majal

 

حج اولی‌‌ها و سه آرزوی‌شان

گزارش از سفر به قبله-19

جمع کردن وسایل و محرم شدن و بلد نبودن این هر دو باعث شد از اذان ظهر تا ساعت 4 که موقع رفتن بود دور خودم بچرخم. آخرش هم موقع رفتن کلی وسیله خرده ریز داشتم روی زمین. همان‌جا در هتل غسل احرام کردم و حوله‌های احرام را تازه از کیسه درآوردم و اول قصه ما تازه اینجا بود که چطور دورخودم بپیچم که هم آبروی 30 ساله‌ام حفظ بشود و هم خدا را خوش بیاید! آخرش هم با وضع خنده‌داری از اتاق خارج شدم. یک کوله را یک کتی به دوش انداخته و با دستی چمدان دنبال خودم می‌کشیدم و با دستی چنگ زده بودم به حوله‌ها و با دمپایی لخ لخ می‌کردم. رفقا که دیدندم اول خندیدند و بعد کمک و بعدتر غبطه خوردند. هر چند تا یکی دو روز دیگر بقیه اعضای ستاد خبری هم قرار بود بیایند ولی به هرحال من اولین نفری بودم که می‌رفتم مکه از بین آنها.

بالاخره سوار اتوبوس شدیم و اتوبوس راه افتاد سمت مسجد شجره تا در آنجا نیت احرام کنیم که یادم افتاد نماز ظهر و عصر نخوانده‌ام. خورشید کج شده بود سمت مغرب. دلهره‌ام گرفت که نکند نمازم از دست برود. وقتی رسیدیم، حوله‌هایم را دو دستی چسبیدم و دویدم تا مسجد و از بین آدم‌هایی که تازه داشتند لخت می‌شدند تا غسل کنند و محرم بشوند گذشتم و در اولین جایی که می‌شد، قامت بستم: الله اکبر. نماز را که خواندم چندتا عکس گرفتم و تازه فهمیدم وضع من از خیلی‌ها بهتر است! از شیر آبی چند جرعه آب خوردم که یکدفعه یادم آمد برای نماز وضو نگرفته بودم. خورشید هم دیگر در حال غروب بود. با عجله وضو گرفتم و زیر درخت‌های موز وسط مسجد نماز خواندم. بعدش هم به خدا گفتم وجدانا اگر نکته دیگری یادم رفته به یادم نیاورد چون دیگر وقتی نمانده. همین موقع اذان مغرب گفتند و من هم برای اینکه موضوع بحث با خدا را عوض کنم ایستادم به نماز مغرب و عشا.

در فیلم ایمیشن «در جستجوی نمو» یک مرزی بین دریای محل زندگی ماهی‌ها و اقیانوس وجود داشت که مسجد شجره و احرام بستن مرا یاد آن مرز انداخت. وقتی به دعوت خدا لبیک گفتم و محرم شدم انگار پا گذاشتم به همان اقیانوس. درست از همین جا آدم احساس می‌کند خسی در میقات شده و قطره‌ای از دریا. درست مثل نمو در اقیانوس.

در اتوبوسی که زیر نور ستاره‌های آسمان بدون ابر حجاز می‌بردمان مکه داشتم فکر می‌کردم به هیجانی که داشتم و توسل به هر چیزی که این هیجان کم شود تا بتوانم وقت ورود به مسجدالحرام را درک کنم و بدانم از خدا چه خواهم خواست آرزوها و دعاهای پیشاپیش برآورده شده را. می‌دانستم برای اولین دعا سلامتی و ظهور حضرت حجت را خواهم خواست. برای دومین دعا هم یاد دعای هر روزه رجب افتادم که: ... اَعْطِنى بِمَسْئَلَتى اِیّاکَ جَمیعَ خَیْرِ الدُّنْیا وَجَمیعَ خَیْرِ الاْخِرَة. دیگر هر چه فکر کردم ندانستم دعای سومم چه باشد.

رسیدیم مکه و وسایل را گذاشتیم در هتل و یکبار از اول حوله‌ها را باز کردم و بستم و احساس کردم خوب آرام شده‌ام. دوباره جمع شدیم با اتوبوس راه افتادیم سمت قبله. همه حواس‌شان به ما حج اولی‌ها بود. رسیدیم و پیاده شدیم و رفتیم تا پشت مسجدالحرام. گفتند حج اولی‌ها سرشان را بیندازند پایین و تا وارد نشده‌ایم سر بلند نکنند. پای پله‌ها یکی از همراهان که کارهای نقاشی و دکور بعثه را می‌کرد گفت: ببین یکی از خواسته‌هات را بده به خدا. گفتم: یعنی چی؟

گفت: بگو خدایا یکی از آرزوهام مال تو، هرچی صلاح من و کرم توست خودت بده.

حرفش به دلم نشست. یک نفر بلند گفت: حج اولی‌ها سرشان پایین. بعد دست‌های ما را گرفتند و رفتیم سمت مرکز زمین.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩٠/٧/۳٠ - مهدی قزلی