majal

 

کتاب‌خوانی باید کار اصلی باشد

چاره ای نیست، وقتی قرار باشد به موضوعی اهمیت داد باید در بین کارهای اصلی زندگی قرار بگیرد. کار اصلی هم اسمش رویش هست یعنی کاری که هر جور شده باید انجام بشود. خواندن کتاب باید جزء کارهای اصلی ما باشد. باید بفهمیم و باور کنیم. اگر جزء کارهای اصلی باشد طبعا خودش را در برنامه‌های اصلی زندگی جا می‌دهد، در کارهای اصلی زندگی هم هیچ کاری مانع کار دیگر نیست، باید با کتاب انس پیدا کرد.

در کارگاه‌های داستان نویسی اولین قراری که با شرکت کنندگان می‌گذارم همین است؛ «هر روز لااقل نیم ساعت مطالعه کتاب» و بعد تاکید می‌کنم که هر روز یعنی هر روز، جمع جبری این نیم ساعت‌ها که می‌شود سه و نیم ساعت اهمیتش کمتر از تداوم و استمرار مطالعه است. یعنی اگر کسی هفته‌ای 4 ساعت مطالعه داشت ولی همه‌اش در روز جمعه بود فایده ای ندارد. اصرارم هم برای این است که این کار جزء برنامه‌های زندگی شرکت کنندگان در کارگاه داستان نویسی شود، همانطور که دیدن تلویزیون و وب‌گردی و دید و بازدید و بهداشت فردی و ... جزء برنامه‌های زندگی‌مان شده است.

حضرات هم همه قبول می‌کنند ولی در جلسه بعد معلوم می‌شود این کار آنقدرها هم که به نظر می‌رسد ساده نیست! دلیلش هم روشن است، ما با کتاب انس نگرفته ایم. آنقدر که نسل امروز جوان‌های ما با رایانه و مبایل انس دارند با کتاب انس ندارند. انس با کتاب هم دو سو دارد؛ سمت اولش نقش رسانه‌ها و دستگاه‌های دست اندرکار و سمت دومش خود مردم.

مسوولین حوزه کتاب نقششان را با تولید و توزیع مناسب و رسانه‌ها با ترویج درست، می‌توانند ایفا کنند. هنوز رسانه ملی ما برای کتاب انرژی مناسبی نگذاشته است، نه برای کتاب نه برای کتاب‌خوانی. این ادعا در مقایسه برنامه‌های حوزه کتاب با برنامه‌های حوزه‌های دیگر قابل اثبات است. بحث زنگ کتاب‌خوانی در مدارس هم همیشه به عنوان یک شوخی و در حد پیشنهاد باقی ماند. این وسط حتی کتاب خوانهای حرفه ای هم حاضر نیستند با معرفی کتابهای خوبی که خوانده اند در بحث ترویج کتاب و کتاب‌خوانی مشارکت داشته باشند. قرار دادن کتاب در محل‌های عمومی مثل اتوبوس و مترو یا ترمینال‌های مسافری یا هتل‌ها یا ... بیشتر یک جور کار اضافه و لوکس باقی مانده. در لبنان در استخری دیدم همانطور که بوفه و سالن بدنسازی و سونا و جکوزی فعالی داشت، یک گوشه هم میز و صندلی راحتی گذاشته بودند با چند قفسه کتاب و جالبتر اینکه آنجا هم مشتری‌های خودش را داشت. کتاب کالای خلوت و اوقات بیکاری ما نباید باشد، باید برای جدی شدن نقش آن جایی در زندگی برایش باز کنیم. در این بین نقش خانم‌ها بسیار پررنگ‌تر است. از طرفی به عنوان مدیران داخلی زندگی‌های امروز و از طرفی به عنوان مربیان اصلی کودکان. امروز مادرها اولین کسانی هستند که سبک زندگی را می‌سازند و به فرزندان منتقل می‌کنند. انس با کتاب را آنها می‌توانند سریع‌تر در زندگی جا بندازند. از طرفی هم باید مراقب بود کتاب و کتاب‌خوانی تبدیل به کالای لوکس و یک جور پز نشود. یادمان باشد رونق کتاب و کتاب‌خوانی اولین اثرش در جامعه بالا رفتن ضریب نفوذ جمعیت فرهنگی خواهد بود و جامعه ای که آدمهای فرهنگی در آن موثرتر از دیگر اقشار باشند به رستگاری نزدیکتر است.

