majal

 

‌‌باور نكردني‌

- الو سعيد خودتي. چرا اينقدر تلفن‌ اشغاله... چي‌ شد... وانتي‌ كه‌ قرار بود آقاي‌ حميدي‌ بياره‌ چي‌ شد؟ خوب‌ باشه‌ خودم‌ آخر شب‌ مي‌رم‌ .

 صدای آهنگی بلند مي‌شود یکنفر با عجله‌ موبايل‌ را از كمرش‌ باز مي‌كند :

- الو. بفرماييد .به‌ به‌ سلام‌ حالت‌ خوبه... بگو ببينم‌ چي‌ گفت؟ برنج عراقي‌ 350 تومن؟ طارم‌ چطوره؟...باشه‌ بد نيست‌ همون‌ خوبه‌ .

اعصابم‌ كم‌ كم‌ به‌ هم‌ مي‌ريزد. ننه‌ اينها دوباره‌ جمع‌ شدند  اينجا مثل‌ آندفعه‌ كه‌ حالت‌ بد شده‌ بود  و برده‌ بودنت‌ بيمارستان‌ .

آن‌ شب‌ هم‌ همه‌ ديدار تازه‌ مي‌كردند. گوشه‌ اتاق‌ بقچه‌ چادر و جانمازت‌ را مي‌بينم‌ همان‌ بقچه‌اي‌ كه‌ هميشه‌ بوي‌ خوب‌ مي‌دهد. يادم‌ نمي‌رود آن‌ موقعهايي‌ كه‌ هنوز مدرسه‌ نمي‌رفتم‌ و تو مرا با خودت‌ مي‌بردي‌ نماز جمعه‌ ، آن‌ موقعها هنوز پايت‌ درد نمي‌كرد. همهِ‌ روزهاي‌ هفته‌ را مي‌شمردم‌ تا جمعه. تمام‌ دغدغه‌ام‌ روزهاي‌ جمعه‌ بود و نماز جمعه‌ و پيراشكي‌ هايي‌ كه‌ بعد از نماز برايم‌ مي‌خريدي. مزهِ‌ آن‌ پيراشكي‌ها هنوز زير زبانم‌ مانده. همينطور بوي‌ بقچه‌ات‌  در مشامم‌ بعد از خريدن‌ پيراشكي‌  هميشه‌ من‌ بقچه‌ را تا خانه‌ مي‌آوردم. الان‌ گوشه‌ اتاق‌ همان‌ بقچه‌ چادر و جانمازت‌ را مي‌بينم‌ .

- آقا به‌ نظر شما دو بار مراسم‌ بگيريم‌ يا فقط‌ يك‌ بار .

- به‌ نظر من‌ يه‌ بار .ديگه‌ مردم‌ هم‌ به‌ زحمت‌ نمي‌افتن. بايد از شهرستان‌ بيان‌ اينجا.

ننه‌ من‌ مي‌روم‌ آن‌ اتاق. هواي‌ اينجا برام‌ تحمل‌ كردني‌ نيست‌ .ننه‌ هنوز آن‌ دفتري‌ كه‌ توي‌ كلاسهاي‌ نهضت‌ سواد آموزي‌ جايزه‌ گرفتم‌ را نگه‌ داشته‌ام. من‌ تا مدتها نفهميدم‌ كه‌ تو آن‌ را به‌ معلم‌ داده‌ بودي‌ و سفارش‌ مرا كرده‌ بودي. همان‌ دفتري‌ كه‌ عكس‌ خرسكهاي‌ كوچك‌ و خرگوشهاي‌ سفيد داشت. چقدر من‌ تو را اذيت‌ مي‌كردم، ننه‌ !من‌ 20 مي‌گرفتم‌ تو هميشه‌ صفر مي‌گرفتي. معلم‌ هميشه‌ مرا تشويق‌ مي‌كرد و تو هميشه‌ برگه امتحانت‌ را توي‌ راه‌ يواشكي‌ پاره‌ مي‌كرد. بچه‌هاي‌ محل‌ مرا مسخره‌ مي‌كردند و مي‌گفتند می روم‌ كلاس‌ پيرزنها‌ ولي‌ آنها ننه‌اي‌ به‌ خوبي‌ تو نداشتند، حسوديشان‌ مي‌شد. مخصوصاً آن‌ وقتها كه‌ به‌ خاطر بيست‌ گرفتنهایم‌ يك‌ سكه‌ پنج‌ توماني‌ از گرهِ‌ گوشه‌ روسري‌ات‌ به‌ من‌ میدادي. آن‌ موقعها 5 تومان‌ خيلي‌ زياد بود .

