majal

 

دخترم فاطمه

فاطمه وقتی سنش 2 ساعت بود

اتاق 304 بیمارستان مادران، دخترم فاطمه

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳۸٧/٧/۳٠ - مهدی قزلی

بیستم مهر روز فاطمه

یکم: ٢٠ مهرماه، صبح زود، دردی به خانه ما امد و ما رفتیم بیمارستان.

دوم: ٢٠ مهر صبح زود همه جا شلوغ بود. درد کم بود ولی اضطراب زیاد. باران که بارید اضطراب هم کم شد. وقت باران دعا مستجاب است، پس خدایا مهمان در راه ما را به سلامت دار.

سوم: ٢٠ مهرماه، صبح زود توی سالن انتظار نمی‌شد نشست. جاذبه زمین کم شده بود یا جاذبه دیگری به کار افتاده بود، نمی‌دانم به هر حال نمی‌توانستم روی صندلی بنشینم. رفتم توی خیابان و قدم زدم. به عادت بچه‌گی ناخن جویدم. یک چیزی توی دلم می‌جوشید و نمی‌گذاشت آرام باشم.

چهارم: ٢٠ مهرماه، اذان ظهر را گفتند، داشتم فکر می‌کردم بروم نماز بخوانم تا آرام‌تر بشوم که در اتاق باز شد، یک نفر صدایم زد و گفت: دخترت را ببین! یک آن معلق ماندم در مکان و فضا که یعنی چه این حرف. تا به خودم بیایم رفته بود آن یک نفر و من باید باور می‌کردم خدا فاطمه را امانت داده بود تا پدر بشوم، درست ساعت ١٢:۴۵ بعد از اذان.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳۸٧/٧/۳٠ - مهدی قزلی

کم‌کاری!

یکم: سلام

دوم: دوستی گفت کم کار شدی! و البته راست گفت اگر کار نوشتن را مثلا با نانوایی مقایسه کرد. نه این‌که نباید زیاد نوشت یا باید کم نان پخت ولی هر کاری کم و زیادش توی خودش تعریف می‌شود.

برای دوست عزیزم که ناراحت کم کاری من است باید بگویم مجموعه داستانی به اسم آخرین نفر دارم و دارم سبک سنگین می‌کنم برای انتشارش.

انتشارات خوب اگر می‌شناسید و اگر مرا می‌شناسید یا کارهای مرا، حتما از پیش‌نهادتان استقبال می‌کنم.

سوم: چند وقتی‌ست وقفه کوچکی افتاده به کار همشهری داستان. مجوز ماه‌نامه در محاق است و امیدواریم مجوز این مجله که هیچ ربطی به سیاست ندارد، برسد. به هرحال کار شماره اول تمام شده و داریم شماره دوم را کار می‌کنیم. فکر می‌کردیم با تمام شدن شماره اول جشنی می‌گیریم و خوش‌حال می‌شویم و خستگی از تن‌مان در می‌شود ولی چون مجله هنوز دارد صفحه‌آرایی می‌شود و کارش کمی طول کشیده، این فرصت تنفس ما هم کشیده شد و نفس‌مان بند آمد! به همین زودی‌ها می‌آییم شاید اول آبان.

یا حق

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳۸٧/٧/۱۳ - مهدی قزلی