در خراسان

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩٢/۸/۳٠ - مهدی قزلی

90 سال با جلال

یک برنامه خوب داریم در روز شنبه که دوم آذر است و سالروز تولد جلال آل احمد. برنامه در فرهنگسرای ارسباران برگزار می شود و لااقل آقانان عبدالله انوار و محمود دعایی و احمد آل احمد و دکتر سرفرازی در آن صحبت خواهند کرد.

شنبه ساعت 4 فرهنگسرای ارسباران!

برای اینکه تحریکتان کنم به شرکت در جلسه بریده ای از گزارشم از اسالم و صحبتهای احمد یاسمی که یکی از اهالی آنجا بود می آورم:...

احمد آقا گفت: یک بار دیگری یادم هست از سفری به تهران برگشته بود و میرزای توکلی و زن میرزا مهمانش بودند همین‌طور چند نفر دیگر که ماشین‌شان هم بنز بود. طبق معمول آنها پذیرایی خودشان را داشتند (مشروب می‌خوردند) و جلال البته نمی‌خورد. جلال در آن روز به مهمان‌هایش می‌گفت: به من گفته‌اند بیا وزیر بشو... و من اولین و آخرین حرف بدی که از جلال شنیدم همان جا بود که به هویدا گفت.

من اصرار کردم احمد آقا بگوید جلال چه فحشی داده و او اصرار داشت نگوید. می‌گفت در ‌شان گپ و گفت‌مان نیست که آن فحش را به زبان بیاورد و من فکر می‌کنم آن‌قدر جلال برایش محترم بود که حاضر نبود فحش جلال را بگوید. خیلی که پافشاری کردم گفت معنی فحشش یک چیزی نزدیک به حرام‌زاده بود.

احمد آقا ادامه داد: در همان جلسه بعضی از دوستان جلال به او انتقاد کردند که شما باید قبول کنی و چرا قبول نمی‌کنی. پرسیدم: شما آنجا در خانه جلال چه می‌کردید؟ جواب داد: من به لطف جلال و سیمین آزاد به رفت و آمد در آن خانه بودم و البته زیاد هم نرفتم. کلا من 4-5 بار جلال را دیدم.

بالاخره هم در سال 48 او را مسموم کردند. من از آقای ملکیان شنیدم سالاد مسموم به جلال داده‌اند. یک روز در خانه نشسته بودیم که صدای بوق کارخانه چوب‌بری بلند شد. کارگرها که خبر از دنیا رفتن جلال را شنیده بودند، می‌خواستند در تشییع جنازه‌اش شرکت کنند، برخلاف میل باطنی ساواک و شهربانی. اما آنها وقتی دیدند کارگرها مصمم هستند، مجبور شدند به احترام جلال بوق تعطیلی کارخانه را بزنند که یعنی ما خودمان کارخانه را تعطیل کردیم برای تشییع جنازه. نمی‌خواستند این ماجرا جرقه فعالیت‌های انقلابی کارگرها بشود.

پرسیدم: مگر کارگرها جلال را می‌شناختند؟ احمد آقا با تاکید گفت: بله. چرا نشناسند. جلال آدم بسیار متشخصی بود. شخصیت جلال طوری نبود که از کنارش کسی رد بشود و بعد نخواهد بداند او کیست. جلال جویای احوال مردم می‌شد، سوال می‌پرسید، اطلاعات کسب می‌کرد. جلال آدم معمولی‌ای نبود. از کوچک‌ترین فرصت‌ها برای ارتباط با مردم استفاده می‌کرد و بهترین ابزارش هم مردم بودند. هر کس هم با جلال برخورد می‌کرد شیفته اخلاق و خصوصیاتش می‌شد. جلال مرد بزرگی بود.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩٢/۸/٢٩ - مهدی قزلی

قصه کربلا

اینها بریده هایی از مجموعه ده جلدی قصه کربلای من است که در شب شام غریبان در هیات هنر خواندم.

