majal

 

دو کلمه از علیرضا میرزا مصطفی!

 بعد از اینکه یادداشتی نوشتم بر کتاب هاروارد مک دونالد مجید حسینی، او این یادداشت را گذاشت روی فیس بوکش و دوست قدیم و مشترکمان سید علیرضا میرزا مصطفی، مطلبی درباره یادداشتم آنجا گذاشت. حالا اینکه چرا علیرضا آنجا به من جواب داده (درحالی که می داند من علاف نیستم که بروم در فیس بوک بچرخم) و نیامده در وبلاگ خودم کامنت بگذارد یا حتی چرا گوشی تلفن را برنداشته زنگ بزند یا حتی تر چرا وقتی رفتیم خانه شان شب نشینی حرفی نزده، بماند!

این هم که اصلا مطلب من چه دخلی به علیرضا دارد بماند!

این هم که اصلا حرف علیرضا چه دخلی به مطلب من دارد بماند!

به نظرم دیدن و خواندن نظر او کلا مفرح ذات است و خوب که دقت کنی خیلی مفرح ذات! خواستم من هم جوابی بدهم اما به نظرم آمد او اصلا جواب نخواسته، خواسته حرفی زده باشد در حد دو کلمه از مادر عروس! حالا اگر شما که مخاطبید تشخیص دادید لازم است من هم روی این کامنت، توضیحی بگذارم خوب روی چشم. (از بابت تذکر خواندن مطلب من قبل از خواندن مطلب علیرضا بامزگی مطلب او را دو چندان می کند):

مهدی قزلی عزیز، من درباره کلیت نقدی که تو بر کتاب دوست عزیزمون سید مجید حسینی نوشته‌ای نظری ندارم، اما اون اواخر ریویو، تو مواردی رو مطرح کردی که احساس می کنم باید راجع بهش حرف بزنیم. به خصوص اینکه به نقد کتاب کمکی نکرده و باعث شده بحث کاملا از فضای فرهنگی خارج بشه و اثرگذاریش زیر سایه یک تسویه حساب عقیده‌ای (اگر نگیم سیاسی) کم رنگ شه.

مهدی‌جان انصاف نیست بخوایم این وسط به هر بهونه‌ای پای روزنامه‌نگار جماعت رو به یه ماجرایی که روحشم از اون بی خبره باز کنیم و هر چی از ذهنمون می‌گذره رو نثارش کنیم.

خوب نگاه کن! این ع. ک. اصلا کجای گروه مجلات همشهریه که تو اون رو دلیل اشتباه استراتژیک مجید حسینی می دونی در سپردن مجلات به یه سری روزنامه نگار که احتمالا تو ازشون خوشت نمیاد.

عزیزم! یه سری از این روزنامه‌ها و سایت‌ها‌ که کسی هم زنجیره‌ای خطابشون نمی‌کنه؛ از صبح تا شب در حال زدن این بنده خداهان که تو نون به نرخ روز خور روشنفکر خطابشون می‌کنی من البته با بیشترشون رفیقم. خوب کاسبی‌شون اینجور اقتضا می‌کنه.

اما چرا این ادبیات داره بسط پیدا می کنه؟ کی و کجا جواب داده؟

چرا نمیشه تو همون دایره فرهنگ راجع به یه کار فرهنگی حرف زد؟ چرا سریع دست به دامن سیاست می‌شیم؟

مگه بین دوستان مطبوعاتی شما نون به نرخ روز خور پیدا نمی شه؟ چندتاشون رو که اتفاقا دوستان مطبوعاتی من هم هستند اسم ببرم؟ این که دلیل نمی شه کل یه جریان رو زیر سوال ببریم.

من همیشه به اون جماعت دوستام که نوشتن دغدغشونه و از یه جنس دیگه‌است براشون؛ و تو هم اتفاقا جزء شون هستی گفتم باز هم می‌گم؛ این ادبیات و نوع گفتمان رو بسپارین به همون‌هایی که صاحب این سبکند. این باری که شما معتقدین رو زمین مونده اینجوری از رو زمین بلند نمیشه. شما از یه جای دیگه شروع کنین.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩۱/٤/٢۸ - مهدی قزلی

امام امروز

مجموعه کتاب 14 معصوم من تمام شد. تا کتاب امام هادی هم چاپ شده و دو کتاب مربوط به امام حسن عسکری و امام زمان زیر چاپ است. آنچه از پی می آید بریده هایی از کتاب «امام امروز» چهاردهمین کتاب این مجموعه است که با همت انتشارات امیرکبیر به بازار خواهد آمد. این بریده ها را بر اساس تفسیرهای مهدوی و آخرالزمانی معصومین از میان مطالب زندگی نامه امام زمان انتخاب کردم.