حالا هم‌ اگر من‌ ديپلمم‌ را به‌ جاي‌ ِّ دوارده سال‌ توي‌ يازده‌ سال‌ گرفتم‌ و توي‌ يكي‌ از بهترين‌ دانشگاههاي‌ تهران‌ درس‌ مي‌خوانم‌ حتماً مديون‌ تو هستم‌ كه‌ من‌ بازيگوش‌ را با خودت‌ بردی‌ كلاس نهضت‌ سواد آموزي‌‌ و با جایزهايت‌ تشويقم‌ كردي. مخصوصاً آن‌ دفتر كه‌ روي‌ جلدش‌ عكس‌ خرسكهاي‌ كوچك‌ و خرگوشهاي‌ سفيد داشت‌ .

- آقا با ماشين‌ خودمون‌ ببريمش، اينطوري‌ بهتره‌ .

- نه‌ بابا مگه‌ چقدر خرجشه‌ با ماشين‌ همونجا بياريمش‌ .

- مسئله‌ خرجش‌ نيست‌ اينطوري‌ سريعتر كار انجام‌ مي‌شه‌ .

ننه‌ صداي‌ اينها از اتاق‌ بغل‌ مي‌آيد. من‌ مي‌رم‌ توي‌ پله‌ها. توي‌ پلّه‌ها... اينجا براي‌ من‌ خيلي‌ آشنا است. اينجا همانجايي‌ است‌ كه‌ هر وقت‌ مي‌خواستي‌ حرفي‌ بزني‌ مرا آنجا مي‌بردي‌ .

چقدر توي‌ مدت‌ بچگي‌ و نوجواني‌ توي‌ اين‌ پلّه‌ها به‌ من‌ هديه‌ دادي. مرا نصيحت‌ كردي‌ .آنوقتي‌ كه‌ بابا و مامان‌ دعوايم‌ مي‌كردند و من‌ براي‌ قهر توي‌ پلّه‌ها مي‌آمدی‌ دلداريم‌ مي‌دادي‌ .

من‌ تا وقتي‌ پاهايت‌ درد نگرفته‌ بود خيلي‌ از راه‌ پلّه‌ خوشم‌ مي‌آمد. ولي‌ از وقتي‌ پايت‌ درد گرفت‌ ديگر از پلّه‌ها بدم‌ مي‌آید. از اينكه‌ نميتوانستي‌ از آنها بالا و پايين‌ بروي‌ خيلي‌ ناراحت‌ مي‌شدم. مخصوصاً وقتي‌ مي‌خواستم‌ دستت‌ را بگيرم‌ و كمكت‌ كنم‌ و تو نمي‌گذاشتي‌ مگر موقع‌ بچگي‌ هايم‌ تو دست‌ مرا نمي‌گرفتي؟

- آقا كباب‌ از همه‌ چيز بهتره‌ ،هم‌ تر و تميزه‌ هم‌ راحتتره‌ .

-  به‌ نظر من كه‌ چلو خورشت‌ بهتره، ارزونتر هم‌ تموم‌ مي‌شه‌ .

- برادر من‌ فكر پولش‌ نباش‌ .

- فرقي‌ نمي‌كند باور كنيد هيچ‌ فرقي‌ نمي‌كنه‌ كسي‌ با فكر خوردن‌ كه‌ نمي‌ياد.

