majal

 

جلال آل احمد، زنبور عسل

17 و 18 شهریور که مصادف با سالمرگ جلال آل احمد است در اسالم بودم. یکی دو کیلومتری همانجایی که جلال مرد. وسط همان جاده خاکی که سیمین رانده بود برای آوردن دکتر. آن جاده البته حالا اسفالت شده و اسم جلال را هم گذاشته اند رویش. آنجا که بودم مطلبی نوشتم برای روزنامه خراسان. بعضی از دوستان خبرنگار هم یاد ما کردند و تماسی گرفتند بابت کاری که در پروژه جای پای جلال کرده بودم. مطالب آنها را می شود در مهر و تسنیم دید.

یک روز برادر بزرگتر ما رضا امیرخانی در یکی از سخنرانی هایش حرفی زد که قبل از آن به معنا و محتوای آن حرف معرفت داشتم اما تعبیرش را به این زیبایی نشنیده بودم. آیه ای خواند از قرآن و سوره نحل. مضمون آیه این بود که زنبور عسل از هر چیز مثمری بهره ای می گیرد و آن بهره ها را در کندویی که در بلندی انتخاب کرده جمع می کند و این چنین عسلی پدید می آید که خاصیت شفابخش دارد. او می گفت یک هنرمند باید مثل زنبور عسل باشد، باید بگردد و گل ها و گیاهان مختلف را درک کند و شهدهای شان را بچشد و بعد برگردد به کندویش که خاصیتش در بلندی قرار گرفتن است، یعنی در خلوت و آرامش. تا تجربه های به دست آمده تبدیل شود به اثری شفابخش.امروز هنرمندان ما یکی از این دو را ندارند، یا خوب دنبال گل ها نمی روند و چه می دانم مثلا فقط گل های سمت چپ یا راست را تجربه می کنند یا کندو ندارند و همیشه در حال تلاطم و رفت و آمدند. سفر رفتن از خاصیت های زنبور عسلیِ هنرمند است و کندو داشتن، که اگر نباشد، آرامش و خلوتی هم برای تولید اثر نخواهد بود. آنهایی که خدابیامرز امیرحسین فردی را می شناختند می دانند که کندویش دفتری در کیهان بچه ها بود. حرف این مقال البته جلال آل احمد است. او یک دوره گرد به تمام معنا بود. همه نحله ها را هم خوب تجربه کرد. از حوزه علمیه نجف گرفته تا کمونیست ها و راه سوم و مبارزه با پهلوی دوم و .... او اما به خاطر همین مبارزه طلب بودن، کندویش روی دوشش بود. یک روز در اورازان و یک روز زیر درخت عناب حیاط خواهرش در سگزآباد، یک روز در آبادان و یک روز در کافه فلان. و البته خانه اش در تجریش تا اینکه فهمید ساواک در کندویش شنود گذاشته! این شد که کم کم به فکر کندویی در بلندی افتاد و آمد اسالم. حالا که این مطلب را می نویسم در خانه ای روستایی در کنار خیابان جلال آل احمد در خلیفه آباد اسالم نشسته ام و روزمرگ او در پیش است. جلال در این کندوی جدید که به خاطر دور بودنش خلوت بهتری هم داشت کارهای زیادی کرد. از خواهرزاده اش شنیدم که چند کتابش را در همین فرصت کوتاه رفت و آمدهای اسالم نوشت. بعضی از این کتابها تالیف بود و بعضی ترجمه و بعضی سفرنامه. جلال آنچنان بود که امروزه زنبورهای عسل باید از او یاد بگیرند. زنبورهایی که کندوهایشان نه روی بلندی که روی زمین است و به جای اینکه برای پیدا کردن شهد گلها پروازهای طولانی داشته باشند، از کاسه آب و شکر جلوی کندو استفاده می کنند و معلوم است که آن عسل چه خواهد شد. جلال از سفرهای دور و درازش به اروپا و آمریکا و اسراییل و ... که بگذریم، تقریبا تمام ایران را هم گشته بود و گشتنش عالمانه بود و عامدانه و البته متواضعانه. تواضعش را هنوز در کوچه های خلیفه آباد و اسالم می شود استشمام کرد. اینجا هنوز پیدا می شوند کسانی که در کودکی یا جوانی جلال را دیده اند و او به مناسبتی لطفی بهشان کرده. اینجا هنوز مهربانی و ادب جلال را یاد دارند بی آنکه به خوبی، وجوه علمی و ادبی او را بشناسند.آنچه امروز بین نویسندگان و مخصوصا جوانترهایشان کمتر پیدا می شود اخلاق هنرمندی است که جلال خوبش را داشت، اخلاق حرفه ای زنبور عسل.جلال نرسیده به پنجاه سالگی از دنیا رفت (یا رفته شد) و اگر یکی دو دهه دیگر زندگی می کرد چه عسلهایی در کندوی اسالمش تولید می کرد. حالا این کندو خراب شده. می گویند آب دریا بالا آمده و خرابش کرده و من اینجا شنیدم که بعد از مرگش کسانی هم دست به غارت اموال خانه زدند و بعد از انقلاب هم عده ای دست به تخریب خانه زدند لابد به خیال اینکه این ویلای یک مرفه بی درد بوده یا یک توده ای سابق! حالا آنها خودسر، مسئولین فعلی که دیگر اهل فهم و فرهنگ هستند، خوب نیست امروز از کندوی جلال هیچ اثری در اسالم نباشد. ساخته شدن یک خانه فرهنگ به نام او در کنار دریا و محل سابق خانه لطف بزرگی است به شهر اسالم و همه آن هایی که به بهانه ای در زمان یا مکان یادی از جلال آل احمد می کنند.

