majal

 

برج‌های فراموشی و مردگان از یاد رفته

یادداشت‌های بازدید از یزد و مردمش-7

(این مطالب در خبرگزاری مهر منتشر می‌شود)

 

برج‌های فراموشی

زرتشتی‌ها اعتقاد دارند آب و باد و خاک و آتش را باید حفظ کرد. همین اصل باعث شده که مرده‌های‌شان را در قدیم دفن نمی‌کردند و اصطلاحا دخمه‌گذاری می‌کردند. دخمه هم عبارت است از ساختمانی دایره‌ای شکل بر سر تپه یا کوهی که حتما باید سنگی باشد و مرده‌ها را در روی این کوه‌ها و داخل قلعه‌ها رها می‌کردند تا بپوسد و بعد هم استخوان‌هایشان را داخل گودالی که وسط این دایره قرار داشت می‌ریختند و ماده‌ای روی استخوان‌ها می‌ریختند تا زودتر بپوسند. همه این کار هم برای حفظ خاک و نیالودن آن است حتی اگر به قیمت آلودن هوا و باد تمام شود!

این رسم البته آن قدر ناخوشایند بود و یک جور کم احترامی به مرده در آن جریان داشت (جدا از مسائل بهداشتی و ...) که از حدود 40-50 سال قبل ورافتاد و زرتشتی‌ها هم مثل بقیه مرده‌هایشان را دفن کردند.

از آن مهم‌تر اینکه آن قدر عدم اطلاع‌رسانی در زمینه دخمه و دخمه‌گذاری وجود دارد که هزار قول متناقض درباره آن در افواه و منابع دیده می‌شود. حتی راهنمای دخمه هم اطلاع موثقی نداشت و نمی‌دانست کدام حرف‌ها درست‌تر است.

به هرحال جمعه صبح رفتیم تا دخمه‌ها که حالا عملا چسبیده به شهر هستند. هوا صاف شده بود و نسیم ملایمی می‌آمد. از طوفان دیروز خبری نبود ولی آثارش همه جا بود. در هر چیزی را که باز می‌کردی کمی خاک و ماسه بادی می‌ریخت بیرون!

یکی از دخمه‌ها کمی بزرگ‌تر و روی کوهی بلندتر که نامش به نام بانی‌اش مانکجی هاتریا بود و دیگری هم به نام بانی‌اش دخمه گلستان بانو.

گویا دخمه گلستان به خاطر صعب‌العبور بودن دخمه مانکجی ساخته شده بوده. بعضی هم می‌گویند برای اینکه ظرفیت دخمه اول کافی نبوده. از این دست اظهار نظرها زیاد بود. یک جستجوی ساده در اینترنت آنقدر اطلاعات در اختیار می‌گذارد که دیگر لزوم نوشتن درباره‌اش نباشد.

هرچند بالا رفتن از سراشیبی تپه سنگی برای دیدن دخمه کمی سخت بود ولی به نظرم اینکه قبر آدم بالای یک بلندی باشد (هرچند بلندی نسبی و فقط یک تپه باشد)، خوب است. یک جور حس نزدیکی به خدا دارد. البته عوضش دفن نشدن مثل این است که بدون پتو بخوابی. حتی اگر تابستان باشد بدون پتو و ملافه خوابیدن حس خوبی ندارد. تا دخمه گلستان رفتیم و داخلش را هم دیدیم.

پایین تپه‌ها هم ساختمان‌های قدیمی و متروکی بود که هرکدام مربوط به شهر و روستایی زرتشتی بوده. هر طایفه‌ای که مرده‌اش را می‌آورده برای دفن در اقامت‌گاه خودش اتراق و استراحت می‌کرده. معلوم است که این ساختمان‌ها و اتاق‌ها بالاخره آب می‌خواسته که از طریق انشعاب فرعی از قناتی و آب‌انباری در انتهای این انشعاب تامین می‌شده.

قبرستان فعلی زرتشتی‌ها هم پایین همین تپه‌ها بود و از کنار دخمه گلستان بر روی تپه به خوبی مشخص بود؛ خلوت و سوت و کور.

از تپه که پایین آمدیم باید برمی گشتیم و وسایل‌مان را جمع می‌کردیم و راه تهران در پیش می‌گرفتیم ولی یکدفعه احساس کردم سر زدن به قبرستان مسلمان‌ها و مزار شهدا حسن ختام خوبی باشد برای سفر. پرسان پرسان قبرستان «خلد برین» را در سمت دیگر شهر پیدا کردیم. به نظرم اسم خیلی قشنگ‌تر و بهتری بود از دخمه و فراموش‌خانه و برج فراموشی و ... که برای مردگان زرتشتی ساخته شده بود.

جمعه آخر سال بود و برعکس قبرستان زرتشتی‌ها شلوغ، مخصوصا مزار شهدا. از کسی که داشت برای شستن قبر شهیدی آب می‌برد آمار شهدا را پرسیدم. در جوابم گفت: 700-800 شهید یزد دارد، با شهدای اطراف یزد می‌شوند حدود 1100-1200 شهید.

700- 800 شهید برای یزدی‌های محتاط و محافظه‌کار، زیاد بود ولی برای شهری که معروف به دارالعباده است، کم. برای مقایسه خوب است بدانیم فقط شهر نجف آباد که شهری کوچک است 4000 شهید دارد.

بگذریم. زیر سایبان مزار شهدا باد خنکی می‌وزید و گنجشک‌ها و پرنده‌ها هم به همین خنکی پناه آورده بودند و در آستانه بهار آواز می‌خواندند و جیک جیک می‌کردند.

همان بنده خدایی که با آب می‌رفت برای شستن سنگ قبری با ظرف خالی برگشت. بی‌آنکه سوالی کرده باشم گفت: زمین این قبرستان را کسی به اسم حاج تقی رسولیان وقف کرده برای دفن مسلمان‌ها ولی شهرداری برای دفن هر نفر 250 هزار تومان می‌گیرد. اگر قبر جای خوب باشد تا 3 میلیون هم می‌گیرند. برای ما که دارالعباده بوده‌ایم زشت است به خدا!

نمی‌دانم چرا حس کرد من حرفش را جایی منعکس می‌کنم ولی به نظرم درست حس کرده بود!

فاتحه‌ای هم سر قبر شهدای گمنام دادیم و کم کم راه وطن را در پیش گرفتیم. از یزد که بیرون می‌آمدیم باد شروع شد و روز و شب یکی شد و طوفان شن و خداحافظ شهری که در میان کویر مومیایی شده.

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم

قسمت پنجم

قسمت ششم


پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩۱/٢/۱٦ - مهدی قزلی

چرخی میانه میدان شهر دوچرخه‌ها

یادداشت‌های بازدید از یزد و مردمش-6

(این مطالب در خبرگزاری مهر منتشر می‌شود)

 

شهر سابق دوچرخه‌ها

چهارشنبه دم غروب کنار میدان شهید بهشتی یک مغازه دوچرخه‌سازی قدیمی دیدم که صاحبش پیرمردی بود. ازش اجازه گرفتم که فردا بروم و ببینمش و با هم حرف بزنیم. هیچ نپرسید کی هستی و چی می‌خواهی و ... گفت بیا حتما! همین.

اولین چیزی که در مطلب جلال از یزد دیده می‌شود همین دوچرخه‌های پر تعداد در شهر است:«... شهر پر بود از دوچرخه‌های فلیپس و راله. آخوندها هم سوار بودند و پا می‌زدند و می‌رفتند... شهرت بی موردی است اصفهان پیدا کرده از نظر فراوانی دوچرخه. این شهر یزد است که شهر دوچرخه‌هاست و بیش از آن شهر بادگیرهای بلند. فکر می‌کنم اگر کارخانه فیلیپس همین یک شهر را به عنوان مشتری داشته باشد دست کم تا صد سال دیگر نانش توی روغن است...»

البته معلوم است جلال جمله آخر این پاراگراف را برای اغراق گفته و آن 100 سال هم عدد کثرت است ولی به هرحال الان 50-60 سال از آن موقع می‌گذرد و دیگر دوچرخه‌ها مجال زیادی برای در خیابان بودن ندارند.

هر چند فکر کنم اگر خود مردم قانع بشوند باز برگردند به دوچرخه، جاذبه توریستی جدی‌ای پیدا کند شهر یزد. همان طور که قبلا این جاذبه را داشته آنقدر که دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن در کتاب روزهایش به دوچرخه‌های زیاد شهر اشاره کرده، همین طور جلال آل احمد. همین طور علی اصغر مهاجر در کتاب زیر آسمان کویر. و همه این مشاهدات برای قبل از سال 1340 است. یزد هنوز ظرفیت دارد که شهر دوچرخه‌ها باشد.

از حاج تقی حبیبی پرت افتادم! پیرمرد 75 سال سن داشت و حدود 60 سال دوچرخه‌ساز بود. مغازه‌اش پر بود از دوچرخه‌های جدید و قدیم که روی هم تلنبار شده بود و انگار صاحبان‌شان عجله‌ای برای پس گرفتن آنها نداشتند. حاج تقی نشسته بود کنار درمغازه‌اش که رسیدم. به محض اینکه درباره یزدی‌ها و خوی و خصلت اصلی‌شان پرسیدم، بی‌درنگ گفت: یزدی محتاط است، احتیاط می‌کند. توی بعضی شهرها کاسب‌ها حساب پول مردم را می‌کنند ولی یزدی‌ها حساب پول خودشان را می‌کنند.

بیت‌الغزل حرف‌هایش همین احتیاط بود و اینکه باید بخشی از درآمد را برای روز مبادا کنار گذاشت.

می‌گفت در شصت سال کاسبی هیچ وقت بدهکار نبوده، نه به دولت نه به ملت. همیشه هم دوچرخه‌ساز باقی مانده. دو سه سالی در زاهدان کار کرده بود ولی بالاخره برگشته بود.

از خیابان‌های خاکی 60 سال پیش گفت و ماشین‌های انگشت‌شمار شهر و دوچرخه‌های پرشمار که باعث شده بود او کاسبی نسبتا پررونقی داشته باشد تا جایی که در همان اوایل جوانی بتواند مغازه‌اش را بخرد. مغازه‌ای که بعد از 60 سال هنوز چراغش روشن است.

خود حاج تقی یکی از آن دوچرخه‌های قدیمی ساخت انگلیس داشت و می‌گفت دیگر این دوچرخه‌ها را هند و تایوان و کره تولید می‌کنند.

خانه‌اش قبلا در کوچه روبه‌روی مغازه‌اش بوده و حالا در صفاییه. می‌گوید مردم با هم خوب بودند و کاری به کار هم نداشتند هم آن موقع هم حالا.

دوره دوچرخه‌ها را دوست‌تر می‌داشت و می‌گفت: زمانی که ملت با دوچرخه می‌رفتند هیچ خرجی نداشت حتی یک ریال. دوچرخه‌های لاری و هامبر و هرکولس و سه تفنگ و اینها بود مال انگلستان .

پرسیدم: در یزد مردم با هم دیگر سر چه چیزی دعوای‌شان می‌شود؟

گفت: دعوا و اختلاف برای سبکی خود آدم است. ما این همه سال اینجا هستیم یک موقعی هم در دایره فلکه بودیم دعوا نکردیم.

می‌گفت مغازه فلکه را اجاره کرده بود به ماهی دوازده قِران. صاحب مغازه هم از او یک نوشته گرفته بوده که: اگر کار نکردی پول ما را هم ندهی، اجاره به ما ندهی تا شش ماه، ما راضی نیستیم!

وسط صحبت با حاج تقی جوان‌هایی می‌آمدند و وسیله می‌گرفتند یا با استکان خالی می‌آمدند چای ببرند. حاج تقی می‌گفت اینها هم چراغی‌های ما هستند! یعنی کاسب‌های همسایه.

پرسیدم: حاج آقا یزدی‌ها با زرتشتی‌ها رابطه‌های‌شان خوب است؟

گفت: رابطه‌های‌شان خوب است زرتشتی‌ها هم مردمان خوبی هستند. هیچ کار به کسی ندارند. می‌روند در خانه‌های‌شان یک ریال از کسی را هم نمی‌خورند، مردمان حسابی درست. بد آن موقعی است که شما اذیتِ من کنید من هم بیافتم به اینکه شما را اذیت کنم. وقتی شما پیش من خوب باشید، من هم پیش شما خوب هستم، بد می‌گویم؟

پیرمرد بد نمی‌گفت حرف حساب می‌زد. همین موقع‌ها بود که یکی دیگر از هم‌چراغی‌هایش (که این یکی مسن بود) با دوچرخه‌ای قدیمی و انگلیسی سر رسید و بی‌آنکه متوجه من باشد از وضعیت خیابان و شلوغی‌اش نالید برای حاج تقی. دیدم صحبت حاج تقی با رفیقش گرم شده بلند شدم و خداحافظی کردم و بیرون آمدم.

از پیش حاج تقی که بیرون آمدم حساس شدم به اینکه ببینم دوچرخه سوار می‌بینم یا نه. حالا که خوب می‌دیدم هنوز پیرمردهایی با دوچرخه‌های هندی و انگلیسی در شهر دیده می‌شدند مخصوصا در بافت تاریخی. هر وقت هم از کنار آدم رد می‌شوند، سلام می‌کنند. مهم هم نیست که کم سن‌تر باشی و قیافه‌ات شبیه مسافرها و توریست‌ها باشد.

پیرمردها و دوچرخه‌های‌شان حال و هوای سال‌های دهه 30 و 40 یادداشت جلال را زنده می‌کردند در کوچه‌های کاهگلی یزد.

 

کدام شعربافی

یک زمانی نان مردم یزد از همین شعربافی در می‌آمد. کاری که با خوی و خصلت‌شان هم سازگاری داشت؛ هر خانواده‌ای در خانه‌اش دو سه دستگاه شعربافی به پا می‌کرد و سرش در لاک خودش بود. الان ولی دیگر شعربافی سنتی و دستی تقریبا وجود ندارد و همه چیز ماشینی شده.

شَعر در عربی یعنی مو و شعربافی یعنی بافتن تارهای نخی به باریکی مو. شِعربافی هم می‌گویند به این کار به خاطر ریتم و آهنگ رنگ‌های پارچه‌ها و نخ‌ها. اینها را حمید پسر جوانی به ما گفت که در زندان اسکندر یا مدرسه ضیاییه یکی از اتاق‌هایش را اجاره کرده بود و دستگاه شعربافی را علم کرده بود و بیشتر البته جنبه نمایشی داشت و حمید در واقع فروشنده بود تا بافنده هرچند بافتن بلد بود.

در واقع همه چیز در بافت قدیم شبیه یک نمایشگاه بزرگ است، روح ندارد. دستگاه‌های شعربافی نمایشی، درهای کلون‌دار نمایشی که کنارش یک آیفون تصویری هم بود، دیوار کاهگلی نمایشی که اگر جایی ریختگی داشت معلوم می‌شد برای یک دست شدن محله روی دیوارهای جدید کاهگل کشیده‌اند.

حمید مدعی بود خانواده‌اش تنها خانواده‌ای هستند که شعربافی سنتی را در یزد ادامه می‌دهند و ما این ادعا را از یکی دو نفر دیگر هم شنیدیم. حتی اگر همه‌شان هم راست گفته باشند گریزی نیست از اینکه بگوییم شعربافی و نساجی سنتی دیگر در یزد رو به انقراض کامل است و همه چیز ماشینی شده. البته جای شکرش باقی است که هنوز دست چینی‌ها به این صنعت باز نشده!

شب هم رفتیم و باغ دولت‌آباد را دیدیم و بادگیرش را که بزرگ‌ترین بادگیر جهان بود. مطمئن هستم اگر این بلندترین بادگیر در گینس ثبت بشود، یک آدم علافی پیدا خواهد شد که 2-3 متر بلندتر از بادگیر 33 متری باغ دولت‌آباد را بسازد و رکورددار بشود.

از عصر باد شدیدی در شهر وزید و گرد و خاک کرد. کم‌کم شد طوفان و شن‌ریزه همه شهر را پوشاند. 10 متر جلوتر دیده نمی‌شد. آدم را یاد جاده چالوس می‌انداخت و پل زنگوله و سیاه‌بیشه و هزارچم و مه‌گرفتگی‌های عجیبش.

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم

قسمت پنجم


پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩۱/٢/۱۳ - مهدی قزلی

ماجرای فرود هواپیمای انگلیسی در کویر طبس

یادداشت‌های بازدید از یزد و مردمش-5

(این مطالب در خبرگزاری مهر منتشر می‌شود)

 

شب گردی

دم غروب چرتی زدیم و بعد رفتیم تا بالا شهر یزد را پیدا کنیم. از هر کس درباره بالا شهر سوال کردیم راهنمایی‌مان کرد به سمت صفاییه که در زمان سفر جلال بیابان بوده و مابین یزد و دخمه‌های زرتشتی‌ها. سعی کردم عینی‌تر سوال کنم. از مردم می‌پرسیدم که اگر بخواهند نامزدشان را ببرند جایی برای گردش یا شام و همان یک شب را آتش بزنند به مال‌شان تا خاطره‌انگیز باشد و... وقتی من این توضیحات را می‌دادم مردم جوری نگاهم می‌کردند که من هم فعل جمله‌ام را می‌خوردم. برای‌شان این مفاهیم خیلی آشنا نبود.

