majal

 

گذری به حاشیه کویر

از فردا تک نگاری ام از کزمان را منتشر می کنم. قبلش البته بد نیست بدانیم جلال چه دیده و نوشته از کرمان:

 

جلال آل احمد

 «شش و نیم صبح از یزد حرکت کردیم. به سمت کرمان. شمس و من. دو نفری به‏ 35 تومن. با اتوبوس چه چیز تور. و ساعت 9 «انار»بودیم. تخم‏مرغی با لقمه نانی و چای‏ پای آب قناتی پر از ماهی. و نیم به ظهر رفسنجان. و در راه همه جا خشک. و نه خبری از آبادی. گمان می‏کردم از «کوه بنان» و «پرزند» خواهد رفت. در حاشیه کویر. ولی مگر این حاشیه کویر نبود؟

آبادی‌ها ـ تک و توک ـ هریک دو سه کومه‏ای و به ندرت نیمه هلال چند طاقی از فرازشان پیدا و بعد گنبدی ـ گنبد که نه. هرم. زمخت و گلی بر زمین نهاده. عین‏ کلوخی پای دری که اگر برش داشتی در آبادی بسته است. و این یعنی که آب انبار. حلقه‏ حلقه چینه را برهم نهاده ـ در دایره‏های بزرگ ـ و بالا رفته. هر حلقه‏ای تنگ‏تر از زیری. تا برسد به رأس هرم. و این علامت شاخص آبادی. یا پرچم افراشته بی‏آبی. یکی دوتاشان را دیدم. در فرصت کوتاه یک ایست. هرکدام با دو دهنه مقابل هم بر کف زمین و سوراخی‏ بر سقف و روزنه‏هایی پر مدرج چینه‏ها و سرمی کشی تو و چاله عظیم آب انبار که پر است از سنگ‏ و کلوخ و پیت و قازورات. و چنان هیولایی اکنون سایه افکنده بر توهم آب. یا بر حضور کویر.

و رفسنجان ـ یک چهار خیابان و مجسمه‏ای در وسط و نرده‏ای دورش و یک توپ فسقلی‏ پایش. و شهر پست و بی‏درخت و خالی از آجر. و تک و توک مردم در تعطیل عید زده ایام‏ رمضان. سر به زیر و شبکلاه به سر در جستجوی حفاظی از یاد که چه گرد و غباری می‏کرد! و باغها همه پسته. که ترکه‏های خشکشان را از سر دیوراها به ندرت می‏دیدی جنبان. و چلو قیمه‏ای سر میز قهوه‏خانه. و گپی با سید طلبه‏ای که از یزد می‏آمد. و انکشف که دار العباده یزد چهار تا مدرسه قدیمی دارد. با جمعا هشتادتایی طلبه. مدرسه‏های مصلی، خان، شفیعیه، عبد الرحیم‏ خان. و جیره طلاب بین ماهی 10 تا 20 تومن. از آن چهارتا فقط یکی را دیدیم (کدام را؟)

ـ این یادداشت‏ها مال سوم سیزده فروردین 1337 است که حالا منتشر می‏شود ـ با مختصر تفکرات‏ امروزی (1348) . قرار بود دنبال «سفری به شهر بادگیرها» در آید که معوق ماند. عین همه کارهای‏ نکرده دیگر. و حالا اوضاع آن سمت‏ها از چه قرار است؟ ـ بروید ببینید و قیاس کنید.

توی بازار و سرپوشیده درازی به حیاط و کاغذنویسی کنار بساطش وارفته ولنگ و واز نشسته و مردی‏اش به کهنه‏ای بسته و دراز و بیرون از شلوار مانده. و خودش سوخته و تکیده مردی. از آنها که گوشتشان را می‏شود کند و گذاشت روی بافور و کشید. و فقط به نگاه تلکه‏مان کرد. بی‏کلام تقاضایی بر لب یا دستی به تکدی دراز. . . که جوانکی ریشو ایستاد سر میز به گدایی. و حرفمان برید. پوستش عین چرم و چشمها پر از ترس و هنوز از وقاحت سؤال چیزی نیاموخته. که چیزی گذاشتیم کف دستش و«مسافرین سوارشن»و بشقابی دو تومن بابت چلوقیمه و حرکت.

سه و نیم بعد از ظهر کرمان بودیم. کوله‌بارها به دوش و از گاراژ پیاده به جستجوی مسافرخانه‏ای. خیابان‌ها دریده به چاله‏های لوله‏کشی. و چه خاکی به هوا. از گذر تنها «لندرور» که نفهمیدیم‏ مال آب بود یا برق یا بهداشت. انگ را داشت، اما تند می‏رفت و خاک می‏کرد و بیشتر سرعت را نمایش می‏داد تا فلان اداره پرمدعا را. و ارزاق‏فروشی‏ها بسته و فروشندگان لوازم برق و رادیو و خمیر دندان و OMO همه باز. اما هیچ خبری از مشتری. و اینک مسافرخانه. کوچه درازی‏ و بعد در خانه‏ای و بعد دالانی و حیاط. اطاقها دورتا دور. و ملافه‏های تخت به رنگ جای سیلی‏ روی صورت. از امشب کیسه‏های خواب را به کار خواهیم برد. که از میرزای توکلی عاریه‏ کرده‏ایم و گرچه دست و دلمان می‏لرزد. اما چاره نیست. و بعد آبی به سر و صورت و راه افتادیم‏ توی شهر. در خلوت دم مغرب یک روز تعطیل رمضانی.

