majal

 

اینستاگرام

این روزها که فرصت نوشتن مطلب کمتر است، چند خطهای گاه گاه اینستاگرام هم غنیمت است.

با این نام پیدا میشوم:ghezelli

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩٤/٥/۱٧ - مهدی قزلی

شفا و اعجاز امام رضا

سالها پیش مقداری از نوشته های مربوط به کسانی که در حرم امام رضا شفا گرفته بودند به دستم رسید برای بازنویسی داستانی. مطالب را خواندم و تحت تاثیر قرار گرفتم اما برای بازنویسی انها دچار دو مشکل شدم. اول اینکه: داستان و مطالب داستانی مبتنی بر کشمکش نیروهای همسان در متن است اما داستان شفایافتگان مبتنی بر نیاز یک درمانده در برابر منشا کرامت و رافت است. در داستان همه چیز بر اساس علت و معلولهای حسی و قابل درک بنا شده است. شفا هم البته منتنی بر علتهایی است اما این علل را ما نه می‌بینیم و نه می‌فهمیم. پس داستان و داستانی شدن معجزه و شفا با ابزار داستان نویسی کار بسیار سختی است.

مشکل دومم این بود که: آنکه شفا گرفته معلوم میشود مورد توجه امام رضا قرار گرفته، پس مورد توجه مردم هم قرار می‌گیرد؛ دورش را می‌گیرند، لباسش را پاره می‌کنند و به تبرک می‌برند، با او مصاحبه می‌کنند، مهمانش می‌کنند و ....

اما آنکه مشکل و بیماری اش در ظاهر حل نمی شود ایا مثال نقض کرامت و توانایی امام رضاست و دلیلی بر رد شفا و اعجاز؟

این دو مشکل بعدها برایم کمی حل شد! در مورد اول راه را در این دیدم که باید زد زیر میز بازی! اگر لیوانی ظرفیت یک کاسه آب را ندارد عیب از آب نیست، از لیوان است، باید عوض بشود. علما و عرفای ما در همه اجزای عالم وجود تصرف می‌کردند به اذن خدا، چرا ما نتوانیم تصرف کنیم در ادبیات و هنر و روش شناسی آنها.

در مورد دوم هم به یاد یک خاطره مشکلم حل شد: 7-8 سال قبل برای جشنواره کبوتر حرم که مسابقه داستان نویسی با موضوع امام رضا بود، نامزد گرفتن جایزه شدم. اختتامیه در سمنان برگزار می‌شد. کوبیدم و رفتم سمنان به امید گرفتن جایزه. اولین و آخرین جشنواره ای بود که از صمیم قلب دوست می‌داشتم در آن برنده شوم.

البته برنده هم نشدم! اما وقتی از سمنان برمیگشتم، هیچ ناراحت نبودم. یک جورهایی سرحال هم بودم. دلیلش هم این بود که یک هفته ای را به یاد و با یاد امام رضا سر کرده بودم هر چند به بهانه مسابقه داستان.

به نظر بزرگترین شفا و معجزه حضرت نه خوب کردن بیماری یک بیمار لاعلاج بلکه عوض کردن حال میلیونها زائری است که هر کدام با نگاهی به گنبد و بارگاه منقلب می‌شوند و حالشان دگرگون. بهجت و سروری قلبشان را لبریز می‌کند که توصیف کردنی نیست. و چه کرامتی بزرگتر از همین. اگر قرار می‌بود امام رضا به شفای مریضی امام رضا شده باشد پس باید به خوب نشدن بسیاری دیگر، از چشم مردمان می‌افتاد و کدام ماست که نیازی به بارگاهش نبرده باشد و نیاز (به دلایل مختلف) برآورده نشده باشد. با این حال ارادت ما همیشه بیشتر شده که کمتر نشده. بزرگترین شفای حضرت همین بهجت و سروری است که از یادش در قلب شیعیان شکل می‌گیرد. والا برای آنکه اهل معرفت است معلوم است که روش ائمه در برآوردن حاجات مومنین اسباب و علل جاری بوده و نه خرق عادت. هر چند اعجاز مثل وسیله ای اختصاصی همیشه در دست ایشان بوده و هست.

امروز هم هر بار می‌روم حرم امام رضا تا پا از بابی به داخل می‌گذارم و دست روی قلب و سر را کمی می‌خمانم به نشان ارادت، چیزی در قلبم می‌لرزد و از لرز قلب، چیزی پشت پلکها می‌لرزد و بعد لبها که: السلام  علیک یا علی بن موسی الرضا.

در خراسان

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩۳/٦/۱٧ - مهدی قزلی

روز و روزگار خبرنگار مبارک

یکم: پرده پنجره خانه را که کنار بزنیم و خوب اطراف را نگاه کنیم حتما چیزی پیدا می‌کنیم که در آن دقیق شویم. بدون اینکه آن سوژه ما را ببیند و متوجه ما باشد. گاهی هم ما را می‌بیند اما چه باک! ما می‌ایستیم به دید زدنمان و کمی بعدتر قضاوت از فراز آن قاب پنجره. حتی می‌شود پنجره را عوض کرد و از سمت کوچه آمد سمت خیابان، از سمت شرق به سمت جنوب. این روزها خانه‌ها پنجره زیاد دارند و ما از این قاب‌ها یکسره داریم موضوعات مختلف را نگاه می‌کنیم و البته کمی دورتر از آنها. و نسبتی برقرار می‌کنیم. زندگی امروز ما شده مثل این آپارتمان پرپنجره. ما همه‌اش داریم به دیگران و دیگر مسائل نگاه می‌کنیم و دریغ از آیینه‌ای که فرصتی ایجاد کند برای تفکر و دقت در خود. بعضی شغلها هم هستند که این موقعیت زندگی را تشدید می‌کنند، مثل خبرنگاری. خبرنگار مجبور است از پنجره‌ها دیگران را بپاید و فرصتش هم کم است. درود بر آنکه در خانه پرپنجره زندگی شخصی و حرفه ای‌اش آیینه‌ای قدی نصب کرده باشد تا خودش را همیشه در برابر خود ببیند. به یاد این آیینه، روز و روزگار خبرنگار مبارک.

دوم: اگر زنبور عسلی را در مزبله پَر بدهی، می‌گردد و تنها گل روییده بر بستر زباله‌ها را انتخاب می‌کند برای نشستن بر عکس مگس. نمی‌دانم سبک غربی نگاه به پدیده های خبری چه ارزشهایی از آن استخراج می‌کند و می‌شود این که حالا هست به نام ارزشهای خبری، اما می‌دانم پیامبرِ فصل الخطاب ما از جسدِ متعفنِ آن سگِ ولگردِ در بیابان، دندان‌های سفیدش را دید. به یاد پیامبر خاتم و زنبورصفت‌ها، روز و روزگار خبرنگار مبارک.

سوم: آنچه گاهی توهم ایجاد می‌کند این است که خبرنگار به واسطه دست‌رسی‌اش به رسانه قدرتمند است و از قدرتمند باید ترسید. این توهم دوسویه گاهی باعث احترام بی‌مبنای مشکل‌دارها به خبرنگارها می‌شود و گاهی باعث انتظار بی جای احترام از سوی خبرنگارنماها. یادمان باشد ما در مکتبی بزرگ شده‌ایم که قدرت و تواضع ملازم یکدیگرند. پس به یاد این مکتب و آن تواضع، روز و روزگار خبرنگار مبارک.

چهارم: حکما گفته اند: «یک سوزن به خودت بزن یک جوالدوز به دیگران». فرض کنید کل این یادداشت و مخصوصا این بندش، حکم همان «سوزن به خود» را دارد برای نگارنده. اگر سابقه رسانه‌ای ما مورد تردید قرار گرفت، این دو کارت خبرنگاری توی جیبمان غیرقابل انکار است. پس به یاد آن جوالدوز و این سوزن و البته دو کارت خبرنگاری، روز و روزگار خبرنگار مبارک.

در خراسان

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩۳/٥/٢٠ - مهدی قزلی

شب غوغای شعر جوان‌ها

گزارشی از متن و حاشیه دیدار شعرا با رهبر انقلاب- رمضان ۱۳۹۳

مثل همیشه رمضان که به نیمه می‌رسد مثل یک رسم ریشه‌دار شعرا به جنب و جوش می‌افتند. حیاط حوزه هنری در بعدازظهر این روز گواه این شور و جنب‌وجوش است. جوان و پیر، خندان و بشاش و خوش‌پوش جابه‌جا مشغول گفت و گپ می‌شوند و گهگاهی چشم به ساعت دارند که کی خواهند رفت. کمی مانده تا غروب بالأخره با دو اتوبوس شرکت واحد از حوزه هنری سرازیر می‌شوند شعرا به سمت انتهای خیابان فلسطین، به سمت خانه واقعی شعر و شاعران. دیگر برای کسی جای شک نیست که این جلسات تأثیر وثیقی بر جریان شعر معاصر گذاشته است. یکی از گواه‌های این حرف هم سبقت شعرا برای شرکت و شعرخوانی در این مجلس است.

جمع شاعران در بیت سرحالتر هستند. هرچند هوا گرم است و روزه ۱۶-۱۷ ساعتی مردافکن، ولی شادابی جمع به چشم می‌آید. در حیاط پردرخت بیت رهبری زیلو پهن شده و شعرا می‌نشینند. یکی از مسئولین برنامه فاضل نظری و محمدمهدی سیار را صدا می‌زند بروند صف جلو. بعدتر هم سبزواری و مجتبی رحماندوست و حدادعادل و گرمارودی. حیاط بوی نم و آب‌خوردگی می‌دهد. قزوه و مؤمنی محل رجوع و سؤال مجریان برنامه هستند. پشت سرم محمدکاظم کاظمی و سعیدی راد نشسته‌اند به صحبت. کاظمی خاطره کتابی را می‌گوید که این کتاب یک جور رمان تاریخی از وضعیت ۵۰ سال اخیر افغانستان. یک روز محمدحسین جعفریان اطلاع داد که آقا این کتاب را خوانده و نظراتی هم درباره‌اش دارند. من متعجب ماندم کتابی که پخش نشده چطور دست ایشان رسیده و چطور ایشان ۱۶۰۰ صفحه کتاب را با این سرعت خواندند. بعدتر متوجه شدیم یک نسخه از کتاب در نمایشگاه کتاب به ایشان هدیه شده و همان را خوانده‌اند.
توی دلم چند بار ۱۶۰۰ صفحه را تکرار کردم و در ذهنم ورق زدم. خیلی زیاد است! با خودم گفتم کاش آقا کتاب ۳۰۰ صفحه‌ای من را هم می‌خواندند.

خانم‌ها ایستاده صحبت می‌کنند. بچه‌های اجرایی می‌روند و می‌آیند. یک نفر دفترها و کتاب‌های میهمانان را با خودش می‌آورد. شعرا می‌روند سراغ کتاب و دفترشان و باز صف‌ها به هم می‌خورد. یک نفر شوخی می‌کند که: یکی خوبش را برای ما سوا کن.
همان که یک بغل کتاب با خودش آورده بود، این بار یک بغل نامه می‌آورد که باز جماعت برای پیدا کردن مال خودشان جاکن می‌شوند. نامه‌ها زیاد است و در این زیاد بودن سه نکته دم دستی: اول اینکه در خیلی موارد مشکلی هست که باید حل شود. دوم اینکه راه حل مشکل، در یک جایی مشکل دارد که به صورت معمول حل نمی‌شود و سوم اینکه این جماعت به خوانده شدن نامه‌هایشان اطمینان و امید فراوان دارند.
به امید روزی که در نامه به مسئولان، چیزی از جنس طرح مشکل نباشد.

چند نفر با سر و شکل غیرایرانی هم در جمع هستند. از همان حیاط حوزه هنری به چشم می‌آمدند. خارجی‌هایی که یک جوری به شعر فارسی ربط دارند. به آقای مؤمنی گفته بودم به این مهمان‌ها پیشنهاد دهد سفرنامه آمدنشان به ایران را بنویسند. حضور این فارسی‌زبان‌ها و تنفس‌شان در این مجلس برای جغرافیای تمدنی فارس‌ها مهم است، خیلی مهم.

سمت راستی‌­ام از کسی که سمت چپم نشسته سؤال می‌کند: فرزانه خجندی و همسرش را می‌توانم ببرم جایی؟ این‌ها که نام برد از مهمانان خارجی حوزه هنری بودند. ادامه که دادند حرف‌هایشان را، فهمیدم یک بار در خانه آن‌ها در تاجیکستان مهمان بوده و حالا می‌خواهد ببردشان خانه‌اش به میهمانی. سمت چپی گفت: همه‌شان را اگر می‌بری، کمکت کنم. سواکردنی نیست!

خورشید افق را نارنجی کرده و دیگر هوا گرفته شده است. این حدود ۱۰۰ نفر مهمان، صف‌هایشان به باغچه و چمن کشیده. هوا دم دارد. همین موقع‌هاست که آقا می‌آیند. شعرا بلند می‌شوند به احترام و آقا با لبخند جلو می‌آیند، به چشم‌های هر که می‌شود نگاه می‌کنند و سر تکان می‌دهند به سلام. با این حضور قبل از اذان عملاً دیدار شروع می‌شود. برعکس بیشتر دیدارهای ماه رمضان که با افطار تمام می‌شود، این برنامه تازه با افطار وارد بخش اصلی می‌شود.
بزرگترها که جلو نشسته‌اند سلام می‌کنند. قبل از همه پیرمرد پاکستانی قابی را به آقا هدیه می‌دهد که گویا شعری از خودش در آن خوشنویسی شده. قزوه تند تند توضیح می‌دهد که پیرمرد کیست و قاب چیست. پیرمرد چیزهایی می‌گوید که نمی‌شنوم ولی آقا تواضع می‌کنند و به پیرمرد می‌گویند: قابل این حرف‌ها نیستیم ما!


شاعرها اول کار آرامند و با همان آرامش ظاهری سعی می‌کنند پیشروی کنند سمت صندلی آقا ولی این حرکتِ ناخودآگاهِ عمومی کم‌کم سرعت می‌گیرد و مجریان جلسه و حتی محافظان غافلگیر می‌شوند. سال قبل هم دیده بودم این ازدحام با ترکیب کت و شلوارهای پلوخوری جماعت، باعث عرق‌ریزان‌شان می‌شود. هوا دیگر گرگ و میش شده. یک روحانی چفیه آقا را می‌گیرد. انگار داستان علاقه این ملت به چفیه آقا تمام شدنی نیست! حلقه دور صندلی آقا تنگ‌تر می‌شود تا اینکه ایشان از جا بلند می‌شوند. جماعت قدمی عقب می‌گذارند بفهمند ماجرا چیست که آقا، حمید سبزواری را بغل می‌کنند. شاعری که روزی خانه‌اش پاتوق شعر انقلابی بوده و آقا هم آنجا رفت‌وآمد داشته. بعد از او فرید هم با آقا معانقه می‌کند.
آقا دوباره می‌نشینند. پیرمردی علایی‌نام، از بازماندگان واقعه پیشوای ورامین و کشتار ۱۵ خردادش با آقا سلام و علیک می‌کند و از پسر و داماد شهیدش می‌گوید و کتابی می‌دهد. جوانی بعد از او جلو می‌آید و در گوش آقا چیزی می‌گوید. مسئولین بلندش می‌کنند که طولانی نکند حرف خصوصی را. جواد شیخ الاسلامی می‌نشیند و می‌گوید شاعر میثم مطیعی (مداح) است و شعرهایش را می‌دهد. زود هم بلند می‌شود که ظلم به بقیه نباشد.

نوجوانی با یک بسته نامه می‌نشیند جلوی پای آقا. آقا با لبخند می‌پرسند: این همه نامه؟ پسر می‌گوید: مال من نیست. بچه‌های قم دادند بدم بهتان. بعدی که می‌نشیند فقط از حرف‌ها می‌فهمم از بندر دَیر آمده. ردیف دندان‌های سفیدش از پس لبخندش پیداست. جوان دیگری می‌نشیند که دانه‌های درشت عرق روی پیشانی اش مثل شبنم نشسته است. آقا با دست چپ دست می‌کشند به پیشانی پسر و پدرانه عرق‌ها را پاک می‌کنند.
با اینکه نزدیک آقا هستم ولی صدای صحبت‌ها را خوب نمی‌شنوم. یک نفر می‌نشیند و می‌گوید: ... اردبیلدَن گلمیشم... و گزارشی می‌دهد به زبان ترکی. آقا هم جواب می‌دهند: سلام یتیر! حرف‌های جوان بعدی را نمی‌شنوم ولی متوجه می‌شوم آقا به او می‌گویند: خدا دلتان را گرم نگهدارد.

تمام تنمان عرق شده. چراغ‌ها هم روشن می‌شود. یک نفر جلو می‌آید صورت آقا را می‌بوسد و می‌گوید: دوستتون داریم، خیلی دوستتون داریم. منتظر عکس‌العمل ایشان هم نمی‌ماند و می‌رود. بعدی هم می‌آید و می‌خواهد آقا دعا کند برای شهادتش. جوانی می‌گوید: فداتون بشم آقا. آقا دست روی صورت جوان می‌گذارند و جلو میکشندش که صدایش را خوب بشنوند. بعدی جوانی ترکه‌ای و تُرک است که فارسی حرف می‌زند: از تبریز آمدم، ۱۰ ساله منتظر این لحظه‌ام. خدا شما را برای ما نگه دارد. آقا بحث را عوض می‌کنند و جزو‌ه‌ای که دست پسر هست را می‌گیرند و می‌گویند: ببینم شعرت را!