در سپاه کوچک امام حسین چند نفر شهید شدند ولی جنگی نکردند. این‌ها سپر بودند. مثل پروانه می‌گشتند دور امام که اگر تیری آمد خودشان را سپر کنند تا به امام نخورد.

در سپاه امام حسین چند نفر پروانه بودند، فرصت جنگیدن پیدا نکردند ولی آن‌قدر عاشق بودند که فرصت شهادت پیدا کنند.

***

علی اکبر که پا ‌‌گذاشت وسط میدان، همه دشمن در بهت فرو رفت. آن‌هایی که پیام‌بر را دیده‌ بودند شک کردند به جنگ با او. عمر سعد فریاد ‌‌زد او محمد نیست، او علی پسر حسین است.

شاید یادش رفت ادامه‌اش را بگوید. او علی پسر حسین پسر فاطمه دختر محمد است.

***

و عباس دیگر نتوانست روی اسب بنشیند

و علم از بین بازوان بریده عباس بالاخره رها شد

و عباس با صورت روی زمین افتاد

و عباس صدا زد: «برادر، برادرت را دریاب!»

و حسین از برادر گفتن عباس فهمید که بی‌برادر شد!

خودش را رساند به عباس، افتان و خیزان. حسین دست‌های بریده را بوسید و نشست بالای سر علمدار.

امام کنار عباس چنان گریه کرد که بعضی از افراد دشمن هم به گریه افتادند. گفت: «خدا اجر خیر به تو بدهد که حق جهاد در راه خدا را ادا کردی.»

عباس هم گریه می‌کرد. حسین پرسید: «چرا گریه می‌کنی؟»

عباس گفت: «چرا گریه نکنم. کسی مثل تو آمده سراغم، سرم را بغل گرفته موقع مرگ. اما سر تو را چه کسی می‌خواهد از روی خاک بلند کند؟»

عباس ادامه داد: «خون‌ها را از چشمم کنار بزن تا برای آخرین بار ببینمت.» حسین چشم‌ها را پاک کرد. سرش توی دستان حسین بود که دو بال بهشتی پیدا کرد و پر کشید سمت آسمان. مثل جعفر عمویش.

حسین دستش را به کمرش گرفت و بلند شد. توی صورتش چروک پیری افتاد و از چشمش نور امید رفت. بلند گریه می‌کرد و می‌گفت: «حالا کمرم شکست و قدرتم کم شد.»

***

حسین برگشت به خیمه‌ها. همه تشنگی را فراموش کرده‌بودند. بچه‌ها دورش را گرفتند و پرسیدند: «چه خبر؟ عمو عباس کجاست؟»

نه حسین و نه هیچ کس دیگری توان جواب‌دادن به این سوال را نداشت.

حسین رفت تا خیمه برادرش، با چشم‌های گریان. تیرک خیمه را گرفت و کشید. خیمه عباس پایین آمد. دل زن‌ها و بچه‌ها هم ریخت. صدای ناله و گریه بلند شد.

همه شاید توی آن لحظه به این فکر می‌کردند که ای کاش آب نخواسته‌بودند.

***

عمامه پیام‌بر را گذاشت روی سرش. شمشیر پیام‌بر را دست گرفت و رفت سمت سپاه کوفه. روبه‌روی‌شان ایستاد. تکیه‌اش را به شمشیر داد و برای‌شان صحبت کرد: «... مردم ببینید چه کسی ایستاده رو‌به‌روی‌تان، بعد به وجدان‌هاتان برگردید و ببینید کشتنم و شکستن حریمم درست است؟ آیا من فرزندزاده پیام‌بر شما نیستم؟ آیا فرزند وصی و پسرعموی او و اولین مرد مسلمان نیستم؟ آیا حمزه سیدالشهدا عموی من نیست؟ آیا جعفر طیار عموی من نیست؟ مادر من فاطمه دختر پیام‌بر شما نیست؟ مادربزرگم خدیجه اولین زن مسلمان نیست؟ آیا انکار می‌کنید که پیام‌بر جد من است فاطمه مادر من است و علی پدرم؟...»

