majal

 

داستان‌ داستانهاي‌ سياه‌


زنگ‌ زدند گفتند داستان‌ داريم‌ داور نداريم. تا به‌ خودم‌ بيايم‌ قبول‌ كرده‌ بودم‌ آنهم‌ موقع‌ امتحانات‌ ميان‌ ترم. 57 داستان‌ از نشريان‌ دانشجويي‌ دانشگاههاي‌ علوم‌ پزشكي‌ و بعضاً غيرپزشكي. اي‌ كاش‌ زنگ‌ نمي‌زدند به‌ عنوان‌ کس? که داستان‌ مي‌خواند و داستان‌ مي‌نويسد و اساساً داستان‌ را دوست‌ دارد نكاتي‌ به‌ ذهنم‌ رسيد كه‌ دانستنش‌ براي‌ شما هم‌ شايد بد نباشد.
يكم: چرا 500 نشريه‌
فكرش‌ را بكنيد 500 نشريه‌ دانشجويي‌ درجشنواره‌ نشريات‌ شركت‌ مي‌كنند. سال‌ اول‌ 1100 نشريه‌ سال‌ دوم‌ 1500 نشريه‌ سال‌ سوم‌ 2000 نشريه‌. حالا 500 نشريه. چرا؟ يك‌ دليلش‌ اينست‌ كه‌ وزارت‌ علوم‌ با وزارت‌ بهداشت‌ توي‌ اين‌ قضيه‌ افتادند به‌ جان‌ هم‌ و هركدام‌ ساز خودشان‌ را كوك‌ كردند.
ولي‌ خوب‌ اين‌ همه‌ چيز نمي‌شود. خيلي‌ از نشريات‌ دانشگاه‌ خودمان‌ را مي‌شناسم‌ كه‌ هيچ‌ انگيزه‌اي‌ براي‌ شركت‌ در جشنواره‌ نداشتند. بيشتر وارد قضيه‌ شدم‌ واقعيتش‌ ديگر انگيزه‌ ادامه‌ چاپ‌ نشريه‌ خودشان‌ را هم‌ نداشتند چرا؟ وضعيت‌ دانشگاه‌هاي‌ ما طوري‌ شده‌ است‌ كه‌ كم‌تر كسي‌ حال‌ فعاليت‌ كردن‌ دارد. اساسي‌ترين‌ دليل‌ اين‌ موضوع‌ در حيطه‌ نشريات‌ دانشجويي‌ اينست‌ كه‌ وزارتين‌ خيلي‌ زود تصميم‌ گرفتند زمام‌ نشريات‌ دانشجويي‌ را در دست‌ بگيرند.
رسانه‌ي‌ نشريات‌ دانشجوييي‌ با گروههاي‌ تئاتر و موسيقي‌ و شعر و ادب‌ و كانونهاي‌ علمي‌ و غيره‌ تفاوتهاي‌ اساسي‌ دارد.
هر سه‌ چهار نفر مي‌توانند با هزينه‌اي‌ كم‌ توي‌ دانشگاه‌ راه‌ بيفتند نشريه‌ چاپ‌ كنند و هر حرفي‌ خواستند بزنند. خوب‌ اگر بشود اين‌ اسبهاي‌ رها و راهوار را رام‌ کرد چه‌ انرژي‌ و پتانسيلي‌ خواهد بود!؟ اگر به‌ اين‌ مساله‌ خوب‌ فكر كنيد مي‌فهميد چرا وزارتخانه‌هاي‌ مزبور مثلاً در جريان‌ جشنواره‌ تئاتر.?ا موسيقي‌ يا شعر و ادب‌ با هم‌ درگير نمي‌شوند.
اين‌ نگاه‌ قيم‌ مآبانه‌ نشريات‌ دانشجويي‌ را به‌ انزوا كشاند. البته‌ نمي‌توان از سير و روند نزول‌ فعاليتهاي‌ اجتماعي‌ در كل‌ جامعه‌ چشم‌ پوشي‌ كرد.
