majal

 

جا پای کدام جلال؟!

تکنگاری یزد بازخوردهایی داشت که در وبلاگم بازنشرشان میکنم. و این هم اولی که در سایت طلوع یزد منتشر شده است.

به بهانه ی توهین آشکار به یزد و یزدی ها توسط خبرگزاری مهر در یادداشتی تحتِ عنوان «جا پای جلال»

 رامین قادری نسب/ آموزگار یزدی

این برادری که از زورِ بیکاری و صدالبته بی پولی! شهرِ یزدِ یزدان محافظ را برای سفر و نگارشِ سفرنامه انتخاب کرده است و یا برایش انتخاب کرده اند، برای این که زودتر به پولِ قراردادش برسد، بسیار عجله به خرج داده است و عجله گاهی که نه، بیشترِ اوقات آدم را شیطان می کند...! این برادر، حدس من این است که یا پایش به اندازه ی پای «جلال خان» نبوده است و یا انحراف دید داشته است و پا را جاهای دیگر گذاشته، کاملاً بی ربط! و آدم پا را که بی ربط بردارد به جاهای خطا می رود. اصلاً آدم بخواهد ادای دیگران، آن هم دیگرانِ سرشناس را در آورد کبک که نمی شود هیچ، کلاغ بودنش هم شهره ی خاص و عام می شود! در مثل است که به شتر گفتند برقص یا خوشمزگی کن، جناب شتر در هاونگ قضای حاجت کرد حالا این از نفهمی شتر است یا خواسته ی  بیجای کسانی که شتر را نمی شناختند جای بحث و برگزاری سمیناهارهای مختلف دارد.

جلال چهارشنبه سوری یزد بوده است پس من هم بخواهم چهارشنبه سوری یزد باشم! آیا این هماهنگ سازیِ زمانی به جز یک بازی لوسِ بچه گانه چه چیزِ دیگری می تواند باشد؟ آیا جلال هم می خواسته است چهارشنبه ی آخر سال یزد باشد و مثلِ شما دنبالِ پریدن از آتش و دیدنِ بهی کیشان؟ در پریدن از روی آتش چه چیزِ شگرف و فرهنگِ اصیلی می تواند باشد که شما از ندیدنش ناراحت شده ای؟ جک را با جانور می آورند! شما می آوری جک و جوان ها در دخمه بودند پلیس هم بود و چهارشنبه سوری نبود و مخلّفاتش! آب را معمولاً باید جایی ریخت که می سوزد!!!

بی شک شما چندین کیلومتر مانده به ورودیِ شهر خواب بوده اید یا خود را به خواب زده اید واگرنه تابلویِ بزرگی را می دیدی که به تمثالِ مبارکِ حضرت فقیه خراسانی(حاج شیخ غلامرضا)مزیّن شده است. عارف واصلی که حضرتِ آیت الله بهجت (ره)او را به صفاتِ عالیه جز معصومیّت نواخته است. همین اول دیدن است که به آدم می فهماند به کجا وارد می شود؛ با چه پیشینه ای و انسان هایی سر و کار دارد. آهای برادر بیدار شو رسیدیم! این جا یزد است. قرار نیست و نمی خواهم آن چه را شما بافته ای بشکافم، امّا به چندین مورد که از قلمتان نشت کرده است اشاره می کنم این هم مفصّل نه فقط با انگشت اشاره!!!

من نمی دانم چرا برادران و خواهران با هر عنوان(فیلم ساز، شاعر، خبرنگار، سیاستمدار، سفرنامه نویس...) که به یزد می آیند فکر می کنند همه چیز و همه کس باید رایگان و جلوی چشمشان خم و راست شوند و دستگاه های دولتی و غیرِ آن همه در رکاب ملازم باشند؟ نخیر برادر جان! این جا حساب و کتاب خودش را دارد. شما که عادت دارید! در شهرتان به خاطرِ یک آفتابه آب برای موال تهِ جیب آدم را تیغ می زنند!!! هتل رایگان، تاکسی رایگان، بازدید از اماکن، استانداری ، فرمانداری، میراث فرهنگی، ارشاد و صدا و سیما همه رایگان ، این از نجابت و چشم و دل سیری یزدی هاست فکر دیگری به سرتان نزند؟!

جگر را در تهران هم می شود خورد؟!!! که صد البته با ولع می خورند! شما به جای رفتن زیر منار و جگر خوردن اگر بالای منار می رفتید شهر را روشن تر و صادق تر می دیدید.

-گفتی که به کتابخانه وزیری رفتی! کمی آن طرف تر، بر سر مزارِ وزیری بزرگ بانی بزرگترین کتابخانه با آثار خطی یگانه، اخلاصی از سر خلوص دل نخواندی؟ دریغ کردی و خساست؟البته مرحوم وزیری را شناختن و شناساندن گوهر توفیق می خواهد.

