majal

 

نامه خواندنی


 

بچه ها سلام

اميدوارم حال همه تون خوب باشه. فرا رسيدن ايام شهادت حضرت زهرا (س) رو بهتون تسليت مي گم.

قصد داشتم تو اين چند روز باقيمونده ، براتون مطالبي رو متناسب با ايام بنويسم. ابتدا از اين نامه شروع كردم كه بسيار واضحه و نياز به هيچ توضيحي نداره. ان شاء الله در روزهاي بعد مطالب ديگري رو در حد وسعم تقديمتون كنم. در ضمن منتظر مطالب و نظرات شما هستم.

 

و اين هم نامه:

 

... اي معاويه! مردي با قدرت شمشير ما را مجبور كرد به توحيد و سپس به نبوت او اقرار كنيم. ما اقرار كرديم در حالي كه به شدت در دل گفته هاي او را انكار مي كرديم. از ترس شمشير او را اطاعت كرديم....

سوگند به بت هبل! به لات و عزي و به همه بتها!

عمر هرگز از عبادت بتان دست برنداشته و برنمي دارد و هرگز خداي كعبه را نپرستيده و نمي پرستم. و هرگز محمد را تصديق نكرده و نمي كنم. اگر اظهار مسلماني كرده و مي كنم فقط از روي مكر و حيله است تا بتوانم در ميان مسلمانان اختلاف و چند دستگي ايجاد كنم... او را يك ساحر بزرگ، بلكه بزرگترين ساحر مي دانم.

اي پسر ابوسفيان! مبادا از سنتهاي قبيله و ملتت و بتان دست برداري. و مبادا سخنان اين ساحر را باور كني...

از جمله ياران او اين مرد فارسي معروف به روزبه (ابو لؤلؤ) است(1) ...

تو را وصيت مي كنم هميشه سپاسگزار لات و عزي باش...

 

من به ستاره بني هاشم، علم آنان، يار و ياورشان كه حيدر نام دارد و داماد محمد و همسر زني است كه او را سيده زنان جهان قرار داده اند و او را فاطمه مي گويند،مكر و حيله كردم...

به همراه خالد بن وليد، قنفذ و دوستان محرم خود به خانه علي و فاطمه حمله بردم.....

به لات و عزي قسم! گرفتن خلافت كار ابوبكر نبود...

مهاجرين و انصار گفتند: خلافت و امامت حق علي است كه با او در چهار موضع بيعت كرده ايم. اگر شما فراموش كرده ايد، ما به خاطر داريم. امامت حق مسلم اوست.

من به آنها گفتم دروغ مي گوييد. چهل نفر را وادار كردم عليه محمد شهادت دهند كه خلافت به اختيار امت است.... چون انصار گفتند خلافت حق ماست...  آن چهل نفر بار ديگر شهادت دادند كه جانشين آن مرد از قريش است

سپس حيله ديگري كردم و گفتم: كسي كه بزرگتر است و ملايم تر و در غار با او بود و دخترش عايشه را به ازدواج او درآورده و در جنگ بدر مشاورش بوده،بهتر است خليفه باشد....(2)

پس از گفتگوها من با او بيعت كردم. بعد از من عثمان بن عفان و همه حاضران. جز زبير كه به من گفت: اي پسر حنتمه و اي پسر صهاك كه با مادرت.....(3)

ابوبكر را به مسجد برديم و بالاي منبر فرستادم. گفت: مي ترسم علي بيايد. گفتم علي الآن سرگرم كفن و دفن آن مرد است. ابو عبيده بن جراح مرا كمك مي كرد. گفتم خطبه بخوان و سخنراني كن....

چنين خطبه خواند: در جايي كه علي هست، من بهترين شما نيستم تا خليفه باشم. بدانيد شيطاني دارم كه به من دستور ميدهد....

مردم را مجبور كردم يكي يكي و با اجبار و اكراه با او بيعت كردند. كار تمام شد....

خبر شديم علي با فاطمه و حسن و حسين شبها به در خانه مهاجرين و انصار مي روند و بيغت آنان را يادآور مي شوند. انان به او وعده ياري مي دهند و روز كه ميشود،او را تنها ميگذارند...