دوم: داستان‌ براي‌ وقت‌ تلف‌ كردن‌ و صفحه‌ پر كردن‌
 500 نشريه‌ شركت‌ كرده‌اند لابد هر كدامشان‌ هم‌ 3-2 شماره‌ شركت‌ داده‌. مي‌شود حدود 1500 شماره‌ نشريه‌ حالا چرا بايد 57 تا داستان‌ از توي‌ اين‌ همه‌ نشريه‌ دربيايد. آمار بالا نشان‌ دهنده‌ وجود 1 داستان‌ در هر 30 شماره‌ نشريات‌ دانشجويي‌ است. چه‌ نتيجه‌اي‌ مي‌شود گرفت؟
مهمترين‌ نتيجه‌ اين‌ است‌ كه‌ قالب‌ داستان‌ هنوز هم‌ كه‌ هنوز است‌ حتي‌ در دانشگاه‌هاي‌ ما شناخته‌ شده‌ نيست‌ و اگر نشريه‌اي‌ هم‌ از اين‌ قالب‌ استفاده‌ مي‌كند به‌ عنوان‌ سرگرمي‌ و صفحه‌ پركني‌ به‌ آن‌ نگاه‌ مي‌كند. هنوز هم‌ كه‌ هنوز است‌ در فضاي‌ رسانه‌اي‌ ما به‌ قدرت‌ تاءثيرگذاري‌ اين‌ قالب‌ پي‌ برده‌ نشريه‌ است. جاي‌ تعجب‌ نخواهد داشت‌ كه‌ در آمريكا در سال‌ 1998 نزديك‌ به‌ يك‌ ميليون‌ عنوان‌ كتاب‌ داستاني‌ چاپ‌ شده‌ و در ايران‌ از سال‌ 57 تا 77 يعني‌ 20 سال‌ فقط‌ 2 الي‌ 3 هزار عنوان‌ كتاب‌ داستاني‌ يافت‌ مي‌شود حالا در بحث‌ تيراژ و تكرار چاپ‌ مي‌گذرم. معلوم‌ است‌ كه‌ توي‌ آمريكا مي‌شود هر چيري‌ را به‌ مردم‌ القا كرد. آن‌ هم‌ با اين‌ حجم‌ عظيم‌ كتاب.
توي‌ نشريات‌ دانشجويي‌ ما داستان‌ نيست‌ يا كم‌ است‌ و اين‌ يعني‌ ما نمي‌دانيم‌ داستان‌ چيست، پس‌ نمي‌دانيم‌ تاءثيرگذاري‌ چيست؟ پس‌ نمي‌دانيم‌ رسانه‌ چيست. پس‌ چرا نشريه‌ مي‌زنيم. فقط‌ به‌ خاطر اين‌كه‌ اگر چند تا دختر و پسر جمع‌ شديم‌ دور هم‌ بهانه‌ داشته‌ باشيم!؟
نگاه‌ مبتذلي‌ است‌ اگر تصور بشود داستان‌ فقط‌ يك‌ گونه‌ ادبي‌ است‌ برا? تفنن و اگر ا?ن طور است پس‌ تاءثير رمانهاي‌ چارلز ديكنز بر روي‌ بريتانيا و اروپا، تاءثير چخوف‌ بر روسيه. تاءثير آيزاك‌ آسيموف‌ بر علم‌ را چه‌گونه‌ مي‌توان‌ توجيه‌ كرد.
بدتر از اين‌ موضوع‌ آن‌ است‌ كه‌ حتي‌ نگاه‌ داستاني‌ و ادبيات‌ داستاني‌ که ادبيات‌ رايج‌ كار ژورناليستي‌ است‌ هم‌ در نشريه‌ به‌ چشم‌ نمي‌خورد.
سوم: داستانهاي‌ ناقص‌ الخلقه
بدبختي‌ يكي‌ دو تا نيست‌ كه.‌ اين‌ 57 داستاني‌ هم‌ كه‌ داده‌ بودند به حقير همه‌اش‌ داستان‌ نبود چندتايي‌ متن‌ ادبي‌ بودند. بعضي‌ از گره‌ داستاني‌ بي‌بهره‌ بودند و فقط‌ توصيف‌ يك‌ مؤ‌فقيت‌ بودند. آنهاي‌ كه‌ گره‌ داستاني‌ داشتند گره‌هايشان‌ تا آخر داستان‌ باز نمي‌شد اگر باز مي‌شد براساس‌ منطق‌ داستاني‌ نبود خلاصه‌ كلام‌ اين‌كه‌ عناصر داستان‌ نويسي‌ در هيچ‌ داستاني‌ تمام‌ و كمال‌ استفاده‌ نشده‌ بودند گويي‌ هركسي‌ هم‌ كه‌ سعي‌ كرده‌ بوده‌ داستان‌ بنويسد فقط‌ براساس‌ ذوق‌ و قريحه‌ خودست‌ دست‌ به‌ قلم‌ شده‌ و فقر مطالعه‌ و آموزش‌ در اين‌ زمينه‌ از ضعف‌ داستانها پيدا بود.