 

تجلی مهدویت در قرآن

 

عده‌ای درباره آیات سوره شمس از امام صادق پرسیدند. امام جواب داد: در آیه « وَالشَّمْسِ وَضُحَاهَا...»، شمس و خورشید جدم رسول خداست که دین را برای مردم روشن کرد.

در آیه « وَالْقَمَرِ إِذَا تَلَاهَا...»، قمر و ماه علی است بعد از رسول خدا.

در « وَالنَّهَارِ إِذَا جَلَّاهَا...» هم نهار و روز مهدی است که تاریکی‌های ظلم و ظلمت را مانند پرده می‌درد.

***

ابراهیم پسر هلیل به امام موسی کاظم گفت: قربان شما بشوم پدرم در آرزوی دیدن قائم شما مرد. من هم به سن پیری رسیده‌ام. راضی می‌شوید من هم بمیرم و در این باره چیزی به من نگویید؟

امام گفت: ابراهیم خیلی عجله داری؟

پسر هلیل جواب داد: بله، چرا عجله نداشته باشم با اینکه به این سن و سال رسیده‌ام؟

امام گفت: به خدا صاحب‌الامر نمی‌آید مگر اینکه خوب و بد شما امت از هم معلوم شود و همه امتحان بدهید.

بعد انگشتانش را جمع کرد و جلوی ابراهیم گرفت و ادامه داد: بعد از امتحان هم جز تعداد کمی نمی‌مانند، به همین کمی!

بعد امام آرام این آیه را خواند که: أَحَسِبَ النَّاسُ أَن یتْرَکُوا أَن یقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَا یفْتَنُونَ

***

وقتی بچه نرجس را به بغل پدرش دادند امام حسن او را بوسید و گفت: پسرم حرف بزن.

بچه در قنداق خواند: وَنُرِیدُ أَن نَّمُنَّ عَلَى الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِینَ * وَنُمَکِّنَ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ وَنُرِی فِرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَجُنُودَهُمَا مِنْهُم مَّا کَانُوا یحْذَرُونَ.

***

پیروان مفوضه، گروهی بودند که قائل به تفویض امور توسط خدا به پیامبر و بعد از آن به امام علی و بعد به امامان بودند.

عده‌ای از این گروه کسی به اسم کامل پسر ابراهیم را فرستادند پیش امام حسن عسکری تا درباره عقاید خودشان مطمئن شوند. کامل رفت پیش امام و بعد از چند گفت و شنود متوجه پسری 4-5 ساله شد که گفت: کامل آمده‌ای راجع به عقاید مفوضه سوال کنی؟

کامل هول کرد احساس کرد بچه همه چیز را می‌داند. گفت: بله.

پسر گفت: مفوضه دروغ می‌گویند. دل ما ظرف مشیت خداست. معنی این آیه قرآن که می‌گوید: وَمَا تَشَاؤُونَ إِلَّا أَن یشَاءَ اللَّهُ هم همین است. بعد پسر رفت پشت پرده.

کامل پسر ابراهم همچنان متعجب نشسته بود. امام عسکری با لبخند گفت: هنوز نشسته ای؟ مگر امام بعد از من جوابت را نداد!

***

از امام رضا پرسیدند: فرج ما کی می‌رسد؟

امام جواب داد: انتظار فرج خودش فرج است، مگر نشنیدید که خدا در قرآن می‌فرماید: « فَانْتَظِرُواْ إِنِّی مَعَکُم مِّنَ الْمُنتَظِرِینَ »

***

مفضل پسر عمر از امام صادق پرسید: ظهور و ماموریت مهدی وقت معلومی دارد که مردم باید بدانند؟

امام گفت: خدا وقت آن را طوری معلوم نکرده که مردم بفهمند.