در خراسان

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩٢/٦/٢٥ - مهدی قزلی

سهم بچه‌ها از زیارت امام رضا

خراسانی‌ها و مخصوصا مشهدی‌ها به تجربه می‌دانند که بعد از عید نوروز، شهریور ماه پرتراکم‌ترین ایام سال در مسافرت زائران به سوی خراسان رضوی است. مسافرت‌هایی که خراسان‌های شمالی و جنوبی را هم تحت تاثیر خودش قرار می‌دهد و این همه به برکت امام رضا است. شهریور ماه تلاقی ایام فراغت خانواده‌های محصل‌دار و بعضی کشاورزان است. هر کس در این ماه تجربه تشرف به حرم رضوی را داشته باشد، می‌داند که حرف این مقال تا چه اندازه صحیح است. آن‌چه می‌خواهم به آن اشاره داشته باشم به بهانه ماه پایانی تابستان، بخش خاصی از زائران امام رضاست؛ کودکان و نوجوانان. این عده معمولا به اراده خودشان وارد این مسافرت نمی‌شوند بل‌که معمولا با تصمیم بزرگ‌ترها راهی مشهد می‌شوند اما باید دید از این سفر چه نصیبی دارند.

در سفرهای دوران مجردی خوب به یاد دارم که بچه‌ها در فرآیند زیارت بزرگ‌ترهای‌شان عضو منفعل خانواده بودند. معمولا با آن‌ها همراه می‌شدند به سوی حرم و متوجه می‌شدند این همراهی منافی بازی‌ها و شادی‌های کودکانه‌شان است. باید ساکت و آرام و مودب می‌بودند تا ادب حضور در حریم امام رضا رعایت شود. پدر و مادرها هم با رسیدن به حرم، کانون توجه‌شان امام می‌شد و زیارت خواندن و زیارت کردن. سهم بچه‌ها هم تحمل شلوغی بود و منع از بازی و تاکید بر سکون و سکوت. این همه، خواسته یا ناخواسته باعث می‌شود بچه‌ها با شنیدن نام مشهد و مفهوم زیارت اگر یاد خاطرات بد نیفتند، لااقل خاطرات خوبی هم به ذهن‌شان متبادر نشود.

با خودم عهد کردم اگر روزی بچه‌دار شدم و او را با خودم به مشهد بردم، فرصت موسعی را برای خوش بودن او فراهم کنم تا نام امام رضا و مشهد برایش قرین به شادی باشد و خوشحالم که به این عهد عمل کرده‌ام. حالا هروقت توفیق زیارت خانوادگی دست می‌دهد، اولین برنامه مدون ما رفتن به حرم نیست، بلکه رفتن به شهر بازی است. حالا دختر کوچکم می‌داند اگر مشهد برویم حتما سهمیه خرید یک اسباب‌بازی را دارد. هر وقت هم می‌رویم حرم برای زیارت حتما اجازه دارد بدو بدو کند و هر چه قدر دلش خواست کنار حوض صحن‌های مختلف حرم آب بازی کند. با همسر گرامی هم تقسیم کار می‌کنیم برای زیارت که در هر صورت یکی از ما متوجه بچه باشد. دختر کوچک ما حالا امام رضا و مشهد را دوست دارد و برای سفر به آنجا عضو فعال خانواده است نه منفعل.