شهر عبارت است از مجموعه‏ای نیمه خرابه و گاهی خانه‏ای رو به راه پادگانی یا اداره‏ای. واردات گل و گشاد و با درهای بسته. هرکدام انگار که قلعه‏ای ـ که هرکدام نماینده حکومت‏ یا کاروانسرایی خالی. و بعد مسجدی با کاشیکاری فریاد کننده سر در و بعد میدانی و بعد بقعه مشتاقید1. ایضا خلوت. و درخشش برق بر کاشی‏ها یادآور همه خاکها و غبارها و خشکی‏ها و کاهگل‏ها. و بعد سوز اول شب و بعد غمی که به صورت بعضی در گلو مانده بود. و بعد سوز که‏ باد شد و تند شد و برگشتیم. سر راه حمامی بود که تپیدیم تو و بعد مسافرخانه. با فریاد رادیوش و بوی پیه سوخته در فضاش.

ناشتایی را خودمان درست کردیم. به ترس از شام دیشب. رمضان هم که بود و حضرات‏ در خواب. و هفت و نیم زدیم بیرون ـ لباس پشمی برداشته. اول سراغ پستخانه که بسته بود. بعد سراغ بازار وکیل که هنوز باز نشده بود و بوی سایه و نم قالی و زردچوبه می‏داد. بعد دنبال‏ یک دوچرخه‏ساز ـ که معلوم شد رسمشان نیست دوچرخه کرایه بدهند. ناچار پیاده گز کردیم. از هنوع سراغ مشتاقیه که روزش خرابتر از شب بود و خانقاهی بود و منبر رفتنم برای شمس که اگر (1) ـ مزار مشتاق علیشاه و جعفر علیشاه که در رمضان 1206 هجری به فتوای ملا عبد اللّه و به دست‏ عوام الناس به قتل رسیدند. در متن فتوا آمده بود که برای قبولی روضه قتل این صوفی‏ها لازم است. و این در همان بحبوحه دعوای صدر اول قاجاریه بازندیه است و بخصوص در زمانی که محافظ شهر کرمان‏ سلطان خلیل اللّه پدر آقاخان محلاتی بود.

سیم چهام سه تار را سیم «مشتاق»می‏گویند به علت این باباست که اینجا خفته. و بعد از اینکه اگر «میرزا آقا خان‏ها» و «روحی» و «میرزا رضا» ـ این انقلابی‏های دوره قاجار و آخری که عاقبت‏ تیرش را به هدف نشاند ـ همه کرمانی‏اند آیا به علت آن همه کشتارها از اهالی کرمان نیست؟ و آن چشم درآوردنها و آن آخرین کله منارهای نمایش دهنده به تاریخ که آن خواجه خدا کرد؟ و این همه آیا فقط به این علت که لطفعلی خانی بود و «زند» بود و این شهر به او پناه داده بود؟ یا چیزهای‏ دیگری هم بود که تاریخ نویس‌هامان هنوز خوابند؟ و نکند که لطفعلی خان می‏خواسته به‏ هند بگریزد که به این سمت پناه برده بود؟ و آن حرف و سخن شیخی‏ها و هم ازین کرمان؟ و این همه خانقاه که از کرمان و بم و ماهان داریمشان تا گناباد؟ . . .

و داشتیم می‏رفتیم به سمت قلعه دختر. که بر بلندی سمت مشرق شهر سنگنین می‏کرد. عین خشت سنگینی بر روی شیشه‏ای مات. با شیب تند و دامنه خاکی و بعد تک و توکی جرزهای‏ خشتی ـ با خشت‏های پیش از اسلامی ـ بر پا و الباقی کپه‏های خاک بر سر هم نشسته و هدایت‏ کننده به هرکه آمد عمارتی و. . . الخ. و نیز هدایت کننده به اینکه چون اینجا عادت نبوده حرف‏ مخالف را بشنوند مخالف وقتی تیری به تخته خورده و معجزه‏وار به قدرت رسیده تمام رشته‏های‏ پیشینیان را پنبه کرده که هیچ. استخوان پدرهاشان را هم از گور درآورده و سوزانده. و این جوری هست‏ که اینجا هیچوقت سنگ روی سنگ بند نیست و به هیچ چیز اعتباری نیست و الخ. . . و بعد کوبیدیم به سمت«طاق علی» ـ شمال شرقی شهر. که از بالای خرابه قلعه دختر گمان می‏کردی‏ غاری است دستی یا طاقی در سنگ درآورده و لابد آثار نفوشی بر آن و از این تو همات. و ده‏ بکوب. یکساعت کشید. خسته و نفس زنان از دامنه رفتیم بالا. و انکشف که اشکفتی است. ریختگی کوه. و بر پیشانی‏اش به قلم درشت و رنگ سفید نوشته «یا علی». و کف اشکفت‏ پوشیده از چربی و دوده و پیه شمع. و سه چهار تا شمایل کوچک این بر و آن بر نهاده. لابد به پاسخ‏ گویی به حاجات مردم. که برای بچه‏دار شدن می‏آیند و توسل و قربانی و غیره. . . و پای اکشفت‏ گورستانی. مال خانواده‏های متمکن. و مسجدی کنارش به اسم«صاحب الزمان»که یکی از حجره‏‌هاش قهوه خانه شده. و قهوه‏چی روی سنگ قبری می‏ایستاد و از پای کته چای می‏خریت و می‏آورد. و قبر متولی بنا زیر منبع آهنی آب دراز کشیده با اسم و رسم. و زنی و مردک افلیجی‏ می‏پلکیدند. به انتظار روزی. یعنی که جنازه‏ای. ولی ایام عید چه کسی حوصله مردن دارد؟ و گورستان را باغچه مانند کرده با خیابان بندی‌ها و سایبانی برای پاسبان سرچهار راهش. و بر سر قبرها باغچه‏اکی به شکل سرو ـ و در آنها زنبق و داودی و شب بو نشانده. اغلب زرد رنگ‏