جرم حسین هم البته همین‌ها بود پیش این مردم. آن‌ها هنوز به او حسادت می‌کردند و از پدرش کینه داشتند.

***

امام هر وقت می‌رفت با دشمنان حرف بزند خودش را پسر فاطمه معرفی می‌کرد و پسر رسول خدا. حرفی از پدرش نمی‌زد چون می‌دانست کینه علی توی دل آن‌هاست. با این کارش می‌خواست امام هدایت مردم باشد، بلکه دست از کاری که می‌خواهند بکنند، بردارند.

اما آخرین باری که می‌رفت سمت دشمن برای جنگیدن خودش را معرفی کرد به پدرش: «من حسین پسر علی هستم.»

لابد حجت برای آن‌ها و برای خودش تمام شده‌بود که می‌خواست مثل پدر برود سراغ‌شان.

***

در همه چیز از همه کس جلوتر بود؛ حسین. وقت اطاعت از امام، از همه گوش به فرمان‌تر بود برای برادرش حسن. وقت سکوت از همه ساکت‌تر، چنان‌که سکوتش وحشت‌آور بود. وقت قیام و خروج هم از همه مصمم‌تر. حسین همیشه پیش روی بقیه بود نه پشت سرشان، همیشه پناه‌گاه دیگران بود نه در پناه‌شان؛ همان‌طور که شایسته یک امام است.

در ماجرای کربلا هر کدام از یارانش که می‌افتادند و هنوز صدای‌شان درمی‌آمد، حسین را صدا می‌زدند و دوست داشتند سرشان را بگذارند روی پای کسی که همیشه در همه چیز ازشان جلو بوده.

خودش اما چه کسی را باید صدا می‌زد وقتی روی زمین افتاده‌بود: خدایا راضی‌ام به رضایت و تسلیمم به قضایت، معبودی جز تو نیست....

***

امام بی‌جان روی شن‌های داغ کربلا افتاده‌بود. شمر فریاد زد به یاران خودش که: «مادرهای‌تان به عزای‌تان بنشینند، کارش را تمام کنید.»

اهل کوفه حمله کردند، نیزه‌دار با نیزه می‌زد، شمشیردار با شمشیر، آن‌ها هم که چیزی نداشتند با سنگ.

بعید است این قوم به این زودی فراموش کرده‌باشند که پیام‌بر گفته‌بود: «حسین از من است و من از حسین.»

انگار داشتند پیام‌بر را می‌زدند.

***

تیر که به قلبش خورد و خون‌ها را توی مشتش جمع کرد و پاشید به صورتش، انگار که وضو گرفت و قامت بست.

طاقت نیاورد و نتوانست روی اسب بماند. یک نفر هم با نیزه زد و امام خم شد. و افتاد زمین از روی اسب، روی زانو نشست.

تیری به گلو و شمشیری به کتف و نیزه‌ای دیگر. امام دیگر نتوانست از جایش بلند شود.

انگار نماز می‌خواند. رکوع و بعد سجده.

سجده‌اش طولانی شده حسین، از عاشورای سال 61 هجری تا حالا.

***

امام حسین تا وقتی زنده بود و تا جایی که توان داشت، نگذاشت به جسد یارانش بی‌حرمتی شود. نگذاشت سرشان را جدا کنند، نگذاشت لباس‌شان را غارت کنند، نگذاشت تن و بدن آن‌ها زیر سم اسب‌ها بماند. جمع‌شان کرده‌بود یک جا کنار هم و مواظب‌شان بود.

عصر عاشورا وقتی خودش تنها شد و مردانه جنگید، شهید که شد اما کسی نبود مواظبش باشد.

به جسدش بی‌حرمتی شد، سرش را از تنش جدا کردند، لباس‌هایش را غارت کردند. به همین‌ها هم راضی نشدند، به اسب‌ها نعل تازه زدند و ...

***

زینب همه را جمع کرد در خیمه نیم سوخته و سرشماری کرد. یکی از بچه‌ها نبود.