چهارم: كك‌ كوتاه‌ نويسي‌ توي‌ تمبان‌ داستان‌ نويسي‌
از اين‌ 57 داستان‌ از 50 داستان‌ در حد يك‌ تا دو صفحه‌ بودند و بعضي‌ فقط‌ يك‌ ستون‌ . فكر كنيد داستاني‌ توي‌ يک ستون‌ مجله‌ ‌ سر و ته‌اش‌ جمع‌ مي‌شود چه‌ اسكلت‌ بندي‌ خواهد داشت!
جالب‌ است‌ بدانيد خيلي‌ از اين‌ حضرات‌ با نگاه‌ به‌ مكتب‌ ميني‌ ماليسم‌ است‌ به‌ اين‌ كارهاي‌ كوتاه‌ زده‌ بودند (چون‌ قبل‌ از شروع‌ داستان‌ اشاره‌ كرده‌ بودند) در حالي‌ كه‌ معلوم‌ بود هيچ‌ بويي‌ از ميني‌ ماليسم‌ هم‌ نبرده‌اند. كوتاه‌ نويسي‌ را با موجز نويسي‌ قاطي‌ كرده‌اند. از همين‌ داستانهاي‌ كوتاه‌ كوتاه‌ مي‌شود با نگاه‌ ميني‌ ماليسي‌ نصفش‌ را حذف‌ كرد.
اين‌ كوتاه‌ نويسي‌ را هم‌ بنده‌ شخصاً به‌ نبود‌ حوصله‌ در نزد نويسنده‌ و مخاطب‌ براي‌ پيدا كردن‌ گره‌ داستاني‌ خوب، پردازش‌ و اوج‌ و نتيجه‌گيري‌ مي‌دانم‌ و فكر مي‌كنم‌ اصلاً هدفي‌ پشت‌ داستان‌ نوشتن‌ خيلي‌ از اين‌ 57 ‌ نويسنده‌ وجود نداشته.
پنجم: جك‌ نوشتن‌ با داستان‌ نوشتن‌ فرق‌ دارد
درصد بسيار زيادي‌ از اين‌ 57 داستان‌ ‌انکتود بود. انکتود يا داستان‌ لطيفه‌ وار نوشته‌اي‌ است‌ شبه‌ داستاني‌ كه‌ معمولاً كوتاه‌ است‌ و پايان‌ غافل‌ گير كننده‌اي‌ دراد و چون‌ معمولاً احساسات‌ انساني، مسائل‌ عميق‌ اجتماعي‌ و سياسي‌ و غيره‌ در آن‌ پيدا نمي‌شود بعد از باز شدن‌ گره‌ در جمله‌ پاياني‌ ديگر خواننده‌ هيچ‌ وقت‌ حاضر نخواهد بود آن‌ را دوباره‌ بخواند. در حالي‌ كه‌ يك‌ داستان‌ شايد بارها و بارها خوانده‌ شود.
مكانيسم‌ داستانهاي‌ لطيفه‌وار بسيار شبيه‌ جك‌ است. متاءسفانه‌ اين‌ گونه‌ داستاني‌ (هرچند من‌ ابادارم‌ آن‌ را جزء داستان‌ دسته‌بندي‌ كنم) محصول‌ نگاه‌ بشر امروزي‌ به‌ دنياست. اين‌ نوع‌ داستانها به‌ درد روزنامه‌ها مي‌خورد. كه‌ خواننده‌ در يك‌ نگاه‌ سطحي‌ و گذرا آن‌ بخواند و رد بشود و شايد لبخندي‌ هم‌ توي‌ مشكلات‌ متعدد به‌ وجود آمده‌ از عصر ماشينيزم‌ بزند. حالا شما فكر كنيد وجود انگتود در مجله‌ دانشجويي‌ كه‌ حداكثر هر 30-40 روز يكبار چاپ‌ مي‌شود چه‌ معني‌ و جايگاهي‌ خواهد داشت.
ششم: عشقهاي‌ بيش‌ از حد مجازي‌
حدود 12 داستان‌ از تعداد 57 داستان‌ مذكور به‌ موضوع‌ عشق‌ مجازي‌ پرداخته‌ بود. عشق‌ و علاقه‌ي‌ آنهم‌ از نوع‌ خياباني‌ با اشاره‌ به‌ قد و بالا و اندام‌ طرف‌ مقابل. شايد البته‌ اين‌ اشاره‌ها مثل‌ اشاره‌هاي‌ حافظ‌ كنايه‌ از معشوق‌ بزرگ‌ و ازلي‌ باشد ولي‌ به‌ هر حال‌ من‌ شخصاً متوجه‌ كنايه‌هايش‌ نشدم. گذشته‌ از اين‌كه‌ تمام‌ اين‌ عشقها با فضاي‌ ياءس‌ و نااميدي‌ طرح‌ شده‌ جاي‌ سوال‌ است‌ كه‌ اين‌ نگاه‌ فرويديست?‌ در اين‌ زمانه‌ كه‌ ديگر اين‌ نظريه‌ طرفداري‌ ندارد چه‌ توجيهي‌ دارد. جالبتر اين‌كه‌ تمام‌ اين‌ روابط‌ عشقي‌ در 12 داستان‌ ذكر شده‌ نامشروع‌ بود. البه‌ شايد ايراد گرفته‌ شود كه‌ اگر رابطه‌هاي‌ مشروع‌ باشد كه‌ ديگر داستان‌ ندارد كه‌ البته‌ اين‌ ايراد روشنفكري‌ است. شايد اين‌ عشقهاي‌ با فضاي‌ نااميدي‌ حاصل‌ يك‌ نگاه‌ روشنفكر مآبانه‌ باشد.
