majal

 

طنز و باقي‌ قضايا...!

 در يك‌ شب‌ باراني‌ (و ايضاً توفاني)، پس‌ از آن‌ كه‌ با عمه‌ جان‌ بزرگوارمان‌ درگير شديم، چيزهايي‌ عليه‌ عمه‌ جانمان‌ نوشتيم‌ كه‌ در ذهن‌ خودمان‌ <فحشنامه>ي‌ مفصلي‌ بود؛ اما وقتي‌ به‌ دست‌ عمويمان‌ افتاد معلوم‌ گرديد كه‌ نخير، اين‌ طنز بوده‌ كه‌ نگاشته‌ايم‌ و بس‌ بي‌خبريم. حالا ما كه‌ اين‌ جوري‌ وارد جرگه‌ي‌ طنز نويسان‌ شديم‌ و حتي‌ پس‌ از آشتي‌كنان‌ با عمه‌ جان، دست‌ از طنز نويسي‌ برنداشتيم‌ و چند طنزي‌ هم‌ در همين‌ نگارستان‌ چاپانيدم‌ و حالا قرار است‌ در باب‌ چيستي‌ طنز بنويسم‌ و اين‌ نشانه‌ي‌ آن‌ است‌ كه‌ در مملكت‌ ما امكان‌ ابراز نظر براي‌ دانشمندي‌ چون‌ من‌ وجود دارد. حالا كه‌ ديگر قرعه‌ي‌ فال‌ به‌ نام‌ ما خورده، اين‌ امكان‌ فراهم‌ است‌ كه‌ برويم‌ چند برگه‌ 4A روي‌ ميزمان‌ قرار داده، خودنويس‌ را پرجوهر نموده‌ در حالي‌ كه‌ سر تكيه‌ داده‌ايم‌ به‌ دست‌ چپ‌ ستون‌ شده‌اي‌ كه‌ بين‌ انگشت‌ اشاره‌ و انگشت‌ بزرگه‌اش‌ سيگاري‌ مي‌سوزد و دود مي‌شود، با خودنويسمان‌ مطالبي‌ بينگاريم‌ بس‌ گنگ‌ و نامهفوم؛ جوري‌ كه‌ هر خواننده‌اي‌ بگويد <به‌به! راقم‌ اين‌ سطور عجب‌ علامه‌اي‌ است‌ و عجب‌ مطالب‌ عميقي‌ نوشته>. اين‌ عمل‌ به‌ وصيت‌ مرحوم‌ نيچه‌ (1) است‌ كه‌ مي‌فرمايد <اگر مي‌خواهي‌ عمق‌ يك‌ بركه‌ معلوم‌ نباشد، آن‌ را گل‌ آلود كن>. مي‌دانيد چرا؟ چون‌ اينجوري‌ شما نمي‌تواني‌ بفهمي‌ اين‌ بركه‌ است‌ كه‌ عمقش‌ حداكثر تا زانوي‌ شماست‌ يا يك‌ دريا كه‌ شما اگر بروي‌ توش، غرقه‌ي‌ معاني‌ مي‌شويد و بعد با توجه‌ به‌ خفض‌ جناحي‌ كه‌ در شما خواننده‌ي‌ محترم‌ وجود دارد، آن‌ را مطلبي‌ ژرف‌ بدانيد. حالا برويم‌ سر اصل‌ مطلب‌ يعني‌ نوشتن‌ در باب‌ طنز. فرض‌ كنيد كه‌ اين‌ دانشمند متواضع، يعني‌ بنده، خود را طنز نويس‌ بداند، آن‌ وقت‌ در يك‌ استنتاج‌ عاقلانه‌ و بديهي، شما بنده‌ را اديب‌ و طنز را يك‌ متن‌ ادبي‌ خواهيد دانست. بنابراين‌ در مغز شما هم‌ اين‌ طور است‌ كه‌ طنز يعني‌ چيزي‌ غير از هجو و هزل‌ و مطايبه... طنز يعني‌ يك‌ گونه‌ي‌ ادبي‌ و ادبيات‌ يعني‌ يك‌ شاخه‌ي‌ هنر و طبعاً شما مي‌دانيد كه‌ ما مهارت‌ را گاهي‌ هنر مي‌ناميم؛ مثل‌ هنر آشپزي‌ يا هنر مقاله‌نويسي. اما اين‌ هنري‌ كه‌ ما مي‌گوييم‌ اگرچه‌ با مهارت‌ همراه‌ است، مؤ‌لفه‌هاي‌ ديگري‌ هم‌ دارد. يكي‌ از مؤ‌لفه‌هايي‌ كه‌ ما در هنر طنز مي‌شناسيم، غير مستقيم‌گويي، تجاهل‌العارف‌ و امثال‌ اينهاست. هم‌ اكنون‌ نظر شما را به‌ يك‌ معما جلب‌ مي‌كنم. تصور بفرماييد به‌ دو نفر تعدادي‌ تير و يك‌ عدد كمان‌ هديه‌ داده‌ايم‌ و به‌ هر كدام‌ يك‌ عدد سيبل‌ هدف‌ كه‌ يك‌ خال‌ سياه‌ دارد. اين‌ دو نفر از يك‌ فاصله‌ به‌ طرف‌ هدف‌ تيراندازي‌ كرده‌اند؛ وقتي‌ شما به‌ سيبل‌ نفر اول‌ نگاه‌ مي‌كنيد مي‌بينيد كه، با مهارت‌ خاصي، همه‌ي‌ تيرها را صاف‌ زده‌ توي‌ خال‌ ولي‌ نفر دوم، با ظرافت‌ خاصي، تيرها را روي‌ محيط‌ دايره‌ي‌ سياه‌ زده. به‌ نظر شما كدام‌ يك‌ از اين‌ دو نفر استعداد طنزپردازي‌ دارد؟ به‌ نظر من‌ نفر دوم‌ (اگر شما نظر مخالفي‌ داريد مي‌توانيد بياييد با من‌ دوئل‌ كنيد و قطعاً برنده‌ شويد، چون‌ شما تير را صاف‌ مي‌زنيد توي‌ خال‌ ولي‌ من‌ مي‌زنم‌ به‌ حاشيه‌تان!) حال‌ چرا مي‌گويم‌ نفر دوم‌ استعداد طنزپردازي‌ دارد؟ چون‌ نشان‌ داده‌ كه‌ آن‌ قدر مهارت‌ دارد كه‌ تير را صاف‌ بزند توي‌ خال، ولي‌ با اين‌ همه‌ به‌ جاي‌ اين‌ كه‌ بزند آن‌ تو، به‌ شما نشان‌ مي‌دهد كه‌ آن‌ خال‌ سياه‌ كجاست؛ يعني‌ شما با ديدن‌ سيبل‌ نفر دوم، مي‌فهميد كه‌ حدود سياهي‌ تا كجاست‌ و سفيدي‌ تا كجا. بياييد كمي‌ سرمان‌ را بچرخانيم‌ و از يك‌ زاويه‌ي‌ ديگر به‌ قضيه‌ نگاه‌ كنيم. الان‌ فرض‌ مي‌كنيم‌ شما سيبل‌ هستيد و يك‌ شخص‌ ثالث‌ هم‌ طنز نويس. اگر طنز نويس‌ مذكور صاف‌ بزند توي‌ خال‌ شما - وجداناً - بهتان‌ برنمي‌خورد؟ موضع‌ نمي‌گيريد؟ تا حد بسيار محدودي‌ هم‌ حق‌ داريد، چون‌ يك‌ نفر جلوي‌ چشم‌ بنده‌ زده‌ توي‌ خال‌ شما! ولي‌ اگر آن‌ طنز نويس‌ مذكور بيايد بزند به‌ اطراف، هم‌ شما متوجه‌ مي‌شويد كه‌ مقصودش‌ خال‌ سياه‌ بوده‌ و هم‌ بنده‌ و هر دو آرام‌ مي‌خنديم‌ و اگر شما آدم‌ اصلاح‌ پذيري‌ باشيد و يا اين‌ كه‌ تو رودربايستي‌ با من‌ افتاده‌ باشيد، سعي‌ مي‌كنيد خال‌ خود را برطرف‌ كنيد. اما بنده‌ ممكن‌ است‌ در حالتي‌ كه‌ تيرها به‌ اطراف‌ خورده، لبانم‌ از هر طرف‌ به‌ قاعده‌ي‌ حداكثر نيم‌ بند انگشت‌ به‌ سمت‌ گوشهايم‌ متمايل‌ شود و در حالت‌ اول، دهانم‌ به‌ قاعده‌ي‌ غار علي‌صدر