دوباره پا گذاشت توی بیابان و نزدیک غروب می‌گشت دنبالش. می‌ترسید پیدایش نکند و بچه بماند توی تاریکی بیابان. از دور نقطه سیاهی دید. خورشید در افق قرمز شده و می‌خواست غروب کند. رفت سمت سیاهی. هر چه نزدیک‌تر می‌شد قلبش تندتر می‌زد.

بچه خوابیده‌بود زیر بوته خاری و دست و پایش را جمع کرده‌بود توی شکمش. صورتش کبود شده‌بود و نفسش ... نه!

ترس و تشنگی هم نفسش را برده‌بود، هم قلبش را ساکت کرده‌بود.

***

زن‌ها  و بچه‌ها که جمع شدند توی خیمه نیم سوخته خودشان را دیدند و امام سجاد را که از درد و ضعف و تشنگی روی زمین افتاده‌بود و نمی‌توانست بنشیند.

آن‌ها به حال سجاد گریه می‌کردند و سجاد به حال آن‌ها.

***

ماجرای عاشورا که تمام شد، شب آب آزاد شد. یعنی به بچه‌های زهرا اجازه دادند از مهریه مادرشان سهمی داشته‌باشند.

آن‌ها ولی یادشان می‌افتاد به عباس که رفت برای آب و برنگشت، به علی‌اکبر که از میدان برگشت و از پدرش آب خواست. به علی‌اصغر که بدون آن تیر هم کارش تمام بود. به خود حسین که تشنه شهید شد.

خیلی‌ها با لب‌های خشک و ترک خورده و گلوهای عطشان، فقط به کاسه‌های آب نگاه کردند آن شب.

***

یاران حسین در همه کارهای‌شان دو چیز را رعایت می‌کردند: اول جماعت، دوم پی‌روی از امام.

حج‌شان جماعت بود و پشت سر امام. خروج‌شان جماعت بود و پشت سر امام. تشنگی و گرسنگی‌شان با هم بود و هم‌راه امام. ترس‌شان، گریه‌شان، خوش‌حالی‌شان، هروله‌شان، امیدشان، نمازشان، ....

فقط برای یک چیز نه جماعت بودند، نه پی‌رو. تک‌روی کردند و از هم جلو زدند؛ برای کشته شدن.

همه که شهید شدند باز هم جماعت و اطاعت را شروع کردند. سر حسین که رفت بالای نیزه، بقیه هم آمدند، مثل همیشه با هم و پشت سر امام.

***

امام سجاد پدرش را که دفن کرد، خاک‌ها را که توی قبر ریخت. با انگشت روی خاک نوشت: «این قبر حسین پسر علی پسر ابوطالب است که او را تشنه کشتند.»

قصه کربلا در فارس

قصه کربلا در آگه نیوز

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩٢/۸/٢٥ - مهدی قزلی

عباس‌های لبنان

کارگاه داستان‌نویسی‌ای داشتم در شهر بیروت و برای موسسه فرهنگی هنری رسالات که وابسته به حزب‌الله لبنان است. یک روز یکی از شرکت کنندگان پرچم سیاه رنگی داد دستم و گفت پرچم متبرک سیده رقیه است. پرچمی که بر فراز گنبد حرم حضرت رقیه نصب بوده. همین جرقه‌ای شد در کنار این کارگاه درباره سوریه و اتفاقاتی که در آنجا می‌افتد پرس و جوهایی بکنم. سوریه از سالها قبل تا ماجرای ترور رفیق حریری در لبنان حضور نظامی داشت و این حضور در اذهان مردم رد پایی درست کرده بود، خوب و بد. البته بیشتر بد! هر چند در معادلات سیاسی حزب‌الله از این حضور منتفع بود. غرض این است که لبنانی‌ها سوریه و مردمش را می‌شناسند. از قدیم کارگرهای ساختمانی در بیروت سوری بودند و بعد از این اتفاقات اخیر بیشتر هم شده اند. هر وقت هم کسی در خیابان بد رانندگی کند مردم می‌گویند: حتما تازه از سوریه آمده. همین اظهار نظرها باعث شد حساس بشوم و از چند نفر بپرسم از سوریه چه خبر.