 و آخر: داستان‌ داستانهاي‌ سياه‌
مهمترين‌ يا به‌ قولي‌ دردناك‌ترين‌ قسمت‌ بحث‌ اينجاست. گور پدر فرم‌ نوشته‌ها كه‌ اغلب‌ كج‌ و كوله‌ و ناقص‌ بود. محتوي‌ داستانها از همه‌ تاءسف‌ برانگيزتر بود. با يك‌ حساب‌ سرانگشتي‌ سن‌ نويسنده‌هاي‌ اين‌ داستانها بين‌ 18 تا 25 سال‌ تخمين‌ زده‌ مي‌شود سنيني‌ كه‌ اوج‌ نشاط‌ و شادابي‌ يك‌ فرد را شامل‌ مي‌شود حالا به‌ نظر شما چرا بايد محتوي‌ نوشته‌هاي‌ آه‌ها آنقدر سياه‌ باشد كه...
يا در مورد مرگ‌ يا در مورد فقر يا عشقهاي‌ شكست‌ خورده‌ يا افسردگي‌ و نااميدي‌ شايد بيش‌ از 35 داستان‌ مضامينش‌ همين‌ها بود. سياهي‌ روشنفكر مآبانه. مگر چه‌ فضايي‌ در دانشگاه‌ها حاكم‌ شده‌ كه‌ اين‌ نگاه‌ سياه‌ را براي‌ دانشجوها آنهم‌ فعالينش‌ به‌ ارمغان‌ آورده. اصلاً اين‌ سؤ‌ال‌ را بايد از چه‌ كسي‌ پرسيد. وزيرها معاون‌ فرهنگي‌ چه‌ كسي؟ آيا آن‌ها هم‌ مي‌دانند؟ اگر مي‌دانند چه‌ مي‌كنند.
مي‌دانيد داستان‌ و قصه‌ يكي‌ از كاركردهايي‌ كه‌ دارند ثبت‌ نامحسوس‌ تاريخ‌ است‌ اگر قدرتي‌ بتواند تاريخ‌ اجتماعي‌ اين‌ دوره‌ ما را تحريف‌ كند مطمئناً نمي‌تواند محتوي‌ داستانهاي‌ نويسندگان‌ متعدد را تغيير بدهد. به‌ هر حال‌ اين‌ نوشته‌ها سالهاي‌ بعد گواهي‌ خواهند داد و نااميد و ياءس‌ بيش‌ از هر چيزي‌ در دانشگاه‌ها رواج‌ پيدا كرده‌ است‌ و اين‌ موضوع‌ مهمترين‌ عاملي‌ بود كه‌ باعث‌ شد اين‌ كوتاهه‌ را بنويسم. خلاصه‌ اين‌كه‌ مي‌خواستم‌ بگويم‌ اگر داستان‌ آن‌ پادشاه‌ را كه‌ لباس‌ خيالي‌ تنش‌ مي‌كنند و بين‌ مردم‌ مي‌آورند و مردم‌ از ترس‌ به‌ به‌ و چه‌ چه‌ مي‌كنند يادتان ب?ا?د ‌ من‌ با كمال‌ تواضع‌ دوست‌ دارم‌ نقش‌ آن‌ بچه‌ها را بازي‌ كنم‌ كه‌ چون‌ چيزي‌ نديدند حقيقت‌ را گفتند من‌ هم‌ چيزي‌ نديدم‌ هم‌ توي‌ فرم‌ نوشته‌ها هم‌ توي‌ محتوي. حتماً تصديق‌ مي‌فرمايئد كه‌ 3-2 نوشته‌ در ميان‌ 57 داستان‌ آن‌ هم‌ از 1500 شماره‌ نشريه‌ قابل‌ صرف‌ نظر كردن‌ باشد!

 اين مطلب توی سايت لوح چا شده
 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳۸٢/٦/۱٠ - مهدی قزلی