ـ و باستانی پاریزی که خود از همان کرمان است یکی دیگر از همین تاریخ‏نویس‏هاست که چه‏ زحمت‏ها می‏کشد در بر ملا کردن فضاحت استبداد قاجار. و اولین کسی است که سراغ این «قلعه دختر»‌ها رفته و نشان داده که اینها معابد «ناهید» است. فرشته آب. مراجعه کنید به «خاتون هفت قلعه»اش.

و اینها دستپخت فلان فرماندار خداترس شهر ـ به قول قهوه‏چی ـ که مردم برای زیارت اموات‏ خیلی میان برهوت نباشند. و آنطرفتر که یک برج سنگی هشت ترک و گنبدی بر سرش. گنبد «جلبیه». بی‌اثر هیچ گوری بر زمین. و کلاهک گنبد ریخته به اندازه سنگ آسیابی. و سه چهارتا از بچه‏ها مسابقه می‏دادند به قلوه‏سنگ پرانی از سوراخ گنبد. که ما هم شرکت کردیم. ارتفاع‏ سوراخ بیست متر می‏شد و عمودی سنگ به هوا انداختن. . . بار اول بود که تمرین می‏کردیم. به سه تا سنگ دل و روده‏ام درد گرفت. و بر گلوی گنبد نه کتیبه‏ای و نه هیچ اثری از پوشش گچ‏ و گل.

برگشتن به اولین تاکسی ایست دادیم. از زور خستگی. دو تا زن عقب نشسته بودند که‏ رفتند جلو. یعنی که مهمان‏نوازی؟ و کر کر خنده. و پیاده که شدند از شمس پرسیدم:

ـ انگار نجیب‏خونه‏ای بودند؟

که رانند گفت: ـ بله آقا.

و شمس پرسید: ـ مگه اینجام نجیب‏خونه داره؟ 

ـ کجاست که نداره؟

و بعدازظهر چرتی تا خستگی پاها در رفت و از نو به سگدوی. و این بار خیابان سر کار آقا ـ و از نو بازار وکیل. که بیشتر تعطیل بودند. کبابی‏ها و نانوایی‏ها بساط پهن می‏کردند برای افطار. اما تظاهر به روزه‏خواری در معابر فراوان. به سیگار کشیدن یا پالوده خوردن در دکه‏‌های نیم بابی. و قصابی‏ها با دو تا لاشه بز به چنگک آویزان. و در یک دکان عطاری یک دسته‏ فلوس آویخته بود ـ هر ساقه‏اش به بلندی نیم ذرع بیشتر. و بعد رفتیم سراغ گاراژ «ماهان». و قرار برای فردا صبح که با سواری برویم و اگر فراهم نشد با اتوبوس عصر. و اینکه نشانی‏مان‏ فلانجا و برگشتیم به طرف سینماها. سه تاش را داشتند. پاهامان هنوز خسته بود و باید وقت را می‏کشتیم. اولی با چک و چیل «نورمن ویزدام» آن بالا. و برای هفت و نیم بلیط داشت. و ما دو ساعت پیش بودیم. یکی دیگر «جری لوئیس» را می‏داد با همپالگی‏اش که از خیرشان‏ گذشتیم. و بلیطها یک تومن و دو تومن و سه تومن. انگار که هر گردی گردوست یا هر سینمایی‏ وسط اسلامبول یا شاهرضای تهران است. ناچار رفتیم باغ ملی. قدمی کنار مختصر چمنش. و درخت‏ها جوان ـ و سیگاری بر نیمکت و مدتی به سکوت. به این می‏اندیشیدم که وقتی این همه‏ کارهای بدیهی نکرده مانده چه لزومی دارد که تو قلم بزنی؟ آیا فقط برای اینکه می‏خواهی فرقی‏ قایل باشی میان خودت و این دکاندارهای کرمانی که معلوم نیست دخلشان از کجا می‏رسد؟ و همین جور دم دکان نشسته‏اند و نه سیگار می‏کشند و نه کاری می‏کنند نه مشتری دارند و نه‏ حتی ذکر می‏گویند. . . و آن وقت این ذکری که تو گرفته‏ای ـ و تازه برای کدام مشتری؟ مسخره نیست؟

«عمل» را دیگری می‏کند و دیگران و به گمان تو اغلب هم به غلط. و آن وقت حصال این‏ نق زدن‌ها؟ . . . که تاریک شد. و ردیف اطاق‌های بالای باغ با چراغ‌های روشن و رفت و آمد مردم. که رفتیم جلو. انکشف کلوب شطرنج است. خوش و بش و «عجب کلوب قشنگی‏ دارید و ....» نشستیم به بازی. تا ساعت 8 و گردانندگان باشگاه فرهنگی‏ها و شاگرد مدرسه‏ها که یکی‏شان ـ از کلاس 5 دبیرستان ـ حسابی خوب بازی می‏کرد. وقتی ماتمان می‏کردند چنان قیافه‏ای داشتند که انگار فتح خبیر کرده‏اند.