به هرحال از ساعت 9 شب به بعد شهر در خاموشی فرو می‌رود. محله صفاییه و پاساژهای باکلاسش! را که بسته بودند دیدیم و سینماهای بسته‌ای که جلال از نبودنشان در آن زمان گفته بود و در معروف‌ترین رستوران یزد به عنوان آخرین مشتری شام خوردیم و زیر نگاه‌های سنگین کارکنان رستوران، زدیم بیرون و برگشتیم هتل که درهایش قفل بود و در زدیم و دو جوان هراسان و خواب‌آلود در باز کردند و با تعجب وراندازمان کردند که لابد تا حالا کجای شهر می‌پلکیدیم و هنوز ساعت یازده و نیم شب بود!

 

زرتشتی‌ها

به راهنمایی دوست خوبی از تهران رستوران خوبی در یزد پیدا کردیم و غذای خوبی خوردیم. قیمت‌های این رستوران، حداقل نصف رستوران مشابه در تهران بود. مهمانانش هم خیلی‌ها غیریزدی بودند.

برگشتم میدان مارکار و از ساعت عکس گرفتم. دورتادور برج ساعت در چهار وجهش اشعاری درباره مارکار و بعضی از فردوسی نقش داشت:

چون به سعی و اهتمام مارکار/ گشت در این برج ساعت برقرار

روح فردوسی پی تاریخ گفت/ شادم از کردار نیک مارکار

شعر دیگری هم بود:

بداد و دهش دل توانگر کنید/ ز آزادگی بر سر افسر کنید

جز از نیک نامی و فرهنگ و داد / ز رفتار گیتی نگیرید یاد

ز فردوسی اکنون سخن سخن یاد گیر/ سخن‌های پاکیزه و دلپذیر

بزرگی سراسر به گفتار نیست/ دو صد گفته چون نیم کردار نیست

این آقای مارکار از آن پارسی‌های پول‌داری بوده که سیستم نوین آموزش و پرورش را در یزد پیگیری می‌کرده. برای اولین کار هم جایی برای یتیمان و بی‌سرپرستان زرتشتی ساخته بعد هم دبستان و دبیرستان. این به غیر از 14-15 مدرسه‌ای است که در روستاهای زرتشتی بنا کرده. این سازمان تعلیم و تربیتی را هم داده بوده دست چند نفر از آدم حسابی‌های زرتشتی تا هوای تعلیم و تربیت بچه‌های هم‌کیشش را داشته باشد.

اینها را از جمشید منوچهری شنیدم که ابتدایی و متوسطه و دانشگاه را در موسسات مارکار خوانده بود و حالا که در کتاب‌خانه «پرورشگاه مارکار» کار می‌کرد و لیسانس شیمی داشت.

روی تابلویی کنار در ورود زده بود «پرورشگاه مارکار». آدم در برخورد اول فکر می‌کند که وارد شیرخوارگاه می‌شود ولی پرورشگاه در معنی اصلی‌اش به کار رفته یعنی جایی که بچه‌ها پرورش پیدا می‌کنند. به نظرم اسم با مسماتری از مدرسه یا مدرسه شبانه‌روزی است.

ساختمان‌های خوابگاه و مدرسه از طریق راهروی مسقف قشنگی به هم وصل می‌شدند. مدرسه به نظرم طرحی انگلیسی داشت و آدم را یاد داستان بابا لنگ‌دراز می‌انداخت. بچه‌های زرتشتی بعد از گذراندن مراحل ابتدایی در روستاهای‌شان برای ادامه تحصیل به یزد می‌آمدند و در این پرورشگاه ساکن می‌شدند و درس می‌خواندند، چون در آن زمان رفت و آمد از روستا به یزد سخت بوده.

هر کس پول داشت شهریه‌اش را می‌داد هرکس هم نداشت نمی‌داد. هر کس هم مفلس‌تر بود یک چیزی دستی می‌گرفت. آنهایی که درس‌شان خوب بود با کمک موسسه مارکار می‌رفتند دانشگاه تهران. معلوم است که این کارها باعث می‌شود دولت پهلوی از مارکار خوشش بیاید و نشان لیاقت به او بدهد. مارکار سه بار به یزد آمد؛ 1303، 1313 و 1328. در تاریخ اول برای افتتاح یتیم‌خانه، بار دوم برای افتتاح دبیرستان و بار سوم برای سالگرد 25 سالگی موسسه‌اش. می‌گویند بار دوم که آمده هواپیمای اختصاصی‌اش در جایی بین یزد و طبس روی زمین صاف نشسته و او را در کامیونی پر از گل وارد شهر کرده‌اند و در همین سفر کلنگ ساعت میدان مارکار را می‌زند.

راستی الان از این آدم‌ها پیدا نمی‌شوند ما چندتا از این پروژه‌هایمان را بدهیم دست‌شان؛ پروژه‌هایی مثل مصلای تهران، آزادراه شمال و ... راستی اسم کامل مارکار، «پشوتن جی دوسابایی مارکار» است.

این همه را به عنوان یک نمونه نوشتم تا معلوم شود حرف جلال چقدر درست است که:«... از یزد به آن طرف توجه مردم به شرق است نه به غرب؛ به هند است نه اروپا. حتی بیش از آنکه از تهران و مرکز مملکت خبر داشته باشند از آن سمت دارند.»

بد نیست بدانید زمان جلال انگلستان در یزد کنسول‌گری داشته، در شهری که کلا دو سه تا خیابان داشته آن هم وسط کویر. بعید نیست این حضور هم به واسطه زرتشتی‌ها و ارتباطات‌شان با پارسیان متنفذ هندی بوده باشد که کشورشان مستعمره انگلیس بوده است و یادمان باشد قبل از نیروهای کماندویی دلتای آمریکایی، اولین بار این مارکار بوده که از اطراف یزد و طبس به عنوان فرودگاهی طبیعی استفاده کرده!

از پرورشگاه‌شان خیلی خوشم آمد و از تشکیلات منسجم‌شان در تعلیم و تربیت. همه چیزشان رنگ و بوی انگلیسی داشت. صندلی‌های 60 سال پیش‌شان چنان با کیفیت بود که هنوز استفاده می‌شد، حتی اسم افراد روی صندلی‌های‌شان بود. مثلا معلوم بود کدام صندلی مال مدیر پرورشگاه است.

محیط سوت و کور پرورشگاه را گذاشتیم و رفتیم آتشگاه یا آتشکده‌شان. آنها هم در حال آماده کردن ساختمان برای مسافران نوروزی بودند. 500 تومان دادیم و داخل شدیم تا جامی ببینیم پشت شیشه که در آن آتشی اندازه یکی از همین آتش‌های گردش‌ها و تفریح‌های خانوادگی ماها برقرار بود. بعد هم نوشته شده بود که این آتش از کجا و کجا آورده شده و حفظ شده تا به اینجا رسیده. مدتی طولانی هم در خانه بعضی زرتشتی‌ها پنهانی روشن نگه داشته شده است.

حالا کی دیده و چطور می‌شود اثبات کرد که این آتش همان آتش است و هیچ وقت خاموش شده یا نشده. به هرحال اگر به جای زرتشتی‌ها بودم از نمایش عمومی این شعله و مشعل جلوگیری می‌کردم تا کمی ابهتش را در پرده و خفا به دست بیاورد.

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم


پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩۱/٢/۱۱ - مهدی قزلی

هتل 4ستاره و خنزر پنزرهایش

یادداشت‌های بازدید از یزد و مردمش-4

(این مطالب در خبرگزاری مهر منتشر می‌شود)

 

هتل موزه فهادان و ستاره‌هایش

محل اسکان ما خانه‌ای قدیمی بود که با هزینه‌ای میلیاردی تبدیل شده بود به هتلی 4 ستاره. ما که زور جیب‌مان به 4 ستاره هتل نمی‌رسید ولی همکاری صاحب هتل و البته خلوتی بی‌نظیر یزد قبل از نوروز این مجال را به ما داد که هتل 4 ستاره را هم درک کنیم!

اتاق‌های هتل در واقع اتاق‌های دورتادور حوض بزرگی در وسط خانه قدیمی بود که به هرکدام دستشویی و حمام اضافه شده بود. این کار، یعنی حفظ کردن ظاهر آثار قدیمی و باستانی و ایجاد تغییرات برای کاربری جدید و به روز در داخل آن، تجربه جهانی دارد و البته موفق. هم مردم درک دقیقی از گذشته پیدا می‌کنند و هم آثار باستانی صاحب دل‌سوز.

یکی از کارمندان هتل و مسوول اصلی آنجا چند باری وقت گذاشتند و ما را در همان هتل کوچک گرداندند. خانه دو بخش اصلی داشته که یکی با حیاطی کوچک‌تر اندرونی حساب می‌شده و یکی با حیاطی بزرگ‌تر بیرونی.

اتاقها دورتادور حوضی بزرگ جا داشتند و آشپزخانه در زیر زمین نارنجستان (همان اندرونی که چون در حیاطش درخت نارنج می‌کاشتند به آن نارنجستان هم می‌گفتند). خانه به آن بزرگی و با 29 اتاق، در قدیم حمام نداشته و اهل خانه باید می‌رفتند حمام عمومی. از زیر خانه قنات رد می‌شد و از پله‌های پایاب که پایین می‌رفتیم مسیر آن را می‌دیدیم که البته خشک شده. (همه قنات‌های یزد خشک شده غیر از یکی که آن هم رو به خشکی است). خانه یا همان هتل فعلی دو بادگیر داشت که البته هر دو تقریبا کور شده‌اند. تمام بادگیرهای یزد کور شده‌اند و فقط یک جسد بلااستفاده از آنها روی پشت بام‌های خانه‌ها و عمارت‌های بافت قدیم مانده. اصلش هم چاره‌ای نیست وقتی یک کولر گازی و از آن بهتر برای شرایط آب و هوای یزد یک کولر آبی، با هزینه کمتر، خانه را خنک می‌کند بادگیر به چه کار می‌آید!

مکانیزم و مهندسی ساخت بادگیر در گذشته البته قابل ستایش است ولی مخالفت بی‌جا با تکنولوژی هم خوب نیست. مخالفتی که رگه‌هایش در روحیات ضدامپریالیستی و فردیدی جلال وجود داشت.

پشت بام خانه هم جای قشنگی بود. از آنجا می‌شد تمام بافت قدیمی را دید که پر است از بادگیرهای عقیم. جلال هم با اینکه مسحور این بادگیرها شده بوده و اسم تک‌نگاریش را هم سفر به شهر بادگیرها گذاشته ولی جز یکی دو خط راجع به آنها چیزی ننوشته است.

پشت بام خانه قدیمی آدم را یاد فیلم یک حبه قند میرکریمی می‌اندازد و نماهای بازش از روی پشت بام و حیاط و اتاق‌های تودرتو و...

چیز دیگری که ما را یاد فیلم میرکریمی انداخت یک مراسم حنابندان بود که در میدان وقت‌الساعه دیدیم. تلاش هم کردیم که با پررویی خودمان را داخل مهمان‌ها کنیم که فامیل‌های عروس که تهرانی بودند پرروتر از ما از آب درآمدند و نشد.

از میرکریمی و شبه شاه‌کارش که بگذریم می‌رسیم به شبه هتلی که روی بعضی از گنبدی‌های سقفش شیشه‌های رنگی به اسم قپه نسب کرده بودند. کارکرد قپه‌ها این بود که نور تند خورشید را رنگ و وارنگ داخل اتاق می‌کرد که هم باعت فرار و ترس حشرات می‌شد هم انرژی خوبی به اهل خانه می‌داد. امروزه به جای این کار اتاق‌ها را رنگ‌های تند می‌زنند که اشکالش این است که شب‌ها که آدم احتیاج به آرامش دارد به جای انرژی، با این رنگ تند نمی‌توانند کاری کنند ولی شیشه‌های رنگی و قپه‌ها شب کارکردی ندارند و رنگ خانه همان رنگ گچ و کاهگل است. در تابستان‌ها هم بعضی از شیشه‌ها را بر می‌دارند تا هوای خانه عوض شود.

هتل پر بود از خنزر پنزرهایی که مثلا فضا را قدیمی نشان بدهد مثل کوزه و موتور قدیمی و چرخ گاری و... انگار با یک خاور از پارکینگ پروانه خیابان جمهوری تهران جنس خریده باشی و ریخته باشی داخل آن خانه قدیمی.

بدی این هتل هم این است که چون اتاق‌ها به سمت حیاط مرکزی پنجره دارد و این حیاط تخت برای نشستن دارد و صبحانه همان‌جا سرو می‌شود و بعضی مسافرها هم آنجا دور هم‌نشینی برگزار می‌کنند، گاهی سروصدا و شلوغی می‌شود. این خانه قدیمی جان می‌دهد برای مسافرت‌های دسته‌جمعی!

به هر حال 58 هتل سنتی در یزد برای خودش یک پدیده فرهنگی بود که نمی‌شد از آن گذشت حتی اگر این پدیده در دوره جلال وجود نداشت.

 

 

چهارشنبه پیاده

چهارشنبه صبح پیاده از هتل بیرون زدم و رفتم تا مسجد جامع. همان مسیر تور پیاده‌روی را پیاده رفتم. سر راه از یک صرافی قیمت دلار را پرسیدم که گفت: 1880 تومان و مثل صرافی‌های تهران جواب سربالا نداد. در همین مسیرها بود که یک آب انبار دوره صفویه را هم دیدم که 50 پله حدود 30 سانتی متری داشت به عمق زمین، یعنی 15 متر زیر زمین. ته آب انبار خشک و کثیف بود. تصور اینکه در چنین جایی آب جمع می‌شده و مردم می‌خوردند سخت است.

از خیابان روبه‌روی مسجد جامع می‌رفتم و جنب و جوش کسبه برای پر کردن ویترین شب عید را تماشا می‌کردم که به امید مسافران نوروزی پشته پشته جنس داخل مغازه می‌چپاندند. سر عکس گرفتن از ویترین مغازه‌ای که همه دردهای جسمانی و معنوی و حتی اعتیاد به مواد مخدر را با دعا رتق و فتق می‌کرد، با صاحب مغازه جر و بحث‌مان شد. مطمئن بودم او بحث را کش نخواهد داد! می‌گفت از حریم خصوصی من عکس نگیر و من هم اصرار می‌کردم که این چه حریم خصوصی است که در معرض دید مردم قرار داده‌ای با این خط درشت. با وساطت کسبه همسایه بحث تمام شد. مردک کتابی را می‌فروخت که حتی اگر نویسنده‌اش نعوذ بالله خود خدا هم می‌بود شک هر آدم عاقلی را بر می‌انگیخت که چطور این همه درد را به دعا برطرف می‌کند.

رفتم تا خیابان امام و پیاده گز کردم تا میدان امیرچخماق. روبه‌روی شیرینی فروشی اصلی حاج خلیفه یک موزه هست به اسم موزه آب که دیدنش بد نیست. جلال در مطلبش نوشته بوده که یزد صد قنات دایر دارد. حالا نیست که ببیند کار آب و قنات یزد به موزه کشیده.

خیابان امام را ادامه دادم تا مسجد برخوردار. اطراف مسجد گاراژهایی قدیمی و تقریبا مخروبه وجود دارد که زمانی هرکدام مربوط به شرکتی مسافری می‌شده که از جاهای دیگر مسافر می‌آورده و به آنجا‌ها می‌برده. طبقه دوم این گاراژها در سمت خیابان هم مسافرخانه بود که جلال و برادرش شمس در یکی از همین مسافرخانه‌ها اتراق می‌کنند. گاراژها از بین رفته‌اند. یکی‌شان بانک شده و یکی هم هتل 5 ستاره. ولی از باقی زمینی باقی مانده و چند دهنه مغازه رو به ویرانی داخل گاراژ.

روبه‌روی مسجد برخوردار کتاب‌فروشی نیک‌روش بود که تقریبا هیچ کدام از کتاب‌هایی که آقای مسرت معرفی کرده بود را نداشت. چند دقیقه نشستم و خستگی در کردم. پسر جوانی آمد دنبال کتاب درسی دانشگاه. به حرفش کشیدم و فهمیدم که یزد دانشگاه زیاد دارد؛ ملی و آزاد و پیام نور و علمی کاربردی و .... کتاب فروش هم گفت مشتری‌ها بیشتر دنبال کتاب درسی هستند، بعد هم کتاب روان‌شناسی و مذهبی و ادبیات.