ننه‌ اينجا هم‌ صدا مي‌ياد. من‌ بروم‌ توي‌ خيابان. خيابانها را چراغاني‌ كرده‌اند. هر جا مي‌روي‌ شيريني‌ و شربت‌ مي‌دهند .

همه‌ جا شادي‌ است. همه‌ جا شلوغ‌ است. همه‌ توي‌ خيابانها مشغول‌ خريد هستند، خريد هديه‌ براي‌ روز مادر. من‌ هم‌ يكي‌ دو ساعتي‌ گشتم‌ تا براي‌ شما هديه‌اي‌ پيدا كنم‌ ولي‌ پيدا نكردم.

پيش‌ خودم‌ گفتم‌ غروب‌ دوباره‌ مي‌گردم‌ چيزي‌ پيدا مي‌كم. آخرش‌ هم‌ چيزي‌ بهتر از گل‌ پيدا نكردم. يك‌ دسته‌ گل‌ سرخ‌ و گل‌ مريم‌ .

مي‌دانم‌ اگر گلها به‌ دستت‌ مي‌دادم‌ باز هم‌ مثل‌ هر سال‌ مي‌گفتي‌ <مهدي‌ جان، مي‌گن‌ روزمادر ؛ نمي‌گن‌ روز مادربزرگ> بعد هم‌ مرا مي‌بوسيدي‌ .

حالا نمي‌دانم‌ گلها را چه‌ كار كنم. آخر هنوز هم‌ باور نمي‌كنم. باورنمي‌ كنم‌ كه‌ ديگر توي‌ جانمازت‌ نخواهي‌ نشست. باور نمي‌كنم‌ ديگر كسي‌ نيست‌ آرزوي‌ داماد شدن‌ مرا داشته‌ باشد. باور نمي‌كنم...

نمي‌دانم‌ چرا باور نمي‌كنم. سرم‌ گيج‌ مي‌رود. روي‌ چمنها ي‌ كنار خيابان‌ مي‌نشينيم. چراغاني‌هاي‌ خيابان‌ چشمك‌ مي‌زند. نبودن‌ ننه‌ اي‌ به‌ خوبي‌ تو  باور نكردني‌ است‌ . چشمهايم‌ تار مي‌شود.دراز می کشم و سرم را می گذارم روی چمنها. ديگر چيزي‌ نمي‌فهم‌ .

 

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳۸٢/۱٠/٢٧ - مهدی قزلی

از بم چيزي باقي نمانده


يکم: درود بر مردم

گاهي آن‌قدر آدم هيجاني مي‌شود که قلبش تند مي‌زند، موهايش سيخ مي‌شود، انرژي مي‌گيرد، حاضر است هر کاري بکند. نمي‌دانم، يک جوري مي‌شود. اين لحظات هيجاني توي زندگي يک نفر خيلي پيش نمي‌آيد، ولي مي‌شود. به جرأت مي‌توان گفت اگر کسي برود بم... نه؛ اگر چشم‌هايش را باز کند و گوش‌هايش را تيز، حتماً اين حس هيجان را تجربه مي‌کند.

کساني که حتي سطل‌هاي زباله‌شان را تا دم خانه نمي‌آوردند، هر چه داشته‌اند روي کول انداخته مي‌آوردند تا کمک کنند.

خيلي از دانشجوهاي خوابگاهي پتوهاي خودشان را آورده‌اند براي بمي‌ها، بچه‌هاي دانشگاه‌هاي تهران، سيستان و بلوچستان، کرمان، اصفهان و...؛ درست چند روز قبل از امتحانات پايان ترم جمع شده‌اند آنجا که کمک کنند.

خيلي‌ها پول‌توجيبي‌ها‌شان را ريختند توي صندوق. بعضي از بچه‌پولدارها هم موبايل‌هاشان را فروختند.

