majal

 

حجت قبول حاجی!

گزارش از سفر به قبله-43

مبایل در کیف کمری‌ام لرزید. در وانفسای بعد از جمره کبری مگر می‌شود مبایل جواب داد. آقای اسماعیلی بود. می‌گفت مگر قرارمان ستون 62 نبود و من داد می‌زدم: من کنار ستون 62 هستم.

نه فقط کنار ستون 62 بلکه تمام ستون‌های ساختمان عظیم جمرات (یا همان خانه شیاطین) مالامال از مردمی بود که خسته و شکسته 21 سنگ‌شان را زده بودند به شیاطین و آمده بودند منتظر رفقا و همراهان‌شان. غرض اینکه آنقدر شلوغ بود آنجا که من این طرف ستون و آنها آنطرف ستون همدیگر را پیدا نمی‌کردیم.

بالاخره با به کارگیری روش های بدوی تر مثل فریاد زدن و بلند کردن نایلون رنگی به هم رسیدیم. آقای اسماعیلی ماسک روی صورتش را (که برای پیشگیری از بیماری های رنگ وارنگ و بین‌المللی موسم حج استفاده می‌کرد) پایین کشید و صورت عرق کرده اش را روی صورت عرق کرده ام گذاشت و گفت: حجت قبول باشه حاجی!

یادم افتاد که ما چون شب قبل طواف و نماز و سعی و طواف نساء و نماز آن را به جا آورده بودیم، این آخرین عمل واجب‌مان بوده که انجام دادیم. مثل فیلمی که روی دور تند گذاشته باشندش از جلوی چشمانم گذشت: احرام و عمره تمتع و سعی عمره و احرام در حجر اسماعیل و وقوف در عرفات و جبل الرحمه و رمی جمره کبری و قربانی و حلق و بعد طواف در فشار بی‌نظیر جمعیت و سعی و جمع کردن سنگ و صف چند کیلومتری رمی جمرات سه گانه و ... خدایا یعنی رسیدیم به آخر مهمانی‌ات؟

فکر کردم اگر خودم مهمانی داده باشم و مهمان را دوستش داشته باشم در پایان مهمانی باز هم از او خواهم خواست بماند یا دعوتش خواهم کرد تا دوباره بیاید، شاید در آغوشش بگیرم و تا کنار در بدرقه‌اش کنم، بارش را برایش ببرم و ...

یعنی الان خدا هم همین کار را با ما می‌کند یا ما حکم مهمان بدی را داشته ایم که میزبان از رفتن‌مان خوشحال می‌شود؟

آقای اسماعیلی گفت: حجت قبول باشه حاجی! و من هم جواب دادم مال شما هم با امید به خدا.

اعمال من تمام شد و راستی خدایا ازمان قبول می‌کنی؟

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩٠/۸/۱٧ - مهدی قزلی