مفضل گفت: چرا؟

امام جواب داد: چون وقت ظهور او همان ساعتی است که خدا می‌فرماید: یَسْأَلُونَکَ عَنِ السَّاعَةِ أَیَّانَ مُرْسَاهَا قُلْ إِنَّمَا عِلْمُهَا عِندَ رَبِّی لاَ یُجَلِّیهَا لِوَقْتِهَا إِلاَّ هُوَ ثَقُلَتْ فِی السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ لاَ تَأْتِیکُمْ إِلاَّ بَغْتَةً. ضمنا مگر در قرآن نخوانده‌ای إِنَّ اللَّهَ عِندَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ، هر کس برای ظهور وقت تعیین کند خودش را در علم خدا شریک دانسته و این کفر است.

***

از امام باقر پرسیدند:آقا جان در آیه پنج سوره ابراهیم « وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا مُوسَى بِآیَاتِنَا أَنْ أَخْرِجْ قَوْمَکَ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ وَذَکِّرْهُمْ بِأَیَّامِ اللّهِ إِنَّ فِی ذَلِکَ لآیَاتٍ لِّکُلِّ صَبَّارٍ شَکُورٍ »، و در حقیقت موسى را با آیات خود فرستادیم [و به او فرمودیم] که قوم خود را از تاریکیها به سوى روشنایى بیرون آور و روزهاى خدا را به آنان یادآورى کن که قطعا در این [یادآورى] براى هر شکیباى سپاسگزارى عبرتهاست، منظور خدا از« ایام الله» چیست؟

امام باقر جواب داد: ایام الله سه روز است؛ روز قیام قائم آل محمد، روز مرگ و روز قیامت.

***

از امام صادق پرسیدند خدا در قرآن می‌فرماید:« وَیَوْمَئِذٍ یَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ » و آن روز مومنین به نصرت الهی خوشحال می‌شوند. آن روز چه روزی است؟

امام جواب داد: موقع قیام قائم ما، اهل ایمان از پیروزی خدا خوشحال می‌شوند.

***

ابوبصیر از امام رضا پرسید: پسر رسول خدا تاویل این آیه چیست که خدا در سوره صف آیه 9 می‌فرماید:« هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَدِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَى الدِّینِ کُلِّهِ وَلَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ»

امام رضا گفت: هنوز وقت تاویل این آیه نرسیده.

ابوبصیر با تعجب گفت: پس کی وقتش می‌رسد؟

امام جواب داد: انشالله وقتی قائم ما قیام کند. آن وقت هر کافر و مشرکی از ظهور او ناراحت می‌شود. کار به جایی می‌رسد که حتی اگر کفار و مشرکین در داخل سنگ‌ها و صخره‌ها پنهان شوند، آن سنگ‌ها به حرف می‌آیند و می‌گویند: آی مومنان کافری درون من پنهان شده بیایید و او را بگیرید!

***

وقتی از اسلام جز اسم و از قرآن جز رسم نماند، وقتی مساجد آباد ولی از لحاظ تقوی و هدایت خراب می‌شوند، وقتی فتنه و آشوب از اهل دانش سر می‌رسد، وقتی مرد‌ها مثل زن‌ها و زن‌ها مثل مرد‌ها می‌شوند، وقتی شهادت‌ ناحق قبول می‌شود و گواهی عادل‌ها رد می‌شود، وقتی مردم ریختن خون و زنا و ربا را به راحتی انجام می‌دهند.... وقتی سفیانی از شام شورش کند، وقتی نفس زکیه بین رکن و مقام به قتل رسد... دیگر وقت آمدن اوست. او که وقتی بیاید در کنار کعبه اولین حرفی که خواهد زد این است: بقیه الله خیر لکم ان کنتم مومنین.

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩۱/٤/۱٤ - مهدی قزلی

تلخ و شیرین‌های آمریکا و آمریکانویسی

یادداشتی درباره کتاب هاروارد مک دونالد نوشته سیدمجیدحسینی

 

یکم: بیش از سه دهه است که کلاه ما با آمریکا توی هم رفته است. اگر به این اضافه کنیم دورانی را که آنها داشته اند سر ما کلاه می‌گذاشته اند یا کلاهمان را برمی داشته اند، باید بگوییم که از جنگ جهانی به این طرف با آنها مساله داشته ایم. برای آنها که کر و کور بوده اند هم باید یادآوری کنم در همین خلیج فارس دست به یقه هم شده ایم. حالا هم که تحت تحریم آنها هستیم و هر از گاهی نقش چنگ و دندانشان را می‌بینیم برای حمله‌ای نظامی که تا حالا بلوف از آب درآمده. از همه این حرفها که بگذریم و فراموش کنیم سه دهه مرگ بر آمریکا گفتن و اینکه تنها کشور سرشاخ دنیا با آمریکا هستیم و بدون رابطه سیاسی با آنها، نمی توان کتمان کرد که تمام دنیا آرزوی آمریکایی شدن دارد و اِند آنچه بشر می‌توانسته با دست و عقل خودش بسازد آمریکا پنداشته می‌شود.