خیابان امام را که تا ته بروی می‌خورد به میدان شهید بهشتی، سمت چپ را اگر ادامه بدهی می‌خورد به میدان مارکار. میدانی که ساعتی وسطش هست و جلال هم درباره‌اش نوشته؛ «... بیشتر دوچرخه‌ها به یک طرف می‌رفتند. ما هم دنبال‌شان راه افتادیم. آسفالت که تمام شد، میدانی و ساعتی بر سر برجی در میان آن و دست راست سردر بزرگ مدرسه‌ای و همه می‌رفتند آن تو ماهم رفتیم...»

در پرس و جو‌ها فهمیدیم مارکار ساعت را از انگلستان آورده و کاشته آنجا. داخل مدرسه مارکار هم شدم. مدرسه‌ای با حیاطی بزرگ همان طور که جلال نوشته بود. فقط این طرفش مال مسلمان‌هاست و در ورودی سمت زرتشتی‌ها از داخل کوچه بود. سمت زرتشتی‌ها را گذاشتم برای عصر و برگشتم سمت هتل که حسابی گرسنه و خسته شده بودم.

نزدیک شدن به نوروز یزدی‌ها را اصفهانی کرده بود. روز اول از سر خیابان فهادان تا میدان بهشتی به 300 تومان کرایه رفتم. برگشت همان مسیر را به 500 تومان. فردا همین مسیر شد 800 تومان. به راننده گفتم پس‌فردا با این وضع کاپشن‌مان را هم در می‌آورید شما.

با خونسردی جواب داد: کاپشن‌تان را که در نمی‌آوریم هیچ، کلاه هم سرتان می‌گذاریم!

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩۱/٢/۱٠ - مهدی قزلی

چهارشنبه سوری ناکام

یادداشت‌های بازدید از یزد و مردمش-3

(این مطالب در خبرگزاری مهر منتشر می‌شود)

یزدی‌ها

مدتی قبل از رفتن به یزد چشم و گوش تیز کردم درباره یزد و یزدی‌ها. آنچه از خودشان شنیدم و دیگرانی که به یزدی‌ها ربطی داشتند از این قرار بود که آنها مردمانی ساده و سخت‌کوش و قانع هستند. سختی زندگی در کویر از ایشان مردمی ساخته پرتلاش که یاد گرفته‌اند برای اینکه دخل و خرجشان با هم بخواند بهترین کار این است که خرج را کم کنند چون دخل خیلی دست خودشان نیست. این است که یزدی محتاط شده است و سر در لاک خود و دنبال دردسر نمی‌رود. اخلاق مصرف‌گرایی هنوز که هنوز است در میان مردم یزد عمومیت پیدا نکرده. به نظرم همین باعث شده بود زمان سفر جلال همه مردم دوچرخه سوار بودند. حتی الان هم اگر کمی بنزین گران‌تر شود اولین شهری که مردمش دوچرخه‌ها را بیرون می‌کشند همین یزد است.

رفیق روابط عمومی می‌گفت خوی یزدی‌ها خوی زرتشتی است؛ آرام و کاری به کار کسی ندارند. همین هم باعث شده زرتشتی‌ها در یزد سال‌ها بی‌مشکل به زندگی‌شان در کنار مسلمان‌ها ادامه می‌دهند. خود یزدی‌ها هم مشکلاتی مثل ورود اعراب مسلمان به ایران و بعدتر حمله مغولان را بدون مشکل از سر گذرانده‌اند. به نظرم هر کس از هرجا به خودش زحمت داده و از بین بیابان تا یزد آمده و خسته و کوفته رسیده تا پشت دروازه شهر ترجیح داده با اولین نرمش مردم با آنها کنار بیاید. خود شهر هم نه دریایی دارد نه آب و هوایی نه گنج و معدنی، مردم هم که اهل مدارا، خوب چرا باید دعوایی بشود آنجا؟

حتی تفریح و خوشگذرانی‌شان هم با خویشان سازگار است، ده دوده! یعنی می‌روند ده یا جایی بیرون از شهر و آتش و دودی به پا می‌کنند و وعده‌ای غذا در هوای آزاد و برمی گردند خانه، سالم و کم‌هزینه و کم‌حاشیه.

معروف است که می‌گویند زندان این شهر پر است از زندانی غیربومی. به نظرم اگر یک یزدی حتی رییس جمهور هم بشود ترجیح می‌دهد به جای کارهای سخت، رییس‌جمهور صلح و دوستی و تسامح و کم کردن تنش‌ها باشد، آن هم به هر قیمتی. رییس‌جمهوری که موافق و مخالفش از او حساب نبرند. معلوم است چنین رییس جمهوری حتی برای به دست آوردن قدرت، عوض فعالیت و مبارزه سیاسی می‌رود پشت تریبون و گریه می‌کند! برعکس رفیق تُرکش که برای رای آوردن هرکاری حتی ریختن به خیابان هم انجام می‌دهد. غرض واقعا بحث سیاسی نبود. خواستم در یک قیاس ساده خوی یزدی‌ها را بشناسیم.

اکثر مردم یزد طبقه متوسطی هستند که دست‌شان به دهان‌شان می‌رسد ولی بیشتر نه! پایشان را هم از گلیم‌شان درازتر نمی‌کنند، حتی گلیم‌شان را هم درازتر نمی‌کنند.

مهمان‌نواز هستند و مهمان‌نوازی‌شان دل‌چسب است. در زمان دانشگاه با اینکه ساکن تهران بودم ولی به رسم دانشجویی در ایام امتحانات گاهی می‌رفتم خوابگاه تا با رفقا درس بخوانیم. سه رفیق یزدی داشتم که هم‌اتاقی بودند. هر وقت می‌رفتم اتاق آنها موقع شام و ناهار با لهجه غلیظ چیزهایی به هم می‌گفتند بعد معلوم می‌شد به خاطر اینکه من مثلا مهمان‌شان بودم با هم هماهنگ می‌کردند که یک کنسرو ماهی هم به سفره اضافه کنند. جالب‌تر اینکه گاهی دو نفرشان که اهل جایی در اطراف یزد بودند لهجه را غلیظ‌تر و محلی‌تر می‌کردند تا نفر سوم نفهمد چه می‌گویند و بعد می‌فهمیدیم ظرف‌های غذا را برده‌اند بشویند. اتاق این رفقای یزدی همیشه مرتب بود و همه چیز سرجایش. نه دردسر درست می‌کردند نه می‌گذاشتند کسی برای‌شان دردسر درست کند. ولی امان از رفقای خراسانی که اتفاقا اتاق بغل یزدی‌ها بودند. بگذریم که بحث بر سر یزد و یزدی است نه خراسانی و مشهدی.

این اخلاق و روحیات به نظرم برای هر اهل قدرتی مثل نعمت است! هم دارالعباده بوده یزد و هم در دوران انقلاب خبری در آن نبوده. همین الان هم مردمش سرشان در لاک خودشان است به قول حاج تقی حبیبی پیرمرد دوچرخه‌ساز 75 ساله یزدی: یارانه را اگر بدهند می‌گیریم، ندهند هم کمتر می‌خوریم، ما که زورمان به دولت نمی‌رسد!

 

 

چهارشنبه‌سوری

از همان اول که پایم را در هتل گذاشتم درباره رسم و رسوم چهارشنبه‌سوری در یزد پرسیدم و جایی که احتمالا برنامه‌ای به این مناسبت بگیرند. هیچ کس جواب درست و درمانی نمی‌داد. یعنی جوابی نداشتند که بدهند. جایی چیزی درباره تور چهارشنبه‌سوری روی در و دیوار دیدم که بعد از پیگیری فهمیدم برنامه را با دستور از بالا کنسل کرده‌اند. چیزهایی هم از جشن سده در روستاهای زرتشتی‌نشین چم و چک‌چک و غیره گفتند که همه‌اش حرف بود. دو چیز برایم کاملا روشن شد؛ اول اینکه برنامه منسجم و درست و درمانی برگزار نمی‌شود و دوم اینکه زرتشتی‌ها دوست ندارند ما برویم و برنامه‌شان را ببینیم.

تمام تلاشم برای راه‌یابی به یک جمع زرتشتی یا غیر آن برای دیدن یک برنامه چهارشنبه‌سوری تا عصر سه‌شنبه بی‌نتیجه ماند و بالاخره با راهنمایی چند نفر رفتم به سمت دخمه‌ها. می‌گفتند آنجا حاشیه‌ای‌تر است و شاید جک و جوان‌ها جمع شوند و برنامه‌هایی خودجوش برگزار شود. رفتیم به همان سمت ولی با یکی دو جین مامور نیروی انتظامی در ابتدای خیابان منتهی به دخمه‌ها مواجه شدیم و فهمیدیم مردم و ماموران درک دقیق و درستی از هم دارند. ماشین را وسط میدان گذاشتم و پیاده شدم یک راست رفتم روی مخ عاقله مردی در بین ماموران که به نظر رییس‌تر از همه می‌آمد و کارم را سیر تا پیاز برایش شرح دادم. خیلی خوب گوش کرد و دست آخر گفت او و همکارانش کنترل شهر را کاملا در دست دارند و هیچ کجا هیچ مراسمی برگزار نمی‌شود. مگر در جمع‌های خصوصی زرتشتیان که آنها هم دوست ندارند کسی داخل‌شان بشود. خلاصه از چهارشنبه‌سوری یزد چیزی پیدا نکردیم جز همان نخاله‌بازی‌های رایج جک و جوان‌ها در انداختن ترقه‌های وارداتی چینی در کوچه و خیابان. مامور نیروی انتظامی هم نصیحت‌مان کرد برویم در پارک و چیپس و بستنی بخوریم که تفریح سالم‌تری است!

میدان امیر چخماق و فلافل و جگرش را ترجیح دادیم به پارک تا سه‌شنبه شب هم به پایان برسد.

حالا کاری به چهارشنبه‌سوری ندارم که هنوز درباره رگ و ریشه‌اش بحث است ولی چرا ما هنوز بلد نیستیم جشن و شادی دسته جمعی برگزار کنیم؟ یا راه افراط برمی‌داریم یا تفریط. جلال در یادداشتش می‌گوید مردم رفته‌اند در حیاط مدرسه مارکار نشسته‌اند و مسابقه ماست‌خوری بچه‌ها برگزار شده برنامه‌ای جُنگ مانند و بعد هم فشفشه و آتش‌بازی که نقش مردم در آن تماشاگری بوده نه تصدی‌گری!

برنامه آموزنده نبوده ولی زننده هم نبوده. مثل اینکه قدیم‌ترها مردم را جو نمی‌‌گرفته.

 

شیرینی‌فروشی حاج خلیفه علی رهبر و شرکا!

شهر پر است از شیرینی‌فروشی‌های حاج خلیفه و شرکا. مثل قم و حاج حسین سوهانی و پسرانش. هر کسی یک کلمه کم و زیاد کرده به اسم اصلی و شناخته شده و خودش را جای اصل جا زده. جالب‌تر اینکه یکی از همین غیر اصل‌ها چند دهنه بیشتر با فروشگاه مرکزی فاصله نداشت. این موضوع البته برای‌مان کمتر اهمیت داشت. با اهمیت‌تر این است که این شیرینی‌فروشی حاصل شراکت سه نفر است؛ حاج خلیفه علی رهبر، حاج مرتضی شیرینی‌ساز و حاج حسن فردوسیان. جالب اینکه بچه‌های آنها هنوز هم این شراکت را حفظ کرده‌اند و ادامه کار پدران را می‌دهند. جلال از این شیرینی‌فروشی قدیمی هم چیزی ننوشته ولی شراکت طولانی‌مدت و پایدار آنها شبیه شراکت اهل یک یا چند آبادی در منافع قنات است که جلال به این یکی اشاره‌ای داشته است. شراکتی با این طول مدت فقط در یزد امکان پذیر است با مردمی که طمع در کارشان نیست. خیلی تلاش کردم با یکی از پسران شرکای اولیه صحبتی بکنم که نشد. سرشان حسابی برای ایام عید شلوغ بود. مردم صف طولانی کشیده بودند تا شیرینی یزدی بخرند و البته حجم بیشتری هم آماده می‌شد تا برود به شهرهای دیگر. هیچ کدام حاضر نشدند وقت بگذارند برای مصاحبه و گپ و گفت. با مزه این است که ساعت 6 بعد از ظهر هم تعطیل می‌کردند در حالی که اگر شبانه‌روز هم باز می‌بودند، مشتری داشتند.

هر چه قدر یکی دو هفته مانده به نوروز، یزد شهر خوبی است برای مسافرت، ولی برای خریدن شیرینی از فروشگاه‌های اصلی حاج خلیفه علی رهبر و شرکا وقت نامناسبی است، یک ساعت در صف ایستادیم برای یکی دو تا بسته قطاب و پشمک آن هم در فروشگاه شماره 2 نه فروشگاه مرکزی.

 

قسمت اول

قسمت دوم


پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩۱/٢/٩ - مهدی قزلی

آدمها مهم‌ترند یا آثار تاریخی!؟

یادداشت‌های بازدید از یزد و مردمش-2

 

کتابخانه وزیری

صبح روز سه‌شنبه بلند شدیم و رفتیم سمت مسجد جامع کبیر یزد و کتابخانه وزیری که کنار این مسجد است. در واقع رفتم تا یکی از کارمندان این کتابخانه را که آقای مسرت نامی بود و رفیق روابط عمومی‌مان در تهران معرفی کرده بود، ببینیم. آقای مسرت برای خودش یک پا یزدشناس است و بعدتر فهمیدم از تاجیکستان دکترا گرفته و سال‌ها در کتابخانه کار می‌کند. قدم زنان از هتل رفتیم تا مسجد جامع و سر راه از کوچه پس کوچه‌های بافت تاریخی یزد گذشتیم که انصافا قشنگ بود. خانه‌ها و عمارات قدیمی و کاهگلی با درهای چوبی کلون دار که زنانه و مردانه‌اش با هم فرق می‌کرد.

کوچه‌ها را معلوم بود حفظ کرده‌اند و بازسازی و فهمیدیم که یک جور مسیر تور پیاده گردی یا دوچرخه‌گردی است.

کتابخانه وزیری کنار مسجد جامع بود با آن مناره‌های بلندش و هرچند دوست می‌داشتم اول مسجد جامع را ببینم ولی چون قرار گذاشته بودم، رفتم به کتابخانه. آقای مسرت در جواب سوالات من جواب‌های کلی داد و ارجاعات دقیق کتابخانه‌ای و معلوم بود هر کس می‌رسد از او همین سوالات را می‌پرسد و حوصله‌اش را سر می‌برد. برای هر سوالی که پرسیدم یک کتاب معرفی کرد و بعد از هر معرفی کتاب می‌گفت کتاب‌فروشی نیک‌روش روبه روی مسجد برخورداری کتاب را دارد. همه آن کتاب‌ها را اگر می‌خواندم لااقل به اندازه فوق‌لیسانس یزدشناسی و حومه می‌شد. اسم کتاب‌ها هم الکی زیاد است و تکرارش در اینجا ملال‌آور. با یک جستجوی ساده در گوگل همه‌اش با آدرس دقیق پیدا می‌شود.

حق را به او دادم که از 7 صبح آمده بود سرکار و حسابی خسته شده بود. به قول خودش من چهارمین نفری بودم که در آن روز او را مورد سوال و جواب قرار داده بودم. پرسیدم از حضور جلال در یزد سند و عکس و خاطره‌ای وجود دارد یا نه. کمی فکر کرد و گفت چیزی ندیده است. از بین سوالات من که بیشترش از لابه‌لای تک‌نگاری جلال درآمده بود ماجرای دوچرخه‌ها را پسندید و گفت مقاله‌ای دارد خودش به اسم یزد شهر دوچرخه‌ها که گویا مقدمه کتابی با همین نام است. آن را برایم پرینت گرفت و گفت که 150 تومان هزینه پرینت می‌شود! و بعد اشاره کرد مقررات اداری است و کاغذها را می‌شمارند و ... بیش از آنکه بهم بربخورد یا حس بدی داشته باشم، خیلی تعجب کردم. خوشبختانه یک دویست تومانی در جیبم بود و جالب اینکه بقیه پول را هم پس دادند.

آقای مسرتِ‌ خوش‌برخورد ولی خسته، درباره روزنامه‌های فعال یزد در همان زمان سفر جلال هم نکاتی گفت. به نظرم رسید شاید با توجه به معروفیت جلال خبری از حضور او در آن مطبوعه‌ها درج شده باشد. از او خواستم آرشیو روزنامه‌ها را ببینم. راهنمایی‌ام کرد به سالنی که درش قفل بود و قفسه‌ای که چند گالینکور بزرگ در آن بود و با سوز خاصی گفت: این همه مطبوعه‌هایی‌ست که از شر زمانه و مدیران کتابخانه در زمان‌های مختلف در امان مانده و توضیح داد یک زمانی یکی از مدیران همه آرشیو این چهار مطبوعه (ناصر، ملک، طوفان یزد و صدای یزد) را به کیلویی 5 تومان فروخته به نمکی!

