت. رفتیم در جلویی و عکاس‌ها وسایل‌شان را از توی دستگاه رد کردند و رفتیم جلوی در سالن که مردم هم وارد می‌شدند. پیرمردی که نمی‌توانست صحبت کند و گلویش سوراخی داشت، با کاغذ و خودکاری جلو آمد. اول کمی لب زد بی‌آن‌که صدایی از حنجره‌اش بیرون بیاید. بعد روی کاغذ نوشت می‌خواهم رهبر را ببینم. جوانی از کسانی که مردم را می‌گشتند به او گفت که داخل سالن شلوغ و دم کرده‌است و بهتر است همان جا بنشیند. ما رفتیم داخل و ندانستم پیرمرد چه شد. حاج علی به یکی از محافظین که مردم را یکی یکی و به صف از کنار داربست رد می‌کرد گفت: جلوی مردم را بگیر این‌ها رد بشوند.

ما می‌رفتیم داخل که مردی حدود 60 ساله به من که هیچ وسیله‌ای نداشتم نگاه کرد و به محافظ گفت: بعضی از این‌ها به اسم خبرنگار می‌روند داخل.

خواستم هرجور شده بداند من هم کارت خبرنگاری دارم تا بدگمانی توی ذهنش نماند. با زحمت کارتم را از جیب پشتم درآوردم و نشانش دادم و گفتم: من خبرنگارم. محافظ حرف مرا تکرار کرد و ادامه داد که این‌ها کارت دارند. فشار جمعیت هلم می‌داد جلو ولی هنوز مرد مسن را می‌دیدم. گفت: من هم کارت دارم. من 26 سال است که کارت دارم. بعد یکی از این کارت‌های دعوت کوچکی که همه حاضران جلسه داشتند نشان محافظ داد. محافظ خنده‌اش گرفت و مرد مسن را بُر داد بین ما تا داخل شود. جایی برای عکاس‌ها و فیلم‌بردارها مشخص شده‌بود که من هم هما‌ن‌جا رفتم. عکاس‌ها همه ایستادند و دوربین‌های‌شان را تنظیم کردند. مردمی که پشت سرشان بودند اعتراض کردند تا عکاس‌ها بنشینند ولی عکاس‌ها کار خودشان را می‌کردند.

توی سالن شلوغ بود خیلی. زن‌ها ازدحام بیش‌تری داشتند. ازدحام‌شان با داد و فریاد و جیغ و ویغ هم‌راه بود. توی همین شلوغی دختر شهیدی به اسم فکر کنم سمیه بیدی آمد و دکلمه‌ای خواند. مجری بعد از او شعارها را تمرین می‌کرد و مردم که بیش‌ از هر چیزی برای‌شان تثبیت جای نشستن اهمیت داشت، توجه چندانی به او نمی‌کردند. بعد از کمی تمرین شعار مجری، پسر شهید مرادی به اسم توفیق که گویا قرآن را به نظم کردی درآورده، شعر خواند و رفت نشست. دخترکی با لباس محلی هم دکلمه‌ای بی‌ربط خواند و بعد خواست از سالن بیرون برود که فهمید نمی‌تواند. مجبور شد زیر سکویی که برای دوربین تلویزیون درست کرده بودند بنشیند. تغییر تحولی در سمت جای‌گاه سالن شد و مردم فکر کردند رهبر آمد. بلند شدند و اوضاع شلوغ شد. ازدحام جمعیت جلوی سالن زیاد و عقب سالن خلوت شد. مردمی که جلوی در منتظر ورود بودند از فرصت استفاده کردند و ریختند داخل. شک نداشتم که رهبر با توجه به وضعیت سالن صحبت زیادی نخواهد کرد.


3
بالاخره رهبر آمد مردم بلند شدند و جمعیت به شدت تکان می‌خوردند. عده‌ای کف زدند و عده‌ای صلوات فرستادند و بعضی شعارهای تمرین شده را. به خاطر نبود نظم مردم زود نشستند. مجری بعد از خوش‌آمدگویی و شعرخوانی (که جزء جدانشدنی سخن‌رانی، صحبت یا خوش‌آمدگویی کردها بود) دعوت کرد تا دختر شهید امان‌الهی بیاید برای دکلمه‌خوانی. زهرا امان‌الهی بهتر از بقیه خواند و رفت جلوتر به رهبر چیزی گفت. رهبر توی میکروفن گفت: چرا نمی‌شود! بعد با دست چپش سعی کرد چفیه‌اش را بردارد. یکی از محافظ‌ها از پشت سر آمد و کمکش کرد.

بعد از امان‌الهی هم گروه سرود پسرانه شاهد برنامه اجرا کردند.بالاخره نوبت رهبر شد و ایشان بعد از سلام و تشکر گفتند: شهدای این خطه مظلومانه‌تر شهید شدند و خانواده‌های‌شان صبر بیش‌تری کردند.

