majal

 

داستان ایرانی، مخاطب جهانی

مروری بر موج جدید ترجمه داستان‌های ایرانی

اگر امروز از یک نفر اهل داستان بپرسند کتاب‌های خوبی را که خوانده‌ای نام ببر، بی‌شک در بین اسامی او، آثاری از کشورهای آمریکا، روسیه، انگلیس، ایتالیا، فرانسه، ژاپن و شاید دیگر کشورها وجود خواهد داشت. راستی، ما چطور با آثاری از کشوری دور مثل کلمبیا آشنا شده‌ایم؟ سیر ترجمه این آثار چه بوده؟ آیا اقبال خوانندگان، مرزهای جغرافیایی را درنوردیده یا سیاستگذاری عاملان فرهنگ، سیاست و اقتصاد، راه ورود داستان‌های یک قوم را در بین اقوام دیگر باز کرده است؟

مسأله ما در این مجال البته این نیست؛ بالاخره ایران هم دارای ادبیاتی است با همه ضعف‌ها و قوت‌هایش و اتفاق جدیدی به اتفاقات ادبی ایران اضافه شده؛ ترجمه آثار داستانی معاصر. وقتی بدانیم آثاری از احمد دهقان، حبیب احمدزاده، داوود غفارزادگان، رضا امیرخانی، رضا سرشار، مصطفی مستور، محمدرضا بایرامی، منیرو روانی‌پور، زویا پیرزاد، محمود دولت‌آبادی، عباس معروفی و... به زبان‌های انگلیسی، آلمانی، ترکی، عربی، اردو و... ترجمه شده یا در حال ترجمه شدن هستند، ناخودآگاه به فکر فرو می‌رویم و سؤالاتی در ذهنمان شکل می‌گیرد که آیا جریان جدیدی در ادبیات داستانی ما در حال شکل‌گیری است؟

 

یکم: بالاخره یک روز باید رفت

جهان دیگر جهانی نیست که بشود در مرزهای جغرافیایی کشورها، دیواری بلند و قطور کشید و ادامه حیات را از سرنوشت دیگران جدا کرد؛ تازه، فرهنگ که البته همین مرزهای مادی را هم درنوردیده و دیگر تابع وضعیت رسانه‌ها شده. با این وصف، تصور اینکه در حوزه‌های مختلف فرهنگ از جمله ادبیات داستانی، بخواهیم همه چیز را محدود به مرزهای جغرافیایی خودمان بدانیم و ببینیم، تصوری طنز‌آمیز است. ترجمه، تجلی شوق فرهنگ ما برای بازکردنِ زبانمان و به شراکت گذاشتنِ گفت‌و‌گوی‌مان است. با ترجمه آثارمان، زبان فارسی در خانه زبان بیگانه هویتی جدید را از خود کشف می‌کند و این مواجهه با خودِ دیگر شده، مسلما زبان و فرهنگ را غنی‌‌تر می‌کند. هر چند ادبیات داستانی ما به بلوغی آن‌طور که شایسته فرهنگ ماست، نرسیده که جامعه عمومی مخاطبان خود را به‌شدت تحت‌تاثیر قرار دهد ولی به نظر می‌رسد با پیشینه‌های تاریخی کهن و اتفاقات بزرگ معاصر مانند انقلاب اسلامی و جنگ تحمیلی 8 ساله، ادبیات داستانی‌ ما، پتانسیل مورد توجه قرار گرفتن در دنیا را داشته باشد. از طرفی، زبان فارسی- با توجه به تعداد آشنایان به آن- هنوز به مرز گفت‌‌وگو با دیگر زبان‌ها هم نرسیده و تا رسیدن به خودبسندگی راهی طولانی دارد. با این مقدمه باید گفت ترجمه آثاری چند از بین کتاب‌های جدید، اتفاقی است میمون و قابل توجه؛ هر چند که با اشکالاتی همراه است. در این بین، ترجمه کتاب‌های مذکور، به صورت اتفاقی یا با علایق شخصی و دل‌مشغولی‌های سیاسی و اقتصادی انجام پذیرفته و در این بین، ظاهرا فقط حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی با برنامه مشخص، مشغول ترجمه داستان‌های فارسی است.