 

مسرّتی که تو خسته دیدی و خواندی، نفهمیدی و نخواستی بفهمی که شکستگی و خسته بودنش بخاطر شوال و جوابِ یزد پزوهان نیست بلکه چین های افزون شده اش بخاطرِ از دست دادنِ فرزند هنرمندش در حادثه ای است و این جانکاه. همین که تو را پذیرفته است باید به دستان با سخاوتش بوسه می زدی این رسم و ادب یزدی ها است، از شما توقعی نیست. خودت گفتی نماز خواندی، انشاالله ریا نباشد! اگر عبادت عادت نباشد و نشود؛ آدمی منصف می شود.

شما چیزهای بزرگ را خوب دیده ای، شبستان بزرگ، ایوان بزرگ، در چوبیِ بزرگ،همه را در مسجد جامع دیده ای اما کاشیکاری های ریز و هفت رنگِ روح نوازِ مناره ها که قد کشیده است و چشم شیطان را هدف گرفته از چشمانِ بزرگ بینت به دور مانده است. تعجب کرده ای که جلال این مسجد را ندیده و چیزهایی درباره اش ننوشته و حتماً نماز هم نخوانده است مثل شما! تعجبِ من از شما بیشتر است که در مسیری که ساکن شده ای از روضه ی محمدیه، تربت سومین شهید محراب ، چندین و چند بقاع متبرکه با معماری بی نظیر، حوزه های علمیه با قدمت و افتخار خدمت به دین مبین ، چشم پوشانده ای و یک راست رفته ای سراغ آتشکده! آن جا هم افاضات فرموده ای که آتش را مخفی کنند تا ابهّت گیرد و خدا می داند این آتش چندین و چند بار خاموش شده است. این گفته مثل این است که به اهل کتاب با صراحت بگویی کتابتان تحریف شده است ، اگر کسی بخواهد بینِ اقلیتی که با اکثریت به صلح و صفا هستند اختلاف بیندازد! شما گزینه ی خوبی هستی.

حرف از اختلاف پیش آمد، شما گریه سید خندان را در جمع ارتش بیست میلیونی دیدی و خودت دلیل اشک ها را  که از خونِ دل گذشته بود و شفاف بود را بهتر از من می دانی چون قلم هایی به مانند تو آن را بر گونه اش نقاشی می کرد اما اشک تمساح آنان را که تو به سازشان قلم می زنی را نمی خواهی ببینی؟ از رفیق ترکش و کردارش گفتی! البته این بار آب را جای خودش ریختی! احسنت! اما نامرد، نامردمی بخواهد بینِ اقوامِ ایرانی اختلاف بیندازد نیز شما گزینه ی مناسبی هستی. البته باید مزدِ قلمت را بگویی تا ضرر نکنی روباه پیرخریدارِ خوبی است. سفرنامه کیلویی چند است؟!!!

با زحمت خود را به دخمه کشانده ای و با زحمت بیشتر خود را به بالای دخمه های دو گانه و هر چه خواسته ای دقیق بدانی در آئین آسمان سپاری و بعد خاک سپاری ِ زرتشتیان چه حکمتی نهفته بوده  است کسی تو را رهنمون نشده است. به زحمت و تمرین فراوان اسمِ دو دخمه را یاد گرفته ای ولی کمی آنطرف تر با آن که نماد یادبودِ بلندی بر سر مزارِ تنها شهیدِ راهِ وطن از اقلیت خوشنام زرتشتی بنا شده است نرفته ای؟! اشعار حماسی شاعر وطن نگهبان، فردوسی را بر سنگِ یادبودش نخوانده ای سرِ تعظیم فرود آوردن به احترامِ سربازِ سرباخته برای وطن پیشکشت بعد رفته ای خلد برین و گفته ای اسمش از دخمه و دیارِ خاموشان بهتر است چه خوش قریحه و نکته سنج هستی برادر ـ مادرت داغت نبیندـ

-ما برای تفاخر مرده ها و شهیدهایمان را نمی شماریم شما که شمرده ای و می شماری بدان تعداد شهدا نمی تواند نشان از کمیت و کیفیت مشارکت در دفاع مقدس باشد در ضمن دفاع جانانه و هوشمندانه از معرکه و مهلکه جان سالم به در بردن خود هنر است که تدریس می شود در دانشکده های نظامی و پاس کردنش عجیب سخت است. هیچ فرمانده ی بادرایتی شبِ عملیات دعا نکرده است «ربّنا»در این حمله شهدای ما را افزون کن دعا این بوده است: «خدایا این رزم با کمترین تلفات و بیشترین پیروزی باشد.»شما بخیل هستی یا دستیارِ حضرتِ عزرائیل که می گویی چرا؟ دعا به هدفِ اجابت خورده است برای رزمندگان شیر نشانِ یزدی؟!!! شما که اهلِ قیاسی چرا نگفتی شهری است که کسی در آن قهرمانِ رنج نامه است و شهرِ دیگری هست که کسی در آن یارِ غار امام تا آخر بوده است. برادر هنوز بیدار نشده ای ؟ رسیدیم اینجا یزد است.