وقتی رهبر صحبت می‌کرد صدای جیغ و داد هنوز از ورودی زنانه می‌آمد. هجوم برای ورود آن‌قدر زیاد بود که کنترل از دست مسوولانش در رفته‌بود. رهبر که دید وضع سالن خوب نیست و مردم در عذاب‌اند صحبت‌هایش را کوتاه کرد. عکاس‌ها که از شلوغ‌پلوغی حال می‌کردند،‌ یواشکی می‌سُریدند این‌‌طرف و آن‌طرف و عکس می‌گرفتند. هرچند هروقت می‌خواستند زیادی جلو بروند یا زاویه عوض کنند، از محافظ ها کارت زرد می گرفتند. رهبر که بلند شد، مردم با سر و صدا هجوم آوردند جلو. رهبر که رفت مردم آرام گرفتند. سمت زن‌ها البته دختر که گلی توی دستش بود دوید و از دست محافظین خانم فرار کرد نزدیک جای‌گاه شد. محافظ مردی جلویش ایستاد و دست‌هایش را باز کرد. از دور انگار داشتند گرگم و گله می‌برم... بازی می‌کردند. دو محافظ خانم آمدند و دختر را گرفتند. دختر که امیدش داشت ناامید می‌شد به گریه افتاد. کمی با محافظ‌ها کل‌کل کرد و وقتی یقیین کرد با آن‌ها کار به جایی نمی‌برد، جستی زد و از دست‌شان گریخت پشت پرده. زن‌ها دویدند دنبال دختر و دیگر ندیدم‌‌شان.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳۸۸/٢/٢٩ - مهدی قزلی

جیغ و سوت و کف و مشتِ گره‌کرده و آماده‌ایم آماده!

حاشیه نگاری سفر رهبر به کردستان- 4
 
میدان بزرگ آزادی

1
وقتی از جای‌گاه عکاس‌ها و فیلم‌بردارها بالا می‌رفتم، محافظی بهم گیر داد که: کجا؟ تو که نمی‌خواهی عکس بگیری. همان پایین بنویس.
شلوغ پلوغ بودن دست و بال عکاس‌ها و بی‌وسیله بودن من، همه محافظ‌ها را تحریک می‌کرد که گیر بدهند. به زور محافظ پایین می‌آمدم که آقای شعبانی از پایین اشاره کرد بروم بالا. محافظ اشاره آقای شعبانی را دید و رهایم کرد.از آن بالا پشت جای‌گاه اصلی معلوم بود. رهبر هنوز داشت با مسوولین استان دست می‌داد. پشت سر را نگاه کردم. مردم از سر و کول هم بالا می‌رفتند. بیش‌تر جمعیت جوان و میان‌سال بودند. اصلا اگر جوان نبودند دوام نمی‌آوردند توی فشار جمعیت. عده‌ای جوان‌ زیر و اطراف یکی از کمان‌های میدان ایستاده بودند. دو سر کمان توی زمین بود و بالاترین نقطه‌اش 4-3 متر ارتفاع داشت. جوانکی خودش را انداخت توی شیب کمان و با زحمت آرام آرام رفت بالا. وقتی جوانک خودش را می‌سُراند بالا، بقیه تشویقش می‌کردند و وقتی رسید به بالاترین نقطه کمان سیمانی برایش کف زدند و هورا کشیدند. نفر دوم و سوم هم رفتند بالا. یکی‌شان با زحمت پرچمی از کسی توی جمعیت گرفت و بلند شد ایستاد. از زاویه‌ای که ما بودیم، جوان پرچم به دست بین دو عکس بزرگ امام و رهبر قرار می‌گرفت که نصب کرده بودند روی ساختمان بزرگ آن‌طرف میدان آزادی. جوان شد سوژه عکاس‌ها و فیلم‌بردارها.
یک نفر بالای جای‌گاه اصلی داشت با مردم شعار تمرین می‌کرد:« خامنه‌ای رِه‌بَرَه- اولاد پیغمبَرَه»مردم هم جوابش را می‌دادند. البته معلوم بود جماعت مدت زیادی‌ست ایستاده‌اند و حوصله‌شان سر رفته. از طرفی تغییرو تحولات معلوم‌شان کرده‌بود که رهبر دارد می‌آید. به‌شان نمی‌آمد اگر شش روز دیگر هم تمرین شعار دادن کنند، بتوانند در موقع اصلی اجرا کنند.
جمعیت اطراف جای‌گاه اصلی به جنب و جوش افتاد. عکاس‌ها به هم تنه می‌زدند تا جای‌شان را تثبیت کنند و لحظه ورود را از دست ندهند. چند لحظه بعد رهبر از پشت پرده بیرون آمد و صدای مردم بلند شد. تنها صدایی که می‌آمد غریزی‌ترین صدای هیجان آدمی بود، جیغ و سوت و کف.یک دفعه حجم صدا از روی کله جمعیت بلند شد، مثل آتش انفجار و بعد حجم صدا منتشر شد به اطراف و رفت بالا، باز هم مثل آتش انفجار. انگار که واقعا انفجاری رخ داده باشد. عده‌ای می‌خواستند شعار بدهند ولی تکان‌های شدیدی که توی جمعیت افتاده بود و بی‌نظمی که از روی هیجان ایجاد شده‌بود نمی‌گذاشت. رهبر ایستاده بود و برای مردم دست تکان می‌داد. عکاس‌ها به فیلم‌برداری که روی جای‌گاه اصلی و پشت سر رهبر بود و از زاویه دید او تصویربرداری می‌کرد، بد و بی‌راه می‌گفتند که کادر‌های‌شان را خراب کرده‌است. بالاخره اولین شعاری که جمعیت توانستند بدهند طنین‌انداز شد توی میدان:«ای رهبر آزاده/ آماده‌ایم آماده» شعار به سرعت به همه سرایت کرد. از آن بالا که ما بودیم صحنه قشنگی بود. مردم دست‌شان را مشت کرده‌بودند و بالا گرفته‌بودند و می‌گفتند:«ای رهبر آزاده/ آماده‌ایم آماده» حالا دیگر به جای آن همه سر و کله جورواجور،‌ یک میدان مشت یک شکل می‌دیدم از آن بالا.