روحانی جوانی می‌نشیند و می‌گوید: نوه شفیعی هستم، ابوی هم سلام رساندند و کتابی می‌دهد. آقا می‌گویند من شعرهای این کتاب را خواندم. دوتا اسم شفیعی توی کتاب هست. طلبه جا می‌خورد و تعجب می‌کند. می‌گوید: بله... چیزه... یکی من هستم، یکی هم پسرعمویم.
یک جوان افغان جلو می‌آید و سلام می‌کند. قزوه می‌گوید جوان از کابل آمده. آقا می‌گویند: اوضاع شعر در کابل خوب هست؟ جوان لبخند می‌زند و جزوه‌ای می‌گیرد سمت آقا و می‌گوید: این اولین مجموعه شعر عاشورایی افغانستان است که من جمع کردم. بعد جزوه دیگری می‌دهد و ادامه که: این هم اولین مجموعه شعر انتظار.
اگر کلمه «اولین» در جملات جوان دقیق نباشد، لااقل توصیف‌کننده وضع افغانستان هست. یعنی معلوم می‌شود مجموعه شعر با رنگ و بوی تشیع آنجا نیست یا کم است. جوان افغان که نشست فکر کردم به برکت انقلاب اسلامی، برای شیعه بودن و ابراز کردن آن دچار محدودیت و ناامنی نیستیم. و البته مثل ماهی داخل آب از نعمت آب غفلت داریم.
محمدکاظم کاظمی هم آمد به سلام کردن و آقا جمله‌ای تکراری به او گفتند: من شما را خیلی دوست می‌دارم. سال‌های قبل هم این را شنیده بودم. گویی نگاه و راه کاظمی را آقا خیلی می‌پسندند.
بعد از افغان یک نفر دست آقا را می‌گیرد و می‌گوید: بأبی و امی و نفسی. این جمله‌اش را دو سه بار تکرار می‌کند و همین وقت کسی گوشه حیاط اذان می‌گوید: الله اکبر... الله اکبر...
اذان تنها چیزی است که در این دیدار می‌تواند حلقه اطراف آقا را از هم بگسلد و صفوف نماز را مرتب کند.


وقتی می‌رسم سر سفره افطار، کنارم جواد زمانی را می‌بینم. خوش و بش می‌کنیم و نگاه می‌کنم به سفره. مثل قبل، افطاری ساده است و مثل قبل تعمد دارم بنویسم کمی سبزی و پنیر و خرما و شکر و حلوا و چای و آب و نان و نمک، افطار است و غذا هم یک نوع، مثل همیشه پلو مرغ! (البته یک زمانی که مرغ یکدفعه گران شد، غذای آقا هم شد فسنجان با گوشت چرخ کرده قلقلی!)
همه ماها اگر همین سفره را برای مهمانی‌ها و افطار پهن کنیم اوضاع چشم و هم چشمی درست می‌شود.
هنوز جاگیر نشده‌ایم که آقا می­‌رسند. همه بلند می‌شوند، ما هم. آقا به ما که می‌رسند، با زمانی سلام و علیک می‌کنند. بعد رو به من می‌کنند و سلام سریعم را جواب می‌دهند. عادت نداشتم از سلام به آقا در این جلسات، بیش از جواب سلام بگیرم. اما ایشان می‌ایستند و با لبخند می‌گویند: شما آقای قزلی هستید نه؟ بله را با دست‌پاچگی می‌پرانم؛ ایشان ادامه می‌دهند: کتاب «پنجره‌های تشنه» شما را خواندم، الحمدلله خیلی کتاب خوبی از آب درآمده بود. می‌گویم: ببخشید، زحمت کشیدید. روبرمی‌گردانند به سمت جای خودشان و البته می‌گویند: نه، کتاب خواندن که زحمت نیست!
وقتی می‌نشینم متوجه می‌شوم تمام تنم عرق کرده، این بار نه از سرما. باید بگذارم به حساب عظمت و ابهت این مرد. یاد حرف‌های کاظمی افتادم و دلخواسته‌ام!
سر شام گاهی حدادعادل و محسن مؤمنی چیزهایی به آقا می‌گفتند. گاهی هم ایشان چیزی می‌پرسیدند. آقا از محسن مؤمنی درباره علی معلم سوال می‌کنند و غیبتش. مؤمنی هم از کسالت معلم می‌گوید و البته نمی‌گوید زیر سِرُم است تا شاید آقا را زیادی نگران نکند. آقا هم می‌گویند: از طرف من حال‌پُرسشان باشید.
این وسط یکی دو نفر هم می‌روند جلو صحبتی می‌کنند و گپی می‌زنند.
بعد از شام و افطار آقا می‌روند که به خانم‌ها هم سری بزنند. بیرون توی حیاط یک بار دیگر می‌بینم‌شان، به حرف‌های سیدعبدالله حسینی گوش می‌کنند. حسینی می‌گوید لباسی هست که امام در آن نماز خوانده­­اند و از آقا هم می‌خواهد در آن نماز بخوانند. آقا می‌گویند: وقتی لباس با بدن امام متبرک شده دیگر من چه کاره‌ام. حالا من هم برای تبرک گرفتن آن را می‌گیرم. این تواضع از جنس تصنع نبود، از جنس ارادت بود.
محمدحسین جعفریان به عادت همیشه در حیاط ایستاده تا آقا را ببیند. دیده‌بوسی می‌کند و کتاب و مجله می‌دهد و با هم می‌روند سمت حسینیه. در راه آقا درباره یک نویسنده افغان می‌پرسند و البته جواب جعفریان را نمی‌شنوم.

وقتی آقا وارد حسینیه می‌شوند، جمعیت به صلوات از روی صندلی‌ها بلند می‌شوند. آقا می‌روند بینشان و هر که سلام می‌کند، جوابش را می‌دهند. به شهرام شکیبا که می‌رسند، می‌ایستند و صحبتی می‌کنند. از اینکه برنامه تلویزیونی‌اش را می‌بینند و اینکه خوب است و چند نکته را یادآوری می‌کنند. بعد می‌روند می‌نشینند در مرکز جلسه. رضا رفیع می‌رود پیش آقا و برمی‌گردد. هنوز قاری قرآن نخوانده که آقا، امیری اسفندقه را صدا می‌زنند. امیری می‌رود و می‌نشیند جلوی آقا، دست روی زانوی ایشان می‌گذارد و چند دقیقه صحبت می‌کنند. حضار بدشان نمی‌آید از حرفها سردربیاورند اما گویا نمی‌شود. آقا لبخندی می‌زنند و امیری بلند می‌شود سر جایش می‌نشیند. ساعت حدود ۱۰ است که قاری قرآن خواند و جلسه با شعری از قزوه درباره رمضان شروع می‌شود.

قزوه می‌گوید به رسم مهمان‌نوازی از خارجی‌ها شروع می‌کند و به رسم ادب از سالخورده این جمع که همان استاد پاکستانی است: «ظهیر احمد صدیقی» که حافظ کل قرآن است و استاد همان دانشگاهی که علامه اقبال لاهوری در آن درس خوانده و درس داده. ظهیر احمد با لهجه‌ای بسیار سخت شعر می‌خواند:
ای عزیزان عجم! ای صاحبان دین و دل
دیدن خضر و مسیحا هست دیدار شما
شعرش خیلی خوب است. ایرانی‌ها و پاکستانی‌ها را خیلی نزدیک و برادر دیده در این شعر و همین باعث می‌شود آقا و البته حضار لابه‌لای شعرخوانی تشویقش کنند. آقا هم بعد از پایان شعر او را پروفسور خطاب می‌کنند و می‌گویند: شعر خوب و خوش‌مضمون و خوش‌لفظ و خوش‌جهتی بود.
ظهیر احمد هم تأکید می‌کند هر چه هست و هرچه دارد از ایران و ایرانی‌ها دارد.


بعد از او قزوه شاعری هندی و هندو را معرفی می‌کند. موقع نماز دیدمش که نشسته روی صندلی کنار محمدحسین جعفریان. و هیچ دورخیزی برای نماز خواندن نداشت. حکمتش معلوم می‌شود! اسمش «بلرام شکلا» است و جالب اینکه شعرش درباره حضرت علی (علیه السلام) :
به من رساند نسیم سحر سلام علی
برهمن‌ام که شدم چون عجم غلام علی
شعرش را با لحنی شیوا می‌خواند. هر بیت که تمام می‌شود جمع تشویقش می‌کند و احسنت می‌گوید. آقا هم بعد از شعر تشویقش می‌کنند و می‌گویند: إن‌شاءالله مشمول کمک و عنایت آن بزرگ قرار بگیرید.


مؤمن قناعت به معرفی قزوه نام درخشان شعر تاجیکستان است که قرار می‌شود شعر بخواند. قزوه توضیح می‌دهد در زمان شوروی سابق، قناعت به عنوان وکیل تاجیکستان در پارلمان با گروهی از نمایندگان شوروی رفته به یکی از کشورهای خلیج برای میانجی‌گری در ماجرای جنگ. آنجا یکی از شیوخ خلیج به او اصرار می‌کند شعر بخواند و آقای قناعت شعری می‌خواند. بعد خواهش می‌کند او همان شعر را اینجا بخواند. قزوه ۳-۴ بار خلیج فارس را خلیج می‌گوید و من منتظرم آقا چیزی به قزوه بگویند. اما قناعت شروع می‌کند:
از خلیج فارس می‌آید نسیم فارسی
ابر از شیراز می‌آید چو سیم فارسی
شعر قناعت هم خیلی مورد توجه آقا و حضار قرار می‌گیرد. بعد از هر بیت آفرین و احسنت از هر گوشه جلسه بلند می‌شود. آقا بعد از شعر تشویقش می‌کنند و می‌گویند: به یاد آقای قزوه هم آوردید که بگویند خلیج فارس نه خلیج.

 
نوبت رسید به «آنابرزینا»، بانوی اوکراینی که دکتری زبان فارسی را از دانشگاه تهران گرفته و در مسکو استاد دانشگاه است. فارسی را خیلی خوب صحبت می‌کند. شعر خواندنش هیچ لحن ندارد:
این خاک گهربار که ایران شده نامش
شیری است که در بین دو دریاست کنامش
آقا بعد از شعر گفتند: آفرین آفرین. طیب‌الله أنفاسکم. نفر بعد فرزانه خُجندی است که از بزرگان شعر تاجیکستان محسوب می‌شود. می‌گویند رئیس‌جمهور فقید تاجیکستان اسم دخترش را به خاطر این شاعر گذاشته فرزانه! قزوه هم تکمیل می‌کند که یک زمانی قیصر امین‌پور کتاب او را در انتشارات سروش چاپ کرده. فرزانه خجندی شعر می‌خواند و بعد از او نوبت می‌رسد به سیده تکتم حسینی که شاعره افغان و مهاجر است. او کاملاً مثل ما فارسی صحبت می‌کرد.
نشسته برف پیری روی مویت، دلم می‌خواست تا باران بگیرد
تنت از خستگی خرد و خمیر است، بیا تا خانه بوی نان بگیرد
آقا، خانم حسینی را هم خیلی تشویق می‌کنند و آفرین می‌گویند. بعد از پایان شعر هم این تکه شعر را زمزمه می‌کنند: برای برگ‌های زرد عمرم، بگو جنگل حنابندان بگیرد.
نفر بعد خانم غزاله شریفیان است:
بدون مقصد پایانه‌ها شبیه هم‌اند
همین که دور شوی خانه‌ها شبیه هم‌اند
بعد از او هم انسیه سادات هاشمی:
مزه عشق به این خوف و رجاهاست رفیق!
عاشقی بازی آزار و تسلاست رفیق!
هر دو شاعر شعرشان با آفرین‌های آقا تشویق می‌شود.

 

نوبت به آقایان می‌رسد و اول حسین عباسپور که شعری برای امام حسن (علیه‌السلام) می‌خواند:
بارها از سفره‌اش با این که نان برداشتند
روز تشییع تنش تیر و کمان برداشتند

رضاشیبانی، نفر بعدی است با شعری امام زمانی (عجل‌الله‌فرجه) :
طلوع می‌کنی آخر، به نور و نار قسم
به آسمان، به افق‌های بی‌سوار قسم
شیبانی در جایی از شعرش می‌خواند:
به خون نشسته دلم مثل قالی تبریز
به حلقه و گره و مرگ و چوب دار قسم
دلم شبیه گسل‌های شهر تبریز است
به این سکوت... به این صبر پایدار قسم
کجا روم که دمی شهریار خود باشم؟
نه شهر مانده... نه یاری... به شهریار قسم
همین ابیات بهانه می‌شود تا آقا بگویند: تبریزلی سن ها؟ از ترویج قالی تبریز در شعر معلوم است. شهریار هم مثل شما بوده در این سن و سال. من همیشه گفتم اینجا منزل اول شماهاست. منزل آخر نیست. تازه باید شروع کنید به بهتر بودن و بهتر شدن. إن‌شاءالله از شهریار هم جلو بزنید.

علی فردوسی، شاعر جوان بعدی است با شعری تقدیمی به مردم غزه:
ناگاه بی‌مقدمه آمد به حرف، سنگ
این گونه گفت و سخت مرا بیقرار کرد
تنها به یک جوان فلسطینی‌ام بده
با من ببین که می‌شود آنگه چه کار کرد!
آقا شعر و شاعر را تشویق می‌کنند و می‌گویند: آفرین خیلی خوب بود. مضمون و لفظ و جهت، همه خوب بود. کاربردهای مختلف سنگ را سروده بودید. کمی مکث کردند بعد زمزمه که:
هر سنگ که بر سینه زدم نقش تو بگرفت
آن هم صنمی بهر پرستیدن من شد
شاعر کرجی، علی قنبری، شعری درباره امام رضا (علیه‌السلام) می‌خواند:
هرچند که در شهر تو بازار زیاد است
باید برسم زود... خریدار زیاد است
من دربه‌در پنجره‌فولادم و دیری است
بین من و آن پنجره دیوار زیاد است
مصرع به مصرع و بیت به بیت آفرین و خیلی خوب نثار شعر این جوان می‌شود تا شعرش تمام شود.
وسط شعر وقتی قنبری می‌رسد به این بیت که:
گندم به کبوتر بدهم؟ شعر بگویم؟
آخر چه کنم در حرمت کار زیاد است
آقا بی‌درنگ گفتند: زیارت از همه بهتر است! جمع که با دقت داشتند گوش می‌کردند، همه خندیدند.

 

احمد بابایی جوان بعدی است که با توجه به اوضاع روز عراق شعری می‌خواند.
دیگر رهبر انقلاب نمی‌توانند شادی و شعفشان را از شعرهای خوب جوان‌ها پنهان کنند و می‌گویند: جوان‌ها امشب ماشاءالله غوغا کردند!

بعد از این نوبت به «علی سلیمانی» می‌رسد و پس از او به «محمدحسین ملکیان» که شعری با موضوع جنگ بخواند:
جنگ یک جدول تناسب بود، تا جوابش همیشه این باشد
پدرم ضربدر چهل درصد، حاصلش بخش بر زمین باشد
عده‌ای را ضریب منفی داد، عده‌ای را به هیچ قسمت کرد
تا هر آن کس که سوء نیت داشت، تا ابد زیر ذره‌بین باشد
شعر که تمام می‌شود آقا از ملکیان می‌پرسند: شما فرزند جانباز هستید؟ جواب مثبت او را که می‌گیرند ادامه می‌دهند: به ایشان سلام من را برسانید.
میثم داودی شعری درباره امام هادی (علیه‌السلام) می‌خواند و آقا حسابی تشویقش می‌کنند. هم او را و هم تعمیم می‌دهند به بقیه: آفرین به جوانها!
مهدی نظارتی هم قرار می‌شود شعری سپید بخواند برای مردم غزه. او که می‌خواند جو جلسه سنگین می‌شود. بین این همه کلاسیک‌خوان، سپید خواندن سخت است. آقا بعد از شعر او می‌گویند: خوب بود. با اینکه من با شعر سپید مأنوس نیستم ولی شعر شما را متوجه شدم. بعضی کنایه ظریف آقا به شعر سپید را درمی­یابند و لبخند می‌زنند.

 

سعید طلایی مسئولیت خواندن شعر طنز را در جلسه به عهده گرفته است. شعری درباره نماز خواندن آدم‌های سبک‌سر!
فکرم همه جا هست، ولی پیش خدا نیست
سجاده زردوز که محراب دعا نیست
از شدت اخلاص من عالم شده حیران
تعریف نباشد، ابداً قصد ریا نیست!
از کمیت کار که هر روز سه وعده
از کیفیتش نیز همین بس که قضا نیست
یک ذره فقط کُندتر از سرعت نور است
هر رکعت من حائز عنوان جهانی است!
آقا اینجای شعر با لخند می‌گویند: باید در کتاب گینس ثبت کنید! و جمع می‌خندد.
این سجده سهو است؟ و یا رکعت آخر؟
چندی است که این حافظه در خدمت ما نیست
ای دلبر من! تا غم وام است و تورم
محراب به یاد خم ابروی شام نیست
هر سکه که دادند دو تا سکه گرفتند
گفتند که این بهره بانکی است، ربا نیست!
از بس که پی نیم وجب نان حلالیم
در سجده همان رونق اگر هست، صفا نیست
به‌به، چه نمازی است! همین است که گویند
راه شعرا دور ز راه عرفا نیست!
حضار جابه‌جا با لبخندهایشان شاعر و شعرش را تشویق می‌کنند. آقا هم می‌گویند: خوب بود، خدا این نماز را از شما قبول کند! و باز جمع می‌خندد.
بلال کمالی شعر ترکی می‌خواند و شریف‌صادقی شعری دیگر. آخرین کسی که قزوه معرفی می‌کند سیدعبدالله حسینی است. قزوه قبل از خواندن او توضیح می‌دهد: همه کسانی که شعر خواندند بار اولشان است.
حسینی می‌گوید اصل شعر ۵۰ بیت است که من خمسش را برای جلسه می‌خوانم. آقا می‌خندند و می‌گویند: سهم ساداتش برای خودتان، سهم امامش برای ما. جمع می‌خندد و حسینی شعر می‌خواند. بعد از شعر، آقا می‌گویند: شعر شما به «اهل عبایی» طعنه دارد که توجه به موضوع فلسطین و استکبار ندارند، البته باید توجه کنید آن کسانی که توجه لازم را دارند هم از همین اهل عبا و روحانیان هستند. خوب است نیمه پر لیوان را هم ببینید.