دورافتادگی و تنهایی ولایت ـ و حالا دوتا آقا معلم تهرانی که دارند مات می‏شوند! و خودخواهی ولایتی که چه برقی به چشم‏هاشان می‏داد انگار که با هر کیشی لقمه‏ای از آنچه که را که تهران ازیشان قاپیده است از چنگ ما در می‌آورند. و دو ساعتی خوش گذشت. چای هم بهمان دادند.

دیگر اینکه یک گربه آبستن هست که شریک سفره ماست. یک شکم دارد به اندازه خمره. درست به شکل ذوذنقه. طرف سر باریکتر و طرف ته پهن‏تر. و گرنه می‏شد مربع کامل. کباب را به راحتی می‏خورد و نان و پنیر را به سختی. به خوش نشینی همه گربه‏های کبابی‏ها. و از زغالدانی‏ می‏آمد. با رنگ خاکستری چرک. و چشمهای آبچکان. و ما را بگو که این همه تعریف‏ گربه‏های کرمان را شنیده‏ایم.

دیگر اینکه عید است و تعطیل و قالی‏بافی‏ها توی‏خانه‏ها و مردم از یزدی‌ها دیرجوش‏تر ـ و شهر بدجوری پر از باد و خاک و خل. باید زودتر زد به چاک. در یزد به هر سوراخی سر می‏کردیم‏ خوش‏آمد گویی بود و لبخند. اما اینجا؟ . . . دیروز عصر تپیدیم توی یک از پالوده فروشی‌ها. شربت بیدمشک را که سر کشیدیم دری بود عقب دکان ـ حفره مانند ـ به دارخانه قالی. گفتیم‏ سر کنیم تو. و«اجازه می‏دهید؟» که جوانک صاحب دکان دست گذاشت به اوقات تلخی که قدغن‏ است و عورت است و ازین حرف‌ها.

. .. یا حمامی که آن شب رفتیم. از در وارده نشده گفتند: «کارگر نداریم.‌ها!» و ما از خدا خواسته. صابونی زدیم و درآمدیم. و زن‌ها. که عجب بد دهنند. فحش‏ها می‏دهند که از مردها نمی‏شنوی. اینجا بیشتر از یزد زن‌ها توی کوچه‏اند. آن دو تا که‏ به مهمان‏نوازی رفتند جلوی تاکسی ـ و بعد هم سر هر کوچه‏ای چندتایی از ایشان ایستاده به‏ غیبت و به تماشای خلوت معبر ـ و بعد هم خدمه مسافرخانه که زن‏ها هستند. چادر به نوک‏ سرشان آویخته و چه شلخته. از زن یزدی در آن چهار روز ما حتی صدا نشنیدیم و شمس می‏گفت‏ «به نظرم همه زن‌های یزدی آبله رو هستند.» ولی اغراق می‏کرد. که چندان زنی ندیدیم. اما در کرمان زن به اجتماع بیشتر وارد است. و این ورود به اجتماع را گویا با فحش دادن اعلام‏ کرده. و زیبایی‏شان در زبر و زرنگی‏شان و در یک وجب جا چمباتمه نشستنشان. و بعد چنان راه‏ می‏افتند که انگار تیری از چله کمان.

و اینک ماهان. گوشه‏ای از بهشت ـ وسط چنین بیابان قفری. پای «جوپار» لمیده که در مقابل «توچال» ـ و با همان برش‏ها و طرح ـ مشتی است نمونه خرواری. گلدسته‏های بقعه از دور عین دو تا سرو قد کشیده بود تا تلالؤ گنبد به سواری‏مان برسد نمی‏شد فهمید که گلدسته‏اند. و حالا درست که نگاه می‏کنی می‏بینی قانون حفاظت از گرما در مئذنه اینها نیز اثر کرده. که پوشیده است و رابطه‏اش با خارج نظر اندازهای باریک و درازی است مزغل مانند و انگار می‏کنی‏ که مأذنه نیست بلکه بالای گلدسته کمی آماس کرده. و چه غنیمتی است این ماهان. و چه‏ خوش‏سلیقه بود حضرت شاه. از خانقاه نعمت‌اللهی تهران سفارشی همراهمان است به جواز توقف‏ درین جاها که مسافرخانه نیست. از دکتر نوربخش. که دختر عموی سیمین را به زنی برده. و حضرت قطب است. جانشین ذو الریاستین. و گرچه بگو مگویی درین جانشینی از طرف مدعیان. ولی خادمی که سفارش را گرفت تا به صاحبش برساند سخت خبردار ایستاد.