 

به درب خانه علي رفتم... فاطمه پشت در آمد... به او گفتم: اگر علي از خانه بيرون نيايد، هيزم فراواني به اينجا مي آورم و خانه را به آتش مي كشم و همه افراد آن را مي سوزانم. بايد بيايد و با ابوبكر بيعت كند.

انگاه تازيانه را از قنفذ گرفتم و به درب زدم. به خالد بن وليد گفتم هيزم بياوريد تا خانه را آتش بزنم...

همانطور دستش را بيرون آورد تا مرا از ورود به خانه باز دارد. من او را دور نمودم و با شدت در را فشار دادم و با تازيانه بر دستهاي او زدم تا در را رها كند. از شدت درد تازيانه ناله كرد و گريست. ناله او به قدري جانكاه و جگر سوز بود كه نزديك بود دلم نرم شود و از آنجا برگردم.

ولي به ياد سحر و مكر محمد و به ياد علي و حرص او بر كشتن قريشيان افتادم. با پاي خود با لگد به در زدم. ولي او همچنان در را محكم نگه داشته بود كه باز نشود.

چنان ضربتي به در زدم كه او بين در و ديوار ماند و آنچه در احشاء او بود فرو افتاد. چنان فرياد زد كه گمان بردم مدينه از ناله او زير و رو مي شود... گفت: يا ابتاه! يا رسول الله! اين گونه با حبيبه تو و دخترت رفتار مي كنند. آه! يا فضه!  مرا درياب. به خدا قسم محسنم را كشت....

در عين حال در را فشار دادم تا باز شد. وقتي وارد خانه شدم، فاطمه  با همان حال روبروي من ايستاد ولي شدت خشم من را به گونه اي كرده بود كه گويي پرده اي در برابر چشمم افتاده است. از روي روپوش چنان سيلي به رويش زدم كه گوشواره اش بر زمين افتاد...

اي معاويه! من جنايت بس بزرگي را مرتكب شدم. وحشت مرا فراگرفت... علي سراغ فاطمه رفت... به او گفت: پدرت رحمه للعالمين بود... و تو اگر بر اين مردم نفرين كني، خدايت دعاي تو را به اجابت ميرساند... ولي تو نيز اي سرور زنان براي اين مردم رحمت باش و نفرين مكن....

من با عده اي از دوستانم او را به مسجد برديم و ما يقين داريم اگر او نمي خواست بيايد، ما توان مقابله با او را نداشتيم. اما آمد و من دليل آن را مي دانم و هرگز نمي گويم...

علي حتي دست خود را براي بيعت دراز نكرد. ابو بكر بارها گفت: كاش علي را من نبينم. زيرا از ابهت او هراس داشت....

علي به سوي قبر(پيامبر) رفت و آنجا نشست. من و ابوبكر به آنجا رفتيم. در راه ابوبكر به من مي گفت: واي بر تو عمر! چرا با فاطمه چنان كردي؟

از آنجا بيرون شديم و هر كه را ديديم گفتيم علي با ابوبكر بيعت كرد. اما ياران علي،از جمله، ابوذر فرياد ميزد: به خدا سوگند اي دشمن خدا! علي بيعت نكرد...

اي معاويه! محمد بارها و بارها گفته بود جانشين او فقط علي است. ما سحر و مكر او را باطل كرديم وتلاش و زحمت او را به باد داديم و ابوبكر را جانشين او كرديم و علي را كنار زديم و حال من جاي او هستم...

من به خاطر وفاداري تو به بتها و بزرگان كشته شده قريش، تا بتوانم از تو حمايت ميكنم. تو مي داني كه محمد گفته شجره ملعونه،شما بني اميه هستيد...

اي معاويه!من خيرخواه تو و بني اميه هستم. تا مي تواني در ميان مردم تظاهر به دين محمد كن. بردباري و لبخند و بخشش مال فراوان را به دوستان او فراموش مكن تا علي و خاندان محمد تنها بمانند. آنوقت ريشه آن درخت را مي توان زد...

به نقل از دلايل الائمه طبري

1و2و3 )  در مورد اين موارد ان شاء الله در آينده اي نزديك مطالبي را مي نويسم.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳۸٢/٥/۸ - مهدی قزلی