قزوه اعلام می‌کند جلسه به پایانش رسیده و عنان کار را می‌سپرد دست آقا. می‌خواهد اگر ایشان کسی مدنظرشان است نام ببرند برای شعر خواندن و اگر نه خودشان صحبت کنند. آقا به خنده و شوخی می‌گویند:
کاش امشب همگی شعر بخوانند اینجا
بعد از آن تا سحری جمله بمانند اینجا
همه می‌خندند و برایشان معلوم است که امکان ندارد. به هرحال آقا به زکریا اخلاقی و حدادعادل و امیری اسفندقه هم تعارف می‌کنند شعر بخوانند. بعد از اینها هم آقای محمدی گلپایگانی. آقای محمدی می‌گوید می‌داند احتمالاً آقا از شعرش راضی نباشند ولی می‌خواند. در شعر هم از آقا تعریفهایی می‌کند. بعد از اتمام شعر آقا می‌گویند: شما گفتید من راضی نیستم و خواندید. بعضی خندیدند و البته بعضی جدیت آقا را متوجه شدند. آقای محمدی داشت توضیحی می‌داد که آقا گفتند: هر چه هم الآن بگویید همین معنا تقویت می‌شود. یاد جلسه چند روز پیش افتادم که در تبیین این جلسه دکتر اسماعیل امینی گفته بود: فرق این جلسه با جلسه شعر حاکمان این است که آنها این جلسات را برگزار می‌کنند که دیگران از آنها تعریف کنند ولی آقا اگر بداند کسی می‌خواهد از ایشان به تعریف شعر بخواند اجازه نمی‌دهد. ناصر فیض هم به همین مضمون گفته بود در همان جلسه و این برخورد ایشان با شعر آقای محمدی هم شاهدش!

دیگر جمع منتظر می‌شوند صحبت‌های آقا را گوش کنند که یک نفر از خانمها می‌گوید: خانمها مظلوم هستند کمتر شعر خواندند. آقا سریع جواب می‌دهند: به نسبت تعداد خانمها و آقایان خیلی هم کم نخواندند خانمها. اسم آقایان بد دررفته ولی معمولاً بیشتر آقایان از بعضی خانمها مظلومتر هستند!
قزوه اصرار می‌کند آقا چند دقیقه‌ای صحبت کنند و جمع با صلواتی از او پشتیبانی می‌کند.


آقا شروع می‌کنند بعد از بسم‌الله. بعد از خوش‌آمدگویی و تشکر، درباب شعر چند نکته می‌گویند، اصالت داشتن دلتنگی‌ها و فردیت شاعر در شعر و به رسمیت شناختن آن. و فرع بودن همین موضوع مذکور در برابر تأثیری که شعر بر مخاطب و خلوت او می‌گذارد. آقا تأکید می‌کنند از بابت همین تأثیرگذاری، شاعر باید شعرش را غنا ببخشد مخصوصاً غنای معنوی.
توجه به وجه اجتماعی شعر هم محور دیگری از صحبت‌های ایشان است و محور این وجه اجتماعی هم عقلانیت ملازم با معنویت است. ایشان البته جریان شعر کشور را مثبت ارزیابی می‌کنند و در عین حال از شعرا می‌خواهند توجه بیش از پیش به فرهنگ و هویت ملی کشور داشته باشند و البته غنای هنری اشعارشان را هم فراموش نکنند.

صحبت‌های آقا که تمام می‌شود، شعرا صلوات می‌فرستند و باتجربه‌ها بلند می‌شوند برای خداحافظی آخر جلو می‌روند. ازدحام زیاد می‌شود. فیض و برقعی کتاب‌هایشان را می‌دهند به ایشان. آقا از کنار وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی که با تأخیر هم آمده بود می‌گذرند و می‌گویند: با آقای وزیر حرف زیاد داریم، در عرصه فرهنگ اشکال جدی داریم.

آقا آرام آرام می‌روند سمت دَر و شعرا آرام آرام قبول می‌کنند این سال هم شب قدر شعرش گذشت.

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩۳/٤/۳۱ - مهدی قزلی

قرآن خدا غلط شده است!

یکم: سال‌ها قبل وقتی بچه بودیم گاهی اشتباهی ازمان سر می‌زد و یکی از والدین طرف حساب‌مان می‌شد به دعوا کردن و شاید سرزنش و تنبیه. اگر این سرزنش و تنبیه طول می‌کشید یا متناسب آن خطا نبود، آن دیگری از والدین میان‌دار می‌شد که: خوب حالا، قرآن خدا که غلط نشده!

و این چنین ما فهمیدیم قرآن خدا غلط نمی شود. و اگر بشود خیلی اتفاق بد و بزرگی است.

چند روز پیش استاد ادبیاتی می‌گفت در خیابان می‌رفته و بنر تبلیغاتی یک جایی را دیده که به مناسبت ماه رمضان نصب کرده اند روی دیوارشان. آیه ای ‌از قرآن را در بنر استفاده کرده اند و در همین بنر غلط املایی دارند از آیه.استاد داخل ساختمان شده و مسوول روابط عمومی را پیدا کرده و اشتباه را یادآوری کرده و جواب شنیده: خوب غلط باشد، چه می‌شود! و استاد افسرده بیرون آمده و ما امروز فهمیدیم با سهل انگاری یک مدیر خُرد می‌شود قرآن خدا غلط بشود. هرچند آنچه پدران و مادران ما می‌گفتند درباره غلط نشدن قرآن یک صورت داشت و یک سیرت، ولی غلط شدن سیرت از همین اشتباه شدن و مهمتر از آن کم توجهی به این اشتباه در صورت شروع می‌شود.

دوم: وقتی دولت جاری تصمیم گرفت مردم را ترغیب کنند به شکل داوطلبانه از یارانه نقدی انصراف بدهند، از همه موجودی و ظرفیت رسانه ای ‌بهره گرفت. از مجری برنامه پربیننده ورزشی گرفته تا تبلیغات میان برنامه و حضور وزیر و سخنگو در رسانه ملی و .... آنچه از همه بیشتر جلب توجه کرد حضور بعضی از بزرگان دینی در صحنه بود. یعنی ایشان به خواست دولت وارد عرصه توجیه و ترغیب مردم شدند که از ماهانه کمتر از 50 هزار تومانشان به ازای هر نفر بگذرند.

امروز گروههای اشتباهی از اسلامی اشتباهی در جاهایی مثل افغانستان و عراق و سوریه، دست به جان و مال مسلمانان و شیعیان دراز کرده اند و می‌کنند. این کارها را پنهانی هم نمی کنند. به بریدن سر معتقدین به لااله الا الله و محمدا رسول الله افتخار می‌کنند. با این حال این دولت و آن بزرگان مذهبی از خودشان تحرکی نشان نمی دهند. امروز می‌فهمیم که گاهی قرآن خدا در سیرت هم عوض می‌شود و عکس العملی درخور دیده نمی شود. انتظار نگارنده به عنوان یک شهروند ساده زیر پرچم کلمه الله این است که جان و ناموس و مال دسته های بزرگ مسلمان از ماهی 50 هزارتومان جدی تر باشد.

از این جان و مال مهمتر، قرآن خداست که غلط شده است، غلط تاویل شده است و می‌شود. راستی اگر دولت و بزرگان مذهبی واکنش مناسبی برای این غلط شدن قرآن نشان ندهند چه کسی باید نشان بدهد.  

 در فارس

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩۳/٤/٢٧ - مهدی قزلی

روزه‌داری روی چاه نفت

وقتی هواپیما چرخ‌هایش را روی باند فرودگاه خارگ گذاشت می‌دانستم که برای چندمین بار بوی مخصوص خلیج فارس را روی پله‌کان هواپیما احساس خواهم کرد. موقع پیاده شدن ولی فهمیدم گرما و شرجی هوای تیرماه اینجا با کسی شوخی ندارد.

برای دیدن سکوهای نفتی دریایی رفتیم سمت اسکله. از اسکله تا سکوی ابوذر 79 مایل دریا بود. بعد از چند ساعت وقتی سرعت قایق کم شد، از اتاقک قایق بیرون آمدیم و در برابر خودمان اژدهایی عظیم از لوله‌های پیچیده در هم دیدیم که در نور لامپ‌ها و مهم‌تر از آن در نور فلر خودش نمایان بود. آتش فلر هم همان آتش دهان اژدها بود که زبانه می‌کشید و دریا را روشن می‌کرد.

قایق به آرامی پهلو گرفت و ما هم از روی همان لوله‌ها و پله‌های سکو بالا رفتیم تا رسیدیم به اتاق‌های ستاد. عده‌ای در اتاق تلویزیون نشسته بودند و کانال‌ها را بالا و پایین می‌کردند. بعضی هم در نمازخانه مشغول خواندن دعا و قرآن بودند. نماز خواندیم و رفتیم برای شام، هرچند ما مسافر بودیم و روزه نداشتیم ولی گرسنه بودیم و تا توانستیم خوردیم.

بالای سر کارکنان سکو همیشه آفتاب و مهتاب است و پایین پای‌شان همیشه دریا. معروف است بین کارکنان سکوها که بچه‌های‌شان تا چند ماهگی با پدران‌شان غریبگی می‌کنند از بس نمی‌بینندشان. بعضی از کارکنان در مراسم عزا و شادی بستگان درجه یکشان هم گاهی غایب بوده اند. بوده کسی که به مراسم خاکسپاری مادرش نرسیده. دوستی و رفاقت خوبی بین کارکنان سکو وجود دارد. یکی شان می‌گفت: من سالی 3-4 بار برادرهایم را می‌بینم ولی در ماه 14 روز با این همکارها زندگی می‌کنم، دیگر اینها برادرهای من حساب می‌شوند. همکارها و برادرها در دو شیفت کار می‌کنند؛ یک عده از 6 صبح تا 6 بعداز ظهر و یک عده از 6 بعد از ظهر تا 6 صبح، یک هفته روز کار و یک هفته شب کار. ساعت کار در ماه رمضان عوض نمی‌شود ولی استراحت در حین کار برای آنهایی که امکان داشته باشد کمی بیشتر است.

سکوت و خلوت سکو محیط آرامی را برای فکر کردن و توجه به خود ایجاد می‌کند. دوری از خانواده و زندگی روزمره مخصوصا در ماه رمضان کارکنان سکو را هل می‌دهد سمت آغوش خدا. آنها که هر روز صبح و عصر فرو رفتن خورشید و برآمدنش را در شرق و غرب خیلج فارس تماشا می‌کنند بهتر و بیشتر از ما شهرنشینها عظمت خدا را درک می‌کنند. در ماه رمضان یک روحانی هم به جمع کارکنان اضافه می‌شود و نمازهای جماعت صبح و ظهر و مغرب رونق بیشتری پیدا می‌کند. حتی مراسم شبهای قدر هم طبق برنامه برگزار می‌شود. هرچند احیا روی سکو خیلی طولانی نیست ولی از آنچه شنیدیم فهمیدیم دست کمی از احیاهای مساجد خوب هم ندارد.

مسابقات فرهنگی و حتی مسابقات ورزشی مثل پینگ پنگ هم به برنامه‌های عادی اضافه می‌شود و جو دوستانه بین بچه‌ها را بیشتر می‌کند.

عید فطر هم همه کارکنان سکوهای اطراف جمع می‌شوند روی سکوی اصلی ابوذر و روی باند بالگرد نماز عید می‌خوانند (به شرط مساعد بودن هوا) و جشن می‌گیرند. بعد از یک ماه همراهی روحانی سکو که دیگر خیلی هم چهره مهمان ندارد، دل نمی‌کَند برای برگشت چرا که او هم احساس اخوت و صمیمیت زیادی با بچه‌ها پیدا کرده.

آن شب فرصت شد تا بنشینیم پای صحبت‌های رییس سکو. از او پرسیدم ماه رمضان و روزه داری روی کار کارکنان تاثیر منفی نمی‌گذارد. خندید و جواب داد: اینجا بعضی‌ها روزه دوشنبه و پنجشنبه‌شان در ماه‌های غیر از رمضان هم فراموش نمی‌شود. با دهان روزه کار کمی سخت می‌شود ولی مثل همیشه همه به بهترین شکل وظایفشان را انجام می‌دهند.

به نظرم هر کسی را که ادعا کرد شغلش سخت است، باید چند روزی برد روی سکوی نفتی، مخصوصا در ماه رمضان وسط تابستان. بچه‌های سکو صبح سحری می‌خورند و کلاه ایمنی بر سر تا ساعت 6 بعد از ظهر زیر آفتاب و میان شرجی دریا مشغول کار هستند. همه البته با خوشرویی می‌گویند آنچنان سخت نیست و تحمل می‌کنند ولی این حرفهای از روی نجابت چیزی از سختی کار کم نمی‌کند.

در خراسان

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩۳/٤/۱۱ - مهدی قزلی

استمرار راه امام خمینی

این یادداشت برای روز 14 خرداد 1393 و سخنرانی آقا در حرم امام خمینی است. یک نکته هم درباره احمدی نژاد داشتم از این برنامه که خودسانسوری کردم! باشد که در آینده به آن اشارتی شود.

«آمریکا هیچ غلطی نمی‌تواند بکند». در بالاترین نقطه جایگاه که می‌شد، زیر پای آقا، این جمله را بزرگ زده بودند. هیچ کجای دنیا آمریکا در فضای رسمی این قدر ضعیف و حقیر پنداشته نمی‌شود، و معلوم است ایران جایی غیر از هر جای دنیاست.
اگر از امام خمینی فقط همین یک جمله به یادگار مانده بود، به نظرم امام قدر و منزلتش گرامی ‌داشته می­‌شد. چه رسد به اینکه او هادی امت و ملت بود به رستگاری زیر پرچم «الله».

۲۵ سال، یعنی یک عمر، یعنی ربع قرن، یعنی زمانی که در آن می‌شود دو نسل دیگر به نسل اول انقلاب اضافه شود. امسال ۲۵‌‌امین سالگرد ارتحال امام است. مردم هنوز که رهبرشان نیامده دارند شعار می‌دهند و شعارها پراکنده است. وقتی صدای شعار دادن بلند می‌شود، طنین جوانی به گوش می‌رسد. آنها که سن و سالشان بیشتر بود ترجیح می‌دادند که آرام بنشینند و منتظر آمدن آقا باشند. جوانها شعرشان را عوض می‌کنند: سیدعلی/ یا علی.
درست مثل اینکه سنگ بیفتد وسط حوض و موجهای دایره‌ای از جای افتادن سنگ، راه بیفتند به سمت دیواره حوض یا اینکه آتشی بیفتد به گندم‌زاری که خشک باشد، جمعیت خروش گرفت به بردن نام نامی امیرالمؤمنین علیه‌السلام: سید علی/ یا علی.
با اینکه این بار همه پیر و جوان شعار می‌دادند، باز هم صدای مردم صدای جوانی بود. و جوانی یعنی سنی کمتر از ۳۰ سال. و کم از ۳۰ سال داشتن، یعنی این کسی که آمده، امام خمینی را ندیده. یا به دنیا نیامده بوده یا خیلی کودک بوده وقت ارتحال امام. و این یعنی امام، راهی را نشان این ملت داده که پس از او هم این راه طی خواهد شد. و اگر این معنا را ملت بخواهند شعار بدهند می‌گویند: این همه لشکر آمده/ به عشق رهبر آمده.

پشت جایگاه خبرنگارها که ما رویش نشسته بودیم، مردم ننشسته بودند. چون ما بین آنها و جایگاه قرار گرفته بودیم. اینها که آمده‌اند، بیش از آنکه بخواهند به حرفهای رهبر انقلاب گوش کنند، می‌خواهند او را ببینند. چه اینکه حرفهای آقا را بهتر از این ازدحام، می‌شود پای گیرنده تلویزیون و اینترنت شنید و خواند. اینها آمده‌اند حضورشان را اقامه کنند. مثل نماز که برپا داشتنش مهم‌تر از خواندنش است.
استاد کریم منصوری قرآن خواند: «... قل لا اسئلکم علیه اجرا الا المودة فی القربی...» و مردم به آن همه ازدحام سکوت کردند و وقت وقف منصوری «الله» هماهنگ گفتند به تشویق. انگار این چند ده هزار نفر که من از آن بالا می‌دیدم در صحن حرم، مدتهاست تمرین کرده‌اند برای این هماهنگی. در حالی که رنگ چهره و لباس آنها معلوم می‌کرد از جاهای مختلف این سرزمین آمده‌اند.

حجت‌الاسلام سید حسن خمینی آمد به خوش‌آمد گویی و صحبتی کوتاه. مردم اول گفتند: صلی علی محمد، بوی خمینی آمد و کمی بعد: خونی که در رگ ماست، هدیه به رهبر ماست.
تولیت حرم امام، از محرومین و مستضعفین گفت که امام نگرانشان بوده و حالا هم نباید فراموش شوند.
مهمان‌های خارجی که سمت راست جایگاه نشسته بودند و همه کت و شلوار و کروات پوشیده، گاه رویشان به خطیب بود و گاهی با تعجب به مردم. برای آنها هم روشن بود که برنامه سالروز ارتحال امام بعد از ربع قرن، دیگر صرفا یک مراسم عزاداری نیست، یک گرامی‌داشت است و یک محفل و مانور بزرگ در خط زمان سالانه جمهوری اسلامی.