قلب‌تان تندتر نمي‌زند؟ واقعاً درود به مردم که هر وقت مي‌فهمند به کمک‌شان احتياج هست، دريغ نمي‌کنند. مرحبا به مردمي که مثل‌شان را توي دنيا نمي‌شود پيدا کرد. ساعت 2 نيمه‌شب، به هر کسي زنگ زديم که فلاني، بيا برويم بم براي کمک، يا رفته بود يا خودش را رساند يا کمي ديرتر راه افتاد. اولين قطرات اشکي که حلقه زد توي چشم،مان، مال همين وطن‌دوستي و هم‌وطن‌دوستي بود. آفرين به اين غيرت. جملات فوق از سر احساسات نيست. عقل و قلب آدمي گواهي مي‌دهد. آفرين و درود و مرحبا هم براي اين مردم قهرمان کم است.

دوم: آب هست، نان هست، نيرو هست، مديريت نيست

وقتي مي‌رسي به فرودگاهِ بم، با يک باندِ کوتاه مواجه مي‌شوي و يک ساختمان نيمه‌ويران. جماعت عظيمي که براي کمک آمده‌اند و هواپيما هواپيما اجناس و داروي اهدايي و ارسالي. ولي يک نفر آدم لايق و مسؤول که کله‌اش کار کند پيدا نمي‌شود که اين امکانات را ساماندهي کند.

نيروها بلاتکليف دور خودشان مي‌چرخند. راننده‌هاي آمبولانس‌ها هر کاري دل‌شان بخواهد مي‌کنند و هر جايي مي‌خواهند مي‌روند. صداهاي مختلفي از توي بي‌سيم‌ها مي‌آيد. هر کسي چيزي مي‌گويد. هيچ‌کس نمي‌داند چه‌کار کند.

مي‌گويند توي شهر آب و پتو کم است، ولي توي فرودگاه روي زمين ريخته. هفت فروند هلي‌کوپتر توي باند فرودگاه هست، ولي مردم روي زمين هستند. همه‌ي امکانات را توي شهر برده‌اند به مرکز هلال احمر که هيچ جاده‌ي درست حسابي ندارد.

کاميوني توي خيابان‌هاي اصلي شهر مي‌چرخد و سوسيس و کالباس براي کساني که کنار خيابان ايستاده‌اند پرت مي‌کند. هيچ‌کس هم از خودش نمي‌پرسد خوب، مردم که سر جنازه‌ي عزيزان‌شان هستند، پس اينها غذا را براي چه کسي پرت مي‌کنند؟!

بعضي از مغازه‌هاي شهر که اجناسي غير از اجناس مصرفي و غذايي داشتند هم خالي شده‌اند. امنيت نيست، در حالي که هم پليس آنجا هست و هم سرباز. خدا پدرشان را بيامرزد، اما کسي نيست آنها را سازمان‌دهي کند. مردمي که خودشان را رسانده‌اند، از جان و دل مي‌خواهند کمک کنند، ولي...

دومين قطره‌ي اشکي که حلقه زد توي چشم‌مان، مال اين بي‌لياقتي و بي‌مسؤوليتي بود.

سوم: هيچ زخمي نمانده

حالا ديگر تکليف مشخص است. مردم يا مرده‌اند يا زنده‌اند. تقريباً ديگر هيچ زخمي‌اي پيدا نمي‌شود، يا آن‌قدر کم هستند که ديگر در اولويت نيستند. اولويت حالا زنده‌ها هستند که در معرض سرما و برف و باران و بيماري‌هاي عفوني‌اند. کسي که با دست خودش ده بيست نفر اعضاي خانواده‌اش را از زير آوار بيرون کشيده، آن هم بعد از دو روز که ديگر بو گرفته‌اند و باد کرده‌اند، بعد هم با دست خودش آنها را دفن مي‌کند، حتماً در معرض بيماري است. هنوز براي اين دسته از مردم هم فکر نشده.

با اين‌که مردم توي شهرهاي اطراف، مثل کرمان آشنا و فاميل دارند، ولي چون هنوز عزيزان‌شان زير آوار هستند نمي‌توانند دل بکنند و بروند. از طرفي، اگر بتوانند اجساد عزيزان‌شان را از زير آوار بيرون بکشند، نمي‌دانند چه‌طور تا قبرستان بيرون از شهر ببرند.

