majal

 

تفرج در قبرستان

کرمان شهری نشسته بر حاشیه کویر-5

یاد اولین و آخرین باری افتادم که قبل از این آمده بودم کرمان، روز 22 بهمن همان سالی که در بم زلزله آمد. دو سه روز بعد از زلزله عجیب بم آمدیم برای کمک که خیلی زود فهمیدیم باری هستیم بر دوش دیگران و برگشتیم. حدود 40 روز بعد به خواست اتحادیه انجمن‌های اسلامی دانش آموزی دوباره رفتم تا گزارش بنویسم و این بار با ماشین دبیر کل اتحادیه آمدیم و در کرمان و داخل ماشین خوابیدیم که با هر تکانی صدای دزدگیرش در می‌آمد و نفهمیدیم چه شد آن خواب آخرش. به هر حال خاطره قبلی‌ام از کرمان خاطره خستگی و خواب خیابانی و صدای دزدگیر بود.

همان شب برنامه نود را هم به نیت کرمان‌شناسی! از تلویزیون‌ 14 اینچ عهد بوق هتل نگاه کردم که با فردوسی‎پور رفسنجانی و پورمحمدی کرمانی (رییس شبکه 3 سیما) که هوایش را خوب دارد تبدیل به یک برنامه دست نیافتنی در سیمای جمهوری اسلامی شد. و اگر خوب فکر کنید آخرین بارهایی که اسم کرمان را شنیدید کی بوده احتمالاً یکی از جواب‌ها همین برنامه نود است، آن هم به لطف دو تیم از استان کرمان در لیگ برتر که البته یکی سقوط کرد و مهاجم گل‌نزنی که برای خودش یک پدیده فوتبالی است. شکر خدا تا به حال در این برنامه حرفی از آقامحمدخان و مشتاق زده نشده است!

صبح زود راه افتادم سمت مسجد صاحب الزمان که بر سر گورستان قدیمی شهر از زمان سفر جلال ایستاده و جنگل‌های مصنوعی اطرافش که می‌گویند بزرگترین پاک جنگلی مصنوعی خاورمیانه است. مسجد دیگر مثل دوره جلال نیست که یکی از حجره‌هایش قهوه‌خانه باشد! ساخته شده و سیمانی و در حال توسعه است با حسینه‌ای که پشت آن می‌سازند. وقتی روبه روی مسجد بایستی طرف چپ گلزار شهداست و با پرچم‌های سه رنگی که روی قبر است از بقیه متمایز.

هوای آخر فروردین سبزه و سبزی را به اوج رسانده در باغچه‌های اطراف مسجد و قبرها و هر چند وسط هفته است ولی می‌شود پیدا کرد کسانی را که در خیابان‌های اطراف مسجد با ماشین‌شان می‌روند تا در جایی به تفریح بساطی پهن کنند و جالب گفت آن شکارچی جوان که بزرگ‌ترین تفرجگاه کرمانی‌ها قبرستان است. البته مردم می‌آیند پارک جنگلی ولی به هر حال پارک قائم بر پای کوه‌های معروف به صاحب‌الزمان نشسته و بر سر قبور مردم کرمان سایه انداخته.

جوانی کوهی را نشانم داد و گفت قبرستان شهر الان به پشت این کوه انتقال پیدا کرده و منظورش این بود که دیگر مرده‌ها را می‌برند آنجا. مسجد بسته بود و فقط یک کتاب فروشی که در خیمه‌ای برزنتی کنار مسجد سر پا بود آن هم به صدای بلند مداحی که صدایش از بلندگوی ضبط پخش می‌شد.

از کسی راجع به طاق علی پرسیدم و او سفیدی‌ای روی کوه پشت مسجد نشانم داد و گفت هر کسی نمی‌تواند برود آنجا. باید حتماً کوهنورد باشی. اگر هم نمی‌خواستم بروم تحریک شدم ببینم کرمانی‌ها به چه کوهی «سخت» می‌گویند. آیا مثل اصفهانی‌ها که «صفه» را کوه صدا می‌زنند یا مثل مشهدی‌ها که تپه‌های سنگی در دل پارکی را چنان «کوه‌سنگی» می‌نامند که تو گویی درباره دماوند و کلیمانجارو گفتگو می‌شود.

راه افتادم سمت طاق علی که جلال درباره‌اش نوشته:... گمان می‌کردی غاری است دستی یا اطاقی در سنگ در آورده و لابد آثار نقوشی بر آن و از این توهمات... یک ساعت کشید خسته و نفس‌زنان از دامنه رفتیم بالا و انکشف که اشکفتی است. ریختگی کوه و بر پیشانی به قلم درشت نوشته «یا علی» و کف اشکفت پوشیده از چربی و دوده و پیه شمع و سه چهار تا شمایل کوچک از این بر و آن بر نهاده لابد به پاسخگویی به حاجات مردم که برای بچه‌دار شدن می‌آیند و توسل و قربانی و غیره...»

با این توضیحات معلوم می‌شود او نمی‌دانست آن بالا چه خبر است ولی من که دیگر از همین توضیحات می‌دانستم کجا می‌رفتم! رفتم البته تا شاید آنجا کسی را ببینم و به حرفش بکشم راجع به طاق علی که البته بیست دقیق بالا رفتن از سنگ‌های پا نخورده ما را به هدف نرساند و کسی آنجا نبود. طاق علی جایی است فرو رفته در دل کوه که حالا رنگ سفید به دیواره‌اش زده‌اند و در زمینه سفید با رنگ آبی یا علی بزرگی رویش نوشته‌اند که از دور خوب خوانده می‌شود ولی وقتی رسیده باشی طاق علی آنقدر بزرگ هست و دیواره کوه آنقدر ناصاف که خواندش سخت است.

اگر کاسه‌ای بزرگ را – مثلاً اندازه یک استخر کوچک – نود درجه بچرخانیم و داخل کوه جاسازی کنیم می‌شود طاق علی که گوشه‌ای از آن از روشن کردن شمع سیاه شده. از آن بالا وقتی کرمان را نگاه کردم افسوس خوردم به هوای پاکش و ابرهایی که مثل پنبه تمیز و سفید بودند در دوردست‌ها و کوه‌هایی که هر چند دور ولی انگار می‌شد دست دراز کنی و بگیری‌شان و شهری که نشسته بود بر زمین و به آسمان چنگ نینداخته بود با ساختمان‌های بلند و این آخر تپه‌هایی که آثار خرابه قلعه‌های دوره‌های قبل از اسلام رویش پیدا بود و پارک جنگلی قائم که از آن بالا عظمتش معلوم می‌‌شد و مسجد که ریز شده بود آن پایین. عکس‌هایم را گرفته و قصد برگشت کردم. موقع پایین آمدن چند بار راه گم کردم و تازه پی‌بردم به حرف آن جوان کرمانی که باید کوه‌نورد بود در رفتن به طاق علی و البته بیشتر برگشتن و راستی جلال با آن همه سیگاری که می‌کشید چطور این مسیر را بالا رفته و برگشته!

با هر سختی‌ای بود پایین آمدم و رفتم سمت گنبد جبلیه.

این مطلب در خبرگزاری مهر منتشر شده است

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩۱/۳/٢۳ - مهدی قزلی