روزنامه‌ها در واقع رسما هفته‌نامه بودند و به نام عام «روزنامه» خوانده می‌شدند. بالایشان نوشته شده بود: روزنامه هفتگی فلان!

بین‌شان گشتم تا از تاریخ آخر سال 1336 و ابتدای سال 1337 چیزی پیدا کنم بلکه مطلبی از جلال در آنها باشد. پیدا کردم البته ولی چیزی نداشت. درواقع یک جور هفته‌نامه آگهی و تبلیغات بودند که صفحه اول و آخرشان چند خبر و مطلب داشت! به راهنمایی آقای مسرت سری هم اتاق رییس کتابخانه زدم و دفتر یادبود کتابخانه را دیدم که در آن با خط‌های متنوع و زبانهای مختلف فارسی و انگلیسی و هندی و ... یادگاری نوشته بودند ولی نامی از جلال نبود. معلوم بود جلال بی سر و صدا آمده و رفته.

از کتابخانه بیرون آمدم و رفتم مسجد جامع تا نمازم را بخوانم. مسجد بزرگ بود و با عظمت با دری چوبی و بزرگ. معلوم بود بنای مسجد چند پاره است یعنی در دوره‌های مختلف قسمت‌های مختلفش ساخته شده است. در شبستان اصلی نماز خواندم و از آرامشی که زیر این سقف‌های گنبدی هست لذت بردم. خادم مسجد می‌گفت: زمان شاه اینجا نماز جمعه برپا می‌شده ولی از سال 58 دیگر نمی‌شود ولی نمازهای سه گانه برقرار است. فکر کنم منظورش پنج گانه بود و اینکه صبح و ظهر و شب نماز جماعت دارند. یاد مکه و مدینه افتادم و اذان و نمازهای همه وقت‌شان؛ صبح، ظهر، عصر، مغرب، عشا و نماز شب.

به خادم گفتم شاید چون مردم جا نمی‌شدند برای همین هم جای نماز جمعه را عوض کرده‌اند. خادم گفت: نه آن موقع هم مردم زیاد می‌آمدند با دوچرخه و موتور، دو پشته و سه پشته! و منظورش دو تَرکه و سه ترک بود. خادم دوست داشت راجع به تاریخ مسجد برای‌مان بگوید که مجالش ندادیم و خداحافظی کردیم. بیشتر برای شباهت با جلال! جالب است جلال از بزرگ‌ترین و با عظمت‌ترین بنای شهر یزد یعنی مسجد جامع چیزی در تک‌نگاری‌اش ننوشته است. رویه او در تک‌نگاری توجه به مردم است نه در و دیوار و خشت و گل، حتی اگر 6-7 قرن قدمت داشته باشد و مناره‌اش از همه جای شهر پیدا باشد. برعکس ما از هر کس هر سوالی می‌کنیم درباره در و دیوار و قدمت آثار برای‌مان می‌گویند.

 

قسمت اول

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩۱/٢/٦ - مهدی قزلی

یزد؛ مومیایی در میان کویر-1

یادداشت‌های بازدید از یزد و مردمش

 

این روزها رفقا زیاد می‌پرسند چه خبر و کجایی و چه می‌کنی. جواب سربالا به بعضی از این سوالات به دلیل بندی در قرارمان با خبرگزاری مهر بود که خبر این کار را آنها باید منتشر کنند که کردند و حالا می‌شود درباره اش حرف زد.

جلال آل احمد مرد سفر بود و در بین سفرهایش چندتا منجر به نوشتن تک نگاری شد. حالا فکر کنید من قرار است آن چند شهر را بگردم و پا جای پای جلال بگذارم (اگر جای پایی مانده باشد) و بنویسم و این نوشته ها در خبرگزاری مهر منتشر بشود و بعدتر کتاب بشود و ...

یزد را در پایان اسفند 1390 رفتم و نوشتم و الان در خبرگزاری مهر روزانه منتشر می‌شود. من هم از امروز در وبلاگ خودم منتشر می‌کنم. پس به رفقای یزدی خبر بدهید:

چیزی شبیه مقدمه

اعتقاد عمیق من این است که در دوره زمانه ما همه چیز از یک تماس تلفنی شروع می‌شود. رفیق شفیقی در خبرگزاری مهر تماس گرفت و دعوتم کرد به چای و گپ. می‌خواستم مثل خیلی از این دعوت‌ها مودبانه رد کنم ولی دیدم از خانه ما تا خبرگزاری مهر کلا 7-8 دقیقه پیاده راه است. این شد که دعوت چایش را قبول کردم. چند روز قبلش مقاله‌ای به من داده بود این رفیق شفیق که درباره روش‌شناسی جلال آل‌احمد در مردم‌شناسی و تک‌نگاری‌هایش نوشته بود. مقاله به نظرم جالب آمد و جالب‌تر جلال بود که هربار سراغش می‌رویم چیز جدیدی درش پیدا می‌کنیم. جلال یادداشت‌هایش از زادگاه پدری در طالقان را در کتابی به نام اورازان منتشر کرد. بعدتر تات‌نشین‌های بلوک زهرا را نوشت که یادداشت‌ها و دیده‌های چندین ساله‌اش از این مناطق بوده به دلیل مسافرت‌های پی در پی تابستانه دوران نوجوانی به منزل خواهرش در آن مناطق. این دو کتاب که در آن رسم و رسوم و آداب و کار و بار و زبان مردم منطقه منعکس شده است، مورد توجه خیلی‌ها در داخل و خارج قرار گرفت و همین باعث شد موسسه‌ای وابسته به دانشگاه تهران از جلال بخواهد این تک‌نگاری‌ها را ادامه دهد که «سفر به شهر بادگیرها»، «گذری به حاشیه کویر»، «گزارشی از خوزستان»، «مهرگان در مشهد اردهال»، «آیین فصل» و «خارک در یتیم خلیج فارس» حاصل آن درخواست است. البته روش و منش جلال در مردم شناسی و تفاوتهای جدی‌اش با روش آکادمیک و کتابخانه‌ای و غربی باعث شد این ماجرا سرانجامی پیدا نکند.

پرت افتادم از رفیق شفیق؛ با بهانه همان مقاله‌اش صحبت‌مان از احوال‌پرسی به جلال کشیده شد و دست آخر گفت بیا و دوره بیفت هرجا جلال در داخل کشور رفته و از آن تک‌نگاری کرده ببین و تک‌نگاری کن. قلوپ آخر چای در گلویم ماند. جلال و سفر و تک‌نگاری و ... در میان پیشنهادهای کاری محترمانه و بی‌شرمانه‌ای که در دوران بیکاری‌ام به عنوان کسی که به کار مطبوعه و نگارش شناخته شده‌ام (بگذریم که در هیچ کدام چیزی نبوده و نیستم) به من شده بود، این پیشنهاد آنقدر فرهنگی و مطابق سلیقه‌ام بود که آن یک قلوپ چای مدتی را در سرگردانی دهان و حلق و مری بگذراند.

بعد از تک‌نگاری‌هایی از سفر رهبر انقلاب به کردستان و قم و چندین و چند جلسه از دیدارهای رهبر انقلاب با آدم‌ها و گروه‌های مختلف و یادداشت‌های حج و چند یادداشت جسته و گریخته از بم بعد از زلزله، کربلای قبل و بعد از صدام و ... احساس کردم این یک پیشنهاد حرفه‌ای بر اساس سابقه کارم است و این مرا به اندازه یک دقیقه خوشحال کرد. حالا چرا یک دقیقه چون رفیق ادامه داد که: تو دو تا خصلت داری که اگر من داشتم خودم این کار را می‌کردم؛ اول این که بیکاری و می‌توانی بروی سفر دوم اینکه پر رو هستی و این کار روی زیاد می‌خواهد!

هر چند همه برادران ارازل و اوباشی که توسط نیروی انتظامی خفت می‌شوند در این دو خصلت سرور ما هستند ولی رفیق ما لطف رفیقانه کرده بوده انگار به ما. مطمئن هستم که آنهایی که به جلال چنین پیشنهادی داده‌اند به خاطر توانایی‌های مثبتش این کار را کرده‌اند.

خلاصه اگر بکنم و جزئیات را اگر کنار بگذارم قرار شد سفرهایی به یزد و کرمان و خوزستان و مشهد اردهال و خارک و اورازان و بویین زهرا و اسالم برنامه‌ریزی کنیم و جا پای جلال بگذاریم و هرچند در این فقره من کجا و جلال کجا ولی از باب ارادت سابقه‌دار به ایشان و لطف ذاتی سفر یا علی گفتیم. ضمن اینکه مطمئن هستم چون یک طرف ماجرا جلال است کار خوبی از آب درخواهد آمد این تک‌نگاری‌ها و مهم نیست من این کار را انجام بدهم یا دیگری.

خواندن مطالب بنده از این سفرها البته خالی از لطف نیست! ولی اگر کسی بخواهد خوب بفهمد دنیای این نوشته دست کیست باید قبلش نوشته‌های جلال را بخواند.

 

حرکت به مرکز ایران

ساعت 3 بعد از ظهر آخرین دوشنبه سال 1390 بود که کیلومتر شمار ماشین را در میدان گمرک سابق و رازی فعلی صفر کردم. جلال شب چهارشنبه‌سوری سال 1336 رسیده بود یزد و من هم می‌خواستم شب چهارشنبه‌سوری سال 90 یزد باشم. تهران شلوغ بود. انگار آب به لانه مورچه‌ها افتاده باشد. همه در حال دویدن؛ ترافیک الکی، خرید الکی، استرس الکی و البته گرانی راستکی.

از شهر که درآمدیم اول اتوبان قم سلام دادیم به امام و فاتحه‌ای و یاد این حرف جلال به امام افتادم که گفته بود بعضی از اعلامیه‌ها و مطالب منتسب به شما از لحاظ نگارش خوب نیست و اعلام آمادگی کرده بود برای همکاری و آدرسش را نوشته بود و حیف که اجل امانش نداد تا نتیجه همان اعلامیه‌ها و ادبیات پر از غلط ولی محکم و کوبنده را ببیند.

در همان حال رانندگی فکر می‌کردم این چه کاری بود من قبول کردم. جلال 50 -60 سال پیش چنین کاری کرده. آن موقع بسیاری از جاهای کشور ما دست نخورده باقی مانده بود و ضریب نفوذ رادیو و تلویزیون و مطبوعات آن قدر کم بود که آدم‌های هر شهر و دیاری با آدم‌های شهر کناری تفاوت‌های مخصوص به خودشان را داشته باشند و البته هویت خودشان. حالا ولی به مدد رسانه‌های فراگیر، آدم‌ها یکسان‌سازی شده‌اند. بعد هم این نیم قرن فاصله به اندازه ده تا تاریخ تمدن پیشرفت تکنولوژیک در دل خودش داشته. از همه مهم‌تر اینکه در این کشور یک اتفاق مهم افتاده و آن انقلاب اسلامی است. جلال در اوج قدرت پهلوی دوم در کشور می‌چرخیده و من در زمانه اقتدار جمهوری اسلامی و این همه تفاوت‌هایی است که فکرم را مشغول خودش کرده بود. با همین فکرها قم را رد کردیم و کاشان را و اردستان را و در تاریکی نایین و اردکان و میبد و ...

قبل از راه افتادن سمت یزد پیش دوستی یزدی رفتم که مسوول روابط عمومی یک شرکت بزرگ یزدی در زمینه خدمات ارتباطات اینترنتی بود. از او سوالات مختلفی راجع به یزد پرسیدم و جواب‌های خوبی گرفتم. علاقه و فعالیت‌های ادبی قبلی‌اش باعث گرم شدن گپ‌مان شد و هم او بود که چند نفری را معرفی کرد تا در یزد سراغ‌شان بروم. وقتی فهمید هنوز جایی برای اسکان در نظر نگرفته‌ام با مسوول روابط عمومی هتل‌های زنجیره‌ای مهر یزد تلفنی حرف زد و قرار شد آنها به یک خبرنگار! اقامت رایگان بدهند. گفت هتل‌هایشان همان خانه‌های قدیمی بافت تاریخی هستند که بازسازی شده‌اند و مورد استفاده قرار می‌گیرند.

همین دوست یزدی در تشریح موقعیت یزد برایم روی کاغذ دایره‌ای کشید و وسطش نوشت یزد و انگار که آن دایره خودش مرکز یک پراکندگی جغرافیایی باشد شعاع‌هایی از آن به اطراف کشید. خطی به سمت بالا و در انتهای خط دایره‌ای و داخل آن نوشت تهران. از دایره یزد خطی به سمت جنوب شرقی کشید و نوشت کرمان، خطی به سمت جنوب و نوشت بندرعباس، خطی به سمت جنوب غربی و نوشت شیراز و بالاخره خطی به سمت غرب و نوشت اصفهان. و این طور شد که یزد مرکز ایران شد!

این تعبیر را در یزد از یک پسر جوان هم شنیدم که گفت: یزد وسط ایران است! و وقتی پرسیدم از چه نظر؟ با اعتماد به نفس گفت: از همه نظر. این حس وطن‌دوستی در بین مردم یک شهر و منطقه برایم همیشه ارزشمند بوده و یک شاخص. خیلی مهم است که مردم محل زندگی‌شان را دوست دارند یا نه. گفتارهای غلوآمیز درباره محل زندگی در وهله اول نشان از اهمیت آن محل برای اهالی است. من جاهای زیادی دیده‌ام که مردمش کوچیده‌اند و دوست هم ندارند برگردند به آنجا. بگذریم.

حرف پسر جوان یزدی البته تا حدی درست بود؛ اگر روی نقشه ایران خطی از بندر خرمشهر به شهر مرزی سرخس در خراسان شمالی بکشیم و خطی از مرز بازرگان در روی گوش گربه ایران، به بندر گواتر در کنار چابهار، محل تلاقی آنها (که به منزله دو قطر ایران هستند) شهر نایین است که با اغماض نزدیک یزد است (البته با این حساب اصفهان هم می‌تواند ادعای مرکزیت ایران را بکنند).

به هر حال این تسامح را نمی‌توان درباره آن کروکی رفیق روابط عمومی مان قبول کرد. یزد شهریست سر راه تهران به کرمان و زاهدان، همین. ارتباطش با اصفهان مستقیم نیست، همینطور با شیراز و بندرعباس. در این دوره زمانه اگر کسی بخواهد برود اصفهان و شیراز یکراست از تهران می‌رود اصفهان و بعد هم شیراز، تازه اگر هم هوایی نرود.

البته محصور بودن در میان کویر برای یزد ضمن مشکلاتی که ایجاد می‌کرده برای مردم، ولی محاسنی هم داشته. کویر هر چند جلوی گسترش شهر یزد را گرفته ولی مثل یک مومیایی شهر را از جهت بافت تاریخی و حتی اجتماعی دست نخورده نگه داشته است.

مسیر خسته کننده 620 کیلومتری تهران تا یزد بالاخره تمام شد و حدود ساعت 10 شب پرسان پرسان رسیدیم به محله فهادان و جایی که معروف است به زندان اسکندر و البته هتل سنتی فهادان روبه روی همین عمارت زندان اسکندر و ساختمان قدیمی دوازده امام است.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩۱/٢/۳ - مهدی قزلی

واجب یا مکروه

گفت: مگر رنگ سیاه مکروه نیست؟

گفتم: لباس سیاه در فاطمیه یعنی مصداق تولی و تبری. مگر تولی و تبری واجب نیست؟

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩۱/۱/۱٦ - مهدی قزلی

حتی هر حفره‌ای!

دیدم آن دو بازیکن کذای تیم قرمز در بازیهای جام باشگاههای آسیا بازی می کنند. در واقع در ورزشگاه آزادی و جلوی همان مردم و دوربینی که قبلا ... بعله!

گزارشگر هم می گفت باید به تیم ملی دعوت شوند. خدا را چه دیدی شاید هم به زودی معاون وزیر یا وزیر یا لااقل رییس سازمان تامین اجتماعی شدند.

این نشان می‌دهد در این مملکت می‌شود به راحتی، هرجا و هرطور دست در هر حفره‌ای کرد، حتی آن حفره دیگر. فوقش آدم باید چند وقتی آفتابی نشود.

راستی چرا حافظه تاریخی ما مثل حافظه کوتاه مدت آن ماهی همراه نمو در انیمیشن «در جستجوی نمو» زود پاک می‌شود. هر چند فرض که ما اصلا حافظه تاریخی نداریم، حیای گربه کجاست.

نتیجه می‌گیریم هر کس باید مواظب حفره‌های تحت مالکیت خودش باشد!

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩۱/۱/٤ - مهدی قزلی

راه مجاهدت باز است...