ارتش سوریه حدود 40 سال بود که در هیچ جنگ جدی شرکت نکرده بود. نفرات و تجهیزاتش فرسوده شده بودند. ارتش هم مثل جامعه 72 ملت و پر از سوراخهای اطلاعاتی بود. همین‌ها باعث شد در برابر جنگ‌های غیرمنظم تکفیری‌ها توفیقی در ابتدای کار نداشته باشد. جدی شدن حضور شیعیان به خاطر جسارت به حرم حضرت زینب نقطه عطفی جنگ در سوریه شد. حالا بچه‌های حزب‌الله در همه جبهه‌های سوریه حضور دارند. نیروهایی که هم آمادگی روانی بهتری دارند و هم تجربه جنگهای شهری و پارتیزانی. شنیدم که حاج قاسم سلیمانی و عماد مغنیه و یک جنرال سوری سه ضلع مثلثی بودند که تلاش می‌کردند سطح آمادگی نیروهای ارتش سوریه و حزب‌الله لبنان را ارتقا بدهند. گویا توفیقات خوبی هم داشتند که نتیجه اش ترور عماد مغنیه و بعد آن جنرال سوری شد. دستشان به حاج قاسم نرسیده والا حتما او هم در برنامه هایشان هست!

اگر از کلی ترین جنبه‌های موضوع بخواهم واردش شوم باید بگویم همه درباره وضعیت سوریه خوشبین شده بودند. معنای جمله قبلی هم این است که قبلا خوشبین نبودند. اما مدتی است معادلات کاملا عوض شده. همه‌شان با اطمینان می‌گفتند قضیه سوریه جمع می‌شود. بعضی هایشان هم می‌گفتند قضیه سوریه را داریم جمع می‌کنیم! و البته همه‌شان در برابر سوال من درباره زمان جمع شدن ماجرا لبخند می‌زدند و می‌گفتند با خداست. این وسط چیزی شنیدم که قرار بود مثلا متوجه نشوم. یکی‌شان به عربی به دیگری می‌گفت تازگی جلسه‌ای محرمانه در خانه سمیر جعجع تشکیل شده و در آن جلسه جعجع صراحتا گفته حزب‌الله در سوریه پیروز می‌شود و باید برای این موضوع فکری کرد. این اعتراف مخالفان حزب‌الله بهترین شاخص در تعیین وضعیت مناسبات منطقه است.

از نیروهای مدافع حرم حضرت زینب پرسیدم و متوجه شدم خیلی از وضع آنجا راضی نیستند. چون شیعیان عراقی و هندی و پاکستانی و لبنانی و خود سوری‌ها همه حضور دارند و این حضورِ همراه با احساس تکلیف باعث شده کمی اوضاع ناهماهنگ بشود. با این حال آنچه در فضای عمومی مردم شیعه در لبنان وجود داشت بیش از آنکه سیاسی باشد، مبتنی بر دفاع از حریم اهل بیت بود. شعارشان هم این بود که «کلنا عباسک یا زینب». چند جایی هم اعلامیه شهادت این عباس‌ها را دیدم روی دیوارها. در جلسه اختتامیه کارگاه داستان نویسی، آقای علی ضاهر رییس موسسه رسالات قرار بود حضور داشته باشد که به خاطر شهادت یکی از بستگانش در سوریه نتوانست بیاید.

بعد از جنگ 33 روزه حضور در جنگ‌های سوریه از مهمترین محک‌های نظامی و اجتماعی بچه‌های حزب‌الله است. از آنچه من دیدم اینطور بر می‌آمد که در این محک سربلند هستند و ان شاءالله سربلند هم خواهند بود. آنجا همه عباس بودند و در ابتدای محرم این عباس‌ها به چشم می‌آمدند.