حتی نصف جملات فوق باعث می‌شود هر اثری از هر نویسنده وطنی درباره آمریکا دارای اهمیت معرفتی باشد. و چه بهتر که این هم وطن استاد دانشگاه باشد و سابقه مدیریتی در جمهوری اسلامی داشته باشد و پیش از آن یک فعال فرهنگی باشد و پیش از آن رفیق باشد.

هاروارد مک دونالد اگر نه همه چیز آمریکا، همین که پنجره‌ای بگشاید برای شناخت آنجا دارای اهمیت است.

دوم: سیدمجید حسینی در نوشتن تجربه‌های سفر بی تجربه نیست. قبل از این تک‌نگاری دیگری از او منتشر شده به نام کلوخ‌های بلور از سفر حج. آن موقع جوان‌تر بود و همان‌طور که می‌دانیم جوان‌ها به ملکوت نزدیک‌ترند. تک‌نگاریهای حسینی از آمریکا و حج در چیزی شباهت دارند و آن چیز کمی حیرانی نویسنده است در برابر آنچه با آن مواجه شده و خوب من حیرانی او را در برابر عظمت مسجدالحرام و مظلومیت مدینه و مسجد النبی ‌پسندیدم، حیرانی‌ای که موجب وصل است.

 شگفتی او در برابر آسمان‌خراش‌های ینگه دنیا هم دوام نهایی ندارد و نمی‌گذارد چشم این –به قول خودش- مشهدی تهرانی شده، با آن هوش و استعداد سرشار در تحلیل (گیریم گاهی هم اشتباه) به روی همه چیز بسته بماند و در این فقره باید دقت کرد در آنجاهایی که ردپای صهیونیزم را در زندگی آمریکایی یافته و تحلیلش از دمکراسی آمریکایی و انتقادش از ایرانی های آمریکایی شده (که بخشی از تقصیر ایرانی نبودن آنها به گردن ماست).

عجیب نیست اگر بنا به قضاوت من باشد کلوخ‌های بلورش را بیشتر و بهتر بپسندم ولی شاید عجیب به نظر بیاید که اگر اختیارش به دست من بود، گوشش را می‌گرفتم و می‌انداختمش به وادی نوشتن که در این راه سعادت بیشتری نصیب خودش و مخاطبانش می‌شود تا کژراهه‌های دیگر.

سوم: تک‌نگاری هاروارد مک دونالد تبدیل به کتاب خوبی شده است و اولین دلیلش این که نشر افق قبولش کرده. نشری که با چاپ کتاب‌های نویسندگانی چون امیرخانی، دهقان، بایرامی، علیخانی و ... اعتبار خوبی در بازار پیچیده کتاب به دست آورده و آن را به راحتی از دست نخواهد داد. مهم‌تر اینکه شنیدم و دانستم که یکی دو انتشارات دیگر گله کردند به حسینی که چرا کتابش را به آنها نداده است.

تنها نقدی که به افق وارد است درباره این کتاب این است که چرا قبول کرده این همه عکس در کتاب چاپ کند. عکس‌هایی که منحصر به فرد نیستند و می‌شود با جستجوی اینترنتی بدیل‌شان را یافت و مهم‌تر از همه عکس‌هایی که کمکی به پیش برد تک‌نگاری نمی‌کنند.

چهارم: آنچه می‌توانست قوت کتاب را بیشتر کند ارائه جزئیات بیشتر توسط نویسنده در کنار تحلیل‌های اوست. همان طور که گفتم فرصت شناختن آمریکا برای ما آن‌چنان که باید فراهم نیست و در آنچه فراهم می‌شود، هر چه جزئیات بیشتر، بهتر. نویسنده البته به با توجه به تجربه و رشته تحصیلی‌اش (علوم سیاسی) در ثبت جزئیاتی که در روش نویسندگی داستان نویس‌ها متداول‌تر است کمی بیگانگی کرده و در عوض چاشنی تحلیل در اثرش بیشتر است. و البته گریزی هم نیست از تحلیل در برابر پدیده ای که ظاهر و باطنش خیلی با هم متناسب نیست!