دوم: چه کسی مسؤول است؟

حالا که فکر می‌کنیم خوب است مردم دنیا داستان‌های ما را بخوانند. چه کسی مسؤول و متولی پیگیری و انجام این کار است؟ در همه جای دنیا، انتخاب و انتشار کتاب ترجمه هم جدا از هویت فرهنگی‌اش، توسط همان مکانیسم‌های معمولی عرضه و تقاضای بازار کنترل و تنظیم می‌شود. یک شرکت چاپ و نشر بزرگ، ویراستارانی متخصص برای انتخاب متون مختلف برای ترجمه دارد که کارشان این است که روی متن‌هایی که به انتشارات پیشنهاد شده، گزارشی بنویسند و بگویند که آیا برای ترجمه مناسب است یا خیر. ویراستاران هم عموما کتابی را معرفی می‌کنند که یا نویسنده‌اش به‌دلیلی مثلا سیاسی مشهور شده یا یک بار به ‌انگلیسی ترجمه شده. ترجمه‌های متعدد کتاب‌هایی مانند «سووشون» و «غربزدگی» را می‌توان حاصل این سیاست دانست. اما عمدتا شرکت‌های نشرکوچک‌تر و دانشگاهی هستند که بار معرفی نویسندگان بین‌المللی جدید و ترجمه ادبی را به دوش می‌کشند. انتشارات میج در واشنگتن، انتشارات مزدا در کالیفرنیا، انتشارات کلمات در لس‌آنجلس و انتشارات دیوان در برکلی از جمله شناخته‌شده‌ترین ناشران در زمینه آثار ادبیات داستانی ایران هستند. ولی در کشوری که دچار مسأله مزمن دولتی بودن همه چیز است و نشر آن بدون حمایت وزارت ‌ارشاد راه به جایی نمی‌برد، به نظر می‌رسد متولی انجام کار ترجمه آثار داستانی هم، همین وزارت‌خانه باشد و نه مثلا حوزه هنری که قوام و دوام انتشاراتش،‌ بعضا وابسته به حمایت‌های همین وزارت‌خانه است.

این‌طور که از قرائن پیداست، وزارت‌ارشاد به چاپ و توزیع بروشورهایی برای معرفی آثار ادبی ایران در نمایش‌گاه‌های داخلی و خارجی بسنده‌کرده و برنامه مدونی برای ترجمه آثار ندارد و انتشارات «سوره مهر» البته به عنوان نهادی نسبتا غیردولتی، حق دارد برنامه مخصوص به‌خودش را داشته باشد. ولی اولا باید دید آیا در تعاریف سازمانی این نهاد، فعالیت‌هایی برای خارج از کشور پیش‌بینی شده یا نه؟ دوم اینکه باید ملاک و معیار انتخاب آثار انتخاب شده برای ترجمه مشخص شود تا همه بدانند به طور مثال، دوستی و رفاقت دیرینه نویسندگان آثار با مدیر انتشارات و مافوق ایشان مؤثر است یا استقبال خوانندگان یا جوایز داخلی یا جهت‌گیری ایدئولوژیک و محتوایی.

سوم: چه کسی باید ما را ترجمه کند؟

نقش مترجم ادبی در معرفی فرهنگ‌های کم مخاطب‌‌‌تر چشمگیر است. مترجم ادبی با گذشتن از مرزها و برچسب‌های قومی، هویت ملی‌اش را به محک می‌گذارد و صدایی جدید را به باهمستانِ زبان خود معرفی می‌کند. طبق بحث مشهور جهت در ترجمه، بهترین مترجمان به هر زبان، گویش‌وران به آن زبان هستند. یونسکو هم توصیه می‌کند «تا جایی که ممکن است، مترجم باید به زبان مادری خود یا زبانی که تسلطی در حد زبان مادری خود دارد، ترجمه کند»؛ یعنی باید کار ترجمه آثارمان را یکسره به دیگران واگذاریم و آثار آنها را خودمان فارسی کنیم.

 پیدا کردن کسانی مثل اسپراکمن، دکتر قانون‌پرور (که سال‌هاست در آمریکا زندگی و تدریس می‌کنند) و کلارک نباید کار خیلی سختی باشد. ولی مهم‌تر این است که در این فرایند فرهنگی، ما آنها را خواسته‌ایم یا آنها ما را؟ وقتی سراغ مترجمی برویم برای ترجمه اثری، لابد باید از خجالت‌اش هم در بیاییم ولی اگر مترجمی برای ترجمه سراغ اثری بیاید، احتمالا او باید از خجالت ما دربیاید! به نظر می‌رسد «سوره مهرِ» همیشه مقروض، با ارتباطات پارلمانی‌ای که پیدا کرده، آن‌قدر توان دارد که قانون‌پرور و اسپراکمن را به ایران بیاورد و از خجالت‌شان هم دربیاید. اما مهم‌تر این است که پس از ترجمه و احیانا چاپ، آثار (که اگر یادمان باشد ما می‌خواستیم ترجمه شود، نه مترجم) در قفسه کتاب‌خانه‌ها می‌ماند و باید امیدوار باشیم استادان زبان فارسی، دانش‌جویان‌شان را مجبور کند بروند یک رمان ایرانی بخوانند تا شاید آثار ما مورد توجه قرار گیرند. اما تصور مترجم به‌عنوان تنها معرف ادبیات‌داستانی، ساده‌سازی بیش از حد شرایط است. اکنون نسل جدید مهاجران که به انگلیسی می‌نویسند و گاه خود هم ترجمه می‌کنند، می‌تواند سازنده تصویر داستان ما در جهان باشد.