در خراسان

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩٢/۸/٢٢ - مهدی قزلی

احمدی‌نژاد کجاست؟

راستی هم! محمود احمدی‌نژاد کجاست؟ این سؤال در ظاهر عوامانه‌اش نکات زیادی مستتر دارد. مردی که حدود هشت سال تیتر روزنامه‌های داخلی و البته تا حدی بین‌المللی را در اختیار داشت و هر روز اگر نه هر دو سه روز یک بار در تلویزیون دیده می‌شد، چه شد. واقعاً رئیس جمهور که این‌قدر با رسانه ها سر و کار دارد، بعد از دوره ریاستش دیگر تبدیل به یک شهروند کاملاً عادی می‌شود و این‌قدر بی‌سر و صدا؟

از دو حال خارج نیست: یا خود احمدی‌نژاد سکوت جدی اختیار کرده یا رسانه‌ها درباره‌اش ساکتند. به نظرم در هر دو حال اتفاق غیرمسؤولانه‌ای رخ داده.

احمدی‌نژاد فقط یک مسؤول اجرایی صِرف نبود که وقتی دوره مسؤولیتش تمام شد تا این حد به حاشیه و انزوا برود. او یک گفتمان را نمایندگی می‌کرد که با تمام و فراز و نشیب‌ها و جدا از ارزیابی‌ها و داوری‌ها، تمام مسائل کشور و منطقه را تحت تأثیر قرار داده بود. اگر او به گفتمانش معتقد بود و هست ناگزیر باید هنوز آن را پیگیری کند و در فکر به سرانجام رساندن آن باشد. پس سکوت و خلوت‌گزینی او، محل بحث است. با همین استدلال رسانه‌ها نیز موظفند این گفتمان و نماینده‌اش را مورد توجه قرار دهند. پر واضح است که توجه به احمدی‌نژاد به معنای تأیید او نیست. این توجه رسانه‌ای باید از جنس کاملاً حرفه‌ای و مبتنی بر احیای حقوق مردم باشد، حالا یا مثبت یا منتقد و منفی.

حرف این یک کف دست ستون، این است که نمی‌شود و نباید کسی که تا دیروز، تمام فضای رسانه‌ای درباره‌اش فعال بودند به یک‌باره به حباب سکوت وارد شود. مسؤولیت‌پذیری در  قبال مردمی که هشت سال سرنوشت مسائل اجرایی و عمومی‌شان به دست او بوده ایجاب می‌کند هم خودش و هم رسانه‌ها در قبال وی موضع فعال‌تری داشته باشند.



نسبت مردم با رسانه‌ها و مخصوصاً رسانه ملی به صورتی است که مطالب پخش‌شده از آن را درست تلقی می‌کند و به آن اعتماد دارد. با وجود این اعتماد (که به‌نوعی ترجمه اعتماد ملت به حاکمیت است) نباید این سؤال در ذهن مردم پیش بیاید که کسی که تا دیروز شخص اول کشور در حوزه اجرائی بوده حالا خودسانسوری می‌کند یا مورد سانسور واقع شده است؟

معتقدم هیچ کدام از دو اتفاق فوق رخ نداده و فقط در ماجرایی دو سویه، احمدی‌نژاد و رسانه‌ها رفتارشان کمی غیرحرفه‌ای  است. تعیین سهم هر یک هم بسیار کار مشکلی است ولی فهمیدن اینکه هر دو در این ماجرا نقش دارند سخت نیست.

البته این ماجرا یک بازیگر تعیین‌کننده دیگر هم دارد و آن، مردم هستند. هرچند آقای احمدی‌نژاد سکان هدایت کشور را به آقای حسن روحانی سپرد ولی مردم باید از وی و البته رسانه‌ها این مطالبه را داشته باشند که بابت تصمیمات گرفته‌شده در گذشته و توقعات مردم و بعضاً طرفداران و منتقدان، حضوری منطقی و حرفه‌ای در فضای رسانه‌ای داشته باشند.

به هر حال این سؤالی است که گه‌گاه به ذهن‌ها خطور می‌کند و جواب می‌خواهد. راستی آقای احمدی‌نژاد کجاست و چه می‌کند؟

درمشرق

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩٢/۸/٧ - مهدی قزلی

مظلوم علی

آنها که امسال رفته اند حج حتما از حالا غصه‌شان گرفته با دلتنگی‌های بعد از سفر چه کنند. وقتی برگشتند تهران صبح به صبح موقع اذان کجا بروند برای نماز؟ فکرش هم سخت است آنها هر روز می‌رفتند بقیع یا مسجدالحرام! تهران چه می‌کنند یک باره؟ شاید باید دل‌شان خوش باشد که محرم از راه می‌رسد و انصاف اگر داشته باشیم هیچ کجای دنیا محرم ایران را ندارد. در میان این دلتنگی دو عید کمی به داد حال حجاج می رسد؛ اول عید قربان و بعد عید غدیر.