همیشه فکر می‌کردم آدم وقتی سه دهه از زندگی‌اش می‌گذرد باید تکلیفش با خودش معلوم باشد؛ خانه، کار، همسر، فرزند، برنامه‌ای برای آینده دور و نزدیک.

وقتی در خانه مصطفی احمدی روشن رهبر از سن او پرسید و پدرش گفت:«32 سال» تنم لرزید. مصطفی چه خوب تکلیفش را با خودش و خدای خودش روشن کرده بود.

×××

  گزارشی از متن و حاشیه دیدار رهبر معظم انقلاب با خانواده شهید مصطفی احمدی روشن


سرم را تکیه داده بودم به شیشه‌ی ماشینی که از لابه‌لای اتومبیل‌های توی خیابان به سرعت می‌رفت تا به موقع برسیم خانه‌ی مصطفی؛ به موقع یعنی زودتر از رهبر انقلاب.

مصطفی سر جمع 7 ماه و 7 روز بزرگتر از من بود و  پسرش هم تقریباً هم‌سن دخترم. فکر کردم به اینکه اگر اتفاقی – مثلاً تصادف- برایم پیش بیاید حال خانواده‌ام چطور خواهد شد؛ پدر، مادر، همسر، دخترم، برادرها و بقیه. از روی محبت، هیچ دلم نخواست که تصورشان بکنم؛ ولی چند دقیقه‌ی بعد قرار بود برسم به خانه‌ی جوانی هم‌ریش و هم‌سن‌وسال خودم که اتفاقی برایش افتاده و حال خانواده‌اش را تصویر کنم. خانواده‌ای که دیگر او را نخواهند دید.

ماشین در ترافیک سنگین از بیت رهبری در انتهای فلسطین آمده بود تا اول پاسداران و در خیابان گل نبی و ترافیکش – همان‌جا که ماشین مصطفی را منفجر کردند- سر از شیشه‌ی ماشین برداشتم. فکر کردم اگر به لطف رانندگی! راننده‌مان همین الان نمیریم بالاخره گریزی هم از تقدیر همیشگی و همگانی حضرت حق نداریم. یک لحظه فکر اینکه آدمی مثل مصطفی چقدر می‌تواند خوشبخت و خوش‌عاقبت باشد، از جا پراندم. این ماجرا زاویه‌ی دید صحیح می‌خواهد. از این زاویه همه‌اش شور است و حماسه.

وقتی ماشینمان -به لطف خدا البته- رسید به نزدیک خانه‌ی مصطفی دیگر حال‌گرفتگی مسیر را نداشتم. فکر کردم نباید دلسوز خانواده‌اش باشم بل باید غبطه‌خور خودش بشوم. حاشیه زیاد رفتم، خانواده خانه نبودند!
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif
دانشگاه شریف مراسمی در چیذر و سر مزار مصطفی گرفته بود و همه‌ی خانواده‌اش آنجا بودند. رهبر انقلاب اول رفته‌اند خانه شهید رضایی‌نژاد و بعدش می‌آیند اینجا. یک تیم هم رفته چیذر و دارد توی گوش خانواده‌ی آنها می‌خواند که یک مسئولی در راه منزل شماست! یک چیزی در مایه‌های رئیس بنیاد شهید یا سرداری از سپاه. و معلوم است خانواده مقاومت می‌کنند که: خوب بگویید آنها هم بیایند اینجا سرمزار. تیمی که رفته بود چیذر بالاخره موفق می‌شود و معلوم نیست با چه ترفندی راضی‌شان می‌کند به آمدن. بالاخره آنها آمدند و ما هم رفتیم بالا. خانه‌ی شهید یک آپارتمان حدود 80 متری و دو اتاقه بود و ساده. دو تا کامپیوتر روی میزی بزرگ در سالن خانه و دو عکس از رهبر به دیوارها و خانه پر از خانمهای چادری جوان و مسن و دو مرد میانسال –باجناق و برادرزن- و دو مرد مو سپید کرده؛ مادر و همسر و خواهرها و خانواده همسر شهید و البته علیرضا پسر مصطفی که هاج و واج مانده بود از حضور ما در خانه‌شان. اینقدر می‌فهمید که خبر مهمی هست که همه جمع هستند و اینقدر بزرگ بود که بداند در چنین موقعیتی پدرش هم باید باشد برای پذیرایی و مهمانداری! وکلافه از همین موضوع می‌پرسید: پس بابا کی میاد؟
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif
همه قیافه‌های خسته داشتند و معلوم بود خواب درست و حسابی نداشته‌اند در این چند روز ولی کسی شکسته نبود. گهگاهی هم لبشان به لبخند باز می‌شد و البته هنوز نمی‌دانستند چه کسی به خانه‌شان خواهد آمد.

خواندم که کامران نجف‌زاده جاخورده که خبر شهادت پدر را به پسر 4 ساله‌اش نداده‌اند و البته فکر می‌کنم او هم یک لحظه همه چیز را –مثل من- با فرزند خودش مقایسه کرده که نوشته بود: خبرنگاری یادم رفت؛ و من دیدم مادربزرگ علیرضا داشت به نوه‌اش می‌گفت: بابا را خدا فرستاده مأموریت. البته نباید هم انتظار داشت بچه‌ی چهارساله معنای فقدان و مرگ و شهادت را درک کند هرچند فکر می‌کنم معنای خدا و بابا و مأموریت را خوب می‌دانست که از این حرف مادربزرگ به آغوش مادرش پناه می‌آورد و سرش را قایم می‌کرد لای چادر او.

مسئول ِ همراه ما به پدر و مادر و همسر شهید آرام گفت مهمانشان کیست و خواهش کرد کمک کنند تا همه‌ی موبایل‌ها جمع و خاموش شود. فکر می‌کردم مثل خانواده‌های شهدایی که قبلا دیده بودم ذوق زده شوند یا باور نکنند ولی نه؛ خیلی عادی بلند شدند و موبایل‌ها را جمع کردند. انگار برایشان مسجل بود که آقا خواهند آمد. حالا اگر امروز نه؛ فردایی نزدیک.
پدر شهید بلند شد و رفت برای گرفتن وضو. دستش لرزشی آرام گرفته بود و این نشانه‌ی هیجانی بود که نشانش نمی‌داد. وقتی پدر برگشت، کوچکترین دخترش –که دیگر حالا او و بقیه هم خبردار شده بودند- لباس‌های پدرش را مرتب می‌کرد.
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif
وقتی میهمان وارد خانه شدند پدر مصطفی از جا بلند شد و جلو رفت و گفت: خوش آمدید و او را بغل کرد. وقتی آقا هم دست به گردن پدر مصطفی انداختند، من پشت سر ایشان بودم و صورت پدر مصطفی را می‌دیدم. انگار دو پدرِ فرزند از دست داده، داشتند به هم سرسلامتی می‌دادند. مادر شهید شیواتر سلام کرد: «سلام آقا» و بعد علیرضا را گرفت سمت رهبر و ادامه داد: خیلی وقته منتظرتونه. پدر مصطفی که از آغوش رهبر جدا شد، علیرضا دست انداخت به گردن رهبر. فکر کردم الان غریبی می‌کند ولی نکرد. مادر مصطفی گفت: علی! آقا را ببوس مادر!
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/18638/A/13901029_1118638.jpg
و علیرضا رهبر را بوسید. آقا به محافظی که کنارشان بود گفتند: عصای من را بگیرید. عصا را که دادند، علیرضا را بغل کردند. علیرضا که جا خوش کرد در بغل رهبر، زن‌ها نتوانستند صدای گریه‌شان را مثل اشک‌ها پنهان کنند. هرچند مادر و همسر شهید هنوز مقاومت می‌کردند.
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/18638/A/13901029_0218638.jpg
آقا تا برسند به صندلی‌شان، اسم پسر را پرسیدند و حالش را و سلامی کردند به حاضرین. وقتی نشستند روی صندلی، علیرضا هم روی پای رهبر آرام گرفت، بی کلافگی و بی غریبگی.
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif
ساعتم را نگاه کردم. هنوز یک دقیقه نشده بود از ورود رهبر به منزل که ایشان گفت: خوب! خدا درجات این شهیدِ عزیزِ ما را متعالی کند، با شهدای صدر اسلام، با شهدای بدر و احد، با شهدای کربلا محشور کند ان شاءالله.
این خلاف رویه‌ی ایشان بود که اینقدر بی‌مقدمه شروع کنند در خانه‌ی شهیدی به صحبت. اول معمولاً می‌نشستند و می‌شناختند و گپ و گفت می‌کردند ولی اینجا نه. بعد هم برایم جالب شد که نگفتند «شهیدتان»، گفتند «شهید ما».
و البته فرصت شد تا من خودم هم چهره‌ی رهبر را ببینم؛ جدی، با هیبت، با ابهت، کمی غمگین و ناراحت و البته مصمّم. این هم چهره‌ای نبود که در 6-7 خانه‌ی شهدا که قبلاً تجربه رفتنشان را داشتم از ایشان دیده باشم. معمولاً شاد، سرزنده و با نشاط بودند.
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif
«دو ارزش در جوان شما به خوبی تبلور پیدا کرد که هرکدام به تنهایی مایه‌ی افتخار است. یکی جنبه‌ی علم و تحقیق و تسلط بر کار مهمی که زیر دستش بود... این یک بُعدش است که مایه‌ی افتخار است هم برای خانواده و اطرافیان، هم برای ما.

بُعد دوم اهمیتش بیشتر است که همان بُعد معنوی و الهی است. بُعد دوم همان چیزی است که او را آماده می‌کند برای شهید شدن. حالا البته شهیدشدن برای ما که اهل دنیا هستیم، برای شما که پدر و مادر و همسر هستید و محبت دارید نسبت به او، تلخ است چون در عرصه‌ی ظاهر زندگی فقدان است؛ از دست دادن است؛ این پوسته‌ی شهادت است... لکن اصل شهادت چیزی غیر از این است، برتر از این حرف‌هاست. اصل شهادت این است که انسان ناگهان از درجات عالیه‌ی الهی سر دربیاورد و مقامش از فرشتگان بالاتر برود. آن زندگی اصلی که همه‌ی ما بعد از چند سال بالاخره واردش می‌شویم خواه ناخواه، در آن زندگی ابدی جایگاهش عالی بشود، رتبه‌اش عالی بشود، مورد توجه باشد، فیض او در روز قیامت به دیگران برسد: یَسْعَى نُورُهُم بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ بِأَیْمَانِهِم(1)؛ در ظلمات قیامت وقتی بندگان خوب که از جمله‌ی آنها جوان شماست، حرکت میکنند آنجا را روشن می‌کنند. در آن روز منافقان می‌گویند از نورتان به ما هم بدهید و اینها جواب می‌دهند: قِیلَ ارْجِعُوا وَرَاءکُمْ فَالْتَمِسُوا نُورًا(2)؛ بروید پشت سرتان را نگاه کنید، زندگی دنیایی‌تان را نگاه کنید، اگر نوری قرار است داشته باشید از آنجا باید داشته باشید. این بُعد دوم شخصیت جوان شما و همه‌ی شهداست.»
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif
علیرضا همچنان روی پای رهبر نشسته بود و با انگشتان کوچکش بازی می‌کرد. همه مبهوت صحبتهای عمیق و بی مقدمه‌ی رهبر شده بودند و فقط صدای چیلیک چیلیک دوربین عکاس می‌آمد. انگار آقا این حرفها را علاوه بر خانواده‌ی شهید داشتند به من هم می‌گفتند به خاطر آن فکرهایی که قبل از رسیدن به خانه‌ی مصطفی می‌کردم؛ همنشینی با شهدای بدر و احد، با حمزه و حنظله غسیل الملائکه و بعد هم صحبت از نورافشانی در ظلمات قیامت.

آدم باید خوب غبطه خوردن را بلد باشد برای چنین موقعیتهایی.
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif
«اینها در راه خدا و پیشرفت اسلام شهید شدند. مسأله اینها فقط این نیست که ما می‌خواهیم از دنیا عقب نباشیم به لحاظ علمی، این تنها نیست یعنی، این هست به علاوه یک چیز مهمتر و آن اینکه ما با حرکت علمی‌مان اسلام را سربلند می‌کنیم. از اول انقلاب یکی از بمبارانهای شدیدی که علیه ما شده این بوده که اسلام انقلابی که در یک کشوری حاکم شد و مردم متعبد شدند دیگر راه علم و تمدن بسته می‌شود، این جزو تهمتهایی بوده که از اول به ما می‌زدند. خوب اوایل کار هم که ما راهی نداشتیم برای رد این تهمت. سالهای اول و دهه‌ی شصت، هنر جوان‌های ما مجاهدت بود، ایمان بود. خوب دنیا قبول کرد، گفت: بله ایمانشان خوب است، ولی پیشرفت علم و تمدن و زندگی امکان ندارد. این جوانها این ادعا را باطل کردند. چه این شهید چه سه شهید قبلی، جوانهایی که عرصه‌های علمی را تصرف کردند و در آنجا حرف نو به میدان آوردند و هویت پیشرونده و استعداد برتر خودشان را و قابلیت‌ها و استعداد‌های خودشان را نشان دادند، اینها آبرو درست کردند برای نظام جمهوری اسلامی. این بخش دوم فضیلت اینهاست و همین هم موجب شد خدا به اینها توفیق شهادت بدهد و درجاتشان را عالی کند.

...برای شما هم شهید از دست نرفته؛ مثل پولی که در بانک است. پول در خانه نیست ولی هست. مثل پولی که گم می‌شود یا دزدیده می‌شود نیست. شهید شما پیش شما نیست، در خانه نیست، دیگر نمیبینیدش، ولی هست و کجا به دردتان می‌خورد؟ روزی که انسان از همیشه فقیرتر است. خدا ان شاءالله بهتان صبر بدهد.»
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif
آقا بعد از این صحبت‌ها، رو به پدر شهید کردند و گفتند: چند سالش بود؟ پدر مصطفی گفت: 32 سال. پدر و رهبر هردو مکث کردند. پدر ادامه داد: خدا انشاءالله شما را برای ما نگه دارد. ایشان ارادتمند شما بودند من هم همینطور.
آقا جواب دادند: «سلامت باشید» و تازه برگشتند به روال گذشته‌شان با خانواده‌های شهدا؛ و از حاضرین در جلسه پرسیدند و نسبت‌هایشان با مصطفی و لابه‌لای حرفها هم دعا می‌کردند.
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif
«راه مجاهدت باز است، راه خدمت باز است. هر کسی در هر جایی می‌تواند خدمت کند و وقتی خدمت صادقانه شد، خدا اینجور پاداش‌ها را هم به بهترین‌ها می‌دهد. حالا شنیدم من بعد از شهید مصطفی، دانشجوهای شریف و جاهای دیگر نامه نوشتند و درخواست کردند تغییر رشته بدهند به این رشته. این برکت است. هم زندگی‌شان برکت داشت هم از دنیا رفتنشان که شهادت بود پربرکت بود.»
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/18638/A/13901029_0118638.jpg
نفهمیدم علیرضا کی سریده بود و از بغل رهبر درآمده بود و رفته بود بغل مادرش نشسته بود.
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif
آقا قرآن خواستند و مثل همیشه با طمأنینه در صفحه‌ی اولش نوشتند: تقدیم به خانواده‌ی شهید مصطفی احمدی روشن. قرآن اول را دادند به پدر مصطفی. پدر مصطفی قرآن را گرفت و گفت: ما از این اتفاق هیچ ناراحت نیستیم شما هم غم به دلتان راه ندهید آقا.
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/18638/A/13901029_0618638.jpg http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/18638/A/13901029_1418638.jpg
رهبر سر از روی قرآن دوم که داشت در آن برای همسر مصطفی چیزی به یادگار می‌نوشت، برداشت و گفت: غم داریم! این جور حوادث مثل تیر به دل انسان است. منتها غم نباید انسان را از پا بیندازد. این حوادث علاوه بر اینکه اراده‌ی انسان را تقویت و به خدا نزدیک می‌کند یک نتیجه‌ی دیگر هم دارد. ما قبلاً از اهمیت کار خودمان آگاه بودیم ولی آیا از اهمیت آن برای دشمن هم آگاه بودیم؟ این شهادت‌ها میزان اهمیت این فعالیت‌ها برای دشمن را هم برای ما روشن کرد. معلوم شد نتیجه کار اینها مثل پتک توی سرشان خورده که دیگر کارشان به اینجا کشیده که هزینه می‌کنند تا این همه جوان‌های ما را شهید کنند.
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif
مادر شهید گفت: آقا مصطفی از یاران خیلی خیلی صدیق شما بود. واقعا پیرو شما بود.
رهبر گفت: «بله می‌دانم.»
... و این موضوع را همه کسانی که او را می شناختند، فهمیده بودند؛ حتی سرویس‌های اطلاعاتی بیگانه.
آقا ادامه دادند: اهل معنویت و سلوک هم بود، با آقای خوشوقت هم ارتباط داشتند مثل اینکه.
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/18638/A/13901029_0518638.jpg
علیرضا جلو رفت یک بار دیگر و بی هوا رهبر و محاسن سپیدش را بوسید.
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif
وقتی آقا داشتند قرآنی به رسم هدیه به همسر شهید می‌دادند، زن جوان لبش لرزید و بعد چشم‌هایش. شاید داشت فکر می‌کرد ای کاش مصطفی بود و این روز باشکوه را می‌دید که رهبر چانه‌ی کوچک علیرضایشان را می‌گیرد و می‌بوسد و قرآن می‌نویسد به یادگار و هدیه می‌دهدشان.
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/18638/A/13901029_0718638.jpg http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/18638/A/13901029_0818638.jpg
وقتی قرآن را گرفت آرام گفت: مصطفی خواب دیده بود بالای تپه‌ای شما به سرش دست کشیدید. رهبر پرسید: کی؟
همسر شهید جواب داد: 20 روز پیش حدوداً. و بعد یک خواهش کرد از رهبر: آقا توی نماز شب‌هاتون علیرضا را دعا کنید، برای صبرش!
و رهبر قول داد.
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif
مادر مصطفی هم رفت پیش رهبر و آرام گفت: آقا دعا کنید خدا به من صبر بده. من تا حالا عیان گریه نکردم.
آقا گفتند: نه؛ گریه کنید.
مادر شهید گفت: نه گریه نمی‌کنم نمی‌خوام اونها خوشحال بشن.
آقا ابرو در هم کشیدند و گفتند: غلط می‌کنند خوشحال می‌شوند. گریه برای مادر هیچ اشکالی ندارد. گریه کنید و دعا کنید هم برای اون شهید که الحمدلله درجاتش عالیست و از خدا بخواهید دعای او را شامل حال شماها و ما و همسر و فرزندش بکند.
آقا حرفش تمام شده و نشده چشم‌های مادر مصطفی خیس شد.
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif
رهبر به مادر و همسر و پسر و خواهرهای شهید هدیه دادند. پدر همسر مصطفی گفت: آقا سر ما فقط بی‌کلاه ماند. من هدیه نمی‌خوام ولی بذارید ببوسم‌تان.
اینطور شد که او هم سرش بی کلاه نماند. همین‌طور شوهر خواهر و باجناق مصطفی.
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/18638/A/13901029_1318638.jpg
رهبر انقلاب جمله معروف پایان جلساتشان با خانواده شهدا را گفتند: خوب مرخص فرمودید؟ و بلند شدند از روی صندلی. رهبر برای آنها دعا می‌کردند و آنها برای رهبر. این وسط چفیه را برای علیرضا خواستند و گرفتند. مادر مصطفی رهبر را دعوت کرد خانه‌شان و آقا گفتند: آمدن من زحمت زیاد دارد برای شما. شما تشریف بیاورید. پدر مصطفی چشمی گفت و رهبر را بدرقه کردند تا کنار در. رهبر که رفتند چهره‌های اهل خانه خندان بود. شاید هیچ کس نبود که آرزو نداشته باشد جای مصطفی باشد. خواستیم تازه گپی بزنیم با خانواده مصطفی که راننده‌مان آمد بالای سرمان و گفت: بلند بشید که من باید شماها را صحیح و سالم برگردانم! بعد با همان اعتماد به نفس دشمن‌شکن بلندمان کرد و برد. خانواده‌ی شهید هم یادشان آمد باید برگردند امام زاده علی اکبر چیذر، پیش مصطفی و هم دانشگاهی‌هایش.