آقا که آمدند روی جایگاه، جمعیت بلند شدند و اول هرج و مرجی طبیعی و چند ثانیه بعد: ای رهبر آزاده/ آماده ایم آماده. بین این همه جمعیت، برای من یک نفر بیش از همه جالب بود. جوانی سیاه پوست که به تکاپو افتاده بود و روی انگشتان پا بلند شده بود و گردن می‌کشید به دیدن آقا. جوان نمی‌دانم مال کدام کشور بود ولی با شوق و اشکی که او داشت، این آقا بیش از آنکه به من و امثال من متعلق باشد، رهبر اوست.
ته جمعیت هم دو سه پرچم زرد رنگ حزب‌الله لبنان تکان تکان می‌خورد. و برایم تعجب نداشت وقتی در مرزی‌ترین و دورترین روستاهای لبنان عکس بزرگ امام و آقا در خیابان و میدان هست و البته خانه مردم، چرا نباید پرچم حزب‌الله لبنان در مراسم حرم امام اهتزاز داشته باشد.

کارشناس تحلیل محتوا نیستم ولی می‌توانم تشخیص بدهم آنچه رهبر انقلاب در حرم امام گفتند، محتوای لااقل سه منبر با همین ظرفیت بود. و ارزش این را دارد که به خوبی به آن پرداخته شود. اینکه ایران و ایرانی باج به محور زورگویی عالم، آمریکا، نداده و علی رغم همه دشمنی‌ها سرپا و استوار ایستاده. اینکه برای دشمن هم جای تعجب و کنجکاوی دارد که چرا این همه فشار، اثر مبنایی بر این ملت نگذاشته. اینکه تحلیل برنامه مدنی و سیاسی امام خمینی برای کشوری اسلامی چیست و اینکه مهم‌ترین چالش خارجی و داخلی کشور چگونه تبیین می شود و... و.
نمی‌دانم مردم در آن وضعیت شلوغی و گاهی صدای شعار و خستگی چقدر می‌توانستند حرفهای آقا را با دقت گوش دهند ولی وقتی ایشان والسلام پایان را گفتند، جوابشان را هماهنگ و یک دست دادند که : ما اهل کوفه نیستیم علی تنها بماند.

در خامنه ای دات ای ار

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩۳/۳/٢۸ - مهدی قزلی

رفاه یا عدالت؟

رفته بودیم کوهپیمایی به گذشتن از البرز مرکزی. دوروزه و معنی این دو روز بودن این است که از عرض این رشته کوه گذشتیم و از مدنیت و آنتن موبایل و شهر و آلودگی دور شدیم و غور کردیم در طبیعت بکر و از آن سو درآمدیم به مدنیت و آنتن موبایل و ....

هر سال که این برنامه را می رویم سرشار از سوالات بی جواب می شویم. مردمانی را می بینیم که در طول زندگی روزمره کمتر می بینیم و لاجرم کمتر به آنها فکر می کنیم. مردمی که با احشامشان از اواسط خرداد در چادرها زندگی می گذرانند تا پاییز و امکانات کم را تاب می آورند برای تولیدی که نتیجه اش خوراک ما شهری هاست.

جاده هایی را می بینیم که هر بار چند کیلومتر بیشتر پنجه به دامن کوه و دشت و طبیعت انداخته و فقط کسانی را به گذر از خودش می بیند که نسبت وثیقی با این مناطق ندارند.

روستاها و روستایی هایی را می بینیم که در صفا و سادگی زندگی می گذرانند و البته به ما که می گذریم گاهی به چشم «دیگران» نگاه می کنند که از جنس و جنمشان نیستیم چون در زمستان جلوی بخاری های گازی و پای رادیاتورها و هواسازهای گرم می نشینیم و سرما را دور می زنیم در حالی که آنها باید توشه گرمایشان را روز به روز از جنگل جمع کنند. جاده های بین روستاهایشان خراب است ولی وقتی پای تهران وسط می آید و تهرانی، یکدفعه اتوبان چالوس- مرزن آباد می شود و البته این تبلور ناکارآمدی هم دردی دیگر است.

در ماشینی که ما را برمی گرداند تهران با رفقا مشغول بحث شدیم درباره موضوع رفاه و عدالت و اینکه کدام باید اولویت داشته باشد برای مسئولین. ما باید به فکر رفاه عمومی باشیم که مفهومی قابل سنجش با کمیت و عدد و رقم است یا باید توجه مان به عدالت باشد که مفهومی کیفی است؟

مثلا فرض کنید مبلغ مشخصی بودجه داریم که با آن می شود به 2000 خانواده شهری گاز یا برق رساند. با همین بودجه هم می شود به 4 روستای 300 خانواری همین گاز و برق را رساند. چه کار باید کرد؟

وقتی کمی و با منطق اعداد و ارقام نگاه کنیم رساندن رفاه و امکانات به 2000 نفر منطقی تر از رساندن امکانات به 1200 نفر است ولی نکته اش این است که با این منطق همیشه آن 2000 نفرها در اولویت خواهند بود، یعنی شهری ها که تجمع بیشتری دارند. می شود وضع تهران که همه امکانات در آن فراهم است. با یک تلفن به شماره ای 3-4 رقمی یک نفر می آید چاله جلوی خانه را هم پر می کند. ولی فلان روستایی یک بچه اش را به خاطر سرماخوردگی و بعد تب و عفونت در زمستان از دست می دهد و فرزند دیگرش را به خاطر نیش عقرب! چون مرکز بهداشت ندارد و راهش تا بیمارستان صعب و دور است.

نگاه عدالت محور می گوید انسان انسان است. همه برابر و برادریم. معنی ندارد که امکانات همه اش به بهانه مرکز نشینی سُر بخورد سمت ما و آنکه از دیده دور است از دل هم برود. نگاه رفاه محور می گوید اعداد و ارقام و درصدها را درست کن؛ رشد اقتصادی، تورم، نرخ بیکاری و ... راستی اگر شما مسئول بودید چه می کردید؟

در خراسان

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩۳/۳/٢٠ - مهدی قزلی

آیا کسی کمک خواهد کرد

یک برنامه ای هست به اسم «مادران چشم به راه». بزرگداشت مادران شهدای گمنامی که هنوز جنازه شهیدشان برنگشته است. برای تک نگاری این برنامه ها به کمک دوستانی که اهل نوشتن هستند احتیاج دارم، به چند جوانمرد. هرکس با دلش برای این مادران و انتظارشان می آید، بسم الله. منتظر تماس هستم.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩۳/۳/۱٧ - مهدی قزلی

مصلحت، دروغ و دیگر هیچ!

رفته بودیم مسافرت. ماشینمان در پیچ و خم جاده جلو می‌رفت و حواسم حسابی پیش رادیو بود و اخبار و گوینده‌اش. همین موقع هم دخترم از صندلی عقب طلب خوراکی می‌کرد. باید بسته را باز می‌کردم و خوراکی را میدادم بخورد. گوینده داشت خبری می‌داد از مسوولی که از خبرش خبر داشتم. خبر آنطور که باید و شاید درست نبود. گوینده هم اشتباهات معمولی جمله‌سازی را اضافه کرد و در مجموع چیز خوبی نشندیم. در این بین خوراکی را باز کردم و محتویاتش را دادم به دخترم. بعد هم بسته‌بندی پلاستیکی‌اش را از پنجره ماشین انداختم بیرون. دخترم که پشت سرم سر و صدای زیادی به پا کرده بود، سکوت کرد. کمی بعد به مادرش گفت: مامان! بالا آشغالش را انداخت بیرون!

همه کلمات را با تعجب و کشیده ادا کرد. معلوم بود ازم انتتظار نداشت. همسر گرامی هم چند ثانیه به من نگاه کرد و بعد به دخترمان و این نگاه رفت و آمد و لابد در این مدت فکر می‌کرد چه باید به او بگوید که هم بیرون ریختن آشغال از پنجره ماشین همچنان کار بدی باشد و هم اعتبار من پابرجا بماند. گفت: چیزه دخترم... می‌دونی ماشین که سرعت داره باد کنار پنجره درست میشه ... بعد باد پلاستیک خوراکی را از دست بابا کشید برد بیرون.

نفسی بیرون داد از دروغ مصلحتی‌ای که به خاطر حفظ احترام من گفته بود و از آیینه می‌دیدم دخترم هنوز در بهت است و تردید دارد این توجیه را قبول کند یا نه. یاد اخبار گو افتادم. و حواسم پیش ناراستی خبر او از مسوولی رفت که از خبرش خبر داشتم.

نتوانستم در این حرکت مصلحت اندیشانه مشارکت کنم. گفتم: نه مامان. باد پلاستیک را از دستم نکشید. بعد از آیینه به دخترم نگاه کردم و ادامه دادم: ببخشید باباجان! حواسم به رادیو بود، اشتباه کردم انداختمش بیرون. باید بیشتر حواسم را جمع کنم که این کار را تکرار نکنم. یخ بهت چهره دخترم شکست و کم کم طبیعی شد، طبیعی.

دیگر با مفهوم اشتباه آشنا شده و می‌تواند درک کند که پدرش به مثابه یک انسان امکان دارد اشتباه کند. همه آدمها می‌توانند اشتباه کنند حتی اگر بزرگتر یا رییس تر یا مسوولتر باشند. لازم نیست وقت اشتباه آسمان ریسمان کنند و خودشان را از ظاهر آن خظا برهانند. کافی است صادق باشند و مسوولیت پذیر.

حالا دخترم فکر می‌کند بیرون انداختن زباله از ماشین هنوز کار بدی است و پدرش هر چند این اشتباه را کرده اما با خودش و او صادق بوده و پشیمان است. و من امیدوارم این رویه را ادامه بدهیم تا او بیش و پیش از آنکه دروغ گفتن را بیاموزد، مسوولیت پذیر بودن را یاد بگیرد.

امروز ما همه جایی کار می‌کنیم و شاید زیردست و بالادستی داریم. بیشتر مواقع در گزارشهایی که از زیردست و بالادست می‌بینیم همه چیز مرتب است، مرتب تر از واقعیت! من اما به شخصه رییس و مسوولی را می‌پسندم که شاید گاهی خطا و اشتباه کند ولی هیچ وقت سراغ دروغ و دغل نمی‌رود. و آیا ما خودمان این چنینیم؟

در خراسان

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩۳/۳/٧ - مهدی قزلی

فوتبال و زندگی

وقتی وارد زمین فوتبال محل مسابقه شدیم احساس کردم خیلی بزرگتر از زمینی است که ما در آن بازی می‌کردیم. شاید به خاطر اینکه اطراف زمین همه باز بود و هیچ نشانه دیداری ای برای انتهای زمین وجود نداشت. حتی چوب پرچمهای نقطه کرنر پارچه پرچم نداشتند. معلم ورزشمان که حالا نقش مربی تیم مدرسه را بازی می‌کرد جمعمان کرد و با هیجان از بازی برایمان صحبت کرد. با آن قد کوتاه و شکم برآمده و لهجه شیرین مازنی، بیشتر شبیه ماهی فروشها بود تا مربی فوتبال. معلوم بود او هم خودش را باخته. قد و هیکل بچه های تیم حریف همه یک دست بود و بزرگ و ورزشکاری. عوضش ما بیشتر شبیه برادران دالتون بودیم، مثل قابلمه هایی که در سایزهای مختلف در ظرف فروشی ها می‌چینند. به هر حال او را در کسوت مربی بیشتر دوست داشتم تا کسوت معلم ورزش. وقتی معلم ورزش بود یک بند سرمان غر می‌زد که توپ را جوری شوت نکنیم که برود توی شالیزار پشت مدرسه. اما وقتی مربی مان بود، مثل پدرمان می‌شد. انگار بخواهد درس زندگی مان بدهد. می‌گفت: ما یک خانواده ایم و این زمین محل مبارزه حیثیت ماست. درست که آنها درشت تر هستند و تمرین کرده تر. درست که آنها همه استوک دارند و شما کتانی پارچه ای و چشمش به پاهای برهنه تقی افتاد و ادامه داد حتی بدون کتانی، ولی این دلیل نمی شود از اول مبارزه وا بدهیم. ما امده ایم برای حیثیتمان بجنگیم. مهم این است که خوب بجنگیم، برد و باخت مساله بعدی است. مهم این است که خودمان از خودمان راضی باشیم.

بعد از این صحبتها انگار همه مان دوپینگ کرده بودیم. مربی سیستم تیم را 4-2-4 بست، از بین بچه ها  4 تا درشت‌تر سوا کرد برای دفاع، 4 نفردر حمله و دونفر ریزه تر در وسط زمین. من جزو آن ریزه ترها بودم. آن موقع فکر می‌کردیم سیستم تیم علی اصغری است. یعنی 4 نفر در دفاع وظیفه داشتند توپ را از تیم حرف بگیرند و بلند بفرستند جلو تا آن 4 نفر جلو یک جوری زور چپان گلش کنند. اما حالا می‌دانم این 4-2-4 سیستم رایج فوتبال دنیا در دهه 70 میلادی بوده.

آن روزها ما فوتبال بازی می‌کردیم به تفنن اما بعد از این مسابقه فهمیدم فوتبال میدان زندگی است. باید در این میدان جدی بود، اخلاق داشت، تمرین داشت، تمرکز داشت. آن روز ما بازی را باختیم، در پنالتی. تیم حریف دست کم گرفتمان و تا نیم ساعت نمایشی بازی کرد. مربی ما آنقدر کنار زمین بالا و پایین پرید که شاید چند کیلو وزن کم کرد. اما بیشتر از او مربی تیم حرف حرص خورد که او هم مرد باتجربه ای بود و فهمیده بود ما بازی را جدی تر گرفته ایم. نیم ساعت دوم، ما آنها را به بازی گرفتیم با پاسکاری خوب و نیم ساعت سوم آنها به در و دیوار زدند و تازه فهمیدند توان ندارند از پس جدیت ما بربیایند. بازی که قرار بود وقت اضافه نداشته باشد به پنالتی کشید و ما در پنالتی به تجربه حریف باختیم.

بعد از بازی حریف به چشم بزرگی به ما نگاه می‌کرد. در نظرشان دیگر شبیه قابلمه های سایزهای مختلف نبودیم. مربی مان هم گریه کرد. گریه شوق. می‌گفت از مبارزه مان راضی بوده. این مهمترین تجربه فوتبالی ام در زندگی بود. تجربه ای که از آن راضی بودیم. دیگران هم راضی بودند.

حدود 20 سال از آن دوران می‌گذرد. هرچند هنوز از بعضی بازیکنان تیم ملی جوانتر هستم ولی دیگر از بازی کردن دورم. حالا با این 32 کتابی که دارم، بیشتر به این شناخته می‌شوم که می‌نویسم، با این حال می‌دانم درکم از فوتبال به مثابه مبارزه و زندگی مثل یک حرفه ای است.

پیشنهاد دادم و مقبول افتاد که همراه تیم باشم در برزیل به نوشتن این مبارزه و زندگی. کاری که در سه حضور قبلی تیم کشورمان در جام جهانی نیفتاد. این دومین اتفاق مهم فوتبالی ام خواهد بود هرچند در این بار بیرون از مستطیل سبز. امیدوارم بعد از اتمام بازی های ایران در جام جهانی، وقتی از پلکان هواپیما قدم روی باند فرودگاه امام خمینی می‌گذارم، همان حس غرور و رضایتی را داشته باشم که 20 سال پیش داشتم وقتی با کتانی پاره و پای کبود از مینی بوسی که ما را از مسابقه برگردانده بود، پیاده می‌شدم. ان شاءالله.

در خراسان

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩۳/٢/٢٩ - مهدی قزلی

اعتکاف، برنامه خلوت و تنهایی

وارد مسجد که شدیم یک برگه دادند دستمان که یعنی برنامه! برای دقیقه دقیقه این سه روز برنامه چیده بودند. 8 صبح باید بیدار می بودیم و سخنرانی استاد فلانی و بعد جمع خوانی قرآن و بعد نماز جماعت و بعد مداحی و بعد دعای فلان و بعد جلسه اخلاق و بعد ....

اولش جدی نگرفتیم ولی کم کم معلوممان شد قضیه برنامه های اعتکاف جدی است. برعکس همه اتفاقات هیاتی که بی نظمی در ذاتشان است، همه چیز هم به موقع! زانوهایمان درد گرفت از بس مجلسی نشستیم. فرصت ندادند پایمان را دراز کنیم. کمی که گذشت فهمیدیم توان همراهی با این همه معنویت منظم را نداریم. موقع نماز رفیقی غیر معتکف برای نماز امد مسجد دانشگاه، به خاطر کارهایش نتوانسته بود بیاید اعتکاف و غبطه می خورد به حال ما. آنقدر غبطه خوردنش زلال بود که حاضر بودیم همه برنامه های این یکی دو روزمان را بدهیم و سازندگی غبطه اش را بگیریم. وقتی رفیقمان رفت، مسوول محترم برگزاری مراسم را پیدا کردیم . گفتیم: مرد حساب! قرار بود بیاییم اعتکاف کمی خلوت کنیم! کمی تنها باشیم با خودمان و حضرت خدا. کمی فکر کنیم. کمی از برنامه و روزمرگی دور باشیم. شما ماشاالله چیزی برایمان باقی نگذاشتید.

مسوول محترم که احساس می کرد تکلیف دارد معنویت را به ما تزریق کند، حرف ما را نشنید. ما هم تصمیم گرفتیم با چند تا از بچه ها او را نشویم! در اولین اقدام هم وسط مسجد چند نفری خوابیدیم، خوابیدنی. با خرو پف نمایان. اولش کمی جو سنگین بود ولی کمی بعد دیدیم بقیه خلق الله هم غش کردند! خلاصه بعد از نماز ظهر روز دوم همه دراز به دراز افتادیم به ساده ترین عبادت خدا یعنی خوابیدن. نتیجه این استراحت جانانه و اعتراض مدنی هم دشمنی مسوول برنامه با ما شد و البته خلوت نیمه شب بچه ها که دیگر خسته نبودند.

