majal

 

«چله آه» ؛ فرصت یک­دم عاشقی

فردای اربعین شب شعری داریم حسابی. به نظرم اهل شعر نباید از دستش بدهند

مدیریت آفرینش­های ادبی سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران به­مناسبت اربعین حسینی گردهم­آیی «چله آه» را برگزار می­کند.

گردهم­آیی و شب شعر «چله آه» پایانی است بر سلسله شب­های شعر عاشورایی، که در ایام محرم و صفر در فرهنگ­سراها و مراکز فرهنگی هنری سازمان برگزار شده است.

در این مراسم شاعران و اساتیدی چون حسین اسرافیلی، سید محمد برقعی، فاطمه راکعی، محمدمهدی سیار، علی­اصغر فردی، علیرضا قزوه و علی معلم دامغانی شعرخوانی خواهند نمود.

گفتنی است، در این برنامه ضمن تقدیر از شاعران جوان شب­های شعر عاشورایی، از عبدالجبار کاکایی، حمیدرضا شکارسری، ناصر فیض، سعید بیابانکی و دیگر فعالان عرصه شعر در سازمان فرهنگی هنری نیز تجلیل به­عمل خواهد آمد.

«چله آه» در روز سه­شنبه، 3دی­ماه، ساعت16 تا 18 در فرهنگ­سرای ارسباران برقرار خواهد شد.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩٢/٩/٢٧ - مهدی قزلی

گروه بندی جام جهانی و سبک زندگی

وقتی ایام قرعه کشی گروه‌های جام جهانی فوتبال نزدیک می‌شد، بحثی در فضای فوتبالی و رسانه‌ای کشور مطرح شد که به وسیله صدا و سیما بین مردم هم کشیده شد. آن بحث هم اگر خلاصه بگویم این بود که دوست داریم با تیم‌های مطرح همگروه شویم که از دیدن بازیکنان بزرگ آنها جلوی تیم‌مان ذوق زده باشیم یا با تیم‌های ضعیف همگروه شویم که از رهگذر ضعیف بودن آنها کورسویی برای صعود به دور بعد داشته باشیم.

این بحث خیلی ذهنم را مشغول کرد و حسابی به اعصابم پنجه کشید. گذاشتم کمی از زمانش بگذرد بعد این مطلب را بنویسم تا معلوم باشد که حرف من یک حرف فوتبالی نیست، یک بحث فرهنگی و درباره سبک زندگی است. «با تیمهای بزرگ همگروه باشیم که اگر باختیم لااقل به یک اسم مطرح باخته باشیم» و «با تیمهای ضعیف همگروه شویم که شاید شانس بیاوریم برای صعود»، در این هر دو گزاره یک مفهوم مستتر است و آن اذعان به ضعف و شکست است. این تصور ناامیدی و خود ضعیف پنداری که باعث می‌شود تلاش موثر و سازنده ای شکل نگیرد همان چیزی بود که آزارم داد. چرا ما نباید با روحیه امیدوار و آماده تلاش، قبل از قرعه کشی جام جهانی از همگروهی با هر تیمی استقبال کنیم؟ چرا تا به حال از برزیلی‌ها و آلمانی‌ها چنین بحثی شنیده نشده؟ اشتباه است اگر فکر کنیم به خاطر قدرت فوتبالی شان است. به خاطر افق نگاهشان است که به مسائل خرد توجه نمی کنند و به دلیل همین افق بلند، امیدشان همیشه جاریست و تلاششان پابرجا. همین هم می‌شود که حتی اگر سه گل عقب باشند تا دقیقه آخر مثل شکست خورده ها نیستند. حرفم حرف فوتبال نیست، حرف نگاه به زندگی است که باید همراه با امید و تلاش سازنده باشد. این امید و تلاش باعث می‌شود ما از کارهایمان هم لذت ببریم. لذتی که سوم شدن در آسیا با سرمربیگری مایلی کهن داشت، هیچ کدام از قهرمانی هایمان نداشت چون آنجا تیممان سرشار از امید و تلاش بود. ترسو محکوم است به همیشه در عذاب و اضطراب بودن، و شجاع عاقل همیشه سربلند است. متاسفم که رویه رسانه‌هایمان پیگیری آن سربلندی نبود در این ماجرا. توجه به قدرت دیگران و فشاری که آنها می‌توانند بیاورند، نگاه ترسوهاست و توجه به تواناییها و تکیه بر تلاش و امید خود، روش شجاعان. در مراودات سیاسی هم همین اصل حاکم است. در توافقات و مذاکرات هسته ای هم همین رویه را باید در پیش بگیریم. غیر از این باشد محکوم به شکستیم.