2
آقازاده هم آمده بود بالا تا از آن‌جا هم دیدی بزند میدان را. یکی از محافظین که هم‌راه عکاس‌ها و فیلم‌بردارها بود، به فیلم‌برداری گفت: این‌هایی که کاغذ و پارچه سردست گرفته‌اند را بگیر ممکن است بعداً به‌کارمون بیاد. دقت کردم به دست‌نوشته‌های مردم که بالای سرشان گرفته‌بودند.
«تقاضای ملاقات حضوری داریم. صنعت‌گران مجتمع طالقانی»
«ای رهبر عزیز کرمانشاه منتظر قدوم شماست.»
«جانم فدای رهبر» و ...
رهبر حرف‌هایش را شروع کرد. بعد از تشکر از مردم گفت:« کردستان سرزمین فداکاری‌های بزرگ است.» هرکدام از این حرف‌ها هم‌راه بود با سوت و کف و جیغ مردم. البته خود مردم بعد از این سوت و کف‌ها حس می‌کردند خیلی متناسب با فضا عکس‌العمل نشان نداده‌اند و بعدش صلوات می‌فرستادند یا تکبیر می‌گفتند.
دست راست جای‌گاه اصلی که رهبر از آن‌جا صحبت می‌کرد، چند ردیف کانکس گذاشته‌بودند که راه پشت جای‌گاه سد بشود. چند جوان دوست‌شان را که یک پایش شکسته بود کمک کردند و فرستادند بالا. جوان با خوش‌حالی رفت و نشست. پشت سر او چند نفر دیگر خودشان را کشاندند بالا تا از ازدحام جمعیت فرار کنند. آقازاده به من گفت: الان آن‌جا یک شر درست می‌شود. چند پاسدار که لباس فرم تن‌شان بود سریع رفتند بالا و مردم را راهنمایی کردند از کمی آن‌طرف‌تر بروند پایین. جوانی که پایش شکسته بود، به پایش اشاره کرد و پاسدار از او گذشت. جوان به رفقایش لب‌خند فاتحانه‌ای زد و دوستانش هم تشویقش کردند. پاسدارها مردم را که فرستادند پایین برگشتند سروقت جوان پاشکسته. اول عصایش را پایین دادند و بعد خودش را آرام دادند دست رفقایش. رفقا به جوان پا شکسته می‌خندیدند و دمغ بود.
رهبر از کردستان حرف می‌زد و مردمش. این‌طرف جوان‌ها و مردم همه جور ژستی می‌گرفتند تا عکاس‌ها به‌شان التفاتی کنند. عکاس‌ها هم البته نشانه‌گیری‌شان می‌کردند و چرق چرق عکسی می‌انداختند.
سر و صدایی از پایین سکوی عکاس‌ها بلند شد. جوانی خودش را از داربست بالا کشیده‌بود و با داد و بی‌داد حرف می‌زد. صدایش در صدای جمعیت و صدای رهبر که از بلندگوهای میدان پخش می‌شد، گم بود. ولی اطرافیانش برگشته‌بودند و نگاهش می‌کردند. پاسدار جوانی خودش را رساند به او که دیگر صورتش سرخ شده‌بود از فریاد زدن و رگ‌های گردنش بیرون زده‌بود. پاسدار دستش را گذاشت روی دهان جوان کرد. جوان کُرد که دست‌هایش را گرفته‌بود به داربست (و اگر ول می‌کرد می‌افتاد) سرش را تکان می‌داد تا بتواند حرف‌هایش را ادامه بدهد. پاسدار جدیت بیش‌تری کرد و بالاخره جلوی دهان جوان کرد را گرفت. جمعیتی که نگاه‌شان می‌کردند دوباره برگشتند سمت رهبر. من اما حواسم هنوز به آن‌ها بود. پاسدار سرش را نزدیک کرد به گوش جوان کرد و چیزی گفت. بعد دستش را از روی دهان او برداشت. جوان کرد با هیجان چیزهایی به پاسدار گفت. گپ و گفت پاسدار با جوان یک دقیقه‌ای طول کشید. بعد جوان گردن پاسدار را گرفت و جلو کشید. یک لحظه ترس برم داشت. جوان کرد پاسدار را بوسید، 6-5 بار و از دو طرف. نفسی کشیدم. جوان از داربست پایین رفت. پاسدار برای چند نفری از پاسدارها و محافظین که نگران این صحنه بودند آرام دستی تکان داد که یعنی چیزی نبود، حل شد. خیلی دوست داشتم بدانم جوان کرد چه چیزی را فریاد می‌زد که با گپ یک دقیقه‌ای با یک پاسدار به خوبی و خوشی حل شد و با لب‌خند آن پایین ایستاد. به نظرم گوش‌شنوا بخشی از دردهای مردم کردستان را دواست. خیلی از مشکلات آدم‌ها با درددل حل می‌شود.