درست در روزهایی که ایران یکسره شور و شوق و نشاط است یعنی در ایام عید غدیر، مکه و مدینه حسابی سوت و کور است. هیچ کس به روی خودش نمی آورد 18 ذی‌الخجه روز اکمال دین و اتمام نعمت است.

یک روز یک مسیحی رفت پیش خلیفه دوم و گفت: اگر در دین ما روزی به عنوان روز کامل شدن دین وجود داشت حتما آن روز را عید می‌گرفتیم. خلیفه سرش را پایین انداخت و فقط سکوت کرد چون حرف حساب جواب ندارد.

پیامبر بعد از حج وداع دست علی را در غدیر خم بالا برد تا مردم بدانند قبله واقعی کیست و چیست ولی حسد و حسادت با ادمی چه می کند! در مسجدالنبی آثاری مثل منبر و محراب پیامبر مشخص است. محراب ابوبکر معلوم است کجاست. ستون توبه که یکی از اصحاب خودش را به آن بست تا پیامبر گناهش را ببخشد، معلوم است. «باب جبرائیل» که محل ورود و خروج جبرئیل بر پیامبر بود، معلوم است. حتی در محله شیعیان معلوم است پیامبر از چه خرماهایی دوست داشته و می‌خورده، به همین خاطر قیمت‌آن هر کیلو 70 ریال است؛ یعنی 50 ریال بیشتر از خرماهای معمولی. آنجا روی دیوارها حدیث دوستی پیامبر با کوه احد را می‌نویسند ولی چیزی درباره «فمن آذاها فقد آذانی، من آذانی فقد آذى الله» نمی‌گویند. با این حرفها انتظار بیهوده‌ای است که از علی و عیداللهِ اکبرش خبری باشد.

توی این اوضاع بهترین وقت برای عقده بازکنی از دل گرفته حجاج ایرانی دعای کمیل مدینه است. پنجشنبه‌های مدینه روزهای خاصی است. روزهای پرکاری که به دعای کمیل شب جمعه ختم می‌شود و حضور و قدرت‌نمایی ایرانیان. مراسمی که گاهی بیش از 20000 نفر را به بین‌الحرمین می‌کشد و پلیس و نیروهای امنیتی سعودی را به تکاپو وامی‌دارد.

دیگران با حسرت و تعجب نگاه می‌کنند ایرانیان را که با ولع و اشتیاق و نظم جمع می‌شوند. حتی پیرمردها و پیرزن‌هایی که پای رفتن ندارند، با ویلچیر می‌آیند. قرآن که شروع می‌شود مردم می‌زنند زیر گریه و معلوم می‌شود بغض‌شان را تاکنون فروخورده بودند. هر چه دعای کمیل‌های قبل از ایام تشریق ابهت دارد، دعای کمیل نزدیک به عید غدیر داغ و سوز دارد. زمزمه های علوی شروع می‌شود: اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِرَحْمَتِکَ الَّتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْ‏ءٍوَ بِقُوَّتِکَ الَّتِی قَهَرْتَ بِهَا کُلَّ شَیْ‏ءٍ

سعودی‌ها همه خیابانهای اطراف را قرق می کنند و هیچ غیرایرانی‌ای را راه نمی‌دهند مخصوصا عرب‌ها را که امکان دارد با شنیدن دعای کمیل با معارف علوی آشنا شوند.

حجاج روضه مادرشان فاطمه را می‌شنوند و اشک می‌ریزند و یادشان می‌آید بین این همه حرفی که از زبان امیرالمونین با خدا می‌زنند بگردند دنبال چند آرزوی ناب تا بشود توشه سفرشان. یا علی کمک کن.

 در مشرق

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩٢/۸/٢ - مهدی قزلی