به هر حال، اگر قرار است ترجمه آثار منجر به ارتباط با بدنه مردم نشود؛ پس شاید نتوان به‌راحتی اسم «جریان» را روی آن گذاشت و باید منتظر بود این رگبار موسمی فرهنگی نیز به زودی و به بهانه‌ای قطع شود.

چهارم: چه باید کرد؟ برنامه‌مان چیست؟

ما در بازار کتاب بیشتر واردکننده‌ایم تا تولید و صادرکننده. شاید به همین دلیل، تجربه زیادی هم در انتخاب زبان مقصد نداشته باشیم. راستی، بهتر نبود «سفر به گرای 270 درجه» دهقان که درباره جنگ ایران و عراق است، به زبان ترکی ترجمه می‌شد تا مردم ترکیه که 8 سال با این جنگ هم‌سایه بودند، آن را می‌خواندند یا به عربی تا عرب‌ها که خودشان دست‌شان به این جنگ آلوده بود، بخوانند؟ علایق فرهنگی یک پاکستانی و هندی به ما نزدیک‌تر است یا یک اروپایی و آمریکایی؟ هر چند آثار داستانی ما به زبان‌های دیگری مثل آلمانی، عربی، اردو و... هم در حال ترجمه شدن هستند ولی به هر حال، باید اذعان داشت که چند کتابی که ترجمه و چاپ شده‌اند، جغرافیا و زبان مقصدشان آمریکا و انگلیس بوده‌اند.

سانسور دولتی، منابع کم مالی ناشران ایرانی، شیوه‌ ناقص پخش و فروش، بودجه اندک تبلیغات و معرفی کتاب به بازار اروپا و آمریکا از جمله موانعی است که بر سر راه گسترش ترجمه آثار ادبیات داستانی ما در جهان وجود دارد. تقاضا برای ارائه تصویری امروزی از ایران که فقط در اندرونی شاهان نگذرد، بسیار زیاد است. استقبال از ترجمه «چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم» پیرزاد به آلمانی، نمونه این تشنگی مخاطب غربی برای بیشتر دانستن درباره خاورمیانه و ایران است. وضعیت فعلی این‌گونه است که ویراستاران شرکت‌های چاپ و نشر، منتقدان و نویسندگان مطبوعات خارجی یا از راه جوایز ادبی مانند «بنیاد گلشیری» که متکی بر سلیقه‌های گروهی خاص هستند، یا حمایت دولتی از یک اثر، با داستان‌نویسان ما آشنا می‌شوند. این سیاست عرضه آثارمان به هیچ وجه کارا نیست. باید در کنار حضور هدف‌مند در نمایش‌گاه‌های بین‌المللی کتاب مانند فرانکفورت، مراکزی دائمی و ثابت برای اطلاع‌رسانی به مترجمان و ناشران علاقه‌مند به ادبیات ایران وجود داشته باشد.کمترین‌اش می‌تواند سایتی برای معرفی کتاب‌هایمان، هم‌راه خلاصه‌ای از آنها یا بروشورها و سی‌دی‌های معرفی کتاب‌های ناشران متعدد باشد. اعراب در این زمینه تلاش‌های زیادی کرده‌اند و نوبل آوردن نجیب محفوظ، با این تلاش‌ها بی‌ارتباط نیست.