3
همیشه توی این برنامه‌های شلوغ در تهران دوست و آشنا پیدا می‌کنم ولی این‌جا تهران نیست. از آن بالا گشتم ببینم آشنایی می‌بینم یا نه. یک نفر برایم دست تکان داد. آقای سردارزاده بود که شب قبل آمده بود محل اقامت و برای‌مان از وضعیت اقتصادی و اجتماعی و جغرافیایی و امنیتی کردستان گفته‌بود. دستی هم من برایش تکان دادم. سردارزاده چهار انگشتش را گذاشت روی لبش و بوسید و دستش را گرفت سمت من! شانس آوردیم بیش‌تر از یک ساعت با هم آشنایی نداشتیم! والا می‌آمد آن بالا و ....
عکاس‌ها کم حوصله شده‌بودند. هر عکسی که می خواستند گرفته بودند و حالا می‌گشتند دنبال سوژه. یک نفر از مجسمه آزادی وسط میدان که 7-6 متر ارتفاع داشت رفته‌بود بالا. چند عکس از او گرفتند. یک نفر هم خودش را چپانده بود توی شاخه‌های یک درخت و عکس رهبر را دست گرفته‌بود. عکاس‌ها ازش عکس گرفتند. بعد بهش اشاره می‌کردند چطور قرار بگیرد که عکس بهتری بگیرند. پسر هم خودش را لابه‌لای شاخه‌های انبوه درخت به سختی جا‌به‌جا می‌کرد. یکی از عکاس‌ها با اشاره کارهای سختی درخواست می‌کرد، بعد ادای عکس گرفتن را درمی‌آورد و عکس نمی‌گرفت. آرام می‌گفت: تا تو باشی خودت را سوژه نکنی.
یکی دیگر از عکاس‌ها مثل یک بازی‌گر پانتومیم‌ برای نوجوانی ادا درمی‌آورد. نوجوان منظورش را نمی‌فهمید. عکاس کلافه شد و داد زد: بابا جان عکس را سروته گرفتی دستت.
نوجوان عکس رهبری که دستش بود را نگاه کرد تازه معنی ادا و اطوارهای عکاس را فهمید. اطرافیان نوجوان دل‌شان را گرفته‌بودند و راست و دروغ ریسه می‌رفتند. نوجوان پوستر را برگرداند و عکاس عکس گرفت و هردو به هم لب‌خند زدند.
حاج علی آمد و به عکاس‌ها گفت کاسه کوزه‌شان را جمع کنند. آن‌ها دیگر آن‌جا کاری نداشتند. از من پرسید: تو مگه نمی‌آیی؟
گفتم: کار من با این‌ها فرق می‌کند، می‌مانم.
عکاس‌ها و تصویربردارها رفتند و غیر از من یکی دو نفر ماندند آن بالا. دیگر می‌شد نشست و پایی دراز کرد. پاسدارها و مامورها مشغول جمع کردن نامه‌های مردمی بودند که از دادن آن به دست خود رهبر ناامید شده‌بودند. نامه‌ها را جمع می‌کردند توی کیسه‌های آبی بزرگی که زیر سکوی ما بود.
رهبر اواسط صحبت‌ها به مساله شیعه و سنی اشاره کردند و از آن‌جا مردم دیگر سراپا گوش شدند. اواخر صحبت‌ها هم به این موضوع پرداختند اما با لحنی جدید. ایشان دامن زدن به اختلاف شیعه و سنی را از طرف هرکس که باشد، چه شیعه چه سنی، حرام شرعی و قانونی دانستند. مردم هم اکثرشان سنی بودند تا حالا چنین حرف‌های بدون تبعیضی را از کسی در این رده نشنیده‌بودند، تکبیر بلند و هماهنگی فرستادند. رهبر هر چه به آخر صحبت‌هایش نزدیک می‌شد، مردم بهتر گوش می‌دادند. نزدیک ظهر دیگر رهبر شروع کردند به دعا کردن و مردم از جای‌شان بلند شدند. دعاها که تمام شد دوباره ولوله‌ای توی جمعیت افتاد؛ سوت و جیغ و کف زدن. چند ثانیه که گذشت، همه منظم شدند، دست‌های‌شان را بالا گرفته بودند که:«ای رهبر آزاده/ آماده‌ایم آماده»

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳۸۸/٢/٢٧ - مهدی قزلی

موج کردی

حاشیه نگاری سفر رهبر به کردستان-3
مسیر استقبال تا محل دیدار عمومی
 
1
فرودگاه کمی بیرون سنندج است. خود شهر پر است از تپه‌های کوچک و بزرگ. یک طرف هم که کوه آبیدر است. بیرون شهر هم البته کوه و تپه زیاد است ولی جایی بین دو ارتفاع را صاف کرده‌اند و شده فرودگاه. تعداد مردم در این ابتدای مسیر زیاد نبود. بعضی‌ مردها با شلوار توی خانه و بعضی زن‌ها با چادر سفید آمده‌بودند. توی همان میدان جهاد دو سه نفر گوساله‌ای را نگه داشته‌بودند. آقا مجید که رسما روی سقف وانت ایستاده‌بود داد زد:اگر می‌خواهی قربانی کنی بکن که ما فیلم بگیریم. آن‌ها هم چند نفری گوساله را زمین زدند و وقتی موفق شدند چاقو به گلویش برسانند، مینی‌بوس رهبر رسیده‌بود به‌شان. تعداد مردم توی مناطق بیرون شهر زیاد نبود، شاید به همین خاطر سرعت مینی‌بوس هم زیاد نبود و رهبر حتی به آدم‌هایی که تک و توک ایستاده بودند هم دست تکان می‌داد. آن‌قدر فرصت بود که حتی سرباز‌های کنار خیابان که قرار بود مواظب نظم جمعیت باشند احترام نظامی‌ می‌گذاشتند.