فکر کنيد کسي پنج جسد از زن و بچه جلوي رويش هست که شب را بايد پيش آنها بگذراند. چون اگر رهاي‌شان کند، امکان دارد سگ‌هاي ول‌گرد تکه پاره‌شان کنند.

ظهر کنار خيابان نه تا جسد ديدم؛ شب، وقتي موقع تاريکي برمي‌گشتيم، هنوز کنار خيابان بودند و هيچ وسيله‌اي آنها را نبرده بود تا قبرستان. سومين قطره‌ي اشکي که حلقه زد توي چشم‌مان، مال همين استيصال بود.

چهارم: از دست کسي کاري ساخته نيست

مي‌نويسم آوار، ولي نمي‌دانم چه‌طور توصيف کنم. ديوارهاي يک متري، سقف‌هاي به قُطر يک متر، تازه آن هم موقعي که منظم هستند، ولي خراب که بشوند چه مي‌شود. باورتان نمي‌شود؛ کوچه و خيابان محو شده است. مي‌خواستيم جايي را بکنيم و آوارش را تخليه کنيم، ولي يک نفر آمد و گفت اينجا کوچه است. از تير چراغ برق فهميديم که آنجا کوچه است. اگر هم ديواري سالم مانده، همين آوار اطرافش ريخته و نگذاشته فرو بريزد.

به غير از خانه‌ها و ساختمان‌هايي که اسکلت داشتند، بقيه ريخته‌اند. نمي‌دانم چه‌طور مي‌شود کم‌تر از صددرصد تخريب به اين وضع اطلاق کرد. اين آوار که اشاره شد، قابل جابه‌جايي با بيل و کلنگ نيست. يک نصف روز، چهار نفري فقط يک اتاق را خالي کرديم. آخر سر هم صاحب‌خانه گفت شايد اينجا نباشند و اتاق بغل باشند. يا مثلاً خوابگاه‌هاي دانشگاه خراب شده؛ چهارصد نفر زير آوارند، ولي کسي با دست خالي نمي‌تواند آنجا را تخليه کند.

فقط بيل مکانيکي و لودر کارگشاست که گويا دير مي‌رسند.

بعد از چهار پنج ساعت بيل زدن و خشت و خاک جابه‌جا کردن، وقتي تاريکي محض بم را فرا گرفت، خواستيم برگرديم که تازه مردم کوچه‌ها و خانه‌هاي آن‌طرف‌تر ديده بودندمان. خبر هم نداشتند چه‌قدر کار کرده‌ايم و خسته‌ايم. فقط شرمندگي مي‌ماند براي گروه‌هاي امدادي که سامان‌دهي خودجوش پيدا کرده بودند و خودشان رفته بودند توي محلات شهر. شرمندگي... چهارمين قطرات اشکي که حلقه زد توي چشم‌مان، مال همين شرمندگي بود.

پنجم: واقعيت را بگوييد

دوربين‌ها همه جمع شده‌اند توي خيابان‌هاي اصلي و مقر هلال احمر و فرودگاه. هيچ دوربيني نمي‌رود توي محله‌ها. جايي به اسم دادگستري تخريبش صددرصد است؛ ولي چون آنجا رفتن سخت است، دوربين‌ها و آدم‌ها نمي‌روند. اگر کسي سعي کند هر چه هست را ثبت کند، فکر نمي‌کنم مرم ما طاقت‌شان تاب بياورد.

مردي نشسته بود روي تلي خاک، مستأصل و پريشان. گريه نمي‌کرد. رد اشک روي صورتش پيدا بود، ولي انگار چشمش خشکيده بود. با دست نشان مي‌داد. مي‌گفت: «اينجا خونه‌ي خودمه، اونجا خونه‌ي بابامه، اون‌طرف خونه‌ي عمومه، اين‌طرف هم پسرعمومه. فقط من و زنم زنده مونديم که رفته بوديم جاي ديگر.»

