majal

 

بیستم مهر روز فاطمه

یکم: ٢٠ مهرماه، صبح زود، دردی به خانه ما امد و ما رفتیم بیمارستان.

دوم: ٢٠ مهر صبح زود همه جا شلوغ بود. درد کم بود ولی اضطراب زیاد. باران که بارید اضطراب هم کم شد. وقت باران دعا مستجاب است، پس خدایا مهمان در راه ما را به سلامت دار.

سوم: ٢٠ مهرماه، صبح زود توی سالن انتظار نمی‌شد نشست. جاذبه زمین کم شده بود یا جاذبه دیگری به کار افتاده بود، نمی‌دانم به هر حال نمی‌توانستم روی صندلی بنشینم. رفتم توی خیابان و قدم زدم. به عادت بچه‌گی ناخن جویدم. یک چیزی توی دلم می‌جوشید و نمی‌گذاشت آرام باشم.

چهارم: ٢٠ مهرماه، اذان ظهر را گفتند، داشتم فکر می‌کردم بروم نماز بخوانم تا آرام‌تر بشوم که در اتاق باز شد، یک نفر صدایم زد و گفت: دخترت را ببین! یک آن معلق ماندم در مکان و فضا که یعنی چه این حرف. تا به خودم بیایم رفته بود آن یک نفر و من باید باور می‌کردم خدا فاطمه را امانت داده بود تا پدر بشوم، درست ساعت ١٢:۴۵ بعد از اذان.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳۸٧/٧/۳٠ - مهدی قزلی