1) سوره حدید؛ آیه 12
2) سوره حدید؛ آیه 13

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩٠/۱۱/٢ - مهدی قزلی

روایت ساده‌ای از کربلا نداشتیم

گفت‌وگوی تفصیلی فارس با نویسنده کتاب «قصه کربلا»

نقل به مضمون شنیده ام که حضرت امام فرموده اند زدن تیتری که در متن نباشد برای روزنامه نگار مثل غش در معامله تاجر است. تیتر از کتابهای شجاعی لذت نمی برم ربطی به روح حرفهای من در این مصاحبه ندارد.

نظرم را درباره آثار آقای شجاعی به صراحت گفته ام و بعید می دانم کسی که همه مصاحبه را بخواند پی به این جدایی دین از کار رسانه ای در کار خبرگزاری فارس نبرد.

قزلی: روایت ساده‌ای از کربلا نداشتیم/ از کتاب‌های شجاعی لذت نمی‌برم

خبرگزاری فارس: مهدی قزلی نویسنده کتاب «قصه کربلا» معتقد است: یکی از مشکلات ما در کتاب‌های داستانی و روایی عاشورا، این است که یک روایت ساده از این حادثه بزرگ نداریم. یک نفر پیدا نشده کتابی بنویسد که خالی از زوائد معمول باشد و خواننده کم‌حوصله را اقناع کند.

 

مجلد 10 جلدی «قصه کربلا» دو سال پیش، درست در آستانه محرم منتشر شد، اما به دلیل شرایط آن روز کشور و توجه رسانه‌ها به رخدادهای سیاسی نشأت گرفته از فتنه 88 موجب شد تا این اثر تألیفی مهدی قزلی، نویسنده، روزنامه‌نگار و سردبیر مجله مذهبی و ماهانه «همشهری آیه» دیده نشود و در محاق بماند.
قصه کربلا، هرچند امروز به چاپ سوم رسیده است، اما نویسنده آن معتقد است که اگر رسانه‌ها به آن بیش‌تر می‌پرداختند و روش توزیع بهتری از سوی ناشر دنبال می‌شد، می‌توانست چاپ‌های بیش‌تری خورده باشد.
 
قصه کربلا، شامل 10 مجلد با عناوین فصل امام، فصل علمدار، فصل پیامبر دوباره، فصل صبر، فصل کوفه، فصل یاران، فصل دشمنان، فصل اسارت، فصل انتقام و فصل عاشقی است. متن‌های کوتاه، بدون آراستگی شعری و فارغ بودن از عاطفه‌مندی‌های مرسوم در آثار آئینی و در یک کلام، پرهیز از روضه‌خوانی و تحریک احساسات مخاطب از مشخصات «قصه کربلا» است.
با مهدی قزلی، گفت‌وگوی مفصلی انجام شد که آنچه پیش روی شماست، بخشی از آن مصاحبه تفصیلی است.
 
* یک روایت ساده از عاشورا نداشتیم
 
فارس: نوشتن کتاب‌هایی در زمینه عاشورا، معمولاً با برانگیختن احساسات و عواطف مخاطب توأم است. نویسندگان این دست کتاب‌ها بیش از آنکه به اصل ماجرا بپردازند و معرفت خواننده را بالا ببرند، سعی می‌کنند برای او روضه بخوانند. اما شما در «قصه کربلا» این کار را نکرده‌ای. همه چیز سرراست و بدون حاشیه است. این کار آیا باعث افت مخاطبی که دنبال آن جور کتاب‌هاست نمی‌شود؟
 
یکی از مشکلات ما در کتاب‌های داستانی و روایی عاشورا، همین است که یک روایت ساده از این حادثه بزرگ نداریم. اینکه یک نفر پیدا نشده کتابی بنویسد که خالی از زوائد معمول باشد و خواننده کم‌حوصله را اقناع کند. به نظر من، این یکی از نقاط ضعف کتاب‌های حوزه عاشوراست و به گمانم کمتر کسی هست که جرأت بکند و سراغ مقاتل، احادیث و گفته‌ها برود و یک روایت ساده و بی‌پیرایه از آنها استخراج کند. به همین دلیل است که کتاب «آه» ویراسته یاسین حجازی که حاصل بازخوانی و ویرایش مقتل «نفس المهموم» است، حسابی جا باز می‌کند و پرمخاطب می‌شود.
 
حجازی در این کتاب، مقتل را ساده‌سازی و مرتب کرد. کاری کرد که مخاطب به راحتی بتواند با آن ارتباط برقرار کند. به همین دلیل بود که «آه» گرفت. به نظر من، ما روضه و روضه‌خوانی به اندازه کافی داریم و هیأت‌های مذهبی به خوبی این کار را انجام می‌دهند. منتها این که در مجلد 10 جلدی «قصه کربلا»، من هیچ رقم سراغ این کار نرفته‌ام را قبول ندارم. جلد دهم ـ که نامش «فصل عاشقی» است‌ ـ مقداری به روضه‌ نزدیک شده است. برای همین در سایر فصل‌ها و جلدها تا حد امکان از احساس‌برانگیزی جدا شده‌ام و تا توانسته‌ام یک روایت ساده از ماجراها و وقایع عاشورا و قبل و بعد آن ارائه کرده‌ام.
 
به نظر خودم، این کتاب همان است که قبلاً در میان آثار داستانی حوزه عاشورا دیده نمی‌شد و شاید جایش خالی بود. مخاطب شاید حوصله نداشته باشد از میان شاعرانگی و پیراستگی‌های ادبی، اصل حادثه را از دل یک کتاب بیرون بکشد. می‌خواهد بداند روز هفتم چه شد یا «مسلم»، سفیر سیدالشهدا (ع) که بود. تاریخ را که ورق می‌زنیم، تازه پی به وجود مبارک حضرت مسلم (ع) می‌بریم. امیر مؤمنان (ع) این شخصیت بزرگ و جنگ‌آور را بال چپ سپاه خودش قرار می‌داده یا در فتح روم، او از خود شهامتی نشان داده که در تاریخ به خوبی ثبت شده است. او داماد علی هم هست و فقط پسرعموی امام حسین (ع) نیست. وقتی او به شهادت می‌رسد، فرزندان مسلم نزد دایی‌شان می‌آیند و در رکاب او قرار می‌گیرند. «قصه کربلا» زود می‌رود سر اصل مطلب و حاشیه نمی‌رود.
 
* «مختارنامه» به فهم واقعه عاشورا کمک کرد
 
فارس: با این حساب، آیا شما در «قصه کربلا» تلاش کردید زوایای پنهان و ناشناخته حادثه عاشورا را پیدا و معرفی کنید؟
 
قزلی: کربلا و عاشورا، نقاط بسیار فراوانی دارند که از دیده‌ها پنهان مانده است. مثلاً کوفه زمان امام حسین (ع) خیلی سئوال‌برانگیز است. چرا بخشی از مردمی که قبلاً با علی (ع) بوده‌اند، حالا به این سو غلتیده‌اند؟ هرچند مجموعه تلویزیونی «مختار» به فهم این ماجرا و نحوه پدید آمدن واقعه عاشورا کمک کرد، اما ما به یک روایت سرراست و کوتاه نیاز داشتیم تا بدانیم در کوفه چه خبر بوده است. همین که بگوییم چه کسانی در این شهر بوده‌اند، تا اندازه‌ای کفایت می‌کند.
 
من در این کتاب دنبال روضه‌ خواندن نبودم و به کسانی فکر می‌کردم که نمی‌خواهند در تاریخ پژوهش کنند، اما می‌خواهند اصل ماجرا را بدانند و اثری کوتاه دم دستشان نیست. بنابراین، کتاب من برای آنانی نیست که شخصیت پژوهشگرانه دارند و موضوع را محققانه دنبال می‌کنند. این کتاب برای آنانی است که موضوع ادبیات برایشان جدی است و آمده‌اند حالی ببرند و کیفی بکنند. البته سعی کردم شیوه‌ام برای روایت کار، پژوهشگرانه بر مبنای ساده‌نویسی باشد. امتحان کردم و دیدم جواب داد. در دنیایی که همه چیز را باهم قاتی می‌کنند و زلم زیمبو به آن می‌بندند تا اصل ماجرا گم بشود، دوست داشتم کاری انجام دهم که مخاطب با آن ارتباط برقرار کند.
 
جالب است که بعضی از دوستان مثل داوود غفارزادگان یا زهیر توکلی از من تشکر کردند و گفتند، کار خوبی بود و ما آن را به بچه‌هایمان دادیم. گمان می‌کنم از جهت همین سادگی بوده است. دلیل لطف این دوستان آن بود که کار، ساده نوشته شده و با همه گروه‌های سنی به راحتی ارتباط برقرار می‌کند. البته، معتقدم که بدون تحلیل هم نیست؛ منتها بعضی‌ها می‌گویند که در کار، لوس‌بازی ادبی هم دیده می‌شود! من نظر این دوستان را نه می‌توانم تأیید و نه رد کنم. بالاخره هر کسی یک جور با کار ارتباط برقرار می‌کند.
 
* از حضرت قاسم (ع) چیزی در تاریخ نیست
 
فارس: قبل از اینکه سخنی از انتشار بشود، کار نوشته شده بود یا ابتدا طرح آن را نوشتید و سپس کار را کامل کردید؟
 
قزلی: من این کار را به عنوان یک طرح به ناشر (عماد) داده بودم. ابتدا گمان نمی‌کردم کتاب را به این شیوه بنویسم. یعنی فصل‌های کتاب، اینها که می‌بینید نبود. به نظرم می‌رسید که یک فصل را به حضرت قاسم (ع) بدهم. اما وقتی سراغ نوشتن آن رفتم، دیدم که ما از او در تاریخ هیچ چیزی نداریم. غیر از روضه‌هایی که خوانده می‌شود یا آنچه اهل منبر می‌گویند، منبعی در این حوزه ندیدم. فصل قاسم (ع) فقط سه ـ چهار صفحه از آب در می‌آمد که برای کتاب شدن خیلی لاغر بود. نحیف‌ترین کتاب این مجموعه الآن به حضرت علی‌اکبر (ع) اختصاص دارد؛ چون تاریخ به آن اندازه‌ای که مداحان و ذاکران می‌گویند، پر و پیما نیست و اطلاعات قابل استنادی به مخاطب نمی‌دهد.
 
فکر می‌کردم علی‌اکبر (ع)، قاسم (ع) و بعضی اصحاب ـ مثل حر ـ هرکدام یک کتاب می‌شوند. فکر می‌کردم می‌شود برای یزید یا شمر هرکدام یک فصل اختصاص داد و از پلیدی‌های این آدم‌ها گفت، اما واقعاً نشد. بنابراین همه دشمنان را در یک فصل جمع کردم. درباره یاران هم همینطور. همه را جمع کردم و در یک فصل آوردم، چون بالاخره باید چیزی از آنها در تاریخ باشد تا بشود قصه‌شان را نوشت. وقتی می‌گردی و نیست، چه باید بکنی؟ باید بروی پژوهش جدی‌تری در تاریخ آغاز کنی که سرانجام به درد مخاطب عمومی این کتاب‌ها نمی‌خورد. بنابراین آهسته آهسته به این نتیجه رسیدم که حضرت عباس (ع) و حضرت زینب (ع) می‌توانند صاحب یک کتاب باشند، اما نه از یاران و نه از دشمنان، از هیچکدام آنقدر منبع و مطلب نیست که بشود مستقلشان کرد.
 
* فصل عاشقی چگونه شکل گرفت
 
فارس: خیلی‌ها قصه کربلا را تا شهادت حضرت و یارانش دنبال می‌کنند. در روضه‌خوانی‌ها و مجالس اهل بیت (ع) هم معمولاً اینطور است که روز عاشورا انگار همه چیز تمام می‌شود. اما شما این ماجرا را دنبال کرده‌اید. این کار علت خاصی داشت؟
 
قزلی: حادثه عاشورا، رخداد عظیمی است که نمی‌توانستم آن را در اوج رها کنم. حوادث و رویدادهای بعد از آن بود که اصل حادثه را برجسته کرد. اسارت اهل بیت (ع) و سال‌ها بعد، حس خوب انتقام مختار را نمی‌شد نادیده گرفت. بنابراین دو فصل اسارت و انتقام، پس از هفت فصل قبلی به مجلدات اضافه شد. بعد از آن که مجموعه کتاب به 9 فصل و جلد رسید، دیدم لابه‌لای این فصل‌ها مطالبی هست که می‌شود جدایشان کرد و به جلد دهم انتقال داد. جنس این مطالب از جنس مطالبی نبود که در 9 جلد آمده بود و همین‌ها بود که فصل عاشقی را تشکیل داد.
 
* الله بختکی پای کار ننشستم
 
فارس: این فصل، ریتم دیگری دارد و همان جنبه‌های عاطفی را در خود جای داده است.
 
قزلی: بله. روایت این جلد با فصول قبلی متفاوت است. در آن فصل‌ها، روایت ساده و بی‌پیرایه‌ای از شخصیت‌ها و حوادث ارائه شده بود، در حالی که فصل عاشقی چنین نیست. به نظر خودم، فصل عاشقی، کتاب خوبی از آب در آمد و به تعبیری نمک فصل‌های قبلی است. من اصلاً به این چینش فکر نکرده بودم. البته عقیده‌ام این نیست که نویسنده نباید به کارش فکر کند و الله بختکی برود بنشیند پای کار. می‌دانستم که زبان، نثر و نوع روایتم باید چگونه باشد؛ می‌دانستم که چگونه می‌خواهم سراغ تاریخ بروم؛ قالبم را می‌شناختم و قبلاً روی آن کار کرده بودم. بنابراین، بخشی از کتاب امام خارج شد و به فصل عاشقی رفت. بخش دیگری از همین کتاب، راهی کتاب عباس شد تا به تعبیری بشود کار را بالانس کرد.
 