به نفری چهار تومن یکسره آمدیم. راهی نیست. در حدود تهران تا کرج. نیمساعتی‏ توی چمن و باغ گشتیم. کولبار‌هامان در کفشکن نهاده و به این فکر که کدام حجره را بهمان‏ خواهند داد. و حجره‏ها در اختیار جماعتی از زوار ـ با عر و بوق بچه‏ها و قبل و منتقل‏شان و کوزه‏ زغالی گوشه ایوان و آبگوشت سربار. خادم می‏گفت هر ماه سیصد نفری در حجره‏ها پسر می‏برند ـ یک هفته ده روزی ـ ـ و بعد راه می‏افتند به رفتن ـ ـ و تازه ماشین نیست. که بر می‏گردند و از نو پوست تخت پهن کردن و غیره ....
بقعه و بارگاه از 840 هجری برپاست و مرتب تعمیر دیده و یک گلدسته پیش صحن در دست تعمیر بود ـ و بقیه عمارت رو به راه و بی‏بوی گدابازی و زیارت‏نامه خوانی و متولیگری و شمع‏ دزدی. نوعی باغ ملی با صفا با سروهای بلند دور باغچه و زیر سیگاریها به تن ستبر و پیچیده‏شان‏ کوبیده و کف حیاط چنان تمیز و فرش شده به قلومسنگ‏ها و مشجر ـ ـ که حقیقت می‏آید با کفش‏ راه بروی. و زنجیر بست در ورودی صحن پدر و مادر دارو قرینه‏سازی درهای متعدد روبه‏روی هم و بر یک محور.

چنانکه ازین سر تا آن سر پنج تا در را مقابل هم می‏بینی و موزه آستانه با جزوه قرآنی کتابت سال 710 و قرآنهای دیگر و نیزه‏ای و شمشیری و تخماقی (که مگر ابزار صوفیگری‏ اینها هم بود؟ و تا کی؟) و کشکول بزرگی بر چهار پایه‏ای آهنی که لابد در آن دیگجوش‏ می‏پخته‏اند و یک شمعدان برنجی کار هند که با درهای آستانه یک جا آمده. و بعد کتابخانه و نگاهی‏ به فهرستش که کتاب دعایی را به اسم «صادق هدایت» ضبط کرده بود و هزار جلد کتابی که هر کدام درخور دیگری. و روی یکی از قبرهای حیاط خلوت شمالی آستانه بر سنگ نوشته که: «دنیا چو حباب است، ولیکن چه حباب؟

«نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
«و آن نیز سرابی که نبینند بخواب (یا ببینند؟)
«و آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.»

که خادم رسید و کوتاه مردی پیر با او. با لباسی میانه درویشی و آخوندی. عمامه تنگ‏ بسته عین شبکلاه ـ و قبا یخه بسته . و عبا زیربغل و گیوه به پا. و سلام و علیک و عزت و احترام‏ و کاغذ را روی چشم نهادن و اینک حجره ما. با زیلویی و یک تخت چوبی خالی و یک طاقچه‏ کتاب و بالای بخاری عکس حضرت قطب در زی درویشی با بوق و من تشاء و خرقه و عکس‏‌های دیگری از ذو الریاستین ـ قطب سابق ـ با جماعت مریدان و بالایش پوست تختی به دیوار کوبیده با کشکولی و تبرزینی و دو تاه اراه دندان سگ‏ماهی. و یک کلاه نمدی گرد میان آن دو نهاده. و تشکرات. و یا رو رفت و تا بساطمان را پهن کنیم یکی آمد دم در. بوق علیشاهی با ریش‏ و پشم سیاه. ازین گوش تا آن گوش. و عبایی بر دوش و زبرش پیراهن زیرشلواری بلند و کرد. و خودش به قیافه قصاب‏ها. سرخ و سفید و گوشتالو. و بفرمایید. و قهوه‏ای گذاشتیم روی چراغ‏ الکلی‏مان و گپی. می‏گفت اهل زاهدان است. (ولی شمس می‏گوید در تهران او را دیده. ضمن آن بزن بزن‌های سیاسی. و چاقوکش مانندی ....) و به دستور مرشد خویش که در تبت است به‏ اعتکاف آمده این طرفها که زمین بی‏حجت نماند. و مدعی خواب کردن است و خادم آستانه را گرفته که بیا بخوابانمت و هنوز موفق نشده. می‏گفت ما ده نفریم. پیروان درویش علی مصری‏ و دو نفرمان اروپایی‏اند و الباقی ایرانی و گوشت و حیوانی نمی‏خوریم و عهده کرده‏ایم که بین 30 و 60 سالگی بمانیم (؟) و گذشته از خواب کردن بیداران مدعی شفای روحی امراض غیر روحی‏ هم بود و ازین قزعبلات. . . و دانشکده افسری را هم می‏گفت دیده و کلاسهای هنرهای زیبا را هم‏ مستمع آزاده بوده. و مدعی نقاشی هم بود و کتابی هم نوشته بود در فلسفه و از این لغات فرنگی‏ باب روزی هم سرزبان داشت. «پرو گره» و«کنسیانس» و«لیبیدو» و دیگر خر رنگ‏کن‏ها. و جالب شعری بود که در آخر به نقل از حضرت شاه خواند:

«بهشت روی زمین است قریه ماهان‏ / به شرط آنکه تکانش دهند در دوزخ.»