پنجم:  به عنوان کسی که یک پایش در سفر است نقد حرفه‌ای‌ام نه به سبک و نگاه نگارش او بلکه به روش آمریکاگردیش برمی‌گردد. حسینی درست مثل یک توریست ژاپنی و چینی و اروپایی آمریکا را گشته. در حالی که او یک ایرانی است و اصولا به عنوان یک استاد اهل درس و بحث و تحلیل باید زیر پوست این آخر دنیا می‌رفت که نرفته و البته که شاید نشده و نتوانسته. شاید اگر سفر بعدی‌ای وجود داشته باشد، با تجربه این یکی بشود آنقدرها هم توریست دست به جیب و سر به راهی نبود! همان طور که سخت بشود از موزه‌های تهران، ایران و مردمش را شناخت، بعید است که از موزه ها و خیابان‌های اصلی آمریکا هم غرب را.

ششم: مطلبی دیدم در یک ماهنامه در نقد کتاب مورد بحث که: این که اصلا کتاب نیست و حسینی که اصلا نویسنده نبوده و افق هم که اصلا معلوم نیست چه کار می‌کند و آخر سر هم برای خالی نبودن عریضه دو سه تا غلط املایی و ویرایشی پیدا کرده بود در تایید بی‌سوادی نویسنده و غیرحرفه‌ای بودن انتشارات و البته لابد اثبات حرفه‌ای بودن خود منتقد.

سوال اینجاست که چنین کتاب بی ارزشی! چرا باید موضوع بحث آن ماهنامه شود؟ جواب هم پیداست، کتاب قرار است بی‌ارزش انگاشته شود و باید بدانیم نویسنده یادداشت از روزنامه‌نگاران بی‌کار شده روزنامه‌های تعطیل شده‌ای بود که از سر اجبار و از روی اکراه در گروه مجلات همشهری که تحت مدیریت همین سیدمجید حسینی بود، مشغول به فعالیت شدند و هر از چند گاهی از خود گنده‌پیشنهاد ول می‌کردند و ناگزیر با مخالفت مدیر مواجه می‌شدند. همین‌ها هر کدام بعد از رفتن از گروه مجلات همشهری، ناگهان منتقد مدیر شدند. این بار رفتن حسینی از گروه مجلات نطق قلم‌شان را باز کرده است. قصدم دفاع از نویسنده کتاب هاروارد مک دونالد و مدیر سابق گروه مجلات همشهری نیست که او در این فقره چوب اعتماد خود به جریان نان به نرخ روز خور روشنفکری را می‌خورد و نوش جانش، حرف سر نقد کتاب است و اینکه پیش بینی می‌کنم کتاب هاروارد مک دونالد (که با وجود بعضی اشکالات کتاب خوبی است) بعد از این باز هم بهانه تسویه حساب‌های شخصی و گروهی قرار خواهد گرفت که البته از اخلاق نقد و انصاف کمی دور است.

ما را باش درباره چه چیزهایی درباره چه کسانی حرف می‌زنیم، اخلاق!

(این مطلب در هفته نامه پنجره منتشر شده است)

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩۱/٤/۸ - مهدی قزلی

بازدید دزدکی از کاروان‌سرای گنجعلی خان

برای آنها که خسته شده اند باید بگویم این قسمت آخر است

کرمان شهری نشسته بر حاشیه کویر-11

شب در کرمان به دوکار رسیدم اول اینکه بروم مسجد ملک که حالا اسمش امام خمینی(ره) است را ببینم و دیگر اینکه بروم سینما. مسجد بسیار بزرگ بود و قدیمی و شاید قدیمی‌ترین مسجد معروف کرمان و جالب اینکه مناره نداشت. وسط حیاط حوض بزرگی بود با فواره‌های آب و صدایی که پخش می‌شد و در ایوان‌های چهار ضلع مسجد و تا نماز شروع بشود عکس گرفتم و با مردم در شبستان ایستادیم به نماز. پیش‌نماز پیرمردی خمیده بود و فکرش را بکن لهجه شل کرمانی با عارضه پیری در صدا جمع بشود، چه نمازی می‌شود. این امام جماعت را باید با احترام فرستاد دورکاری! و روحانی فعال و جوانی گماشت که به زعم خیلی‌ها که تجربه زیادی در کار با جوان‌ها دارند مسجد فعال یکی از ارکانش پیش نماز فعال است.