اما اگر تولید، توزیع و ترجمه‌ای در کار باشد، باید به عوامل متعددی توجه کرد. به هر کدام از این عوامل- بر اساس پارادایم بنیادین راه‌بردمان، مانند صدور انقلاب و اسلام، وطن‌پرستی، مدرن، مستقل و...- رتبه و وزن داد و در صورت‌بندی نهایی استرات‍ژی از آن استفاده کرد. یکی از این آمار مهم، تعداد کتاب‌های ترجمه شده در هر سال است که از کشوری به کشور دیگر متفاوت کتاب‌های ترجمه در انگلستان و آمریکا که به نوعی خودبسندگی زبانی رسیده‌اند، فقط 3درصد بازار نشر آن کشورها را تشکیل می‌دهند؛ در حالی‌که این عدد در آلمان به 14درصد و در کشوری مانند پرتغال به 40درصد می‌رسد. هر چند این عدد تا حدی نشان‌دهنده میزان پذیرش کشور هدف از ترجمه آثار ماست، در کنار آن باید به عواملی دیگر توجه کرد. مانند حوزه نفوذ زبان مورد نظر و هم‌بستگی فرهنگی؛ مثلا هر چند فقط 3درصد بازار نشر انگلستان ترجمه است؛ اما زبان انگلیسی حوزه نفوذ گسترده بین‌المللی دارد یا مثلا ترجمه آثارمان به آلمانی، نه‌تنها در آلمان؛ بلکه در کشورهای شمال اروپا- بل‍ژیک، دانمارک و هلند- ‌خواننده خواهد داشت یا نزدیکی فرهنگی ما با اردو، عرب، ترک‌زبان‌ها جامعه هدف گسترده‌ای را در اختیار ما می‌گذارد که کدهای فرهنگی ما را بهتر رمزگشایی می‌کنند. عدد مهم دیگر، دانستن سهم هر موضوع در بازار نشر است؛ مثلا در انگلستان کتاب کودک سهم کمی در بازار نشر دارد؛ در حالی‌که بلژیک تقریبا نیمی از کتاب‌هایش برای کودکان است.

پنجم: آیا این ترجمه‌ها آب و نان هم دارد؟

اگر آن موقع که در پارلمان هند برای انتخاب زبان رسمی رأی‌گیری می‌کردند، زبان انگلیسی (با اختلاف فقط یک رأی بیشتر) نسبت به فارسی‌ ترجیح داده نمی‌شد، شاید حالا دغدغه‌ای در بازار نشر ما وجود نداشت و با اضافه شدن جمعیت بیش از یک میلیاردی هند و پاکستان به مخاطبان آثار فارسی، نگرانی‌های مربوط به سودآوری نزد ناشران فارسی‌زبان کم‌رنگ می‌شد.

جالب اینجاست که در حال حاضر هم بازار کشورهای افغانستان و تاجیکستان که زبان و فرهنگی مشترک با ما دارند، مورد اغفال است. این مسأله برای کسانی که مصرانه در حال گسترش حوزه نفوذ ادبیات داستانی ما هستند عجیب‌تر است.

ترجمه همزمان یک اثر موفق در فروش عمومی و ناموفق در محافل ادبی به قلم پرینوش‌صنیعی، به چندین زبان زنده دنیا از جمله چینی، انگلیسی، آلمانی و... نشان می‌دهد که می‌توان به بازار کتاب دیگر کشورها هم چشم داشت؛ البته به شرطی که اثر در وهله اول در داخل مورد استقبال بوده باشد، زبان مقصد با کارشناسی انتخاب شده باشد و البته هزینه‌های ترجمه و نشر در زبان مقصد زیاد نباشد. به نظر می‌رسد آوردن مترجمانی از ینگه دنیا با سمت استادی دانشگاه، هزینه زیادی برای حوزه هنری نداشته باشد.

 ششم: قدم بعدی چیست؟

حرف از این بود که ادبیات داستانی ما باید مورد توجه خارجی‌ها قرار بگیرد و آنها خودشان بیایند از بین آثار، بهترهایش را انتخاب کنند و برای ترجمه ببرند. حالا که آنها نیامده‌اند خودمان چند عنوانی را ترجمه کرده‌ایم. حالا قدم بعدی چیست؟ آیا باید همین کار را ادامه دهیم و هر سال چند کتابمان را ترجمه کنیم و با تیراژ 2هزار نسخه در خارج از کشور و همزمان تیراژ 10هزار نسخه هم در داخل (و برای هدیه دادن و بردن به نمایشگاه‌های مختلف) چاپ کنیم و تمام؟

مطمئنا این پنجره‌ای که از ادبیات داستانی ما به سمت فرهنگ‌های دیگر باز شده، باید مورد توجه قرار گیرد. معرفی، بازاریابی، تبلیغ، برپایی مراسم جنبی و هر کار دیگری که بتواند آثار ترجمه شده را در جایی مناسب قرار دهد، باید در دستور کار مسؤولان امر و دلسوزان مؤسسات انتشاراتی فعال قرار گیرد. ترجمه و تعامل فرهنگی، کاری نیست که به ضرب و زور توصیه و حمایت به سرانجام برسد.

این اتفاق وقتی نام جریان به خود خواهد گرفت که منتج به معرفی آثار، نویسندگان و ادبیات و فرهنگ ایران شود و پای مترجمان را به قفسه کتاب‌های داستانی ما باز کند.

درواقع ما نباید اشتباهات‌مان را در صنعت نشر کشور (که نوشته شدن و چاپ کتاب را پایان راه می‌داند) یک‌بار دیگر و در عرصه ترجمه آثار فارسی تکرار کنیم.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳۸۸/٢/٢ - مهدی قزلی