فقط نکته اش این شد که برای سال بعد باید دنبال جای دیگری باشیم برای اعتکاف. چون دیگر تبدیل شدیم به عنصر نامطلوب برهم زننده فضای معنوی!

برنامه داشتن در اعتکاف البته کار خوبی است اما هر عقل سلیمی می پذیرد که این فرصت فرار از روزمرگی دنیا به خانه خدا، فرصتی فردی برای تمرکز و تفکر است. اگر حجم برنامه های منظم و عمومی آنقدر زیاد باشد که هیچ فردیتی در فضای اعتکاف باقی نماند خودش نقض غرض می شود. از طرف دیگر خود معتکف هم باید فردیت و خلوتش را مدیریت کند. نباید وقت گران قیمت معتکف با مبایل و لب تاب هدر بشود. این که کار همیشگی ما می تواند باشد! این سه روز را قدر باید دانست. و خدایمان هدایت کناد.

در خراسان

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩۳/٢/٢٤ - مهدی قزلی

قبول شدن یا نشدن، مساله این نیست!

مرد که وارد خانه شد متوجه شد همسرش سرحال نیست. زن با ناراحتی گفت: قبول نشدی، توی مصاحبه آن شرکت قبول نشدی. زنگ زدند خانه و گفتند. مرد با تعجب گفت: چرا به مبایلم زنگ نزدند! حالا تو به خاطر این ناراحتی؟ بیخیال. ان شاءالله بیکار نمی مانم. الان هم زنگ می زنم می پرسم چرا ردم کردند. زن رنگش پرید. گفت: نه...نه زنگ نزن... یعنی خودت را کوچک نکن. راست می گویی تو که بیکار نمی مانی. مرد از تماس گرفتن با شرکت منصرف شد. زن نفس راحتی کشید. همه موضوع البته این نبود.

چند روز قبل قرار بود مرد جوان برود شرکتی برای مصاحبه. اتفاقا آن روز با همسرش جایی رفته بودند. این شد که با هم رفته بودند شرکت مذکور. نشستند تا وقت مصاحبه مرد برسد. زن جوان به شوهرش دلداری میداد که: ان شاءالله قبولت می کنند. مرد از شرکت قبلی بیرون آمده بود چون دیده بود زد و بند می کنند. قبل از آن هم از شرکتی دیگر بیرون آمده بود چون کارکنانش زیادی با هم خواهر و برادر بودند! این بیرون آمدنها کمی زندگی شان را به مضیقه کشانده بود. حالا منتظر بودند برای مصاحبه کار جدید. در باز شد. دختر جوان و بزک کرده ای بیرون آمد و رفت. منشی مرد را دعوت کرد داخل اتاق. مرد پرسید: می شود خانمم هم با من بیایند. قبل از اینکه منشی جواب بدهد صدایی بلند از داخل اتاق گفت: بله با هم بفرمایید. مرد برای رییس شرکت تخصصهایش را گفت و سوابقش را. و گفت البته حاضر است کارهای ساده تر هم بکند. رییس خندید. رزومه مرد را وارسی کرد. پرسید: خانمتان هم شاغل هستند؟ زن گفت: بیرون از منزل خیر. رییس شرکت زن جوان را نگاه کرد. بعد به مرد گفت حتما خبرتان می کنم. شماره منزلتان را هم بنویسید.

امروز از آن شرکت تماس گرفتند با خانه شان. گفتند مرد در مصاحبه قبول نشده ولی خانم اگر تمایل داشته باشند می توانند بیایند برای کار دفتری. زن بد و بیراه حسابی گفته بود به رییس ناحسابی شرکت و قطع کرده بود.

مرد که آمد خانه، متوجه شد همسرش سرحال نیست. زن با ناراحتی گفت: قبول نشدی، توی مصاحبه آن شرکت قبول نشدی. زنگ زدند خانه و گفتند. مرد با تعجب گفت: چرا به مبایلم زنگ نزدند! حالا تو به خاطر این ناراحتی؟ بیخیال. ان شاءالله بیکار نمی مانم. الان هم زنگ می زنم می پرسم چرا ردم کردند. زن رنگش پرید. گفت: نه...نه زنگ نزن... یعنی خودت را کوچک نکن. راست می گویی تو که بیکار نمی مانی. مرد از تماس گرفتن با شرکت منصرف شد. زن نفس راحتی کشید.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩۳/٢/٢۱ - مهدی قزلی

برنامه پیاده روی فشم- کجور

ما هر سال اگر بشود که معمولا می شود می رویم پیاده روی البرز مرزکی. از روستای گرمابدر در انتهای منطقه فشم شرقی راه می افتیم به سمت دشت لار و بعد شهر بلده و اگر جانی باقی مانده باشد در ادامه به سمت منطقه کجور در شهرستان نور. برنامه از حدود ظهر (نمازخوانده و ناهار خورده) 4شنبه 7 خرداد شروع می شود (زمان برنامه قابل تغییر نیست، لطفا چانه نزنید) و بسته به این که چند نفر باشیم با یک یا دو سواری یا ون یا مینی بوس یا حتی اتوبوس می رویم. اگر طبق برنامه پیش برویم آخر شب جمعه 9 خرداد می رسیم تهران. اگر دوست داشته باشید در این برنامه شرکت کنید چند موضوع کلی را باید بدانید:

1-     این برنامه بچه ننه ها نیست. شب اول را روی زمین خدا و ریز آسمان پرستاره می خوابیم. حتی چادری هم در کار نیست. پس حتما هر کسی باید برای خودش کیسه خواب بیاورد. قیمت و جنس کیسه خواب مهم نیست. مهم این است که کیسه ای داشته باشید که شب داخل آن بخوابید. زیر انداز به اندازه زیر کیسه خواب داشته باشید. (نایلون، پارچه یا هر چیز دیگری)

2-     این برنامه جای نخاله بازی نیست. هر چند دشت و کوه خدا آنقدر بزرگ است که حتی اگر 100 نفر هم باشیم مشکلی پیش نخواهد آمد ولی وجود حتی یک نخاله حال بقیه را خواهد گرفت. لذا حتی فکر اینکه نخاله بازی دربیاورید یا یک نخاله را همراه خود بیاورید در سر نپرورانید. والا کلا حضور هر جنس ذکوری که تک روی نکند و جمع آزاری نداشته باشد، در برنامه بلامانع است.

3-     در این برنامه به طور متوسط روزی 8 تا 10 ساعت پیاده روی خواهیم داشت. این میزان پیاده روی برای ادمی که مشکل مغز و قلب و ... نداشته باشد زیاد نیست ولی باعث تعجب بدنش خواهد شد. از الان روی وضعیت جسمی تان کار کنید تا این تعجب کمتر شود. ضمنا برای این پیاده روی احتیاج به پاپوش مناسب دارید. کتانی و پوتین خوب هستند. چند جوراب همراه داشته باشید. مخصوصا اگر مستعمل و سوراخ باشند، چون عملا بعد از برنامه به درد نمی خورند. یادتان باشد بیش از دو جوراب بیاورید. وزن وسایل همراهتان را هم کلا کم کنید. بدون کوله پشتی بعید است بتوانید بیایید.

4-     هرچند هوا خیلی خوب است و حتی شب و صبح زود سرد می شود ولی آفتاب میان روز، پوستتان را خواهد کند. پس هم ضد آفتاب بیاورید هم عینک آفتابی و هم کلاه آفتاب گیر و چفیه و دستمال و لباس آستین بلند.

5-     برای سرمای شب و صبح زود باید یک دست لباس گرم داشته باشید.

6-     چون باید از رودخانه لار و یکی دو رودخانه دیگر رد بشویم توصیه می شود با خودتان دمپایی بیاورید.

7-     برای یکی دو روز با خودتان تدارک غذا ببینید. کوله تان نباید سنگین باشد پس غذا را هم جمع و جور ولی مغذی و پرکالری در نظر داشته باشید. کلا تن ماهی هم برای کوه غذای مزخرفی است. نان به مقدار کافی، تنقلات به مقدار کافی و متنوع، میوه بسیار مهم است، کمپوت بسیار عالی است. قاشق و چاقو داشته باشید. ظرف آب و مایه شربت، آبلیمو، و داروهای در حد ضرورت.

8-     اگر دفترچه درمانی دارید بیاورید. یک کارت شناسایی هم داشته باشید که اگر طعمه خرس و گرگ شدید از روی آن کارت که در شکم یا محصولات شکمی موجود درنده کشف می شود شناسایی شوید! کبریت و فندک هم بیاورید.

9-     لیوان، چای، ماهی تابه کوچک، کتری کوچک، دوربین عکاسی کوچک، چراغ قوه کوچک و ....

10-   هر کس قول بدهد می آید باید علی الحساب 25 هزار تومان اِخ کند برای هزینه رفت و آمد. این مبلغ مسترد نمی شود تا رفقا در برابر قولشان به اندازه 25000 تومان مسوولیت پذیر باشند. بقیه مخارج به صورت دنگی و با تکنیک مادر خرجی هزینه خواهد شد.

11-  اگر در زمانبندی برنامه مشکلی پیش نیاید شاد بتوان در رودخانه آبتنی کرد. ملزومات ابتنی را اگر خواستید بیاورید.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩۳/٢/۱٧ - مهدی قزلی

کتاب را باید خواند

توی پله های نمایشگاه کتاب کسی را دیدم، با خرواری کتاب درمانده نشسته بود. موبایل هم در آن ازدحام خط نمی داد. قطره عرقی روی پیشانی اش دل دل می کرد بِسُرد روی شقیقه. از کنارش که رد می شدم چاق سلامتی کردم و با تعجب و کنجکاوی پرسیدم: این همه کتاب را وقت می کنی بخوانی؟ سرش را تکان داد و کم کم خنده اش گرفت، گفت: هرسال به کتابهای نخوانده سال قبلم اضافه می کنم. توضیح هم داد نگران پیدا نکردن کتابهای مورد علاقه اش می شود و از روی اجباری که کمی وسواس چاشنی اش بود، کتاب می خرد و مثل روز روشن است که این همه کتاب را یک نفر نمی تواند بخواند. وقت برگشتن هم در ایستگاه مترو تعداد زیادی را دیدم دست خالی از این آوردگاه بزرگ کتاب برمی گردند. به نظرم نه او که خرواری کتاب داشت و زمین گیرشان شده بود و نه اینها که کتابی نخریده بودند هیچ کدام موضوعیتی در امر کتاب ندارند. امر کتاب دایر است بر خوانده شدنش، نه خریدنش، نه داشتنش، نه دیدنش و نه حتی شنیدنش. کتاب کتاب است که خوانده شود پس باید دنبال ترویج کتاب خوانی بود به عنوان هدف اصلی. آنچه در نمایشگاه کتاب تهران اتفاق می افتد، مبتنی بر داد و ستد کتاب است تا کتاب خوانی و گسترش فرهنگ کتاب بازی! کتاب خوانها کتاب را هدیه می گیرند، امانت می گیرند، قرض می گیرند یا حتی می خرند اما نکته این است که می خوانند. به نظرم حتی کتاب، مخصوصا کتابهای با رویکرد عمومی باید ناظر به همین هدف گذاری تولید شوند. یعنی طوری که راحت خوانده شوند؛ از جنس کاغذ و قطع و ... گرفته تا محتوا باید در خدمت همین هدف باشند. تازگی ها شنیده ایم کتابهای صوتی هم پای جدی به بازار گذاشته اند. کتاب صوتی مثلا قرار است مشکل کم وقتی ما را حل کنند تا در حال انجام کاری دیگر، خواندن (شنیدن) کتاب هم پیش برود. اما فکرش را بکنید ما کتاب «دا» یا «من او» را به جای اینکه بخوانیم، بشنویم! انگار به جای خوردن چلو کباب کوبیده زعفرانی، سرم خوراکی به رگ دستتان وصل کنند! کتاب خواندن خلوتی در انسان ایجاد می کند که ناظر به تفکر است. این خلوت مهمترین خصیصه کتاب خوانی و اصلی ترین بستر ارتقای فرهنگی در حوزه کتاب است. از نمایشگاه که برگشتم خانه، رفتم سر قفسه کتابهایم. خوب گشتم، تقریبا کتابی نبود که نخوانده باشمش. حالا با چند جلدی که از نمایشگاه گرفته بودم می توانستم چند وقتی را با خودم و کتابها خلوت کنم

در خراسان

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩۳/٢/۱٥ - مهدی قزلی

آن سه نفر، این چند دقیقه

 آنها سه نفر بودند، سه جوان که هرکدام کوله و کیسه ای داشتند و البته پتویی در بسته بندی.یکی شان نشسته بود روی پله مغازه، سرش را بین دستها گرفته بود و کتانی هایش را نگاه می کرد. یکی شان هم تکیه داده بود به صندوق صدقان توی پیاده رو و سنگینی خستگی اش را با کمیته امداد قسمت می کرد. سومس هم از یک رهگذر می پرسید: بانک صادرات کجاست. رهگذر بانک صادرات نمی شناخت. تازه داشتم وارد مغازه می شدم که دیدمشان. گفتم: پسرجان بانک صادرات دو تا تقاطع بالاتر است. تا این را گفتم دو جوانی که نشسته و ایستاده بودند به خستگی درکردن سرهاشان را بالا گرفتند و با تندی نگاهم کردند که: دو ساعت است ما را بالا و پایین می کنید. الان بالا بودیم، گفتند بیاییم پایین. این تهران دیگر چه خراب شده ای است.

 گفتم: من خودم در آن بانک پول به حساب ریخته ام، هست، دو تا تقاطع بالاتر. صاحب مغازه هم آمد به کمکم که: راست می گوید بالاتر بانک هست. داخل مغازه خریدم را کردم و از همانجا می دیدمشان که با استیصال دارند با هم مشورت می کنند. ساعتم را نگاه کردم. چند دقیقه مانده بود به یازده شب. حتما از شهرستان آمده بودند و خسته و کوفته ویلان پیدا کردن آدرس شده بودند. از مغازه که بیرون آمدم گفتم: بیایید برویم. هر سه اول نگاهم کردند و بعد همدیگر را. در ماشینم را باز کردم و برایشان بوق زدم. با تردید آمدند و با انبوه وسایلشان سوار شدند. گفتم: حالا یک بار آدرسی که دارید را بهم بگویید. گفتند: خیابان سمیه روبه روی بانک صادرات. یک میوه فروشی و تاکسی تلفنی هم کنارش هست. گفتم: اینجا خیابان نجات الهی است نه سمیه. بردمشان خیابان سمیه. توی راه فهمیدم کارگر ساختمانی هستند و از گنبد آمده اند برای کار.

 میوه فروشی و تاکسی تلفنی را پیدا کردیم. اما بانک روبه رویشان سپه بود نه صادرات. آدرس ساختمان نیمه سازی بود. گفتم: دیدید آدرستان درست و حسابی نبود! از حرفی که راجع به تهران و البته تهرانی ها زده بودند شرمنده شدند. رفتند و برایم دست تکان دادند. آنها سه نفر بودند. سه جوان با کلی وسیله اما این بار با لبخند. ساعت را نگاه کردم، چند دقیقه از یازده شب گذشته بود. وقتی راه افتادم فکر کردم آن لبخندها ارزش این چند دقیقه را داشت.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩۳/٢/۱۳ - مهدی قزلی

تبلور علم و عزم و هنر

به عنوان کسی که در کارشناسی مهندسی مکانیک خوانده آن هم در گرایش ساخت و تولید، از این دیدار لذت بردم!