زنی که حتی دورتر از پیاده‌رو با بچه‌اش می‌رفت وقتی هیبت وانت ما را دید و آن همه آدم رویش را ایستاد. بعد از ما مینی‌بوس را که دید جا خورد. محکم دست بچه‌اش را کشید تا اگر او هم حواسش نبوده، ببیند رهبر را از این نزدیکی. حساسیت عجیبی پیدا کرده‌ام به فاصله‌ها. فاصله آن زن و بچه‌اش با رهبر 6-7 متر بود! این قسمت مسیر استقبال کاملا خانوادگی بود. یکی دو خانواده باهم کنار مسیر ایستاده بودند به انتظار. آقا مجید که تجربه بیش‌تری داشت و می‌دانست مردم حواس‌شان به وانت ما آدم‌های نتراشیده و نخراشیده‌اش جلب می‌شود، بلند می‌گفت: مینی‌بوس! مینی‌بوس! توی مینی‌بوسه. و با دست به مینی‌بوس اشاره می‌کرد. بچه‌های کوچک‌تر با ذوق خودشان از دشت شقایق چیده بودندو دسته گل درست کرده‌بودند وقتی مینی‌بوس رهبر نزدیک می‌شد دسته‌گل را پرت می‌کردند سمت ماشین و اگر دسته گل می‌خورد به شیشه جلوی مینی‌بوس گلبرگ‌های قرمز پخش می‌شد در هوا. دختر نوجوانی کار با مزه‌ای کرد. دسته گل را نشان رهبر داد و کمی مانده که  مینی‌بوس برسد به او دسته گل را جلوی چرخ ماشین گذاشت.

ماشینی که عقب مینی‌بوس حرکت می‌کرد، نامه‌های مردم را جمع می‌کرد. آقا بهمن پیش‌بینی کرده بود که مردم نامه‌های زیادی خواهند داشت،‌ چون مشکلات زیادی دارند. مینی‌بوس رهبر با اینکه می‌توانست از وسط خیابان یا منتهی‌الیه چپ برود ولی می‌آمد راست تا مردم و رهبر هم‌دیگر را خوب ببینند.

مردم متعجب بودند و می‌شد این را از چشم‌های گشادشان فهمید. مردی دوید دست کشید به شیشه مینی‌بوس، جایی که رهبر نشسته‌بود و همان‌جا جلوی رهبر دست خودش را بوسید. یک دفعه آقا مجید بلند گفت: دست انداز!

یک لحظه صدای چرق چرق دوربین‌های عکاس‌ها که با هم به هم‌زیستی مسالمت آمیز رسیده بودند قطع شد و همه چسبیدند به دوربین‌ها و میله‌های وانت. وانت رفت بالا و تالاپ آمد پایین و خوب معلوم است نشیمن‌گاه آن کسی که بالاترین جای وانت نشسته‌باشد... اصلا چرا من بالای وانت نشستم؟ فاصله‌ام تا زمین 3 متر می‌شد!

مردی بچه کوچکش را گرفت سمت مینی‌بوس و به‌دو می‌آمد. از جایم روی وانت بلند شدم و داد زدم: این مرد چه کار می‌کند! صدای دادم را توی آن بی‌داد فقط خودم شنیدم. یاد فاطمه افتادم که حالا دقیقا 7 ماه و دو روزش بود اگر شب به موقع خوابیده‌باشد الان باید تازه از خواب بیدار شده‌باشد. دلم برایش تنگ شد، همان‌جا بالای وانت، توی ارتفاع 3 متری. توی فکر فاطمه بودم که مرد بچه‌اش را (که می‌توانست فاطمه‌اش باشد) بغل گرفت و از دویدن باز ایستاد. آن طرف خیابان دو سه تا پسر بچه ایستاده‌بودند. سوت می‌زدند و مینی‌بوس را نشان می‌دادند و می‌گفتند: آمد، رهبر آمد! 

2
دیگر جمعیت کنار خیابان زیادتر شده‌بود. نگه داشتن مردم برای سربازها سخت شده‌بود. از روی داربست‌های کوتاهی که کنار خیابان بود می‌پریدند وسط خیابان و بی‌چاره سربازها کدام‌شان را باید می‌گرفتند! پسر زبلی دوید و نمی‌دانم از کجای اتوبوس گرفت و هرکس هم سعی کرد بگیردش موفق نشد. با کف دست می‌کوبید به شیشه مینی‌بوس و یک‌بند داد می‌زد: جانم فدای رهبر... جانم فدای رهبر. راننده سرعت مینی‌بوس را زیاد کرد تا پسر جوان مینی‌بوس را رها کند. پسر تا توانست دوام آورد و وقتی دیگر پاهایش تاب سرعت مینی‌بوس را نیاورد، آن را ول کرد. کم مانده بود جانش فدای رهبر شود همان‌جا کنار مینی‌بوس.

از کنار دانش‌گاه کردستان جمعیت دیگر حسابی زیاد شد. دانش‌جوها کنار خیابان تجمع کرده‌بودند و با صدای بلند شعار می‌دادند. پسرها ریختند وسط خیابان و هم‌راه مینی‌بوس دویدند. دخترها ولی به بغض کردن و شعار دادن بعدتر به گریه کردن اکتفا کردند. سربازها زیر دست و پای دانش‌جوها و مردم می‌ماندند و لابد خستگی از صبح زود سرپا ایستادن‌شان در می‌شد زیر دست و پای مردم. داربست دیگر حریف مردم نمی‌شد. راننده مینی‌بوس سعی می‌کرد سرعتش را طوری تنظیم کند که هم مردم رهبر را ببینند هم ازدحام نشود. رهبر هم حواسش بود به مردم خوب دست تکان بدهد، مخصوصا به آن‌هایی که بیش‌تر از خودشان هیجان نشان می‌دادند. وانت از کنار چند دختربچه که لباس مدرسه شبیه به هم داشتند ردشد و آن‌ها متوجه کامران نجف‌زاده شدند. به هم نشانش دادند و داد زدند. کامران با انگشت مینی‌بوس را نشانشان داد. دخترها رهبر را که دیدند، جیغ کشیدند. یکی‌شان داد زد: به خدا خودشه... آقای خامنه‌ای!

یکی از عکاس‌ها پشت مینی‌بوس را نشان داد و گفت: آن‌جا را ببینید.