چقدر بر سر مرکز بودن و نبودن یزد چانه زده ای؟!!! یزد در هر کجا که باشد قسمتی از خاکِ ایرانِ پُر از لاله های وازگون اما سرافراز است. شما یکپارچگی را تقویت کن دشمن به اندازه کافی شرق و غرب و شمال و جنوب می گوید. اصلاً مرکز شما؟ قبول است؟

از این که همشهری ام را مردک نامیده ای ناراحت نیستم و این اندک را می گویم که: از کوزه همان برون طراود که در او است یا با زبان و ادبیاتی که خودت بیشتر با آن مأنوسی می گویم که عنکبوت ابریشم نمی تند و کرمِ خاکی شب نور نمی افشاند.

رفتی سراغِ حاج خلیفه رهبر. سراغِ اصلِ جنس و اطلاعات کارگشا و راه گشا داده ای!!! که این بنگاه تولیدِ شیرینی، شراکتی است!!! و توی صف ایستاده ای برای باقلوا و پشمک البته آدمی که عادت دارد همیشه در صفِ نان و نام باشد این صف ایستادن برایش شیرین است! سر را به سمتِ راست گرداندی موزه ی آب را دیدی اگر به سمتِ چپ هم می گرداندی سازه ی پُر ارجِ چوبی را می دیدی به نام نخل به هیئت دو سروِ بزرگ و به نمادِ پیکرِ سروِ خوش قامتِ و خون چکانِ کربلا در ظهر عاشورا؛ کانون توجه می شد. زن و مرد ولایتمدارِ و امامت شعورِ یزد بر دست و سر بلند و به دورِ حسینیه می کردانند به همین جهت نقل هم می گویند . چون جلال ندیده شما هم نباید ببینی؟!!! احسنت به این می گویند درست پا در جای پا!!! یزد را حسینه ی ایران هم می گویند شنیده ای؟

شیرینی مزه اش انصاف بدهیم تا نوکِ زبان کوچک است اما اگرنه به چپ و نه راست کمی از بنگاه حاج خلیفه مستقیم می رفتی خانه کهن مردِ کهن سالی بود که ایرجِ افشار او را تاریخِ زنده و شفاهی یزد می داند مذاقِ جانت را شیرین می کرد و کاری نمی کردی که الآن تلخ کام شوی.

 

رفته ای باغ دولت آباد و فقط بلندی را دیده ای/!!! آن بلندترین بادگیر جهان را و ترسیده ای که بلندترش جای دیگری باشد یا بسازند و ثبت کنند و شما خبرش را ندهی!!! کمی سر را از هوا می گرفتی و به نزدیکی زمین می دوختی باغ را نیز می دید که چگونه با همان قناتی که شما فرمودی خشک شده با درایت و همت یزدی سبز نگاه داشته شده است سایه بان و خنکایی برای رهگذرانِ آفتاب زده.

در جای جای نوشته ات به قولِ رفیق یزدی تبار تهران نشینت نوشته ای یزدی ها خلق و خوی زرتشتی دارند ما نفهمیدیم این خوب است یا بد؟ در آئین زرتشت سه شغل پاداش مینوی دارد موبدی، معلمی و کشاورزی این سه شغل انسان را متفکّر و ساکت می کند و رعایت حریم خصوصی می آموزد برعکس بعضی از مشاغل که آدم را پرگو و عجول می کند و اصلاً با رعایتِ حریم شخصیِ دیگران کارت بار نمی شود. با این معنی یزدی ها بیشتر دین مدار، معلم و کشاورز هستند و خبرنگار و سفرنامه نویس نیستند!  لاف از سخن چو دُر توان زد         آن خشت بود که پُر توان زد

راستی برادر جان وحشی بافقی، ریاضی یزدی، شرف الدین علی یزدی، طباطبایی یزدی ، آذر یزدی ، پهلوان بزرگ یزدی، همسر اشرف آهنگر و ... این ها همه جلو چشم بودند لازم نبود بروی کتابفروشی نیکو روش و او بگوید نداریم! آن چه بود ندیدی و دنبالِ نبود بودی؟

 

در مساجد برخوردار، رسولیان و ریگ نماز نخواندی که بفهمی دست به دهان رسیدن یعنی چه؟ هم اکنون نیز چندین برابر بالاتر از آمار کشور مردم مهر عجینِ یزد در کارهای عام المنفعه و خیّری مشارکت دارند امّا گردو های خانه قاضی هم حساب دارد.

مردم یزد پا روی گلیم کسی دراز نمی کنند و البته کسی بخواهد به زور پا روی گلیمشان بگذارد پایش را هدایت می کنند تا راحت تر دراز کند اما همیشه به مهر و رضایت تنها گلیم خود را نیز بخشیده اند. این ها را در زنگ تفریح نوشتم الآن باید بروم سرِ کلاس یادم باشد به بچه ها بیشتر از شهر و دیارمان بگوئیم تا اگر موردِ سوال واقع شدند به کتاب ارجاع ندهند و خود جوابی بدهند که اگر طرف مغرض باشد دندان هایش را تماماً ایمپلنت کند

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩۱/۳/۳ - مهدی قزلی