 

گزارشی از بازدید رهبر انقلاب از شرکت مپنا و نمایشگاهش
چهارشنبه صبح زود راه افتادیم سمت کرج به مقصد شرکت مپنا. هم روز کارگر بود هم ولادت امام محمد باقر علیه‌السلام. یاد بازدید نوروزی آقا از نمایشگاه صنعت خودرو بودم که چهار سال قبل در یکی از سولههای شرکت ایران خودرو برگزار شد. این بازدیدهای صنعتی من را یاد آن ۱۴۰ واحدی میاندازد که در دوره کارشناسی به مهندسی گذراندم. مپنا یک شرکت دانش‌بنیان و از آن غولهای صنعتی کشور بوده و هست که بیش از دو دهه از تأسیسش میگذرد و هر مهندسی بدش نمیآید توانش را در آن به کار گیرد.
کمی زودتر از آمدن آقا رسیدیم و سرخود زدیم به راهروی نمایشگاه و دیدن دستآوردهای شرکت، از توربین و ژنراتور گرفته تا پرههای کوچک فلزی و سرامیکی. قرار بود نیروگاه گازی ۱۶۰ مگاواتی حیدریه نجف هم در همین بازدید راهاندازی شود. مپناییها همه چیز را آماده کرده بودند و هر کس سر جای خودش بود. برعکس بعضی برنامهها التهابی در کارهای میزبان نبود. کم‌کم وزرای مربوط آمدند؛ آقایان چیت چیان وزیر نیرو، ربیعی وزیر تعاون، کار و رفاه اجتماعی، ستاری معاون علمی رئیس‌جمهور، امام جمعه و استاندار استان البرز و دکتر علیآبادی رئیس شرکت مپنا. شاید تنها وزیر مرتبطی که حضور نداشت، وزیر صنعت بود. از رفتن وزرا و مسئولین شرکت مپنا به سمت در ورودی سالن و جمع شدنشان می­شد حدس زد که آقا دارند میرسند. محل نمایشگاه هم عبارت بود از سالنی بسیار بزرگ که در گوشهای از آن ۱۵۰ صندلی چیده بودند برای جلسه توجیهی ابتدای بازدید و راهرویی بلند که قطعات و تجهیزات شرکت دو طرف آن چیده شده بود. اندازه بعضی از این قطعات دو برابر موتور هواپیما بودند. سمت دیگر این سالن هم کارگران و کارکنان شرکت جمع شده بودند تا دیداری پس از بازدید آقا داشته باشند.
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/26271/C/13930210_0326271.jpg http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/26271/C/13930210_3626271.jpg
صدای صلوات مسئولین که بلند شد معنایش حضور رهبر انقلاب بود. امام جمعه اولین نفری بود که خوش آمد گفت بعد هم آقای علیآبادی و بعدتر وزرا. رئیس شرکت مدیرانش را تک تک معرفی کرد به آقا و بعد همه وارد همان سالن محوطه ۱۵۰ نفری شدند. جلوی این ۱۵۰ صندلی یک صندلی برای آقا گذاشته بودند و یک میز کوچک کنار آن که رویش ساعت بود و کاغذ و قلم. پشت سر ایشان هم طبق معمول یک قاب عکس از امام خمینی بود. این عکس امام را یادم نیست که در دیداری رسمی نباشد. پشت سر جمع هم یک توربین گازی ۲۵ مگاواتی گذاشته بودند. جمع آقا را میدید و امام را و ایشان جمع را میدید و توربین را. اول جوانی خوش صدا قرآن خواند: وَأَن لَّیْسَ لِلْإِنسَانِ إِلَّا مَا سَعَى.... در طول قرائت قاری آقا با تمرکز گوش دادند. به کسی نگاه نکردند حتی به قاری. مصداق «وَإِذَا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُواْ لَهُ وَأَنصِتُواْ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ» بودند تا قاری صدق الله گفت.
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/26271/C/13930210_1426271.jpg http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/26271/C/13930210_1726271.jpg
بعد از پخش کلیپی، مهندس چیت چیان، وزیر نیرو گزارش داد و بعد علیآبادی رئیس مپنا. وزیر نیرو گزارشی موجز و موثر خواند، بی غلط و تپق. علیآبادی هم گزارش داد که مپنا بعد از جنرال الکتریک آمریکا و زیمنس آلمان و دو شرکت فرانسوی و ایتالیایی و میتسوبیشی ژاپن، ششمین شرکت توربین و نیروگاه ساز دنیاست و بیش از یک سوم نیروگاههای گازی و ترکیبی کشور را ساخته و در این راه مرارتها دیده و خون دلها خورده است. وقتی به اینجای گزارش رسید بغض کرد و بعد سکوت. کمی به سکوت گذراند تا خودش را کنترل کند و بعد ادامه داد. گزارش این دو که تمام شد، برای آقا میکروفون گذاشتند. ایشان قبل از شروع صحبت با انگشت اشاره تقهای به میکروفن زدند تا از روشن بودنش مطمئن شوند. از گزارش تشکر کردند و گفتند: «آنچه در ساخت و بنا و ابقاء این مجموعه نقش داشته به نظرم سه عنصر علم، عزم و هنر است. عجالتا و قبل از بازدید توصیه‌ام به شما این است که این سه عنصر را با هم حفظ کنید؛ علم، عزم و نگاه لطیف هنری را. به خاطر گریه‌ی آقای علیآبادی توصیهای هم به آقایان دولت دارم در خوش حسابی با مپنا. من گزارش اینجا را دیدم. برای معوقات و حل مشکلات راه حلهایی هم پیشنهاد شده بود. بعضی از این راهها شدنی است.»
آقا که این حرفها را میزدند، مدیران مپنا داشتند بال در می‌آوردند. ایشان بلند شدند و بقیه هم. بخش دوم برنامه بازدید بود که شروع شد.
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif
چند دقیقه معطل شدیم تا از آن سالن ۱۵۰ نفره بیرون بیاییم. محافظها سعی میکردند حرکت جمعیت را مدیریت کنند. آقا رسیده بودند پای ژنراتورهای ۲۵ مگاواتی و علیآبادی داشت توضیح میداد که این واحدهای کوچک تولید برق، شبکه تولید را ایمن میکند، هزینه انتقال و اتلاف انرژی را کم میکند، امکان پدافند غیرعامل را زیاد میکند و ... توضیحات فنی را به خوبی در زبانی عمومی منتقل میکرد. و چه عجب از سیستم مدیریت انرژی که تازه دارد به فکر کوچک و زیاد کردن سامانههای تولید برق میافتد. قبل از آمدن آقا از یکی از مهندس‌ها پرسیدم و فهمیدم اتلاف انرژی برق ما در خطوط انتقال حداقل ۱۵ درصد است. ۱۵ درصد را در ۷۲هزار مگاوات برق تولیدی که ضرب بکنیم، میشود مصرف برق یک کشور کمی جمع و جورتر از ایران!
بعد از آن رسیدیم پای توربین‌های بادی. توربین‌هایی که در مناطق بادخیز نصب میشود و بعد از نصب دیگر هزینه چندانی ندارد. البته این توربین‌های دو و نیم مگاواتی هزینه اولیه زیادی دارند و با حدود ۱۰ تا از آنها میشود یک نیروگاه ۱۶۰ مگاواتی گازی راه انداخت. ولی در دراز مدت چارهای نداریم جز توجه به همین نیروهای تجدیدپذیر. مهندسی توضیحم داد که البته برق تولیدی از نور خورشید در ایرانِ پرآفتاب بومی تر است از برق بادی. کلیت همین حرفها را علی‌آبادی داشت به آقا می‌گفت. همان مهندس البته توضیح می‌داد که کشور پهناور، پراقلیم و پرجمعیتی مثل ایران احتیاج دارد به بسته تولید انرژی برق؛ از بادی و خورشیدی گرفته تا گازی و هسته ای والا میزان آسیب پذیری مان زیاد می شود. همین الان هم کشورهای پیشرو در تولید برق پاک، از طرف دیگر نیروگاههای هسته ای شان را توسعه می دهند.
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/26271/C/13930210_0726271.jpg http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/26271/C/13930210_0626271.jpg
علی آبادی توضیح می‌داد در مراحل مختلف تولید با چه تدابیری تحریمها را دور زده یا شکست داده‌اند. مثلا اینکه جنس ملخ این توربین‌ها را از یک ماده عمومی انتخاب کرده‌اند در طراحی، تا همه جای دنیا پیدا بشود. نکته جالب این بود که از جرثقیلی که با آن بتوان این توربین‌های بادی را نصب کرد فقط یک عدد موجود است در کشور و این جرثقیل هم تحریمی است. علیآبادی سرش را نزدیک گوش آقا برد و آرام گفت: البته ما داریم مشکل را حل میکنیم.
آقا گفت: من درباره این توربین‌های بادی شنیده‌ام در دنیا ۸ مگاواتی‌اش هم هست. مسئول غرفه جواب داد: بله آن مخصوص دریاست. این توربین‌ها مخصوص خشکی است. ضمن اینکه طبیعت مناطق بادخیز ما کوهستانی است و سرعت بادهای بومی ما با همین توربین‌های دو و نیم مگاواتی سازگار است.
کمی جلوتر دوباره جمع ایستاد. آقا عصایشان را جلوی پاها به زمین میگذاشتند و دست چپ را روی عصا و دست راست را روی دست چپ. و این طور کمی از وزنشان را از روی پاها منتقل میکردند به عصا. کسی راجع به توربین‌های لوکوموتیو توضیح داد و بهینه شدنشان که باعث شده زمانِ مسافرت ریلی مسیر تهران مشهد ۲ ساعت کمتر شود. آقا پرسیدند: صرفه جویی سوخت هم دارد یا با مصرف بیشتر این به دست آمده؟ آن مهندس با افتخار گفت: در هر مسیر ۱۵۰۰ لیتر کمتر گازوییل مصرف میکند. همانجا بود که رئیس راه آهن جلو آمد و گفت به شرکت مپنا سفارشهایی داده‌اند و خوش حساب هم بوده‌اند. آقا هم فوری رئیس راه آهن را خطاب قرار دادند که: «کاری کنید مردم برای جابهجایی بار از راه آهن بیشتر استفاده کنند. همه‌اش تقصیر مردم نیست که بارها با تریلی و کامیون حمل و نقل میشود. تقصیر شما هم هست که تبلیغ و تبیین نمیکنید. ما این همه سرمایه‌گذاری در کشور داشته‌ایم برای توسعه‌ی شبکه ریلی، باید از آن استفاده کنیم.»
رئیس راه آهن که سرش پایین بود چَشمی گفت و تأیید کرد و گفت: بله از کل باری که از بنادر حمل میشود به داخل کشور فقط ۵ درصد سهم سیستم ریلی است.
عکاسها سر ذوق آمده بودند. در مراسم‌ها و برنامه‌هایی که در حسینیه امام خمینی برگزار میشود، هم قدرت مانور آنها کمتر است، هم تنوع قابشان. اینجا ولی هم میتوانستند جابجا شوند هم آقا را در موقعیتهای مختلف و با ماشین‌ها و قطعات و ماکتهای متفاوت کادر ببندند. به ژنراتور ۲۵ مگاواتی که رسیدیم، توی گوش رفیق عکاسمان، گفتم برود از پشت حفره ژنراتور از آقا عکس بگیرد. این یکی دیگر ماکت نبود. خود ژنراتور بود. کمکش کردم برود بالا. تنها عکاسی که از آنجا عکس گرفت او بود.
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/26271/C/13930210_8126271.jpg http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/26271/C/13930210_5226271.jpg
مهندس‌ها تند تند داشتند توضیح عملکرد میدادند و خیلی تلاش میکردند مطالب فنی را با بیانی ساده مطرح کنند. بین همه‌شان هم علیآبادی در این کار موفق‌تر بود.
رسیدیم به سیستم کنترل نیروگاه. علیآبادی توضیح داد این سیستم قلب نیروگاه است که تا چند وقت قبل قطعاتش را از زیمنس آلمان میگرفتیم. ظاهر سیستم کنترل برای ما بود ولی قطعاتش برای زیمنس. با مدد الهی الان دیگر همه قطعاتش را خودمان تولید کردیم. آقا چند قدم جلوتر رفتند و عینکشان را بالا دادند و با دقت آرم مپنا بر قطعات ریز را جستجو کردند و علیآبادی توضیح داد برای اینکه زیمنسیها نتوانند جنگ تبلیغاتی کنند که ما دروغ میگوییم، سیستم کنترل نیروگاه اهدایی به نجف اشرف را از همین قطعات خودمان ساختیم که یک مصرف کننده و مشتری خارجی برای محصولمان داشته باشیم. بعد از آن از آقا خواست برگردند و پشت سرشان را ببیند؛ روتور توربین ۳۲۵مگاواتی! علیآبادی روبه چیت چیان گفت: آقای وزیر! دیگر از خارجیها این روتور را نخرید، ما تولید کردیم.

[دریافت فیلم]
چند قدم جلوتر ارتباط مستقیمی برقرار بود با نجف اشرف در عراق. میخواستند نیروگاه ۱۶۰ مگاواتی نجف را با حضور آقا راه اندازی کنند. ما تصویر مهندس‌های ایرانی در عراق را میدیدیم ولی آنها فقط صدای ما را میشنیدند. دکتر علیآبادی توضیح داد که منتظر شما هستند. آقا فرمودند: با سلامی به امیرالمؤمنین علیه‌السلام دستور بدهید که اقدام کنند. کمی مکث کردند و گفتند: سلام من را هم به ایشان برسانید. علیآبادی از پشت گوشی گفت: آقا میفرمایند با سلام بر حضرت امیرالمؤمنین علیه‌السلام عملیات را شروع کنید. علیآبادی میخواست بگذرد ولی آقا خواستند توجه بیشتری به مهندس‌های نجف داشته باشند، گفتند: «بهشون بگید چهره‌ی شما را دیدیم؛ از خوشحالی شما و موفقیت شما ما هم خوشحالیم». اینها را که علیآبادی پشت تلفن گفت خوشحالی مهندس‌ها بیشتر هم شد.
بین توضیحات مسئولین شرکت، آقا لبخند زدند و رو به جایی دورتر دست تکان دادند. آنها که اطراف ایشان بودند هم حواسشان جمع شد به دست تکان‌دادن و لبخند آقا. خودم را جابجا کردم ببینم موضوع چیست. دیدم کارگری که پشت دستگاه بزرگ تراش ایستاده، دست روی سینه گذاشته به احترام رهبرش. آقا بین توضیحات فنی و صنعتی حواسشان پیش کارگر ساده شرکت رفت که دست تکان داد. علیآبادی که دید آقا حواسشان به متصدی دستگاه بزرگ تراش است دوباره سرش را به گوش آقا نزدیک کرد و گفت: این دستگاهها تحریم است. ما اینها را با دانش فنی بچههای خودمان سرهم کردیم. الان این دستگاهها لیسانس ندارد!

از جایی علیآبادی به آقا گفت برگردند. آقا ایستادند. کمی تعلل کردند. جمع هم ایستادند. نمیدانستند چرا آقا ایستاده و به کجا نگاه میکنند. من البته شک نکردم که حتما باز کارگری را زیر نظر داشته‌­اند. چند لحظه صبر کردند تا متصدی یکی دیگر از دستگاههای بزرگ تراش سرش را بلند کرد و نگاهش به نگاه آقا گره خورد. آقا برایش دست تکان دادند. کارگر با تعجب اطرافش را نگاه کرد. هیچکس نبود. یقین کرد آقا برای او دست تکان داده‌­اند. کارگر بلند شد و دست تکان داد و آقا رفتند. راستی در این روز که به نام کارگرهاست، کدام رفتار مثل این میتوانست باعث تکریمشان باشد.
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/26300/salam.gif
دکتر علیآبادی سر قطعهای ایستاد و گفت: این قطعه را باید با دستگاه جوش خاصی جوش میدادیم. دستگاه جوش را از اوکراین خریدیم. توی هواپیما بار زده بودیم که آمریکاییها فهمیدند و نگذاشتند بیاوریم. یعنی فروشنده را تحت فشار گذاشتند که پس بگیرد. این شد که روش تولید را عوض کردیم و کلا قطعه را یکپارچه ساختیم. البته کمی گرانتر شد ولی درنماندیم برای تحریم. بعد دوباره در گوش آقا چیزی گفت که نوشتنی نیست. ولی دَمشان گرم که به ۶ روش تحریم را دور زدند!
یک توربین را علیآبادی به آقا نشان داد و گفت: این توربین آنقدر سبک است که با کمی تغییرات میتوان روی هواپیما سوارش کرد. آقا هم گفتند: توصیه من هم همین است که با صنعت هواپیمایی مرتبط باشید. کنار یک روتور بزرگ بخاری، آقا را نگه داشت علیآبادی و گفت: آن چیزی که درباره خون دل بهتان گفتم همین‌هاست. روکشهای سرامیکی را در دنیا فقط آمریکاییها و آلمانیها میتوانند بسازنند. تحریم که کردند با کمک خدا ولی با خونِ دل خوردن، خودمان ساختیم و بعد پرههای روکش سرامیک را به آقا نشان داد. به وزیر نیرو هم گفت: ما الان میتوانیم روتور کلاس اِف را هم بسازیم به شرطی که بابت ۸ تایش قرارداد داشته باشیم. وزیر خندید و به آقا گفت: این روتورها که میگویند اگر ساخته شود، حدود ۵ میلیارد دلار صرفه جویی سوخت داریم. بعد به علیآبادی ضمنی قول داد قرارداد ببندد.
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/26271/C/13930210_13626271.jpg http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/26271/C/13930210_5326271.jpg
در دوران دانشجویی جایی رفته بودیم برای بازدید. استادمان این پره‌های توربین را به ما نشان می‌داد و می‌گفت: آرزوی ما طراحی این پره‌هاست. حالا برای من حداقل جالب بود که نه تنها طراحی کرده‌ایم، بلکه آنها را ساخته‌ایم.
شنیدم که مهندس‌ها میگفتند: بعضی از تحریمهای ما به خاطر این است که داریم رقیبشان میشویم. مثلا در یکی از کشورهای آسیایی، ما در مناقصه‌ی نیروگاه، زیمنس را شکست دادیم. خیلی عصبانی شدند و شکایت کردند که ما تقلب کرده‌ایم. حتی کارمند محلی ما را دستگیر کردند و زندان انداختند. ولی دولت آن کشور بدون مناقصه حاضر شد برای نیروگاه دوم هم با ما قرارداد ببندد. آقا گفتند: البته به فکر آزادی آن کارمندتان حتما باشید.
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif
دیگر رسیده بودیم آخر نمایشگاه. قسمت نفت و گاز و لکوموتیوها را هم که دیدیم، علیآبادی جوانی را معرفی کرد که: این هم داماد من هستند آقا! همانجا هم کارگری چفیه آقا را گرفت.
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/26271/C/13930210_9626271.jpg http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/26271/C/13930210_13126271.jpg
آقا رفتند پشت جایگاه که برای کارگرها صحبت کتند. علیآبادی به اطرافیانش که داشتند تبریک میگفتند با بغض میگفت: از دستم در رفت، اصلا نفهمیدم چطور گزارش میدهم! صدای کارگرها و کارکنان بلند شد که: ای رهبر آزاده آماده‌ایم آماده و این همه لشگر آمده به عشق رهبر آمده.
در خامنه ای دات آی آر

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩۳/٢/۱٢ - مهدی قزلی

اولویت اشتغال با مردان است نه زنان

با رفقا یک برنامه داریم هر سال به پیاده روی از انتهای منطقه فشم در تهران به ابتدای منطقه نور در مازندران. در واقع از دشت لار و رشته کوه البرز رد می شویم و دو روزی را در خارج از روزمرگی می گذرانیم. در پایان مسیر این پیاده روی روستایی است به نام نیتل در منطقه کجور. واقعیت اصلا حرفم به پیاده روی مربوط نیست، خواستم برسم و برسانم روستای نیتل تا بگویم در مخابرات آن روستا که عبارت بود از یک اتاق و یک تلفن و یک باجه تلفن، دختری نشسته بود به عنوان مسوول و متصدی. می خواستیم تماس بگیریم خبر بدهیم که سالم از کوه و دشت به مدنیت رسیده ایم. دختر با مخابرات قرارداد کار داشت و درآمد ماهانه اش از چوپان روستا که در کوه دیده بودیمش همراه گله، بیشتر بود. و دختر مجرد بود. و جوانان روستا بیشترشان رفته بودند سمت چالوس و تهران به فعلگی.