دیگر اینکه این قریه ماهان پنج تا قنات دارد و هفت هزارتایی جمعیت و یک موتور دیزل‏ MWM که به آستانه برق می‏دهد ـ سرشب‏ها تا نه و نیم ـ ده ـ و به یک نیمچه خیابان. غیر از این چند تا دکان دارد و یک چهار خیابان مستحدث جلوی آستانه و یک آسیاب موتوری. و قنات‏هاش همه از جوپار آمده. مهچال، تیگران، فرمتین، سه کنج (سه گچ؟) ، وکیل‏آباد. و آبی‏ که ازین قنات‏ها دور استانه می‏گردد دو چندان نهر کرج.

دیگر اینکه صاحب حجره یک شرح‏حال حضرت شاه گذاشت دم دستمان برای مطالعه. و این هم نام دوتا از کتاب‌های طاقچه‏اش که نرسیده ورق زدم:

ـ سند خرقه این شعر بر می‏گردد به «. . . شهر اصفاهان» که یارو اینجوری برای ما جا زد.

ـ رباعیات شارق یزدی که «در کرمان انشاء فرموده فی سنه 1339» ـ 370 تایی رباعی‏ است و بعد مختصری غزل و قصیده و مسمط. «در مطبعه مبارکه دار الامان کرمان 1339 ـ در شهر صفر المظفر به زیور طبع. . . » و الخ.

ـ معرفة السل من مترجمات میرزا سید رضا خان صدیق الحکماء. ماه صفر 1319. تألیف‏ دکتر الیزه ریپار فرانسوی مسیحی 1900 ـ که در آخرش به مطالعه‏کنندگان بصیر اعلام می‏کند که«چون کلیه اسباب مهیئه سل درین مجرم موجوداند دور نیست به همین مرض داعی اجل را لبیک گویم. اگر خداوند متعال تفضل فرموده و قوه عنایت فرمود که بتوانم این اسباب مهیئه‏ را از خود دور نمایم یحتمل تا شصت و چیزی زندگانی کرده و خدمات عمده علمی برای ابنای‏ وطن و دولت و ملت نمایم. فالا مشکل است که تا پنجاه عمر نموده باشم. »و به نظرم همینطورها هم‏ شده. و جالب اینکه در اواخر کتاب 8 صفحه‏ای لغت‏نامه داده در توضیح لغات و اصطلاحات‏ فرانسوی طب. مثل «باکتریولوژی» یا «بلادون» و ازین قبیل.

دیشب ذخیره الکل چراغ سفریمان را خالی کردم کف حجره ـ در دو سه بار ـ تا نمش‏ بر چیده شود و بشود خوابید. و دو نفری کشیک رطوبت دادیم. دو ساعت به دو ساعت. یکی‏ روی تخت یکی روی زمین. و شام شیر و ماست و تخم‏مرغ. که شیر برید. ولورش را خوردیم. بقالی پشت آستانه فقط پنج تا تخم‏مرغ داشت و سه تا پرتقال. و همین هم از سرما زیاد بود. که برای صبح هم گذاشتیم. و پنیر هم شاممان که تمام شد رسید. خادم دستگاه که دنبال‏ پنیر بود ـ آمده می‏گوید حضرت بوق علیشاه زاهدانی عاقبت خوابش کرده و فرستاده‏استش کربلا و مشهد. (و این آرزوها که مگر در خواب عملی بشود! و اصلا یارو چه اصراری دارد در خواب‏ کردن مردم؟ مگر بیداری چه عیبی دارد؟) اما خود خادم می‏خواهد این دفعه در خواب به‏ جاهایی برود که بلد است. مثلا کرمان. یا سیرجان. که اهل آن است. و این یعنی که‏ حتی خادم آستانه ماهان هم می‏خواهد این گل مولای ما را امتحان کند! و این حضرت را بگو که با ترک جوانی چه گل و گردنی دارد و چه قد و قواره‏ای بهم زده! من خودم در 19 سالگی‏ یک سال گوشت نخوردم هنوز که هنوز است دارم تقاصش را پس می‏دهم. و اصلا دیشب تا به حال همه‏اش به فکر این دم و دستگاهم با اصطلاحاتش و سنتش و معنایی که در آن نهفته. و ببینم اصلا «قطب» یعنی چه؟ یعنی مرکز دایره. بسیار خوب. ولی دیگر چه؟

آیا نه اینکه‏ یعنی حتی در حوزه حقیر تسلیم و رضا یکی باشد که فعال ما یشاء باشد؟ عین صاحب فتوا. که‏ فعال ما یشاء دیگری است در حوزه شایست ناشایست‏های خصوصی و بی‏ضرر. مسائل عمومی‏ بزرگ و اجتماعی را که از حوزه عمل «فتوا» بریده‏اند. و اینجا هم. مقاومت و فرقه‏سازی فعال‏ باطنی گرایانه را که ازین حضرات گرفته‏اند. ناچار چه باقیمانده؟

همان حضرت قطب و جماعت‏ قلیل مریدان. که تازه هر به ده سال یک بار انشعابی تازه است و حقارت مضاعف حوزه‏های بی‏اثری. اما به هر صورت دکانی. و نان و آبی. که هنیالهم. و تازه یارو صاحب اختیار شرکت نفت ملی‏ فخیمه است. اما درویش است و بوق و من تشاء و دیگر قضایا. . . آنکه مشتاقیه را به اسمش ساخته‏اند ـ و حتی این حضرت شاه تا حدودی مردی بوده عاصی و یکدنده و در راه عقیده‏ای سر نهاده. اما این حضرات دراویش معاصر که بر سفره‏های رنگین سنت آن مردان نشسته‏اند و از علیق نفت‏ آخور به گردن بسته ـ فقط مردم را خواب می‏کنند. و آن وقت تبلیغ در معنی اینکه «دنیا چوب حباب‏ است. . . و الخ».