جمعیت مینی‌بوس که رد می‌شد از روی داربست‌ها می‌آمدند وسط خیابان و موج می‌زدند روی هم؛ موج کردی. خیابان مثل سیلی شده‌بود که پشت مینی‌بوس خروش می‌کرد جلو می‌آمد چنان که گویی مینی‌ بوس را جمعیت هل می‌دهد. مفهوم سیل جمعیت را این‌جا فهمیدم، بالای وانت جیمز. توی ارتفاع 3 متری. هیجان‌زده شدم از هیجان مردم و چشم‌هایم پر از اشک شد و قطره‌ای سُرید روی گونه‌ام. (همان چیزی که به کامران نجف‌زاده گفتم روی جای‌گاه عکاس‌ها و فیلم‌بردارها و او توی برنامه 20:30 پخش کرد. و من شکار او شدم بی‌آن‌که بفهمم.)

3
نزدیک میدان آزادی (محل تجمع مردم) که شدیم، وانت کنار کشید و مینی‌بوس رهبر از کوچه‌ای پیچید تا از پشت میدان برود سمت جای‌گاه سخن‌رانی. مردم مینی‌بوس را احاطه کرده‌بودند و هرکدام به فریاد چیزی می‌گفتند. مینی‌بوس به سختی و البته بدون ایستادن گذشت. ماشین‌های پشت سر البته بین مردم گیر افتادند و با بوق و گاز زیاد راه خودشان را باز می‌کردند. جوان‌ترها روی صندوق عقب ماشین‌ها می‌پریدند یا پا روی سپرشان می‌گذاشتند تا راه‌شان راحت‌تر به جلو باز شود. چندتا از ماشین‌ها که رد شدند، وانت با مکافات دنده عقب گرفت و بعد از چند دقیقه معطلی گازید به سمت جای‌گاه. آقا مجید گفت:مواظب درخت‌ها باشید.

وانت که دیگر دلیلی نداشت آرام برود، توی خیابان سربالایی با سرعت می‌رفت و می‌تکاندمان تا برسیم به برنامه قبل از این‌که شروع شود. به شاخه‌های درخت‌های خیابان‌های سنندج که به عمرشان کله آدمی را به این نزدیکی ندیده‌بودند جا خالی می‌دادم. برگشتم حال بقیه را ببینم. طبق معمول دوربین‌های‌شان را بغل کرده‌بودند. باز برگشتم سمت مسیر. سر آقا مجید جلویم بود. یک‌دفعه سرش را کشید کنار من تا به خودم بیایم شاخه پر برگی خورد توی سرم و یک چیزی در سرم شروع کرد به ویراژ دادن. تا چند ثانیه همه‌جا سیاه و تیره و تار بود. فقط میله وانت را چسبیده بودم که نیفتم. نور که به چشمم برگشت، دستی به سرم کشیدم. دستم خونی بود. ترسیدم اگر خون زیاد باشد نگذارند بروم توی جای‌گاه که البته زیاد نبود. در راه رهبر اگر کسی آن روز خون داده باشد من هستم، درست در همان راهی که رهبر با ماشین آمد آن هم به اندازه یکی دو قطره!

وانت رسید به بن‌بست و ما مثل قرقی پیاده شدیم و دویدیم. مامورها جلوی‌مان را گرفتند. حاج علی که رسید به تایید او وارد شدیم. یک لحظه متوجه شدم در 2 متری رهبر هستیم که دارد با مسوولان استان دست می‌دهد. فرمانده سپاه ولی‌امر (که قبلا توی میدان جهاد دیده‌بودمش) به من اشاره کرد و گفت: این این‌جا چه کار می‌کند.

خوب بقیه هرکدام یک چیزی دست‌شان بود؛ دوربین، سه پایه، میکروفن،... من ولی فقط یک قلم داشتم و کاغذی مچاله شده. فکر کردم چه جوابی بدهم که صدایی آرام گقت: این آقای قزلی است که قرار است حاشیه‌های سفر را بنویسد.

آقازاده بود، هم‌اتاق شفیقی که دیشب نیامده‌بود و صبح خودش را رسانده‌بود. فرمانده با بیسیم اشاره کرد بروم و من هم‌راه بقیه رفتم. توی دلم از یکی دو لگدی که به چمدانش زده‌بودم پشیمان شدم، چون اگر اونبود لااقل یکی دو روزی باید آب خنک می‌خوردم! رفتیم و از زیر سکویی که برای سخن‌رانی رهبر درست کرده‌بودند، رد شدیم و بالای جای‌گاه عکاس‌ها و فیلم‌بردارها مستقر شدیم. میدان آزادی پر شده‌بود جای سوزن انداختن نبود. خیابان‌های منتهی به میدان هم پر بود. مردم در فشارهای خودشان موج می‌خوردند و بدون این‌که کسی بیفتد، این‌طرف و آن‌طرف می‌شدند. بچه‌های ستاد استقبال نگران حضور مردم بودند، شاید به خاطر تبلیغات گسترده رسانه‌های بی‌گانه و ماهواره‌‌ای. حالا من هم نگران استقبال شدم آن بالا. توی ارتفاع 3 متری جای‌گاه عکاس‌ها از زمین. میدان بیش از حد شلوغ بود. هر لحظه ممکن بود کسی زیر دست و پا بماند. سَرم و نشیمن‌گاهم و زانوهایم درد می‌کرد. مردم هنوز موج می‌زدند و آرام نمی گرفتند. دیگر وقتش بود. وقت آمدن رهبر روی سن جای‌گاه.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳۸۸/٢/٢٦ - مهدی قزلی