نه که فعلگی بد باشد، عجبم از این بود که چرا همین معدود فرصت شغلی را به دختری مجرد داده اند و نه پسری که حالا سرگردان و ویلان شهر شده است در حالی که همین شغل می توانست او را در روستا نگه دارد و ترغیبش کند به داشتن خانواده و همان دختر مجرد هم سر و سامان بگیرد زندگیش و بعد از گذشت سه دهه از زندگی در سراشیبی ناامیدی و افسردگی ناشی از تجرد نیفتاده باشد.

مثال این روستا را بعدتر در روستاهای دیگر هم دیدم. حتی در شرکتهای مهندسی معدن که به طمع دادن دستمزد کمتر، دختران مهندس را به کوه و بیابان می کشند برای کار!

از اینها بدتر سازمانهای دولتی و نهادهای عمومی هستند که حتی دستمزد یکسان هم می دهند ولی باز در بین کارمندانشان پر است از دختران مجرد. از جمله این سازمانها صدا و سیما و شهرداری تهران هستند.

امیدوارم حرف این مقال خوب فهمیده شود. موضوع این نیست که مردها بهتر از زنها هستند یا زنها و دخترها نباید کار کنند. در عرف و قانون و شرع ما مسوولیت گرداندن چرخ اقتصاد خانواده به گردن مرد است. پس چرا یک نهاد عمومی باشد شغلی غیر تخصصی را بدهد به دختری مجرد که هم مسوولیت اجتماعی کس دیگری به گردنش نیست و هم بدتر از آن با بی نیاز کردن مالی و روانی او، سن و توقع ازدواجش را بالا ببرد؟ در حالی که با همان  شغل هم پسری بیکار نمی ماند هم دختری احتمالا به همسری این پسر در می آمد.

برای خودم هم روشن است با نوشتن این کلمات عده زیادی با پز و ژست روشنفکری متهمم خواهند کرد به داشتن نگاه تبعیض آمیز و مردسالاری و .... ولی حرف حرف حساب است. مسوولیت اقتصاد خانواده ها را هر وقت قانون و عرف و شرع داد به زنان ، نهادها و سازمانها و دولت هم جایگاههای شغلی شان را بدهند به خانمها!

معلوم است که مساله اشتغال همانقدر که برای مردان مساله درجه یکی است برای زنان از اولویت اولیه برخوردار نیست.

برای روشن تر شدن بحث باید بگویم زنان سرپرست خانوار، متخصصین بی جایگزین، جایگاههای شغلی مرتبط با زنان و ... مد نظر این قلم نیست و هیچ عقل سلیمی از هدر رفت ظرفیتهای فکری و سازندگی زنان چشم پوشی نمی کند. موضوع فقط بر سر اولویت بندی حاکمیتی است که به نظر می رسد فقط برای تعارف و روشنفکر نمایی، رعایت نمی شود. می گویید نه؟ راهش این است که از این نهادهای عمومی و دولتی خواسته شود آمار شاغلین خانم را بدهند. بعد مشخص کنند چند نفر از آنها مجرد هستند، چند نفر سرپرست خانواده و چند نفر متخصص بی جایگزین.

در خراسان

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩۳/٢/٩ - مهدی قزلی

گرفتن یا نگرفتن، مساله یارانه این نیست

این مطلب را روزنامه خراسان و سایت مشرق نتوانستند منتشر کنند. شاید احتیاط کردند.

گیرم هزار تا اتفاق ریز و درشت دیگر در عالم اتفاق افتاده که می شود بهشان توجه کرد... با این حال امروز موضوعی مهمتر از ثبت نام (یا عدم ثبت نام) در بحث یارانه گرفتن نیست. این مجالی باشد برای طرح چند نکته:

یکم: از خود رییس جمهور گرفته تا عادل فردوسی پور در برنامه نود مشغول دادن اطلاعات به مردم هستند تا در سامانه هدفمندی یارانه ها ثبت نام نکنند. صدا و سیما در بازی لیگ قهرمانان اروپا هم زیر نویس می رود که نگرفتن یارانه کار خوبی است. میان برنامه ساخته اند که می تواند در جشنواره های طنز رتبه کسب کند. حتما با لطیفه های مربوط به گرفتن یا نگرفتن یارانه مواجه شده اید، این لطیفه ها همه از نحوه اطلاع رسانی برای نگرفتن یارانه سرچشمه می گیرد. جدا از موضوع اصلی که ثبت نام در سامانه یارانه بگیران است، چیزی که باز برایمان مسجل شد این است که کشور ما 35 سال گذشته از انقلاب هنوز بزرگترین مشکل رسانه ای اش تبلیغات است. ما هنوز بلد نیستیم چیزی را که می خواهیم تبلیغ کنیم و بیشتر باعث دفع و آبروریزی می شویم.

دوم: استفتا و سوال از مراجع در هیچ زمینه ای بد نیست. دانستن نظر مرجع در هر موضوع مهمی در زندگی یک جور حق و البته تکلیف است. اما سوال پیش آمده این است که راستی دولت تدبیر و امید تا کنون احساس نیازی به استفتا و سوال از مراجع پیدا نکرده بود. به «پول ندادن» که رسیدند رفتند پیش مراجع. مذاکره و معامله درباره موضوعات هسته ای احتیاجی به نظر مراجع نداشت؟ آن هم نظری که رسانه ای شود؟

امیدوارم استفاده از نظر و اصولا ظرفیت مراجع تقلید تبدیل به یک رویه جدی در تصمیم سازی شود و از حضرات ایشان شواستفاده سیاسی اقتصادی نشود.

سوم: بالاخره دادن یارانه خوب بود یا نگرفتنش؟ تکلیف را مشخص کنید. یک روز همین صدا و سیما توی بوق می کند که برای تحقق عدالت دولت یارانه داد، امروز دارد خودش را می کشد که حرام است، بد است، کم است... نگیرید یارانه را. بگذارید این پولها یک جا جمع شود تا برای تحقق عدالت دولت آن را سرمایه گذاری کند. 10 درصد اگر عقل داشته باشد کسی می فهمد که یکی از این دو حرف غلط است. تکلیف را روشن کنیم. آن که اشتباه کرده لااقل بیاید عذرخواهی کند! اصلا چرا باید تصمیمات زیربنایی کشور وابسته به حال و روز دولتهایی باشد که امروز هستند و فردا نیستند. واقعا لازم نیست بعضی تصمیمات ملی تر گرفته شود؟

چهارم: یک حرفی هم باب شده که یارانه را کم ارزش و بی مقدار خطاب می کند. آنوقت مردم را تحریک می کند که این مبلغ بی مقدار را نگیرند. نقض غرض هم همینجاست که چرا این همه تبلیغ برای نگرفتن همین بی مقدار می شود؟ جز این است که دولت در تامین همین مبلغ جزیی وامانده؟ بهتر نیست با مردم روراست باشیم. هر چقدر این مبلغ برای دولت سنگین است، گره از مشکلات برخی مردم باز می کند. و اگر این مبلغ بی ارزش و ناچیز است بهتر اینکه دولت تبلیغات نگرفتنش را متوقف کند. درست است که مردم نیازمند 45000 تومان نیستند ولی معنی اش این نیست که نیازمند نیستند. خیلی ها نیازشان بیش از این عدد است. البته به زعم من دادن پول نقد به مردم از اول اشتباه بود ولی این ادبیات پس گرفتن یارانه هم خوب نیست. کلا ادبیات مسوولین ما مدتی است که با مردم خوب نیست.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩۳/٢/٥ - مهدی قزلی

گرفتن یا نگرفتن، مساله یارانه این نیست

این مطلب را روزنامه خراسان و سایت مشرق نتوانستند منتشر کنند. شاید احتیاط کردند.

گیرم هزار تا اتفاق ریز و درشت دیگر در عالم اتفاق افتاده که می شود بهشان توجه کرد... با این حال امروز موضوعی مهمتر از ثبت نام (یا عدم ثبت نام) در بحث یارانه گرفتن نیست. این مجالی باشد برای طرح چند نکته:

یکم: از خود رییس جمهور گرفته تا عادل فردوسی پور در برنامه نود مشغول دادن اطلاعات به مردم هستند تا در سامانه هدفمندی یارانه ها ثبت نام نکنند. صدا و سیما در بازی لیگ قهرمانان اروپا هم زیر نویس می رود که نگرفتن یارانه کار خوبی است. میان برنامه ساخته اند که می تواند در جشنواره های طنز رتبه کسب کند. حتما با لطیفه های مربوط به گرفتن یا نگرفتن یارانه مواجه شده اید، این لطیفه ها همه از نحوه اطلاع رسانی برای نگرفتن یارانه سرچشمه می گیرد. جدا از موضوع اصلی که ثبت نام در سامانه یارانه بگیران است، چیزی که باز برایمان مسجل شد این است که کشور ما 35 سال گذشته از انقلاب هنوز بزرگترین مشکل رسانه ای اش تبلیغات است. ما هنوز بلد نیستیم چیزی را که می خواهیم تبلیغ کنیم و بیشتر باعث دفع و آبروریزی می شویم.

دوم: استفتا و سوال از مراجع در هیچ زمینه ای بد نیست. دانستن نظر مرجع در هر موضوع مهمی در زندگی یک جور حق و البته تکلیف است. اما سوال پیش آمده این است که راستی دولت تدبیر و امید تا کنون احساس نیازی به استفتا و سوال از مراجع پیدا نکرده بود. به «پول ندادن» که رسیدند رفتند پیش مراجع. مذاکره و معامله درباره موضوعات هسته ای احتیاجی به نظر مراجع نداشت؟ آن هم نظری که رسانه ای شود؟

امیدوارم استفاده از نظر و اصولا ظرفیت مراجع تقلید تبدیل به یک رویه جدی در تصمیم سازی شود و از حضرات ایشان شواستفاده سیاسی اقتصادی نشود.

سوم: بالاخره دادن یارانه خوب بود یا نگرفتنش؟ تکلیف را مشخص کنید. یک روز همین صدا و سیما توی بوق می کند که برای تحقق عدالت دولت یارانه داد، امروز دارد خودش را می کشد که حرام است، بد است، کم است... نگیرید یارانه را. بگذارید این پولها یک جا جمع شود تا برای تحقق عدالت دولت آن را سرمایه گذاری کند. 10 درصد اگر عقل داشته باشد کسی می فهمد که یکی از این دو حرف غلط است. تکلیف را روشن کنیم. آن که اشتباه کرده لااقل بیاید عذرخواهی کند! اصلا چرا باید تصمیمات زیربنایی کشور وابسته به حال و روز دولتهایی باشد که امروز هستند و فردا نیستند. واقعا لازم نیست بعضی تصمیمات ملی تر گرفته شود؟

چهارم: یک حرفی هم باب شده که یارانه را کم ارزش و بی مقدار خطاب می کند. آنوقت مردم را تحریک می کند که این مبلغ بی مقدار را نگیرند. نقض غرض هم همینجاست که چرا این همه تبلیغ برای نگرفتن همین بی مقدار می شود؟ جز این است که دولت در تامین همین مبلغ جزیی وامانده؟ بهتر نیست با مردم روراست باشیم. هر چقدر این مبلغ برای دولت سنگین است، گره از مشکلات برخی مردم باز می کند. و اگر این مبلغ بی ارزش و ناچیز است بهتر اینکه دولت تبلیغات نگرفتنش را متوقف کند. درست است که مردم نیازمند 45000 تومان نیستند ولی معنی اش این نیست که نیازمند نیستند. خیلی ها نیازشان بیش از این عدد است. البته به زعم من دادن پول نقد به مردم از اول اشتباه بود ولی این ادبیات پس گرفتن یارانه هم خوب نیست. کلا ادبیات مسوولین ما مدتی است که با مردم خوب نیست.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩۳/٢/٥ - مهدی قزلی

پنجره‌های تشنه؛ دری به روی روشنایی

ابراهیم حسن بیگی بزرگواری کرده و کتاب پنجره های تشنه را خواند. بعد هم یادداشتی نوشت که در خبرگزاری مهر منتشر شد. این برای من به عنوان یکی از مرتبطین کتاب خوشحال کننده و باعث افتخار است. مطلب جناب ابراهیم را در وبلاگم بازنشر می کنم برای دیگران.

 

سفرنامه نویسی هنوز در ادبیات ما جایگاهی ندارد.با اینکه پیشینه تاریخی هزار ساله‌ای از ان داریم و ناصر خسرو قبادیانی اثری خلق کرد که انتظار می‌رفت سفرنامه نویسی هم چون شعرجایگاهی در ادبیات ایران پیدا کند. اما چنین نشد و علیرغم توجه به سفر نامه نویسی اروپاییان .ایرانیان سهم چندانی از این ژانر ادبی و تاثیر گذار تاریخی نبردند.

اما هر از چند گاه شاهدیم که نویسنده‌ای دستی به سفرنامه نویسی می‌برد و اثری خلق می‌کند که جنبه ماندگاری به خود می‌گیرد . مثل جلال آل احمد که چند اثر ماندگار در این زمینه خلق کرد. و یا غلامحسین ساعدی و محمود دولت‌آبادی که سفربه جنوب و شرق کشور را دستمایه نوشتن قرار دادند.

مدتی است که مهدی قزلی - نویسنده‌ای که با داستان کوتاه  نویسندگی را تجربه کرده است - خود را در سفرنامه نویسی می‌آزماید. قزلی جوان است و می‌تواند از پس کاری که انرژی مضاعفی را در نوشتن می‌طلبد، برآید. سفرنامه نویسی شاید سخت ترین کار هر نویسنده‌ای باشد. رفتن به سفری معمولا دشوار و پر مشقت و پر هزینه و بعضا نفس گیرکاری نیست که هر نویسنده‌ای به آن تن در دهد. شاید به همین دلیل کمتر نویسنده‌ای حاضر است مشقت سفر و سفرنامه‌نویسی را به جان بخرد. نویسندگان ترجیح می‌دهند در کنج اتاقی بنشینند و در خلوتی آرام بنویسند.

مهدی قزلی نشان داده است که این توان و عشق به سفر نامه نویسی را دارد. و با پذیرش همه دشواری‌های کارقدم در راهی گذاشته است که اگر ادامه‌اش دهد شاید ما در ادبیات معاصرمان شاهد نویسنده‌ای باشیم که به عنوان تنها نویسنده حرفه‌ای در این حوزه خود را تثبیت کند.

پنجره‌های تشنه حاصل سفر و همراهی او با کاروانی است که ضریح ساخته شده حرم حضرت امام حسین(ع) را از قم به کربلا می برند. سفر این کاروان حدود سه هفته طول می کشد و نویسنده باید همه وقایع ریز و درشت طول سفر را به تصویر بکشد. سفری که شاید اتفاقات خاص و عجیب و غریبی در ان رخ ندهد. ازدحام مردم شهر ها و روستاهای بین راه شاید تنها اتفاق ممکن باشد که صد البته جز این هم نیست . لذا حضور فیزیکی مردم و ابراز غلاقه انها به دیدن ضریح امام چیزی نباشد که بتوان بیش از 300 صفحه از یک کتاب را به ان اختصاص داد. کار نوشتن چنین سفرنامه‌ای زمانی مشکلتر می‌شود که نویسنده بخواهد احساسات عاطفی و مذهبی مردم را تصویر کند. این احساسات در نهایت با ریختن اشک و دویدن به دنبال کامیون حامل ضریح به پایان می‌رسد در حالی که این احساس در طول سفر تکرار می‌شود و نویسنده عملا مطلب چندانی برای نوشتن ندارد.

اما مهدی قزلی با آگاهی از چنین امری و با اطلاع از دشواری چنین کاری مسئولیت این کار بزرگ را می‌پذیرد و به خوبی از عهده آن بر می‌آید. نویسنده در طول سفری بسیارکند و سخت و خسته کننده شور و هیجان و ازدحام مردم را می‌بیند اما در نوشتن انها هرگز دچار تکرار نمی‌شود.  عبور از ظواهر و رسوخ در درون و مکاشفات مردم و ترسیم هیجانات و عشق و محبت انها به امام حسین(ع) چنان از زوایای مختلف و متنوع بیان می‌شود که خواننده هرگز فکر نمی کند که ماجراهایی تکراری و شبیه هم را مطالعه می‌کند.

زاویه دید نویسنده به حوادث پیرامونش محدود به آن چیزی است که می بیند و او جز روز اول چیز تازه‌ای  هم نمی‌بیند اما همان حوادث محدود ضمن اینکه تکثر می‌یابد اما جستجو و کاوش نویسنده در عمق حوادث، کتاب را سرشار از مطالبی کاملا خواندنی می‌کند به گونه ای که این حجم از صفحات کتاب را می‌شود یک نفس خواند و ان را به پایان رساند.

 قزلی در این کتاب نگاه تیزبینی دارد . هم می‌تواند مثل یک عکاس حرفه‌ای عکس بگیرد و نمایشگاهی از عکس‌هایش را ترتیب بدهد و هم مثل یک شاعر از تک تک عکس‌هایش غزلی بسراید. او چون آن پیرمردی که با اسبش به دنبال کامیون یورتمه می‌رود شور و عشق خود را به کاری که پی گرفته نشان می‌دهد.