در عرصه فوتبال مظهر این تلاش و امیدی که این یادداشت بر محور آن نوشته شد، علی دایی است. جوانی شهرستانی که هیچ وقت مرعوب هیچ چیز نشد و هرچه به دست آورد را با تلاشش در مستطیل سبز به دست آورد. با اینکه مثل همه دیگران شکستهایی هم داشت ولی هیچ وقت از پیش باخته نبود. همین هم او را به اوج فوتبال رساند.

در یکی از شب شعرهایی که نیمه هر ماه رمضان درحضور رهبر انقلاب برگزار می‌شود، یکبار امید مهدی نژاد شعری خواند که یک مصرعش مضمون ناامیدی داشت. رهبر انقلاب به آن مصرع اشاره کرد و گفت عوضش کند. بعد جمله ای گفت که فراموش نخواهم کرد: انسان با هر فکر و مرامی باید امید را زنده نگه دارد.

اگر جمله ایشان را بخواهیم جور دیگری بگوییم همان ضرب المثل می‌شود که «آدم به امید زنده است». امید و تلاش را باید شاخصه های سبک زندگی مان کنیم و رسانه ها در این مساله از همه مسوولترند.

در خراسان

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩٢/٩/٢٦ - مهدی قزلی

اطلاعات دوره جنگ آب حیات ادبیات داستانی

روزگاری که جوانتر بودم رفتم سازمانی فرهنگی هنری و به مدیر آفرینشهای ادبی آن سازمان پیشنهاد دادم از من پشتیبانی کنند تا یک رمان بنویسم. مدیر مربوطه کمی سوال جواب کرد و به حکم زیادی جوان بودن (شاید) این موضوع به جایی نرسید. حالا روزگار چرخیده و چرخانده و آن مدیر قبلی شده نویسنده، البته پیش از آن هم بود بنده خدا، منظورم این است که بیشتر مشغول نوشتن است تا کار اجرایی.

کتاب جدیدش را انتشارات عصر داستان منتشر کرده با نام «درد». به یاد همان خاطره دوران جوانی نشستم به خواندن کتاب و خواندمش. داستان بچه‌های اطلاعات عملیات است در ماجرای عملیات عاشورا در میمک. با این توضیح که بعد از جنگ کسی به نام سرهنگ وفیق السامرایی از عراق آمده ایران و طی یک مصاحبه طولانی کلی ماجرا تعریف کرده از همین عملیات عاشورا البته از زاویه دید عراقی.

نویسنده محترم هم در بالا و پایین روزگار رسیده سرخط خاطرات بچه های اطلاعات عملیات و مصاحبه وفیق السامرایی. و برای یک نویسنده چنین اطلاعات و خاطراتی حکم گنج را دارد.

کتاب بسیار خوب شده. می‌شود یک ضرب از اول تا آخر خواندش. مخصوصا اگر بازی های فرمی اول داستان کمتر می‌شد و نویسنده بیش از توانمندی خودش روی همان خاطرات حساب باز می‌کرد.

در این مجال کوتاه آن خاطره جوانی و بعد خواندن کتاب درد را بهانه کردم که اشاره ای داشته باشم به یک موضوع مهم؛ هنوز اطلاعات منتشر نشده مهمی از جنگ 8 ساله ما وجود دارد که می تواند چه در عرصه تاریخ شفاهی و چه در زمینه ادبیات داستانی اثرگذاری فراوانی داشته باشد و باید دید چه کسانی یا چه جریاناتی جلوی انتشار آنها را میگیرد. آیا این یک حساسیت امنیتی است؟ یعنی هنوز بعد از حدود 3 دهه وجود دارد اطلاعاتی از جنگ که انتشارش بر خلاف مصالح مملکت است؟ و اصلا اگر چنین باشد آیا همه این اطلاعات چنین است؟

بخشی از این ماجرا هم برمیگردد به عدم احساس نیاز در مراکزی که چنین مستنداتی را دارند یا نگهداری می کنند. بعضی مراکز نظامی ما با این مستندات به شکل آرشیوهای پر دردسر نگاه میکنند. درست همان چیزی که برای نویسندگان گنج محسوب می شود.

در دیدار دست اندرکاران دفتر ادبیات مقاومت و دفتر ادبیات انقلاب حوزه هنری با رهبر انقلاب، یکی دو نفر از نویسندگان و محققان به این مشکلات اشاره کردند که چه بسیار با مشکلات روبرو بوده اند برای به دست آوردن اطلاعات از جنگ.

این در حالی است که گاهی این اطلاعات گوشه ای دارد خاک می خورد. ادبیات ما تشنه این مطالب است و نباید از این تشنه آن مطالب را دریغ کرد.

نکته دیگر که به بهانه این کتاب باید تذکر داد رصد، یافتن و ترجمه کتابهایی است که درباره جنگ ایران نوشته شده است (البته منظورم در این بحث مطالب منتشره در حوزه ادبیات است). این آثار می تواند مکمل خوبی برای ادبیات جنگ خودمان باشد. ضمن اینکه یافتن امثال وفیق السامرایی که روزی در جبهه مخالف ما می جنگیده اند و امروز می شود با آنها به گفتگو نشست هم خالی از لطف نیست. کمااینکه کتاب درد یکی از نقاط قوتش بردن زاویه دید داستانی در جبهه عراق است، جبهه ای که ما کمتر درباره آن میدانیم.

