majal

 

آن سه نفر، این چند دقیقه

 آنها سه نفر بودند، سه جوان که هرکدام کوله و کیسه ای داشتند و البته پتویی در بسته بندی.یکی شان نشسته بود روی پله مغازه، سرش را بین دستها گرفته بود و کتانی هایش را نگاه می کرد. یکی شان هم تکیه داده بود به صندوق صدقان توی پیاده رو و سنگینی خستگی اش را با کمیته امداد قسمت می کرد. سومس هم از یک رهگذر می پرسید: بانک صادرات کجاست. رهگذر بانک صادرات نمی شناخت. تازه داشتم وارد مغازه می شدم که دیدمشان. گفتم: پسرجان بانک صادرات دو تا تقاطع بالاتر است. تا این را گفتم دو جوانی که نشسته و ایستاده بودند به خستگی درکردن سرهاشان را بالا گرفتند و با تندی نگاهم کردند که: دو ساعت است ما را بالا و پایین می کنید. الان بالا بودیم، گفتند بیاییم پایین. این تهران دیگر چه خراب شده ای است.

 گفتم: من خودم در آن بانک پول به حساب ریخته ام، هست، دو تا تقاطع بالاتر. صاحب مغازه هم آمد به کمکم که: راست می گوید بالاتر بانک هست. داخل مغازه خریدم را کردم و از همانجا می دیدمشان که با استیصال دارند با هم مشورت می کنند. ساعتم را نگاه کردم. چند دقیقه مانده بود به یازده شب. حتما از شهرستان آمده بودند و خسته و کوفته ویلان پیدا کردن آدرس شده بودند. از مغازه که بیرون آمدم گفتم: بیایید برویم. هر سه اول نگاهم کردند و بعد همدیگر را. در ماشینم را باز کردم و برایشان بوق زدم. با تردید آمدند و با انبوه وسایلشان سوار شدند. گفتم: حالا یک بار آدرسی که دارید را بهم بگویید. گفتند: خیابان سمیه روبه روی بانک صادرات. یک میوه فروشی و تاکسی تلفنی هم کنارش هست. گفتم: اینجا خیابان نجات الهی است نه سمیه. بردمشان خیابان سمیه. توی راه فهمیدم کارگر ساختمانی هستند و از گنبد آمده اند برای کار.

 میوه فروشی و تاکسی تلفنی را پیدا کردیم. اما بانک روبه رویشان سپه بود نه صادرات. آدرس ساختمان نیمه سازی بود. گفتم: دیدید آدرستان درست و حسابی نبود! از حرفی که راجع به تهران و البته تهرانی ها زده بودند شرمنده شدند. رفتند و برایم دست تکان دادند. آنها سه نفر بودند. سه جوان با کلی وسیله اما این بار با لبخند. ساعت را نگاه کردم، چند دقیقه از یازده شب گذشته بود. وقتی راه افتادم فکر کردم آن لبخندها ارزش این چند دقیقه را داشت.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩۳/٢/۱۳ - مهدی قزلی