درین زمینه حتی کسی مثل «خیام» مقصر است که دخلی هم به کار عرفان و درویشی ندارد و هنرش ابدی. بسیار خوب. چون از مسائل ابدی حرف می‏زند. و علمش‏ گذرا. چرا که حلقه زنجیری در رشته دراز تکامل ریاضیات و نجوم. اما محتوی شعرش؟ و مگر نه اینکه «هدایت» سر سپرده او بود؟ و خودکشی کرد؟ و گیرم که این خودکشی نوعی وسیله اعاده حیثیت اشرافیتی که هدایت ازش بیزاری می‏جست، اما وابسته‏اش بود ـ اما به هر صورت‏ احساس پوچی که آمد خودکشی مطرح می‏شود و احساس پوچی خود اعتراضی است در مقابل‏ تقدیر کور. و مگر نه اینکه خیام ضد «اختیار» حرف می‏زند؟ آخر او قدری است. چه رسد به‏ حضرت خواجه و آن جماعت دیگران. و حاصل حرف همه ایشان اینکه تو هیچی و پوچی. و این آیانه به این معنی که روشنفکر این ولایت حدود هزار سال است که دارد ناله درماندگی‏ می‏کند؟ و چون عین تو از حوزه عمل و امکان اخراج شده است دل به حوزه ناممکن و محال خویش‏ کرده و به اینکه:

«گر بر فلکم دست بدی چون یزدان‏ / برداشتمی من این فلک را ز میان...» و الخ

و آن وقت حاصل غیرمستقیم اما دیرپای این «قطب‏سازی» و «مرجع بازی»؟ اینکه اگر در مسائل خصوصی و بی‏ضرر و در شایست ناشایست‏های خانگی محتاج مرکز دایره خلقتی که‏ حضرت قطب باشد ـ پس وای به مسائل بزرگ و عمومی و بایست و نبایست‏های مخاطره‏ انگیز. که حتما وابسته وجود ذیجو «قطب الاقطابی» است!

دیروز صبح هنوز از حجره درنیامده بودیم که صاحب حجره رسید. به دعوت برای ناهار. و نشست به در دل. که از درآمد آستانه ماهی سیصد تومن به رئیس فرهنگ محل می‏دهند برای روز مبادای دخالت اوقاف. و اینکه متولی آستانه از گنابادی‌هایی‌ است که خیال دست اندازی به کار آستانه‏ را دارند. و اینکه آستانه سالی صدهزار تومن عایدی دارد که ملاخور می‏شود. از اوقافش که‏ آبادی‌های اطراف تا سی چهل فرسخی پراکنده‏اند. و مثلا فلان فرماندار کرمان که شرح‏حال‏ حضرت شاه را نوشته سه هزار تومن حق البوق گرفته. جوری حرف می‏زد که انگار که ما آمده‏ایم‏ به بازرسی. و بعد قهوه ما حاضر شد با الباقی الکلی که ته چراغ بود و بعد یکی دو تا غزل‏ برایمان خواند با نیم دانگ صدایی که از پیری برایش مانده. و اصرار که ما هم بخوانیم. و گرچه تازگی‏ها تق این قضیه هم درآمده. به دخالت محمد علیشاه ژنرال بازنشسته افغانی در روزنامه «سندی تایمز» (!) با همان مدعیات معهود که خیام افغانی است و الخ. که پیشکش!

خواندیم. توی خانقاه بسر ببری و طرفت از سر سپردگان حضرت شاه باشد و نتوانی غزل‏ بخوانی؟ و بعد چرت گفتیم از سیاست. و بعد احوال آب و ملک را پرسیدیم. و او گپی زد از فلانقدر سیب‏زمینی رسمی که باید به ارتش بفروشد و زمینی که باید با تراکتور شخم بزند ـ که دوتاش به این حوالی آمده ـ و بعد رفتیم سراغ آب فراوان آبادی. مجموع آب ماهان 3200 سهم است و قیمت متوسط هر سهم پنج هزار تومن. یعنی که تنها ثروت آبی ماهان سالی 18 ـ 19 میلیون تومن. و بعد صحبت از اینکه به ازای «سنگ» عراقی‏ها و «قفیز» یزدی‌ها اینجا هر واحد آب را یک «قصب» می‏گویند. و این یعنی مقدار آبی که 25 گز مربع زمین شخم شده را در مدت‏ یک «تشته» آبیاری کند و این تشته چیزی در حدود یک ساعت آبی. کاسه‏ای است مسی‏ و سوراخی بر کفش که می‏اندازند روی آب تا پر شود. ظرف پنج شش دقیقه. و بعد رفتیم سر آسیاب‌هاشان. و این اسامیش: بنه گاه حاج امین، ماهان پایین، شاه، ملا اسکندر، کل اسمال، سید حسین. که فقط همین آخری دایر است. و بعد راه افتادیم و باهم ‏آبادی را گشتیم و سه تا از آسیاب‌ها را دیدیم. یکیش آسیاب حضرت شاه. می‏گفت ششصد ساله است و حضرت که آمده‏ اینجا سرآب همین آسیاب نان و ماستی از دست دخترک آسیابان خورده و گلوش گیر کرده و ماندگار شده. نه برای زندگی که برای مرگ هم. از بادها هم حرف زدیم و از باران‏ها. بادشان‏ نظمی ندارد. همیشگی است. اما بارانشان. می‏گفت از نوروز به بعد سر هر شش باران دارند. معمولا. یعنی ششم، شانزدهم، بیست و ششم هرماه. و همین جور تا خشکه تابستان برسد. و این رسم «شیشا» است.