بین دو نماز غفیله خواندند و پیرمردی بلندگو به دست ذکر نماز را گفت و همان پیش‌نماز با قد خمیده نافله‌هایش را خواند تا از ما که جوان‌تریم بهینه استفاده کرده باشد توان‌هایش را و معلوم شود دود از کنده بلند می‌شود. مسجد هرچند مثل ماهان همه جور سن و سالی نمازگذار داشت ولی اینجا هم کار دست پیرمردها بود. بعد از نماز رفتم سراغ سینماهایی که سیدجلال هم از شان گفته بود و پرسان پرسان پیدا کردم دو تایشان را یکی «ماه پیشانی و فتیله‌ها» را داشت و دیگری «قلاده‌های طلا». فتیله که به سنم نمی‌خورد و قلاده‌های طلا را هم دیده بودم که در بین آثار آقای ابوالقاسم طالبی واقعاً کار خوب و رو به جلویی بود. معلوم بود طالبی سریال 24 را خوب دیده! آدم صریح و بی‌شیله و پیله‌ای است این طالبی و از آن اصفهانی‌های تمام عیار. هر دو خصلت صراحت و اصفهانی بودنش آفت فیلم‌سازی‌اش هم شده و اگر نبود این دو خصلت جای‌گاهش در سینمای ایران بسیار بهتر بود.

بگذریم. بلیط سینماها 2000 تومان بود یعنی نصف سینماهای خوب تهران و باران آرام آرام می‌بارید و فروردین داشت تمام می‌شد.

***

صبح از خواب بلند شده و نشده اول بلیط قطار برگشت را تلفنی هماهنگ کردم و بعد موقع صبحانه مرور کردم ببینم کجاها را نرفته‌ام همه جا را دیده بودم جز حمام و مدرسه گنجعلی‌خان که هر دو روز اول که رفتم بسته بودند. بعد از صبحانه یک راست رفتم سراغ مجموعه گنجعلی‌خان. از بازار که می‌گذشتم دیدم دم دکان یک عطاری دو سه نفر آفتاب سوخته دو گونی بزرگ به عطار می‌دهند و عطار وزن می‌کند و معلوم شد که یک دوا و داروی گیاهی از کوه جمع کرده‌اند برای فروش. رفیقی که مدتی در کرمان زندگی کرده بود و می‌گفت کرمان به خاطر وضعیت جغرافیایی‌اش پر است از گیاهان دارویی مهم و کم‌یاب و این حرف را شکارچی جوان هم تأیید کرد. رفیق‌ ما می‌گفت: برای هر اتفاقی در زندگی یک کرمانی یک پکیج گیاهان دارویی وجود دارد مثلاً یک مامای قدیمی بقچه داروهای گیاهی همراه خودش دارد اگر بخواهد برود برای زایمان. او همین طور می‌گفت کرمان یک مرکز است واقعاً که همه چیزهای مهم و منسوب به آن اطرافش هستند؛ جای خوش آب و هوا که ماهان است، شهر سوخته که در جیرفت است، پسته مرغوب که در رفسنجان است، خانه‌های کنده در کوه که در میمند است، فرش عالی کرمان در راور است و بزرگ‌ترین عمارات خشتی دنیا که در بم بود با آن زلزله قیامتش.

بگذریم حمام گنجعلی‌خان را دیدم و لذت بردم و نکته جالبش برایم آن سنگ مرمر یک تکه و بزرگی بود که از دریچه‌ه‌ای نور به آن می‌تابید و چون سنگ مرمر نور را رد می‌کرد از محل نور معلوم می‌شد چه وقت روز است در داخل حمام چون حمام هیچ دریچه و پنجره‌ای رو به بیرون نداشت و البته کار راحت‌تر این بود که زمان را از خود حمامی بپرسند به هر حال برعکس جناب جلال که قلمش با تکنولوژی تند است، فکر می‌کنم کمک پیشرفت‌‌های علمی برای داشتن حمام در خانه‌ها قابل تقدیر است والا باید برای حمام رفتن هم کاغذ بازی راه می‌انداختیم و نوبت و کارت الکترونیکی حمام و لابد سهمیه آب داغ و...