* با کارهای سیدمهدی شجاعی بزرگ شدم، اما حالا به من نمی‌چسبد
 
فارس: یک بار دیگر به سئوال اول برگردیم. با این توضیحات مفصل، گمان می‌کنم تعمداً در پی آن بودید که کتاب، صرفاً احساس و عاطفه نباشد و از مصیبت‌خوانی فاصله بگیرد. درست است؟
 
قزلی: اجازه بدهید این سئوال شما را یک جور دیگر جواب بدهم. من با کتاب‌های سیدمهدی شجاعی زندگی کرده‌ام. از دوره دبیرستان با کتاب‌های «پدر، عشق، پسر»، «آفتاب در حجاب» و «کشتی پهلو گرفته» آشنا شده و بارها آنها را خوانده‌ام. بسیار کتاب‌های عالی‌ای هستند. من از این کتاب‌ها خیلی استفاده کرده‌ام و نامردی است اگر آدم کتابی را خوانده و لذت برده باشد، اما نگوید. افتخار می‌کنم که «کشتی پهلوگرفته» را از معلم هندسه‌مان گرفته‌ام، آن را خوانده‌ام و بارها با آن گریه کرده‌ام، اما الآن دیگر خواندن این کتاب به من نمی‌چسبد. چون رویه سیدمهدی شجاعی در پرطمطراق کردن ماجرایی که خودش کشش لازم را ندارد، نمی‌پسندم. با این حال، من از این کتاب‌ها استفاده کرده و تأثیر گرفته‌ام. اگر الان کتاب‌ »آفتاب در حجاب» را به من بدهند و بگویند چه بخش‌هایی از آن زائد است، جسارتاً خیلی از کتاب را کوتاه می‌کنم. نگاه من امروز، ناظر بر روایت ساده و خالی است و به پردازش ماجرا به شکل احساسی قائل نیستم.
 
در کتاب «قصه کربلا» حواسم بود که درگیر سانتی‌مانتالیسم و احساس‌گرایی مفرط نشوم، اما دنبال آن هم نبودم که کار خیلی خشک شود. کتاب من، ادبیات و شروع، وسط و پایان دارد. پنهان کردن اطلاعات هم در آن هست. با این حال، تمام این‌ها اصل روایت را به هم نمی‌ریزد. فکر می‌کنم اگر کسی بخواهد ماجراهای کوفه، مختار، کربلا، امام حسین (ع) و حضرت عباس (ع) را در 45 دقیقه بخواند، بهترین کتاب، کتاب من است. هم راحت خوانده می‌شود، هم کوتاه است و هم از یک نظر کامل است؛ یعنی از سر تا ته ماجرا را رفته است. البته پژوهشگرانه نیست، اما برای کسی که می‌خواهد اصل جریان را بفهمد، سرراست و گویاست.

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩٠/٩/۱٦ - مهدی قزلی

خداحافظی و هدیه به پدران

گزارش از سفر به قبله- 63

 

این آخرین مطلبی است که از مدینه می‌نویسم. دیگر باید جمع کنیم و برگردیم به وطن. به تهران که با تمام کاستی‌هایش دل‌مان برایش تنگ شده. باید با بقیع خداحافظی کنیم که هنوز اگر خوب گوش کنیم صدای ناله‌های زهرا را در بیت الاحزان آن می‌شنویم.

باید با مسجد خداحافظی کنیم که همیشه پر از ادم‌های جورواجور بود و نزدیک روضه منوره شوری داشت.

باید خداحافظی کنیم از بین الحرمین و دعاهای با شکوه کمیلش. باید خداحافظی کنیم با احد کوه محبوب پیامبر. باید خداحافظی کنیم با مسجد شیعیان و نمازهای با مهر و قنوتش.

قبل از خداحافظی ولی کار مهمی دارم؛ تمام کردن ختم قران دوم. می خواهم ختم قران دوم را از همین حالا هدیه کنم، هدیه به پدران.

هدیه به محمد و علی که پدارن امت هستند و پدران اهل بیت (محمد پدر فاطمه و علی پدر حسنین)، هدیه به پدر امام زمان که بداند ماموم او می‌دانم خودم را، هدیه به پدر رسول الله که زیر چتر سوم از باب السلام دفن است بدون هیچ نشانه ای، هدیه به پدر امیرالمومنین ابوطالب که حامی پیامبر بود، هدیه به پدر امام سجاد که از مدینه خیلی دور است، هدیه به پدر امام باقر که کنار خودش آرمیده، هدیه به پدر امام صادق که او هم در بقیع غریب است، هدیه به پدر امام جواد که میهمان و میزبان ما ایرانی هاست، هدیه به پدر امام رضا که حق به گردن ما دارد، هدیه به پدر خودم که زیاد زحمتش داده ام. برای خودم چیزی نمی‌خواهم ولی کمی هم هدیه باشد برای پدر دخترم فاطمه که اگر روزی این مطلب را خواند جای خودش را خالی نبیند.

خدا کند که کم ما را به بزرگی خودشان قبول کنند، آمین.

به عنوان آخرین مطلب باید بگویم اینجا هرچه را جستیم یافتیم فقط دو داغ ماند بر دلمان؛ یکی قبر مادرمان فاطمه در مدینه و یکی امام عصرمان در عرفات و منا، هر چه گشتیم این دو را پیدا نکردیم و هر دو برمی گردد به کم ظرفیتی مردمان. اولی به مردمان صدر اسلام و دومی به مردمان امروز. و خدایا به ما بصیرت بده تا در راه تو باشیم همیشه.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩٠/۸/٢٧ - مهدی قزلی

چرا کاپشن‌های احمدی نژادی دیگر فروش نمی‌رود

گزارش از سفر به قبله-62

 

یک زمانی روی هر چیزی اسم احمدی نژاد اضافه می‌شد اقبال به آن زیاد می‌شد، مثل کاپشن احمدی نژادی. کشورهای عربی و مسلمان چنان اقبالی به این کاپشن‌ها کردند که چین این محصول را هم وارد بازارهای جهان کرد. اما مدتی است در داخل و خارج از ایران به هر چیزی که اسم احمدی نژاد اضافه می‌شود (جدا از اینکه آن چیز چقدر خوب یا بد و درست یا غلط است)، از رونق می‌افتد. مثل همین کاپشن احمدی نژادی.

این عکس مغازه زیر هتل ماست که در طول این یک ماه و نیم همه مغازه‌اش خالی شد ولی «کاپشن‌های اسمش را نبر»، روی دستش باد کرد. حتی تخفیف‌های کلان هم مشتری را نگه نمی‌دارد. به قول فردوسی‌پور چه می‌کنه این احمدی نژاد!

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩٠/۸/٢٧ - مهدی قزلی

نماز اسارت و جانبازی!

گزارش از سفر به قبله- 61

 

هر کس در مسجدالحرام 70 رکعت نماز بخواند با این کیفیت که در هر رکعت بعد از حمد سوره های توحید، قدر، آیه 54 اعراف (إِنَّ رَبَّکُمُ اللّهُ الَّذِی خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ یُغْشِی اللَّیْلَ النَّهَارَ یَطْلُبُهُ حَثِیثًا وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ وَالنُّجُومَ مُسَخَّرَاتٍ بِأَمْرِهِ أَلاَ لَهُ الْخَلْقُ وَالأَمْرُ تَبَارَکَ اللّهُ رَبُّ الْعَالَمِینَ﴾ و آیت الکرسی را بخواند، نمی‌میرد جز به شهادت. منبع این حدیث من لا یحضره الفقیه است و از امام سجاد نقل شده.

ایستادم روبه روی کعبه و شروع کردم به خواندن. فکر می کردم زود تمام میشود ولی نشد. خوردیم به نماز جماعت و بعد هم مجبور شدم به برگشتن و بعدتر هم توفیقش پیدا نشد. کلا 22 رکعت خواندم که فکر می کنم با این مقدار حداکثر اسیر شوم! یا جانباز 31 درصد. شاید هم برسم تا پشت جبهه یا تدارکاتچی شوم یا مامور به آشپزخانه... آه در باغ شهادت را نبندید! قول می دهم 48 رکعت باقی مانده را در سفر بعد بخوانم!

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩٠/۸/٢٦ - مهدی قزلی

زیر پوست مدینه

گزارش از سفر به قبله- 60

مدینه وجه دیگری دارد از زندگی که به تمیزی مسجدالنبی (که همیشه از رسانه‌ها پخش می‌شود) نیست. عربستان سعودی کشور بسیار ثروتمندی است با حدود 30 درصد جمعیت ایران. ولی از این صحنه‌ها زیاد در آن دیده می‌شود. می‌خواهم بگویم مدینه فقط مسجدالنبی و بقیع و احد و قبا و شجره نیست. همین.






















پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩٠/۸/٢٦ - مهدی قزلی

صعود به نور بهترین فراز سفرم

گزارش از سفر به قبله -59

به دلیل استقبال بی‌نظیر از این مطلب و درخواست‌های متعدد! برای گذاشتن مطلب کامل، یک بار دیگر کامل آن را آپ می‌کنم. کل قصه هم این است که تصمیم گرفتم بروم جبل النور و غار حرا و وقتی می‌رفتم نمی‌دانستم بهترین قسمت سفرم همین می‌شود.

 

بعد از ناهار روی تختم در اتاق شماره 1630 دراز کشیده بودم و داشتم پیامک‌های قدیمی را پاک می‌کردم تا مشکل ظرفیت دریافت پیامک را حل کنم. تازه مطالبم را نوشته بودم و خسته. می‌خواستم بخوابم و بعدش بروم جبل النور و مسجدالحرام.

در بین پیامک‌ها بر خوردم به پیام یک استاد. در جواب حلالیت‌خواهی قبل از سفر برایم نوشته بود که آنجا خدا میزبان است و تو میهمان. میزبان باید کاری کند نه میهمان!

ملاحت خوبی داشت متن ولی آخر بنده‌ای گفتند، خدایی گفتند. یعنی چه که خدا باید کاری کند و ما دست روی دست بگذاریم. این پیامک را پاک نکردم و خوابیدم. وقتی از خواب بلند شدم دوش گرفتم و لباس‌های زیر و روی نو پوشیدم. هوا روشن بود با خودم گفتم اول کوه نور و غار حرا، بعد مسجدالحرام. کتانی‌های fong چینی را که از کربلا خریده بودم در مکه پوشیدم و زدم بیرون.

کنار خیابان با لهجه عربی برای ماشین‌ها داد می‌زدم: جبل نور عشر ریال. طول کشید تا یکی‌شان بایستد و شیشه اتومات ماشین را پایین بدهد و بگوید: تفضل. راننده تا جایی رفت و یک بار دیگر که پرسید کجا می‌روم شیرفهمش کردم که: غار حرا، جبل نور، اقرا بسم ربک....

راننده ترمز زد و یک تفضل دیگر تحویل داد که یعنی مسیرم نمی‌خورد. این وسط وقت ما هدر شد. طول کشید تا یک ماشین که از دور قیقاج می‌رفت جلوی پایم ترمز بزند و قبول کند با عشر ریال ببردم جبل نور.

راننده سوری بود و قصاب. به من فهماند که در زمان عید قربان حسابی سرش شلوغ می‌شود. یک دم هم با مبایل صحبت کرد تا جایی ایستاد. با دست در را نشانم داد و حتی وقتی کرایه‌اش را می‌دادم به صحبتش با مبایل ادامه می‌داد.

به لطف اشتباه راننده اول و خستگی ماشین دوم، وقتی رسیدم پای کوه که هوا تاریک شده بود و مغازه‌ها داشتند می‌بستند. شنیده بودم در ایام موسم حج، غار حرا حسابی شلوغ است و اگر کسی می‌خواهد خلوتی‌اش را ببیند باید نیمه شب برود. بی‌حساب و کتابی رفت و آمدهای من باعث شد بی‌موقع برسم پای کار. شیب تند اولیه همان اول کار نفس را به شماره انداخت و عرقم را در آورد. ده- پانزده دقیقه شیب را آمدم تا رسیدم به انتهای کوچه و اول خودِ خود کوه. عرق از همه منافذ پوستم بیرون زده بود و سرتا پا خیس بودم. شیب تند کوه و فرم قله آدم را یاد دیواره خاتون بارگاه در گرمابدر فشم می‌اندازد و گردنه پاکبود در مسیر دشت لار به بلده. فرقش این است که اینجا کل مسیر پله دارد.

پله‌ها را آرام می‌رفتم بالا و به سلام‌های کسانی که از بالا می‌آمدند پایین جواب می‌دادم. نفسم در نمی‌آمد. تصور اینکه حضرت علی هر روز از شهر غذا برمی‌داشته و می‌آورده تا بالای کوه برایم جالب بود. یک ماه حضرت رسول اعتکاف می‌کرده یک ماه حضرت علی ساقی این اعتکاف بوده. دوربینم را هم برداشته بودم تا از حضور مردم و نماز و نیایش‌شان عکس بگیرم. حالا دوربین 200 گرمی 200 کیلو شده بود به کمرم.

آرام پله‌ها را بالا می‌آمدم و گاهی صلوات می‌فرستادم که یادم بماند دارم می‌روم به محل اعتکاف حضرت رسول. خیلی جالب است که پیامبر در دوران قبل بعثت یک ماه از سال را می‌آمده این بالا و معتکف می‌شده. و راستی مشغول چه کاری بوده؟ آن موقع که نماز تشریع نشده بود. مفاتیح هم که نداشته پیامبر، قرآن هم که نازل نشده بوده، پس چه می‌کرده یکه و تنها؟ به نظرم کاری جز فکر کردن نداشته پیامبر. تفکر در خود و خدا و هستی.

ما که هزار سال نوری با پیامبر فاصله داریم ولی فکر می‌کنم اگر ما هم یک‌دهم پیامبر وقت می‌گذاشتیم برای تمرکز و تفکر، خنگ‌ترین‌مان هم پروفسور می‌شد.

جالب‌تر این است که پیامبر بعد از رسالت دیگر نمی‌آمده یک ماه بست بنشیند به تفکر. تا وقتی مسوولیت اجتماعی نداشته خودسازی کرده و بعد از آن که رسالت الهی و اجتماعی به دوشش گذاشته شده آمده به میان مردم، خودسازی و دیگرسازی در اجتماع. حضرت علی هم در همه مراحل دنبال پیامبر بوده.

کم کم ارتفاع گرفتم و از دور برج ساعت کنار کعبه مشخص شد. تمام لباسم خیس شده بود. رسیدم به جایی که دو طرف کوه از آنجا معلوم بود. با اینکه آخر ذی‌القعده بود و ماه در آسمان نبود ولی زمین به لطف اختراع ادیسون روشن بود.

نسیمی وزیدن گرفت از جنس همان نسیم مسجدالحرام. نمی‌خواهم دچار سانتی مانتالیسم و احساس‌گرایی مفرط بشوم ولی نسیم واقعا مثل همان بود که با چشم‌های بسته در مسجدالحرام و در دیدار اول کعبه تجربه کردم، با همان شدت وزش و همان طعم و بو. از آنهایی که انسان دوست دارد ببلعدش. نسیم تنم را خنک کرد. نزدیک شدن به حرا را احساس می‌کردم و تازه یادم آمد از چند دقیقه پیش کسی را در مسیر ندیده‌ام.

پله‌ها زیر پایم پایین می‌رفتند و دیگر تقریبا رسیده بودم به قله. آن بالا پیرمردی افغان دکه داشت و هرچند دیگر داشت آماده می‌شد بخوابد ولی قبول کرد دو بطری کوچک ماء بارد بدهد و برای هر کدام ریالین بگیرد. نصف یکی را لاجرعه سر کشیدم و پرسیدم: حرا کجاست؟

پیرمرد جلوتر را نشان داد که مثل پرت‌گاه بود.

سر و صدای زیادی از آن پایین می‌آمد و معلوم بود حسابی شلوغ است. البته تاریک بود و چیزی دیده نمی‌شد. از همان قله با حضرت دوربین چند عکس گرفتم از مسجدالحرام که مناره‌های نورانی اش معلوم بود و سرازیر شدم پایین. از قله کمی پایین آمدم و از شکافی باریک رد شدم تا رسیدم به محل اعتکاف پیامبرم و محل تولد قرآن و محل تولد نبوت و خاتمیت و محل تولد اسلام.