يا زني مي‌گفت همه‌ي خواهرها و برادرها و مادرش با بچه‌ها و همسران‌شان زير آوارند. جمع که زديم، نزديک چهل نفر مي‌شدند. پنجمين قطرات اشکي که حلقه زد توي چشم‌مان، مال اين واقعيت‌ها بود.

ششم: روستاها را دريابيد

همه‌ي توجه‌ها جلب شده به شهر. به داد روستاها برسيد. جاده‌ها خراب شده‌اند. يک عده که رفته بودند روستا، مي‌گفتند آنجا زخمي‌ها به علت نرسيدن امداد مرده‌اند. جسدشان هم روي زمين است. قاعدتاً سگ‌هاي ول‌گرد ديگر رفته‌اند سراغ جسدها. زن امدادگري که کم‌کم چهل پنجاه جسد از زير دستش خارج شده بود و اصولاً نبايد احساساتي بشود، از ديدن يک روستا اشکش درآمده بود. داد مي‌زد، داد مي‌زد که به داد روستاها برسند.

ششمين قطرات اشکي که حلقه زد توي چشمهامان، مال همين دادها بود.

هفتم: مردم بم را مراعات کنيد

کسي که بچه‌هايش را، عزيزانش را از دست داده و حتي نتوانسته هنوز از زير آوار آنها را بيرون بياورد، قاعدتاً از نظر روحي و رواني به هم ريخته است. بايد آنها را مراعات کرد.

بچه‌هاي امداد بعد از کلي تلاش غذا مي‌خوردند که يک نفر آمد و شروع کرد به آنها فحش دادن. تقصير نداشت؛ فكر مي‌کرد بايد آنها کمکش کنند. فکر اشتباهي هم نمي‌کرد، ولي نمي‌توانست درک کند که آنها هم به غذا و استراحت احتياج دارند. منطقي مي‌بود امدادرسان‌ها جاي ديگر غذا مي‌خوردند.

يک نفر پشت وانتي که ما را مي‌برد تا جنازه‌هايي را از خانه‌اي در بياوريم، مي‌دويد. اول التماس کرد، بعد تهديد کرد، بعد فحش داد، آخر سر هم چاقويش را درآورد تا... بقيه‌ي مردم جلوش را گرفتند. وانت را نگه داشتيم و نصف شديم. نيمي رفتند به آنجا. نيمي ديگر به هم همان جايي که قرار بود رفتند. قطعاً کسي از اين حرکت ناراحت نشد، ولي دل همه‌مان شکست.

هفتمين قطرات اشکي که حلقه زد توي چشم‌مان، مال همين صحنه بود.

و آخر: از اين قطرات اشک بارها توي چشم‌مان حلقه زد. حرف هم زياد است، خيلي. ولي واقعيتش را بخواهيد، همين حالا که مي‌نويسم يک چيزي توي دلم مي‌لرزد. نمي‌توانم تمرکز کنم. کلمات از ذهنم فرار مي‌کنند. وقتي يادم مي‌آيد مردم بم را که حالا حالاها با اين فاجعه دست به گريبان هستند. اين مردم وقتي بتوانند از اين مخمصه نجات پيدا کنند، تازه مي‌فهمند چه مصيبتي براي‌شان رخ داده. به هر کسي که مي‌رسيديم، خودمان که نمي‌توانستيم دلداري‌اش بدهيم، مي‌گفتيم خدا صبرت بدهد. يک دفعه بغضش مي‌ترکيد. حتماً ياد بچه‌اش مي‌افتاد که تا چند روز پيش شاد بود و بازيگوش. ياد همسرش که تکيه‌گاه زندگي‌اش بود. و يا ياد بستگانش...

اگر از دست کسي کاري برنمي‌آيد، بهتر است دعا کند. دعا کند که مردم توان تحمل اين مصيبت را پيدا کنند. براي آخرين بار بغض مي‌کنيم، ولي ديگر اشکي نمانده که حلقه شود توي چشم‌مان. چشم ما هم خشک شد.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳۸٢/۱٠/۱٦ - مهدی قزلی