بعد از حمام رفتم سراغ مدرسه (کاروان‌سرا) گنجعلی‌خان که اولش با نیت مدرسه علمیه ساخته شده و بعد تبدیل شده به کاروان‌سرا. به همین دلیل داخل آن کاشی کاری هم دیده می‌شود در حالی که در کاروان‌سراهای ما کاشی‌کاری وجود ندارد.

حکمت این ساخت و سازهای معطوف به دین در دوره صفویه هم که معلوم است. شاه‌های صفوی برای اینکه در رقابتی شاهانه با عثمانی‌ها بودند به شدت روی مسائل هویتی مخالف با آنها کار می‌کردند و چون آنها سنی بودند اینها با توجه به زمینه خوب مردم ایران، تشیع را رسمی کردند و با ساختن مدرسه علمیه و مساجد و... تشیع را توسعه و رواج دادند. یکی از دلایل همکاری‌های علما با این شاهان هم همین بوده که علمای شیعه بعد از قرن‌ها فرصتی برای تنفس یافته بودند و عجیب است که ما قدر انقلاب اسلامی و امام خمینی را کمتر می‌دانیم. آن دنیا بعضی از علمای شیعه که مشکل و مسأله محدودیت‌های مذهبی داشته‌اند برای کار و مطالعه و تدریس و زندگی با کف گرگی توی صورت بعضی از ما خواهند آمد که امروزه در نعمت امنیت مسلمانیم و شیعه آن هم نه برای اینکه شاهی پادشاهی‌اش پابرجا بماند! چه منبری رفتم بگذریم.

کاروان‌سرای گنجعلی خان در حال تعمیر بود. یکی از کسانی که آنجا کار می‌کرد می‌گفت از وقتی ساخته شده این بنا تا امروز تعمیر نشده و این اولین بار است. کاروان‌سرا به هم ریخته بود. قسمتی کارگاه در و پنجره سازی بود، جایی بنایی می‌کردند و بعضی از اتاق‌ها کلاس‌های علمی دانشجویان هنری برگزار می‌شد و داشتند قلم زنی می‌کردند و نقاشی و... چند دانشجو هم متر برداشته بودند و این طرف و آن طرف را اندازه‌گیری می‌کردند و می‌نوشتند. در همین اوضاع از پله‌ها رفتیم بالا و به اتاق‌های طبقه بالا سرکشیدم که هیچ وقت در این جور بناها فرصتش پیش نمی‌آید .از پنجره طبقه دوم عکس گرفتم و البته خیلی کوتاه و چند دقیقه بعد شناسایی شدم و محترمانه پرتم کردند از آنجا بیرون. هر چند به نظرم ارزشش را داشت دیدن اتاق‌های کوچک و دنج طبقه دوم که هر کدام به طریقی به دیگری راه داشتند و هر کدام پنجره‌ای رو به حیاط. راستش اول فکر کردم این مدرسه، مسجد است ولی بعد فهمیدم مسجد مجموعه گنجعلی خان به خاطر وجود مسجد جامع و مسجد ملک که خیلی بزرگ بوده‌اند، کوچک در نظر گرفته شده و در حد انجام فرایض کسبه همان جا.
از مدرسه که بیرون آمدم احساس می‌کردم که دیگر کارم در کرمان تمام شده و البته گوش به زنگ علی بودم تا اگر برنامه‌ای از دراویش در ماهان برقرار بود خبرم ‌کند که نبود و نکرد. و آنچه باقی می‌ماند اینکه جلال آل احمد درباره زنان و دختران یزدی در «سفر به شهر بادگیر» و بعد زنان کرمانی در «گذری به حاشیه کویر» نکاتی گفته که فکر می‌کنم مشاهدات و نکاتش قابل تأمل و اعتناست و به نظرم احتیاجی نیست با تکرار آن خودم را مغضوب جامه نسوان کنم به غیر از اینکه آنچه جلال گفته بود از بد دهانی زنان کرمانی را ندیدم. و آخر اینکه انگلیس در زمان جلال در کرمان هم کنسولگری داشته، مثل یزد و الان که فکر می‌کنم می‌بینم بد نیست اگر جانمایی کنسولگری‌های انگلیس در قرن گذشته را یک نفر درباره‌اش تحقیق کند!

این مطلب در خبرگزاری مهر منتشر شده است

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم

قسمت پنجم

قسمت ششم

قسمت هفتم

قسمت هشتم

قسمت نهم

قسمت دهم

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩۱/٤/۳ - مهدی قزلی