رهبر در آبیدر

عکس‌نوشت‌های این عکس‌ها را من نوشتم

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳۸۸/٢/٢٦ - مهدی قزلی

وانت سواری و استقبال خبرنگارانه

حاشیه نگاری سفر رهبر به کردستان-2
از فرودگاه تا میدان جهاد

1
روز دوم سفر ما روز اول سفر رهبر است. توی تلویزیون و تبلیغات شهری قرار استقبال را ساعت 9 دوشنبه وصال اسم گذاشته‌اند و قرار میدان آزادی ساعت 10. قرار بود من هم‌راه وانت معروف عکاس‌ها و فیلم‌بردارها باشم. صبح توی لابی محل استقرار کامران نجف‌زاده را دیدم که چند روز پیش تلفنی راجع به داستانک وسفرنامه برای همشهری داستان حرف زده‌بودیم. سلام و علیکی کردیم و یادآوری کردم قرار مدار تلفنی‌مان را. من همیشه فکر می‌کردم این آدم چطور مردم را شکار می‌کند برای مصاحبه‌های کوتاهش.

بعد رفتیم بیرون که سوار وانت معروف شویم. یک وانت جیمز بزرگ دو کابین که پشتش را مثل زمین‌های کشاورزی کوه‌پایه، پله‌پله درست کرده‌اند تا لابد رفقای عکاس و فیلم‌بردار به تیپ و تاپ هم نزنند برای 2 تا فریم ناقابل! با خوش‌حالی داشتم می‌رفتم سوار شوم که یک آدم کت و شلواری آرام و باوقار (که حاج علی صدایش می‌زدند) جلو آمد و گفت: کجا؟ شما کی هستی؟

بعد بدون این‌که منتظر جواب من بماند ادامه داد: شما برو آن‌طرف بایست. و با دست جلوی در ساختمان را نشانم داد. آن‌قدر با ابهت، با اعتماد به‌نفس و بدون استرس رفتار کرد که اصلا نچرخید توی دهانم بگویم کارت دارم و قرار است با این وانت بیایم.

یکی از دوستان وساطت کرد و معرفی و بعد از بازرسی بدنی رفتم روی وانت. حاج علی دیده بود بدون دوربین و دم و دستگاه هستم، فکر کرده بود می‌خواهم خودم را الکی قاطی ماجرا کنم. عکاس‌ها و فیلم‌بردارها که هر کدام یکی دو دوربین را مثل بچه‌هایشان بغل زده‌بودند، سر این‌که کدام‌شان پله پایین‌تر باشد تا راحت‌تر عکس بگیرد چانه می‌زدند. بالای وانت مشتری نداشت. خودم را به زور از بین‌شان کشیدم بالا و رفتم پله آخر. خلوت‌تر بود و راحت‌تر. آدم‌های روی وانت را شمردم، 26 یا 27 نفر بودند. آقای فتاحی که سنی را پشت سر گذاشته هم قرار بود با وانت باشد. حاج علی به وانت نگاه کرد و بعد آقای فتاحی را ورانداز کرد. آقای فتاحی گفت: من هم باید بروم این بالا؟

سوال را با استفهام انکاری پرسید! حاج علی گفت: نه شما بفرمایید توی وانت. و در کابین دوم وانت را باز کرد.

آقای فتاحی هم‌اتاقم هم هست. او و یک آقازاده! آقازاده چمدانش را با ما فرستاده بود ولی خودش نیامده‌بود. لابد روز سفر می‌آمد که مثل ما یک روز علاف نباشد. خلاصه آقای فتاحی که جای پدرم بود و آقازاده هم که اسمش رویش هست! اتاق دوتخته بود و ما دیشب را روی تخت‌ها خوابیدیم تا آقازاده روی زمین بخوابد! از خدا که پنهان نیست، یکی دو باری هم لگدی به چمدانش زدم!

آقای فتاحی با دفترچه کوچکش رفت جلوی وانت نشست و از سرمای صبح در امان ماند تا ما عقب وانت سگ‌لرز بزنیم آن بالا. بقیه البته باتجربه‌تر بودند. کلاه آورده بودند و لباسی که سردشان نشود. کامران نجف‌زاده در آخرین لحظه آمد و چون نمی‌توانست از ته وانت سوار شود با کمک دوستان خودش را از کنار وانت بالا کشید و یک پله پایین‌تر از ما ایستاد.

2
مجید از بچه‌های محافظ با نجف‌زاده شوخی می‌کرد. مدت‌هاست توی سفرهای رهبر به تور هم می‌خورند. رفتیم تا فرودگاه و مدتی منتظر آمدن رهبر شدیم. دو سه تا هواپیما آمد و نشست. نجف‌زاده یک گروه موسیقی دف زن را که ایستاده‌بودند کنار خیابان تا برنامه اجرا کنند برای رهبر، سرکار گذاشت و بنده‌خداها کمی زدند تا فیلمی گرفته شود. چند ماشین هم آمدند و رفتند که از همان بالای وانت آقای گلپایگانی رییس دفتر رهبر و آقای راشد یزدی را تشخیص دادم.