سفرنامه نویسان حرفه‌ای در سفرهای حرفه‌ای شان مشاهدات خود را می‌نویسند تا نادیده‌هایی را به خواننده خود نشان دهند اما قزلی در این سفر تنها عکاس و نقاش نادیده‌ها نیست بلکه مجبور است فراتر از یک سفرنامه معمولی هم اشکال را نشان دهد و هم عواطف و احساساتی را که از جنس معنویت است.

پنجره‌های تشنه کتابی نیست که فقط خوانده می‌شود بلکه سفری است معنوی و زیارتی است که باید با کلمات  لمسش کرد و اشک ریخت در واقع پنجره های تشنه دری است به سوی روشنایی.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩۳/۱/٢٥ - مهدی قزلی

کدام اقتصاد، کدام فرهنگ

درست از میانه دهه هشتاد که تمرکز دشمنان ایران روی مسائل اقتصادی قرار گرفت، شعارهای سال رهبر انقلاب هم رنگ و بوی اقتصادی گرفت. آنها فکر می‌کردند و فکر می‌کنند که برای از پا انداختن جمهوری اسلامی ایران باید بین مردم و نظام شکاف انداخت. تلاش‌های سیاسی‌شان به نتیجه‌ای که می‌خواستند نرسید. کما اینکه ایران پس از بزرگترین چالش سیاسی بعد از انقلاب، یعنی ماجراهای انتخابات 1388 و اتفاقات پس از آن، با حضور مردم در انتخابات ریاست جمهوری و متعاقب آن راهپیمایی 22بهمن، در بعد سیاسی سربلند شد.

حال 7-8 سالی هست که با تمرکز آنهایی که سعادت این مردم و انقلاب 35 ساله‌شان را نمی‌خواهند، بر روی مسایل اقتصادی کشور با مشکلاتی دست به گریبان شد. این مشکلات بعضی ریشه در امور داخلی داشت و بعضی با فشارهای خارجی به وجود آمده بود. حتی گاهی قسمتی از فضای مشکلات روانی بود. تدابیر رهبر انقلاب در مواجه با این مسائل محورهایی داشت که در شعارهای سالهای مختلف تبلور پیدا کرد؛ اصلاح الگوی مصرف، حماسه اقتصادی، کار و تلاش مضاعف و ....

با روی کار آمدن دولت جدید و اتخاذ رویکرد مذاکره برای حل مشکلات، موضع نظام با تدبیر رهبر انقلاب پیشرفت همراه با حفظ عزت قرار گرفت. از همین رو توجه به توان داخلی در حل مشکلات هم دیگر راهبرد نظام در مواجهه با فشارها شد. از دل این بحث موضوع اقتصاد مقاومتی درآمد. توجه به شعار سال نشان می‌دهد توجه به اقتصاد با رویکرد مقاومتی دو بال دارد؛ عزم ملی و مدیریت جهادی. یعنی همکاری و همراهی مردم و مسوولین.

به نظر می‌رسد مهمترین کاری هم که باید در این باره انجام شود، درک و تبیین موضوع است. مردم و مسوولین باید متوجه اتفاقات و عمق آنها بشوند و باشند تا در گام بعدی برای چاره اندیشی آن انرژی صرف کنند.

هر چند نظام باید تمام تلاشش را بکند تا فشار کمتری به مردم وارد شود ولی این موضوع منافاتی با اینکه مردم در جریان امور و فشارهای بین المللی باشند، ندارد. اطلاع مردم از ماجراها برای اجرایی شدن آن عزم ملی مورد نظر شرط لازم است.

در موضوع فرهنگ هم آنچه اهمیت دارد توجه و ابراز نگرانی رهبر انقلاب در دفعات مختلف است. این نگرانی ها در شعار سال تبلور داشت و معلوم کرد میزان جدیتش را. از میان صحبتهای رهبر انقلاب در سال 92 می‌توان راهکار برون رفت از نگرانی های فرهنگی را هم یافت؛ میدان دادن و حمایت از جوانان مومن انقلابی.

آنچه در این مطالبه رهبر انقلاب مستتر است میدان ندادن و حذف شدن این دسته از فعالین فرهنگی از عرصه اجرایی است. و این موضوع قابل تامل و مطالعه است که چه کسانی و با چه هدفی دست جوانان مومن انقلابی را از عرصه فعالیتهای فرهنگی کوتاه کردند.

امسال سال مهمی برای کشور است. سالی که در آن ایران می‌تواند با تدبیر امور مختلف خودش را در صحنه بین المللی تثبیت کند یا با سستی و کم توجهی به رهنمودهای رهبر انقلاب، در سراشیبی بحران بیفتد.

در خراسان

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩۳/۱/۱٧ - مهدی قزلی

عیددیدنی از خوش‌نام‌ها

دهه سوم اسفند، درست وقتی که سال می‌افتد در سرازیری بهاری شدن، دعوت شدیم به استان بوشهر. معاونت فرهنگی سازمان بسیج هنرمندان بانی این سفر بود به مقصد جزیره خارگ و بوشهر. یک جور بازدید از مناطق جنگی بود. و اگر کسی تعجب کرد باید گفت که جزیره خارگ به عنوان پایانه صدور نفت ایران بیش از 2800 بار در طول جنگ مورد تهاجم هوایی قرار گرفت که از این جهت یکی از مناطق خیلی جنگی محسوب می‌شود.

موضوع البته خارگ نیست. در این سفر هر چند هنرمندان به نامی حاضر بودند از نویسنده و عکاس و بازیگر و کارگردان و ... ولی وقتی ما پیرزن را در میانمان دیدیم فهمیدیم نگین حلقه مان هم اوست؛ مادر شهید بهروز صبوری.

مادر بهروز آمده بود تا برای بار دوم به پسرش سر بزند. بهروز یکی از دو شهید گمنامی بود که در دانشگاه خلیج فارس شهر بوشهر دفن شده بود. سفر از پرواز به خارگ شروع شد و بعد رفتن به بوشهر. پیرزن معلوم بود که منتظر است. حواسش پیش پسرش بود و حس مادری خودش. در بوشهر هنرمندان همراه او رفتند سر قبر شهدای گمنام. حالا البته یکی شان گمنام نبود. قبل از رسیدن ما، چند مادر شهید سر قبر بهروز منتظر بودند به استقبال. ما خودمان را گم کرده بودیم. نمی‌دانستیم باید چه کار کنیم. برویم جلو و به او تسلیت بگوییم یا تبریک بگوییم که پسرش را پیدا کرده. مادر بهروز اما حواسش جمع بود. اول نشست کنار قبر شهید گمنامی که همسایه پسرش بود. فاتحه خواند و قبر را بوسید. معلوممان شد چقدر با معرفت است این مادر که می‌داند همسایه پسرش هنوز داغ غم فراق دارد با خانواده اش.

بعد نشست کنار قبر پسرش. فکر کردم شاید حالا که یک عده جمع شده اند و چند تا دوربین دارد تصویربرداری می‌کند، این مادر مثل بیشتر ما که جلوی چشم دیگران شخصیت عوض می‌کنیم، کس دیگری بشود ولی نه. او یک مادر بود مثل همه مادر ها: «سلام پسرم... سلام بهروز جان... قربونت برم... دلم برات تنگ شده بود... مادر نگفتی چه بلایی سر من میاد، نگفتی مادرت چی میکشه، چرا خودتو نشون نمی‌دادی... پسرم تو به من گفتی یک ماه دیگه برمی گردی امتحانهای آخر سالتو بدی، چرا دیر کردی مامان، من قفسه کتابهاتو همونطوری نگه داشتم مامان، کتابهاتو تمیز نگه داشتم مامان... »

آنجا همه به گریه افتادند، گریه کردنی! دل سنگ آب می‌شد. مادر بعد از بیش از 30 سال هنوز پسرش را جوانی 18 ساله می‌پنداشت که دیر کرده. هر چند گریه های مادر بهروز بیشتر رنگ شوق داشت تا ناله: « قرار بود عصای پیریم بشی مادر... فکر نکنی ناشکری می‌کنم، خدایا شکرت، فقط می‌گم چرا اینقدر دیر مامان، چشمام ضعیف شد مامان جان، می‌دونی چقدر حیاط را شستم گفتم الان میای... »

مادر بهروز توی آن حال هم کم معرفتی نکرد. سرش را از روی سنگ قبر پسرش بلند کرد و خطاب به کسانی که اطرافش گریه می‌کردند گفت: «قربون همتون، قربون شما ملت که با معرفت هستید، همراه هستید، برای پسر من گریه نکنید برای این یکی جوان گریه کنید، برای این شهید گمنام گریه کنید، بهروز دیگه مادر داره، این جوان مادر نداره!» و لرزش شانه های مردم و هنرمندان بیشتر شد.

یکی دو روز بود داشتم فکر می‌کردم برای آخرین یادداشت سال چه بنویسم. به نظرم آمد همین حرف مادر بهروز صبوری را بنویسم. توی این ایام به هر مناسبتی که شد یادی از شهدای گمنام بکنیم. آنها که هر چند غریب و گمنام، اما «عند ربهم یرزقون» و خوشنام هستند.

در خراسان

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩٢/۱٢/٢٧ - مهدی قزلی

سبد 3 عنوانی کتابخوانی عید

جوانتر که بودم هر وقت نزدیک نوروز می شدیم برای خودم یک لیست بلند بالا از کتاب ردیف می کردم که بخوانم. فکر می کردم این دو سه هفته غنیمت زمانی زندگی ما ایرانی هاست که باید به نفع کتابخوانی مصادره اش کنم. از طرز فکر خودم خوشم می آمد ولی هیچ وقت موفق نبودم. شلوغی عید و تنبلی و برنامه های اجباری و ... مهمتر از همه اینکه جو می گرفتمان و در محاسبات ساده اشتباه می کردیم. معلوم است در 13-14 روز نمی شود 10-12 کتاب حدود سیصد صفحه ای را خواند!

بعد از این تجربه شهودی به هر کس که می توانم توصیه می کنم کتاب خواندن را در برنامه عیدش حتما لحاظ کند ولی با ماجرا واقع بینانه برخورد کند. واقع بینانه هم یعنی اینکه تعداد کتاب هایی که انتخاب می شود برای خوانده شدن متناسب با شرایط عید باشد. هم از نظر زمان هم از نظر موقعیت. بالاخره روشن است که آنچه می تواند به بهشت رفتن ما بیشتر کمک کند صله رحم درست است! با توجه به این مقدمه کوتاه به نظرم رسید چند کتاب را معرفی کنم برای سبد کتابخوانی عید:

سنگ سلام نوشته محمدرضا بایرامی: محمد رضا بایرامی یک دهاتی شهری شده است که نه هویت روستایی بودنش را از دست داده و نه در مواجهه با پدیده شهر و شهروندی به عناد و مبارزه برخاسته. بیشتر داستان های او از مکان ها و موقعیت های طبیعی و روستایی کمال استفاده را برده. سنگ سلام هم مثل همه دیگر داستان هایش در کوهستان می گذرد و ماجرای چند نوجوان است که همراه دایی یکی از آنها از مسیر کوه می خواهند بروند تعزیه ای را در روستایی در طالقان ببینند و در راه گم می شوند و اتفاقاتی برایشان پیش می آید. سنگ سلام توسط انتشارات عصر داستان روانه بازار نشر شده است.

بچه های کارون نوشته احمد دهقان: احمد دهقان از آن دست نویسنده هایی است که هر طور بندازیش بر چهار دست و پای جنگ روی زمین ادبیات، زمین می افتد. روایت بچه های کارون هر چند قرار بوده داستانی نوجوانانه باشد از اتفاقاتی در خرمشهر زمان اشغال، ولی موضوع جنگ و به طور اختصاصی اشغال خرمشهر آنقدر برای ما ایرانی ها مهم بوده و هست که همه جور رده سنی از خواندن کتاب لذت ببرند. داستان ماجرای پسری است که شبها و با هماهنگی فرماندهان از پلی بر روی کارون عبور می کند و وارد آن قسمت از خرمشهر می شود که در اختیار بعثی هاست. دوست این نوجوان که راوی داستان است در کشاکش رابطه با این نوجوان و دو دوست دیگرش که همراه او از جایی دیگر به خوزستان آمده اند، این داستان جنگی را پیش می برند. کتاب خوش خوان و روان است و آنقدر جذابیت دارد که باعث بشود از بعضی سریال های تلویزیون چشم پوشی کنید. این کتاب توسط انتشارات سوره مهر منتشر شده است.

قیدار نوشته رضا امیرخانی: قیدار هرچند از دو کتاب قبلی یک سال قدیمی تر است ولی برای هر سبد کتابخوانی همیشه یک اثر از رضا امیرخانی واجب و لازم است. روایت داستان از کتاب های من او و بی وتن سرراست تر و ساده تر است. همین هم کتاب را خوش خوان تر می کند. قیدار مردی است که زندگی اش بر مدار جوانمردی شکل می گیرد. امیرخانی برای نوشتن کتاب به تهران قدیم و فتوت نامه های منتشره قدیمی نیم نگاهی داشته و نثر و لحن کتاب هم از همین نگاه متاثر است. اگر کسی از او چیزی نخوانده باشد به نظرم خواندن این کتاب باعث خواهد شد 10 اثر قبلی امیرخانی را هم در سبد کتابخوانی ایام سال 93 قرار بدهد. قیدار توسط انتشارات افق منتشر شده است.

یکی از اشتباهاتی که در ایام گذشته در انتخاب سبد کتابخوانی عید می کردم این بود که گاهی کتاب سخت خوان در لیستم پیدا می شد. این اشتباه البته در این لیست سه عنوانی انجام نشده است.

در خراسان

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩٢/۱٢/۱٩ - مهدی قزلی

تحدید نسل، تهدید کشور

موضوع پرداخت شده تر از آن است که بخواهیم مقدمه چینی مفصل برایش بکنیم. آنچه واضح است شیب رشد جمعیتی کشور ما در سه دهه از حدود میانگین 6 به حدود صفر رسیده است. معلوم است در دنیایی که فرهنگ و اقتصاد و اقتدار و سیاستش بر پایه منابع انسانی به مثابه یکی از ارکان مهم استوار است، چنین شتابی در کم شدن نرخ رشد جمعیت نگران کننده است. نگرانی که زنگ خطرش را مرکز آمار زد و رهبر انقلاب هم علنی کرد و ناخرسندی خود را از این موضوع بیان داشت.مهمتر از کم شدن نرخ رشد جمعیت به نظر من، دلایل این اتفاق است؛ توجه به سبک زندگی غربی، فرار از مسئولیت پذیری، تغییر اولویت های اهداف زندگی به خصوص در دختران جوان، به هم خوردن سن ازدواج، تبلیغ رسمی و دولتی کم شدن تعداد فرزند و ....در طول 30 سال گذشته لااقل امکانات زیرساختی و سطح سواد و بهداشت و ... با شیب مناسبی رو به رشد بوده، ضمن اینکه وضع معیشت مردم از زمانی که تعداد فرزندان در خانواده ها بیش از چهار نفر بود، بهتر شده است.البته نمی توان این واقعیت را انکار کرد که با توجه به سبک زندگی امروز، مسائل اقتصادی یکی از دلایل مهم خانواده ها برای فرزند کم است ولی حتماً تنها دلیل و مهمترین آن ها نیست.آنچه باید مسئولین امر دنبال کنند، بررسی دلایل کم شدن نرخ رشد جمعیت، امکان سنجی شرایط کشور برای افزایش این نرخ، تبیین تغییر نگاه های دختران جوان به مقوله همسری و مادری و گزارش های مرتبط در این حوزه خواهد بود.یک زمانی در شرایطی که کشور درگیر جنگ بود و وضعیت بهداشت و آموزش و پرورش و آموزش عالی سامان خوبی نداشت،تصمیم برآن شد تا خانواده ها را تشویق کنند به فرزندان کمتر. این یک اشتباه فاحش است اگر فکر کنیم درخواست دولت باعث کم شدن نرخ رشد جمعیت، آن هم با آن سرعت شد. چه اینکه دولت هم در زمان جنگ و سازندگی و هم در دوران نزدیکتر به حال درخواست های متعددی از مردم داشته که اجابت نشده. مطمئنا مجموعه شرایط خانواده ها را بر آن داشته تا زندگی شان را با تک فرزندی یا حداکثر دو فرزندی پیش ببرند. از جمله این موارد ترویج این سبک زندگی در رسانه های داخلی و خارجی بوده است. بی آنکه مستقیما به کسی گفته شود «باید تعداد فرزندانت کمتر باشد»، این موضوع را غیرمستقیم اشاعه دادند و حالا برعکس در کوتاه مدت می خواهند با گزاره های مستقیم نظر مردم را برگردانند.

رسانه ها باید یک سیر منطقی و دقیق را در این موضوع در پیش بگیرند.یکی از کارهای مهمی که باید انجام شود بررسی وضعیت کشورهایی مثل چین است که سیاست کنترل جمعیت را به کار بستند، همین طور گزارشی از کشورهای با رشد منفی جمعیت و مشکلات شان. مردم باید بدانند که نسل تک فرزندها در چین از این سیاست آسیب دیدند. بچه ها همه لوس بار آمدند و وقتی خودشان تشکیل خانواده دادند نتوانستند مسئولیت پذیر باشند و دچار آسیب شدند. از طرفی دیگر فامیل درست و حسابی هم نداشتند که مورد حمایت واقع شوند. جریان تک فرزندی شاید در ظاهر برای خانواده ها آسان و کم دردسر به نظر برسد ولی در بلند مدت آسیب های جدی دارد.البته دولت هم باید زمینه خدمات عمومی، بهداشتی، آموزشی، اجتماعی و ... را بهتر و بیشتر کند تا ترس از این معضلات خانواده ها را به سوی کم فرزندی سوق ندهد.

درخراسان

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩٢/۱٢/٧ - مهدی قزلی