امروز باید به نویسنده کتاب درد آفرین گفت و البته اعتراف کرد برای رمان نوشتن بیش از آنکه احتیاج باشد به پشتیبانی مراکز دولتی و حکومتی، باید از آنها دور شد. همان کاری که آن نویسنده محترم کرد و نتیجه اش همین «درد» خوشخوان شد.

در خراسان

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩٢/٩/٢٢ - مهدی قزلی

90 سال با جلال

دوم آذرماه نودمین سال روز تولد جلال آل احمد بود. حدود 7 دهه از وقتی جلال اولین آثارش را نوشت تا امروز می گذرد و به نظرم مرور چند نکته درباره او خالی از لطف نیست:

یکم: جلال در زمان حیاتش این اقبال را داشت که در اوج شهرت باشد. با اینکه اینترنت و شبکه های تلویزیونی و روزنامه های فعال زیادی وجود نداشت و همین طور شبکه های توزیع کتاب و ... ولی خودش دیده بود روی کارون یا بهمنشیر زنی عرب را که کتاب زن زیادی اش را توی بلم می خوانده. یا زمان آشنایی اش با سیمین که منجر به ازدواج شد، سیمین جلال را از آثارش می شناخته و اصلا چه چیزی مهمتر از اینکه حکومت وقت در 40 سالگی جلال او را تحت فشار و مراقبت قرار داده بود. خیلی از نویسندگان و روشنفکران آرزو داشتند چند درصد از شهرت و معروفیت او را داشته باشند و حاضر بودند برای این موضوع هرکاری بکنند حتی اگر بوسیدن دست فرح دیبا باشد. اما جلال برای این شهرت هیچ کاری نکرد. همیشه مسیری را که فکر میکرد درست است انتخاب می کرد و تا نظرش عوض نمی شد از آن مسیر کناره نمی گرفت. و البته معلوم است که آدم شناخته شده دشمن هم بیشتر دارد!

دوم: پیرو بند قبل باید گفت جلال در زمان حیاتش مرید کسی نبود و نشد ولی مرید زیاد داشت، هم از میان مردم عادی و هم از بین جماعت همطراز خودش. این افراد هرچند بعضی به عنوان دوست یا همراه یا همکار جلال شناخته می شدند ولی در ارادت خاصشان به جلال کسی شک ندارد. امروز اما بسیاری از این افراد آن ارادت را فراموش کرده اند و حتی بعضی انکارش می کنند. جوری از رابطه خودشان و جلال روایت می کنند که تو گویی کاملا هم وزن بوده اند. خوشبین اگر باشیم یک جور حسادت صنفی باید تعبیرش کنیم و با بدبینی معلوم نیست تحلیل این رفتار سر به کجاها بگذارد. همین هم باعث شده جلال هرچند مشهور باشد ولی مظلوم باقی بماند.

شاید بشود از او به یک تریلی هجده چرخ تعبیر کرد که از کوچه ای تنگ می گذشت و مجالی برای کسی باقی نمی گذاشت و وقتی از میان ما رفت، کوچه باز شد برای موتور گازی ها و دوچرخه ها و .... اما امروز 90 سال بعد از تولدش و 44 سال بعد از مرگش به نظرم هنوز موثرتر از باقی ماندگان و درگذشتگان معاصر است.

سوم: همه از جلال روایت می کنند و بیشتر این همه سعی می کنند خودشان را در این روایتها بازیابی کنند تا جلال را. هنوز یک روایت از جلال نشنیده باقی مانده و آن روایت مردم کوچه و بازار است. دو سال قبل وقتی برای کاری درباره جلال به اورازان و بویین زهرا و اسالم رفتم، حضور او را بسیار پررنگ یافتم. پیرمردهای سگزآباد و ابراهیم آباد و اورازان و اسالم او را به یاد داشتند و چقدر خوب. بیش از انکه از روشنفکری اش یاد کنند، از مردم داری و خیرخواهیش می گفتند و اینکه به فکر حل مشکلات مردم بود. جای خالی این روایتها در حوزه جلال شناسی و جلال پژوهی کاملا حس می شود و برای اینکه این جای خالی پر شود، فرصت زیادی باقی نیست. مردمی که جلال را درک کرده اند همه در سرازیری عمرشان هستند. چقدر خوب می شود اگر در بزرگداشت 100 سالگی جلال چند اثر درخور از چهره مردمی جلال و روایتهای مردمی از او داشته باشیم.

در خراسان

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩٢/٩/٦ - مهدی قزلی