بعد برگشتیم سراغ قالی‏باف‌ها. به سه تا خانه سر زدیم. هریک با دو دار قالی. یعنی از در خانه‏ای می‏گذشتیم که شنیدیم صدایی می‏آید در حدود قرآن خواندن. اول گفتیم لابد رمضان‏ است و مقابله دارند. اما پشت دیوار خانه دوم ـ و همان آوا. که دقت که کردم دیدم عربی‏ نیست. که انکشف استاد کار دارد نقشه قالی را می‏خواند. به آوازی محزون و کشدار و ضربه‏ای‏ در آخر ـ همچو قافیه. و هجاها کوتاه و بلند. که تپیدیم توی خانه. در کوتاهی و بعد باغچه‏ای‏ خشک و بعد اطاقی و بعد باغچه دیگری رنگین و شاداب ـ اما به دار آویخته. و از وسط بریده. و سه تا کودک پایش نشسته بر خاک. به تماشا که به ویجین. . . و بجای در آوردن علف‏های هرز ریشه‏های رنگین می‏کاشتند در شیار تارهای سفید. و هر سه دختر. ا سرهای بسته و انگشت‏‌های باریک ـ با نوک ترکیده و قرمز. و اطاق بی‏نور و یکی‏شان سرفه کنان. همان که نقشه را می‏خواند. به زحمت 12 ساله‏ای. که باز بغض آمد و دیدم که چه به زحمت می‏توان پا نهاد برین‏ قالی. این صنعتی که نه پول سازمان برنامه را پس پشت دارد نه اعتبار بانک صنعتی را و نه وام‏ بانک صادرات را و نه قرضه بانک بین المللی را. اما همچنان زنده است و به قیمت جوانی بی‏باعث‏ و بانی ولایات ....
و خانه دیگر و قالی دیگر. و خانه دیگر و قالیچه‏ای. و ابریشمی. یک جا متن لاکی بود جای دیگر بیدمشکی یک جا ترنج بود و جای دیگر ترمه. اما زمینه اصلی همه جا فقر بود و گرسنگی‏ ورها شدن به تقدیر. . . و آن یکی که سه ساله هم نمی‏نمود! و خانه سوم استاد کار مردی بود. سی‏ساله. می‏گفت برای شرکت فرش می‏بافیم. به گزی 60 تومن مزد (از آن قالی‏ها بود که‏ در بازار متری هزار تومن می‏فروشند) . و نقشه و پشم و ریسمان از شرکت و دار و ابزار کار و محل‏ از ما.

به اختلاف اقوال شرک فرش تنها در ماهان 250 تا 300 دار قالی دارد. از مجموع‏ 800 داری که در تمام ماهان برپاست. و اگر پای هر داری بطور متوسط سه نفر کار کنند می‏شود 2400 نفر. و جمعیت ماهان 7 هزار. و وقتی متوجه‏باشی که این همه کشت و آبادی‏ پای چنان آبی کار مردهاست می‏بینی که چرا این همه کودکان پای دار قالی می‏پژمرند. و سلامت باد سر این شرکت فرش که بجای تجدیدنظری در شرایط عادی بازار کار ـ ـ آمده عین‏ همان شرایط را پذیرفته و شده یار و یاور استثمار. و بعد هم سلامتتر باد سر این هنرهای زیبا با آن عرض و طول دستگاهش که انگار این صنعت را وسیع کرده و دلش خوش است که نقش‏ها را کج و کوله می‏کند.

با مدیر مدرسه‏ شان هم آشنا شدیم. نه کلاسه. که جوانکی یک پا و ترکه‏ای بود و جوشی‏ و با چوب زیربغل. شباهتکی داشت به معلم‏هایی که چخوف در قصه‏هایش می‏آورد. ازش‏ پرسیدم چخوف را خوانده؟ نخوانده بود. قول دادم هرچه ازش ترجمه شده برایش بفرستم. باغ‏ هم رفتیم. هنوز زیر شکوفه. اما به باران روز دوم اقامتمان گلبرگ‏ها ریخته و آرایش بهاره‏شان‏ پیش شده. یا کچل. و اسمان کرمان را هم دیدیم. که چه بلند و چه عظیم و چه پاک و چه‏ نوری از بی‏مهتابی شبانه ستارگان بر زمین پاشیده. و سه روز در آن حجره ماندیم. و چنان امن‏ و چنان آرام که پناهگاهی برای همه بازنشستگان کشوری و لشگری. حتی بوق علی شاه همسایه‏ ـ مان با رفت و آمد هر شبه‏اش به قصد خواب کردن خلق اللّه و فال گرفتن و این حقه‏بازیها نتوانست‏ مزاحمی باشد. ناتمام

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩۱/۳/۱٦ - مهدی قزلی