majal

 

آتش

این داستانک در همشهری داستان؛ کتاب اسفند منتشر شده‌است.

 

نورم بی‌رمق شده بود و هوا سرخ رنگ، عین  گودال قتلگاه. مثل پسر بچه‌هایی که از دیواری سرک می‌کشند و فقط قسمتی از سرشان پیداست، از افق به صحرای سوزان نگاه می‌کردم. آتش جنگ خاموش شده بود و آتش خیمه‌ها تازه روشن. زنها و بچه‌ها در بیابان می‌دویدند. دختری نوجوان از خیمه‌ای در حال سوختن بیرون دوید. دامنش آتش گرفته بود. هول شده بود و به جای اینکه بایستد و آتش را خاموش کند، می‌دوید و آتش گر می‌گرفت.

سواری که او را دیده بود به اسبش نهیب زد و خود را به سرعت به دخترک رساند. از اسب پیاده شد و به سمت  او دوید. دختر وقتی فهمید کسی به دنبال اوست، ایستاد. مرد را که دید نشست و دستهایش را روی سرش گذاشت و با آنکه در دامنش آتش داشت گفت:«سلام بر تو ای مرد عرب». لبهای ترک خورده‌اش می‌لرزید و دو رد اشک که از چشم تا زیر گونه امتداد داشت  روی   صورتش پیدا بود.

دخترک در بیابانی تنها بود و مردان طایفه‌اش همگی به خون غلتیده بودند. مرد که دلش سوخته‌بود گفت: «نترس، نترس دختر جان! می‌خواهم آتش دامنت را خاموش کنم» و بعد شن‌های داغ صحرا را روی دامن دخترک ریخت و شعله‌ را زیر آن‌ها دفن کرد.

دخترک لب‌های خشکیده‌اش را به هم زد: «آتش دامنم را خاموش کردی، آتش عطشم را چه می‌کنی؟»

مرد از مشکی که به دوش داشت، پیاله‌ای آب به دختر داد. دختر رویش را به من کرد بلند شد و گفت: «خورشید غروب نکن، خورشید هوا را روشن نگه‌دار» بعد  دوید. مرد عرب تعجب کرد و فریاد زد: «دختر! کجا می‌روی  آن  طرف قتلگاه است.»

دختر ایستاد و گفت:«پدرم وقتی می‌رفت تشنه بود، شاید هنوز زنده باشد».

و من دیگر چیزی ندیدم.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳۸۸/٢/٧ - مهدی قزلی