این ها که گذشت وظیفه والدین است در سفر که اتفاقا آن چنان هم سخت نیست. و البته با کمی هزینه (که در برابر هزینه های سفر قابل اغماض است) و صرف وقت قابل انجام است.

اما روی سخن این مطلب علاوه بر خانواده‌ها با مسوولین محترم آستان قدس هم هست. فراهم کردن زمینه علاقه به امام رضا به عنوان سمبل اهل بیت در ایران، علاوه بر خانواده‌ها بر عهده آن‌ها هم هست. فعالیت‌هایی انجام شده است ولی شاید نه به اندازه کافی. چه خوب بود حرم امام رضا که توسعه خوبی پیدا کرده به این دسته از زائرینش هم توجه ویژه مبذول می‌داشت. من اگر جای مسوولین آستان قدس بودم یکی از صحن‌های جدید را اختصاص می‌دادم به بچه‌ها. شاید حتی وسایل و لوازم بازی برای‌شان فراهم می‌کردم تا بدانند حرم امام رضا برای دغدغه‌های آن‌ها هم برنامه دارد، همان‌طور که در هتل‌ها و مسافرخانه‌ها برای بزرگ‌ترها فیش غذای حضرتی در نظر می‌گرفتم، برای بچه‌ها هم بلیط استفاده از اماکن تفریحی و شهربازی تهیه می‌کردم. چند مهدکودک راه‌اندازی می‌کردم که زائرین بتواند ساعتی فرزندشان را آن‌جا بگذارند تا هم کیفیت و کمیت زیارت خودشان بهتر بشود و هم بچه‌ها احساس خوبی از آمدن به حرم داشته باشند.

هدیه‌های فرهنگی برای‌شان تدارک می‌دیدم (که البته این کار در حدی انجام می‌شود). دختر کوچک من هنوز هم کیفی را که یک بار در واحد فرهنگی آستان قدس هدیه گرفته، کیف امام رضایی صدا می‌زند!

اگر به من بود کِشتی نمادین حضرت نوح را در یکی از صحن‌های جانبی راه‌اندازی می‌کردم. جایی که بچه‌ها می‌توانستند در یک ماکت بزرگ ضمن مواجهه با ماجرای حضرت نوح، با حیوانات مختلف و ماجراهای قرآنی بعضی از آن‌ها آشنا شوند.

این کارها نه تنها شان حرم رضوی و آستان قدس را مخدوش نمی‌کند بل‌که بر اعتبار آن می‌افزاید.

امیدوارم این مثال‌ها باعث نشود ستون «حرف مردم» از نقد هر مثال آباد! شود، حرف سر مثال‌ها و مصداق‌ها نیست، این ستون هم مجال توضیح هرکدام از آن‌ها را ندارد. حرف توجه به کودکان و نوجوانان است در این آستان مقدس، طوری که یک‌بار زیارت امام رضا مساوی باشد با شیرین شدن کام بچه‌ها. و با تجربه‌های حوزه تربیت می‌دانند شیرینی کام بچه‌ها ماندگار است. و کیست که نداند خواست بچه‌ها در برنامه‌ریزی خانواده‌ها چقدر موثر است، بچه‌ای که سفر به مشهد و زیارت امام رضا برایش جذاب باشد، حتما دفعات بعد هم خانواده‌اش را به آن سو خواهد کشید. برای همه‌مان هم روشن است بچه ای که امام رضایی بشود (ولو به خاطر بازی و شادی)، وقتی بزرگ شد، امام رضایی می‌ماند.

بچه‌ها را به خاطر بزرگ‌ترها و زمان بزرگ‌تر شدن‌شان باید دریابیم، خانواده‌ها به اندازه خودشان و مسوولان هم به اندازه خودشان.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩٢/٦/٤ - مهدی قزلی