انگار یک نفر با مهارت چند تخته سنگ را روی هم چیده بود و حفره ای درست کرده بود که بشود در آن نشست و ایستاد و خوابید. اطراف قبر هم روی تخته سنگ‌ها نوشته بودند غار حرا و اول سوره علق را نوشته بودند و اسم کوه را تا معلوم شود اینجا همان مقصد است و احتمالا برای اینکه کسی نرود با تخته سنگ دیگری به اسم حرا عکس یادگاری بگیرد. هر چند شنیده و خوانده بودم که غار حرا به اندازه یک نفر جا دارد اما فکر می‌کنم اگر بچه هیاتی‌های ما بیایند اینجا لااقل به اندازه یک مینی‌بوس در همین حفره جا بشوند و فکر می‌کنم اول از همه یک زیارت عاشورا بخوانند.

چند جوان سوری پر سرو صدا آنجا بودند و چند عاقله مرد شرقی؛ مالزیایی یا اندونزیایی ساکت و مرتب. از شلوغی جوان‌های سوری معلوم بود ماندنی نیستند و می‌روند و از سکوت چشم بادامی‌ها معلوم بود فعلا ماندنی هستند. ولی در شگفت و عجب بودم که سر جمع شاید حدود بیست نفر هم نمی‌شدیم.

به نظرم آمد شاید هم زمانی با وقت نماز و تاریک شدن هوا دلیلش باشد هر چند باز هم عجیب بود. سوری‌ها با سر و صدا عکس مبایلی می‌گرفتند. از بین‌شان رد شدم و در شکاف کوه، در حرا ایستادم. اینجا هم همان بوی شکاف کوه احد را داشت. بوی عطری عجیب که اگر کار شیعیان پاکستانی باشد، از یک عطر به هر دو مکان برده‌اند. یادم آمد نماز مغرب و عشای نخوانده‌ام را. ساعت حدود هشت و نیم شب بود که قامت بستم در حرا برای نماز.

هر چند هر رکعت نماز در مسجد الحرام و کنار مقام ابراهیم و جای پایش صد هزار برابر ثواب دارد ولی اینجا هم جای پای حضرت خاتم است و کم از مقام ابراهیم نیست که اگر ابراهیم خلیل الله است محمد هم حبیب الله است.

تا من نماز بخوانم سوری‌ها عکس‌های‌شان را گرفته بودند و با عکاسی افغان که عکس فوری می‌گرفت هم چانه‌هایشان را زده بودند و دیگر آماده می‌شدند بروند. من هم هول شده بودم. از دور و بر عکس گرفتم و دوربین را دادم به عکاس افغان تا از خودم در داخل غار عکس بگیرد.

سوری‌ها رفتند و شدیم سرجمع حدود ده نفر. فضا آرام شده بود. بالای غار روی تخته سنگ‌ها عکس‌هایم را گرفتم و وقتی خواستم پایین بیایم پرت‌گاه کنار دستم را دیدم که اگر کسی در آن می‌افتاد، رفتنی بود. حواسم به پرت‌گاه بود که دوربین عکاسی را به هوای اینکه در کیف کمری گذاشته‌ام رها کردم. دوربین از بالای تخته سنگ افتاد و خورد به نرده‌های محافظ و در سکوت کوه صدای برخوردش با دیواره پرت‌گاه شنیده شد. چند ثانیه طول کشید تا باور کنم دوربین الان ته دره است. از تخته سنگ‌ها پایین آمدم. عکاس افغان جلو آمد و گفت: مبایل بود.

به دوربینش اشاره کردم و گفتم: نه کمِرا بود.

عکاس که معلوم بود نسبت به دوربین کلا غیرتی است با ناراحتی گفت: کمرا بود؟ و بعد دوید کنار نرده‌ها و ته پرت‌گاه را نگاه کرد. سری به تاسف تکان داد و شاید او هم مثل من ناراحت همان چند عکسی بود که از من در غار گرفته بود. کسی در غار ایستاده بود به نماز. رفتم کنارش نشستم.

یاد رضا امیرخانی افتادم که چند روز قبل پیامکی توصیه کرده بود بچسبم به زیارت و نه کار دیگری و دیروز به رفیقی گفته بود فلانی اگر رفته مکه پس چرا اینقدر آنلاینه؟!

همین را می‌خواستید برادر دل‌تان خنک شد. حالا این 200-300 دلار خسارت را از کی بگیرم. از سردبیر همشهری که روزی یک عکس و ستون برایش می‌فرستم یا از خبرگزاری شهر و فردانیوز که گزارش تصویری‌هایم را منتشر می‌کند؟ خسارت به کنار عکس‌ها رفت ته دره! از فردا چه کنم؟

چراغ مبایل را روشن کردم و رفتم سراغ جزء 17 قرآن کوچکم. علامت لای صفحات را برداشتم و بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ اقْتَرَبَ لِلنَّاسِ حِسَابُهُمْ وَهُمْ فِی غَفْلَةٍ مَّعْرِضُونَ...

مرد نمازش را تمام کرد و رفت. شرقی‌ها آرام و بی سرو صدا همگی آمدند داخل غار نشستند و دعای‌شان را ادامه دادند. من هم ختم قرآنم را. من قران می‌خواندم و آنها دعا و این اختلاس 3000 میلیاردی آنقدر عظیم بود که اس ام اس هایش آنجا هم دست از سرمان بر نمی‌داشت.

جزء 17 تمام شد و جزء 18 را شروع کردم. چشم بادامی‌ها خیلی آرام از غار بیرون رفتند و وسایل‌شان را برداشتند و برگشتند پایین. نشستم وسط غار و ادامه دادم قران خواندنم را. جزء 18 هم تمام شد.

یک نفر زد روی شانه‌ام. عکاس افغان بود که دوباره برگشته بود. می‌گفت رقم و نامبر مبایلم را بدهم تا شاید فردا صبح برود کمرا را از ته دره بیاورد. غیرت عکاسانه‌اش قبول نمی‌کرد لاشه یک کمرا ته دره بماند. شماره‌ام را دادم، همراه یک بیست ریالی. اول قبول نمی‌کرد. به زور قبولاندمش که نگه دارد. اگر کمرا پیدا می‌شد و عکس‌ها احتمالا برمی‌گشت، می‌شد حق‌العملش اگر نه، حق جوانمردی‌اش.

عکاس افغان که اسمش مشتاق بود هم رفت. دیگر کسی نماند. رفتم سر قرآن، جزء 19 را هم خواندم که دیگر باطری مبایل تمام شد. خواستم زنگ بزنم و با خانواده گپی بزنم که دیدم باطری آن یکی مبایل هم یک درصد است. از مظاهر بالفعل تکنولوژی هیچ چیز همراهم نمانده بود جز دو باطری قلمی که برای احتیاط دوربین برداشته بودم. خدا بگویم رضا امیرخانی را چه کند!

همین موقع سه مرد و دو زن ایرانی حدود 50 ساله رسیدند و به لطف شاه‌سون بودن و یکی بودن لهجه ترکی‌مان، و در ازای کلی اطلاعات درباره غار حرا و فرقش با غار ثور و غار علی‌صدر و ... مبایل‌شان را قرض گرفتم با روشنایی مبایل آنها نصف جزء 20 را هم خواندم. آنها که رفتند دیگر من ماندم و غار حرا. بدون کتاب دعا، بدون دوربین، بدون چراغ، بدون مبایل، من مانده بودم و خدا.

ایستادم که نماز مستحبی بخوانم. ساعت ده و نیم شب بود. الله‌اکبر را که گفتم نسیمی از بین تخته سنگ‌ها وزید و ته مانده خیسی لباس‌هایم را خنک کرد و بوی عطر غار پیچید در مشامم و پایم لرزید، شاید از خستگی بالا آمدن از آن همه پله و من خواندم: إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ.

و قنوت گرفتم و عربی و فارسی هر چه بلد بودم از خدا خواستم.

از غار بیرون آمدم و اطراف را گشتم. هیچ کس نبود. من تنهای تنها بودم. برگشتم داخل غار. چند رکعتی نماز خواندم. به ذهنم فشار آوردم و هر چه از دعاهای مختلف بلد بودم زمزمه کردم و مگر من چند فراز دعا بلد بودم و چند آیه قرآن. چقدر دوست داشتم می‌توانستم مناجات شعبانیه بخوانم: فقد هربت الیک و وقفت بین یدیک...

بالاخره دیدم هیچ راهی برایم باقی نمانده جز راه چوپان ماجرای موسی و شبان. گفتم: خدایا نوکرتم. این را که گفتم، دلم لرزید. گفتم: خدایا کوچیکتم... چشم‌هایم خیس شد. گفتم خدایا غلط کردم... و دیگر دل از دست برفت.

***

نیمه شب احساس خستگی کردم. کتانی‌هایم را گذاشتم زیر سرم و به رسم ساده آفریقایی‌ها که هر جا خواب‌شان بگیرد می‌خوابند، تصمیم گرفتم در غار بخوابم. چشم‌هایم داشت گرم می‌شد که یک گروه بزرگ چینی از قله سرازیر شدند پایین. پشت سر آنها هم یک کاروان ترک.

احساس کردم باید غار را تحویل شان بدهم. از غار که بیرون آمدم نسیم خنک دوباره آمد و رفت. کمی مانده بود به ساعت یک نیمه شب که از کوه سرازیر شدم پایین. وسط‌های دامنه یاد حرف آن استاد افتادم و پیامکش: آنجا خدا میزبان است و تو میهمان. میزبان باید کاری کند نه میهمان!

و عجب پذیرایی‌ای کرد میزبان.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩٠/۸/٢٦ - مهدی قزلی

عربستان سرزمین مساجد تک مناره-2

گزارش از سفر به قبله- 58

بخشی از عکس‌های مساجد عربستان را در تابناک منتشر کردم و بقیه اش را هم دادم فردانیوز. این در واقع بخش دوم گزارش تصویری مساجد تک مناره است.































پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩٠/۸/٢٥ - مهدی قزلی

مظلوم علی

گزارش از سفر به قبله-57

 

درست در روزی که ایران یکسره شور و شوق و نشاط است یعنی در عید غدیر، اینجا حسابی سوت و کور است. هیچ کس به روی خودش نمی آورد 18 ذی‌الحجه روز اکمال دین و اتمام نعمت است.

یک روز یک نصرانی رفت پیش خلیفه دوم و گفت: اگر در دین ما روزی به عنوان روز کامل شدن دین وجود داشت حتما آن روز را عید می‌گرفتیم. وخلیفه سرش را پایین انداخت و فقط سکوت کرد چون حرف حساب جواب ندارد.

جواب این حرف و سوال حساب ما البته اینجا بی اعتنایی است. پیش خودمان فکر کردیم حتما در مسجد شیعیان خبری خواهد بود. رفتیم آنجا شب عید و آنجا را هم ساکت و آرام یافتیم. البته شاید آنها مجبورند تقیه کنند!

رفتم و نشستم در مسجدالنبی و قرآن خواندم. یاد کردم رفیق خوبم علی قندهاری را که اگر بود حتما خودمان برنامه ای راه می انداختیم. از مسجد که برمی گشتم از بین الحرمین که می‌گذشتم احساس غربت و مظلومیت را بیشتر حس کردم.

بابا پیامبر در حج وداع بعد از حج دست علی را در غدیر خم بالا برد تا مرد بدانند قبله واقعی کیست و چیست ولی حسد و حسادت با ادمی چه می‌کند!

دوستی که در آشپزخانه دخیل مدینه مشغول است زنگ زد و گفت در نمازخانه آشپزخانه جشن دارند و باز دلمان خوش شد به آنجا. رفتیم به آشپزخانه دخیل که در راه میقات و نزدیک مسجد شجره است. یعنی تقریبا خارج مدینه! البته همه آمده بودند. از مسوولین ستاد و بعثه و کارکنان و ...

در نمازخانه آشپزخانه دخیل و در خلال جشن و به بهانه شعری ساده همه گریه کردند تا معلوم شود همه مان بغضی فروخورده داشتیم. باید به همت آشپزهای خراسانی دخیل آفرین گفت و البته به دست پخت شان و غذاهای ویژه ای که بعد از مراسم به حضار دادند.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩٠/۸/٢٥ - مهدی قزلی

سرزمین مساجد تک مناره-1

گزارش از سفر به قبله- 56

در مکه و مدینه به سختی می‌شود مسجد دومناره پیدا کرد. بیش از نود درصد مساجد تک مناره هستند. به نظرم می‌شد گزارش تصویری خوبی از آنها داشت. این عکس‌ها در تابناک بسیار بحث برانگیز شد بین مخاطبان. البته بعضی از عکس‌ها را در حال حرکت گرفته ام.





























پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩٠/۸/٢٤ - مهدی قزلی

صعود به نور، بهترین فراز سفرم

گزارش از سفر به قبله- 55

اگر از من بپرسند کجاهای سفر خیلی حال داد حتما یکی از جواب‌هایم جبل النور و غار حرا خواهد بود. این مطلب را در وبلاگم نگذاشته بودم. اگر دوست دارید اینجا را کلیک کنید و بخوانید.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩٠/۸/٢٤ - مهدی قزلی

کم‌کم خداحافظ کعبه-2

گزارش از سفر به قبله- 54

این عکس‌ها را روز آخر حضور درمکه گرفتم، روز 14 ذیحجه.































پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩٠/۸/٢٤ - مهدی قزلی

بوی خداحافظی می‌آید

گزارش از سفر به قبله- 53

یک توفیق بوده که توانستیم بعد از اعمال تمتع دوباره برگردیم مدینه. انگار خانه‌مان باشد مدینه و مسافرت رفته باشیم مکه. هتل در مکه تمیزتر و شیک‌تر بود. همه چیز آماده و لوکس. دفتر کار هم همین‌طور ولی مدینه صفای خودش را دارد. البته با این فرق که دیگر مثل یک ماه پیش شلوغ نیست. قبل از اعمال موقع اذان که می‌شد سیل آفریقایی‌هایی که به خاطر کم پولی در انتهای منطقه عوالی ساکن بودند به سمت مسجدالنبی روان می‌شد و بازار دست فروش‌ها سکه بود حالا اما از این خبرها نیست. ساکت و آرام است. مغازه‌دارها دیگر مثل قبل خشک نیستند، تحویل می‌گیرند و تخفیف می‌دهند بعضی‌ها هم حراج کرده‌اند. همان طور که با آمدن اولین کاروان به عربستان شور حج در بین حجاج و مردم می‌افتد، با برگشتن اولین کاروان هم همه دل دل برگشتن می‌کنند. همکاران ستاد و بعثه به قول قدیمی‌ها صفر بیست و یک‌شان به کار می‌افتد (کنایه از یاد تهران افتادن). حجاج هم خریدشان بیشتر می‌شود و بسته‌بندی.

دیگر برای قرار گرفتن در صف نماز مسجدالنبی لازم نیست برویم طبقه بالا. حتی اگر چند دقیقه قبل از نماز هم برسیم داخل صف‌ها جا هست. دیشب بدون فشار و صف ایستادن در قطعه‌ای از بهشت، بین محراب و منبر پیامبر، نماز خواندم و با خیال راحت از ضریحش عکس گرفتم...

این همه خوب بود ولی بوی خداحافظی می‌داد.

از حالا غصه‌مان گرفته با دل‌تنگی‌های بعد از سفر چه کنیم. وقتی برگشتیم تهران صبح به صبح موقع اذان کجا برویم برای نماز؟ فکرش هم سخت است ما اینجا هر روز می‌رفتیم بقیع! تهران چه می‌کنیم یک باره؟

شاید باید دل‌مان خوش باشد که محرم از راه می‌رسد و انصاف اگر داشته باشیم هیچ کجای دنیا محرم ایران را ندارد. راستی امام حسین در سفر سال 61 خود الان به کجا رسیده؟ حتما تا حالا خبر شهادت مسلم را هم شنیده.

ما با حترام آمدیم مدینه و مکه و با احترام برمی‌گردیم. امام حسین اما هم از مدینه که زادگاهش بوده و هم از مکه که زادگاه پدر و مادرش بوده به اجبار خارج شد.

و وای از مظلومیت حسین.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩٠/۸/٢۳ - مهدی قزلی

روی دیگر مکه

گزارش از سفر به قبله- 52

مدیریت شهر مکه در ایام تشریق و چند روز بعد از آن از دست سعودی‌ها در رفته بود.


روی دیگر مکه


روی دیگر مکه


روی دیگر مکه


روی دیگر مکه


روی دیگر مکه


روی دیگر مکه


روی دیگر مکه


روی دیگر مکه


روی دیگر مکه


روی دیگر مکه


روی دیگر مکه


روی دیگر مکه


روی دیگر مکه


روی دیگر مکه

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩٠/۸/٢٢ - مهدی قزلی

دوباره مدینه

گزارش از سفر به قبله- 51

دوباره آمدیم مدینه و مسجدالنبی و روضه منوره و بقیع و دلدادگی...

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩٠/۸/٢٢ - مهدی قزلی