باز شود و صدايي‌ از من‌ خارج‌ شود به‌ قاعده‌ي‌ آسمان‌ قلمبه‌ و هر كسي‌ بتواند با چشم‌ غيرمسلح، از نوك‌ دندان‌هاي‌ گاز گيرنده‌ تا انتهاي‌ روده‌ كوچك‌ و بزرگ‌ را ببيند. ما دانشمندان‌ متواضع‌ اينطور فكر مي‌كنيم‌ كه‌ در طنز بايد حكمتي‌ باشد كه‌ نتيجه‌اش‌ حداقل‌ يك‌ انبساط‌ خاطر باشد؛ حال‌ اگر مخاطب‌ آن‌ قدر ريسه‌ رفت‌ كه‌ شما در قسمت‌هايي‌ از لباس‌ ايشان‌ آثارِ تري‌ مشاهده‌ كردي‌ عيب‌ ندارد، كه‌ خيلي‌ هم‌ خوب‌ است. اما يادتان‌ باشد بنده‌اي‌ كه‌ به‌ خوردن‌ مستقيم‌ تير در خال‌ مي‌خندم، اگر بيايند و به‌ جاي‌ اين‌ كه‌ به‌ شما تيراندازي‌ كنند، دو تا چك‌ تو گوشتان‌ بزنند و بكنندتان‌ توي‌ جو و درتان‌ بياوند، علي‌ النهايه‌ دو تا دندانتان‌ را هم‌ بشكنند باز هم‌ مي‌خندم‌ چرا؟ چون‌ اين‌ نوع‌ خنده‌ از روي‌ كشف‌ معنا نيست‌ بلكه‌ از زور عصبيت‌ است. من‌ به‌ هرچيزي‌ كه‌ حال‌ شما را بيشتر بگيرد بيشتر مي‌خندم. حالا اگر يك‌ نفر بيايد من‌ را شديداً عصباني‌ كند و بعد شما را لجن‌مال‌ تا من‌ بخندم، شما را محض‌ خاطر خودتان‌ هم‌ كه‌ شده‌ به‌ او طنز نويس‌ نگوييد. اين‌ بنده‌ي‌ حقير، علامه‌ي‌ متواضع، اصولاً اين‌ طور كه‌ ذهن‌ مباركم‌ مي‌رسد اين‌ معمايي‌ كه‌ براي‌ شما طرح‌ كردم‌ يك‌ طنز بود و كلاً معماها به‌ طنز شباهت‌ دارند. از چه‌ جهت‌ عرض‌ مي‌كنم‌ خدمتتان؟ شما را نمي‌دانم‌ ولي‌ بنده‌ وقتي‌ با يك‌ معما و بعد حل‌ آن‌ آشنا مي‌شوم، دچار يك‌ بهجت‌ و انبساطي‌ در خاطر مي‌گردم. در طنز هم‌ همين‌ هست‌ ولي‌ در طنز، ما از تضاد هم‌ استفاده‌ مي‌كنيم‌ كه‌ وقتي‌ خواننده‌ي‌ محترم‌ آن‌ را كشف‌ نمود، دچار مسرت‌ و بهجت‌ شود. پس‌ طنز شد يك‌ متن‌ ادبي‌ كه‌ خصوصياتي‌ هم‌ اضافه‌ دارد كه‌ ميان‌ متن‌هاي‌ ادبي‌ بتوانيم‌ آن‌ را شناسايي‌ كنيم؛ حالا مي‌خواهم‌ يك‌ جمله‌ از استادم‌ و استاد طنز معاصر ايران‌ - گل‌ آقا يا همان‌ كيومرث‌ صابري‌ فومني‌ سابق‌ - نقل‌ به‌ مضمون‌ كنم: <طنز مثل‌ يك‌ چاقوي‌ جراحي‌ است‌ نه‌ يك‌ چاقوي‌ سلاخي> بنابراين‌ به‌ شما توصيه‌ مي‌كنم‌ اگر يك‌ سلاخ‌ ديديد كه‌ شما را مي‌خنداند، او را طنزپرداز نناميد.


اين متن را عليرضا جوانمرد نوشته

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳۸٢/٧/٢٤ - مهدی قزلی