معلوم بود که دیگر آمدن رهبر نزدیک است. وانت راه افتاد و فهمیدیم ماشین اصلی آمد، چون قرار بود وانت 40-50 متر جلوتر از ماشین رهبر حرکت کند. دقت کردم و رهبر را که صندلی جلوی مینی‌بوس نشسته‌بود شناختم. مثل همان دو دیداری که از نزدیک با ایشان داشتیم بود فقط ریش‌هایش سفیدتر شده‌بود. لبخند می‌زد. مردم از تغییر و تحول فهمیدند رهبر آمد. مینی‌بوس فرمان گرفت سمت مردم و رهبر برای‌شان دست تکان داد. مردم هنوز باور نکرده بودند.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳۸۸/٢/٢٥ - مهدی قزلی

من چه می‌خواهم بنویسم؟

حاشیه نگاری سفر رهبر به کردستان -1
روز قبل از آمدن


1
از آسمان و توی هواپیما روی تپه‌های سبز کردستان چیز‌هایی دیدم قرمزرنگ. اول فکر کردم زمین را شخم زده‌اند و رنگ خاک است که از بالا این شکل دیده می‌شود. هواپیما پایین‌تر که آمد فهمیدیم خاک نیست، گل است، گل شقایق. آن‌قدر زیاد که یک‌باره وسط سبزی‌های دشت و تپه قرمزی می‌زد به چشم‌مان. شقایق‌ها همه جا بودند. حتی وقتی پیاده شدیم، کنار خیابان، توی پیاده رو، هر جا که خاک باشد و آفتاب.
 
2
روز اول آمدن ما روز قبل از آمدن رهبر بود؛ دوشنبه. رفتم توی شهر و گشتی زدم. شهر شلوغ بود. در و دیوار پر بود از تابلو و پارچه و پلاکارد. بعضی‌هایش مال سازمان‌ها و نهادها بود و تا اتحادیه طالبی‌فروش‌ها را دربر می‌گرفت و بعضی هم دم دستی‌تر بود و کردی نوشته‌شده‌بود و مردمی‌تر. مردمی‌ها بامزه‌تر بود. حتی توی کوچه و پس‌کوچه ورود رهبر و اولاد پیغمبر را تبریک گفته‌بودند، ولابد به خودشان تبریک گفته‌بودند چون حتما انتظار نداشتند رهبر و هم‌راهانش از آن کوچه پس‌کوچه‌ها رد بشوند. پارچه‌نوشته‌هایشان هم از ذوق خودشان بوده و پول خودشان و حتما به اندازه جیب‌شان خرج کرده‌اند. دولتی‌ترها البته بی‌ملاحظه‌ترند و کم‌تر نگرانند.

3
میدان آزادی را بسته‌بودند و آماده‌اش می‌کردند برای مراسم دیدار عمومی. آب‌میوه‌فروشی و عکاسی و مبایل فروشی و بقیه مغازه‌ها مشغول کار خودشان بودند و کارگر‌ها هم مشغول بستن داربست‌های مراسم. پیاده‌رو شلوغ بود. مردم بی‌آن‌که به نظر بیاید کاری داشته‌باشند، توی شهر قدم می‌زدند. رفتم سراغ یکی از کسبه سنندج که کمی بالاتر از میدان آزادی فروشگاه لوازم خانگی داشت. تلفنش را اتفاقی از یکی از دوستان گرفتم که با برادر این کاسب توی تهران هم‌کار بود. عاقله مردی بود آقا بهمن که سنش از پدرم بیش‌تر بود. تا نشستم از مشکلات حضور رهبر گفت و از برخی محدودیت‌های به‌وجود آمده و فقر مردم و بی‌کاری جوان‌ها و مسوولین غیربومی و تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل. برای این‌که ته حرفش را در بیاورم گفتم: یعنی از آمدن رهبر ناراحتید دیگه!

اول تعجب کرد و بعد جدی گفت: ناراحت؟ من کُردم، کرد از مهمان ناراحت نمی‌شَه، هر که می‌خواد باشَه. رهبر باشَه یا کس دیگه. چرا ناراحت باشم وقتی رهبر بیاد این‌جا خیر و برکت می‌آد. من اصلا دوست دارم چند متر پارچه‌ای که گرفتم خانمم لباس بدوزه، خوش‌آمد بنویسم روش بزنم بالای خانه‌م، فرشم را بندازم پا روی فرشم بذاره.

نزدیک غروب آفتاب بلند شدیم و با هم راه افتادیم به سمت محل اسکان ما و خانه ایشان که توی راه بود. خانم بهمن آقا توی راه به ما ملحق شد و هم‌راه. وقتی فهمید خبرنگارم و حاشیه‌نویس گفت: ما کردها مردم شادی هستیم. مراسم استقبال را اگر می‌دادند به خودمان یک روز ویژه با همین جوان‌هایی که توی خیابان می‌بینی درست می‌کردیم.

خیابان را نگاه کردم که پر بود از مردم که بیش‌ترشان جوان بودند. بهمن آقا و همسرش می‌گفتند در سنندج موقع غروب مردم توی خیابانند و قدم می‌زنند. بهمن آقا البته سعی می‌کرد این موضوع را ربط بدهد به بی‌کاری جوان‌ها.

سر خیابانی که قرار بود از هم جدا شویم بهمن آقا گفت: البته یک چیزی باید گفت. این آقا مَرده. خیلی سال پیش معاون اول رییس‌جمهور می‌خواست بیاد این‌جا برای افتتاح گازرسانی سنندج. شب قبلش چند تا تیر هوایی معلوم نشد کی زد و سفر را لغو کردند. اما رهبر با این اتفاقات چند روز پیش (حمله باقی‌مانده گروهک پژاک به چند نقطه کردستان) داره می‌آد.

خانم بهمن آقا هم اضافه کرد که: همین که از بین این همه استان کردستان را انتخاب کردند با این‌که خیلی جاها هنوز نرفتند جای خوش‌حالی داره.

بهمن آقا و همسرش اصرار زیادی کردند که شب مهمان‌شان باشم ولی باید برمی‌گشتم به محل استقرارمان و آماده می‌شدم برای برنامه فردا که احتمالا برنامه سختی بود.

ازشان جدا شدم . راه افتادم. فکر می‌کردم چه می‌خواهم بنویسم؟

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳۸۸/٢/٢۳ - مهدی قزلی