خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
مهدی قزلی
آرشیو وبلاگ
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
بهمن ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
فروردین ۸٦
شهریور ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
دی ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
خرداد ۸٢
فروردین ۸٢
لینک دوستان
پرشین بلاگ
پرشين وبلاگ
وبلاگ هاي فارسي
دوستیابی سالم
طراحی وب
خرید اینترنتی
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
دانشگاه تهران برایم یک محیط خودمانی است
حاشیههای دیدار اساتید دانشگاه تهران با رهبر انقلاب
استادها ایستاده بودند توی صف و یکی یکی داخل میشدند. از جیبهای هر کدام، هنگام تحویل وسایلشان به اندازه یک کمد وسیله درمیآمد. دفترچه، خودکار، عینک مطالعه، عینک دوربین، تسبیح، قرص، شربت. بعضیهایشان هم از این همه امکانات در جیب خندهای میکردند و در حسینیه جایی برای خود پیدا میکردند.
یک رفیق دیگرمان بود که نصف اساتید را میشناخت. هر کدامشان را که میدید چند دقیقهای در حسن و قبحش صحبت میکرد:
- اِ. دکتر فلانی هم اومده. این آخر فلسفه تحلیلیه ایرانه.
- این که رئیس پردیس فلانه. از اونجا صبح به این زودی اومده!
- برم به آقای دکتر فلانی یه سلامی بکنم. کارش دارم بعداً.
- اِ. این آقای دکتر فلانی که ضد ولایت فقیهه. اینجا چی کار میکنه!
این اطلاعات مکفی به خاطر دانشگاه تهرانی بودن و فوق لیسانس و دکترا خواندن و حسابیخوان بودن رفیقمان بود. اما من که فقط یک کارشناسی وصله-پینه از دانشگاه صنعتی امیرکبیر گرفته بودم، هیچکس را نمیشناختم. فقط دکتر قالیباف را شناختم و دکتر حدادعادل که دیر آمد و چون همه نشسته بودند و گزارش وزیر علوم شروع شده بود، چند بار جا عوض کرد تا رسید به صف اول.
***
اول وزیر علوم خیلی کوتاه گزارش داد. بعد دکتر رهبر، رییس دانشگاه تهران گزارش مفصلتری از دانشگاه تهران و پیشرفتهایش داد. بعد از او هم اساتیدی از حوزه علوم پایه، علوم بینرشتهای، گروه کشاورزی و علوم انسانی نکاتی را گفتند. آنها که حرف میزدند، رهبر دست به چانهاش میگرفت و گوش میداد، گهگاهی هم با دست چپ چیزی یادداشت میکرد.
در بین اساتیدی که صحبت کردند، یک استاد بود که درباره مسائل بینرشتهای نکاتی را گفت. صحبتهای این استاد که روحانی هم بود، کمی طول کشید. به ایشان از صف اول تذکر دادند که: «مختصر کنید» استاد هم زود بحثها را جمع کرد. موقعی که میخواست بنشیند، رهبر بهشان گفت: «آقا حرفتان نصفه کاره نماند. اگر نکتهای مانده، ادامه بدهید. به این "مختصرکنید"ها هم گوش نکنید.» جماعت اساتید خندیدند. استاد روحانی هم ادب کرد و گفت: انشاءالله در یک فرصت دیگر. رییس دانشگاه تهران هم آخر گزارشهایش گفت: با اعضای هیئت رئیسه دانشگاه تصمیم گرفتهاند به رهبر دکترای افتخاری بدهند به پاس 50 سال مجاهدت علمی و انقلابی، آنهم در یک جلسه رسمی.
***
نوبت رهبر شد که نکاتی را برای جمع اساتید بگوید. گفت خوشحال است که با اساتید بزرگترین دانشگاه کشور دیدار میکند. از گزارش رییس دانشگاه تهران هم خوشحال شد و گفت: «خوب است این گزارش در اختیار افکار عمومی قرار بگیرد». بعد رفتند سر پیشنهاد رئیس دانشگاه تهران درباره اعطای دکتری افتخاری به ایشان. «البته این پیشنهاد برای من یک افتخار است لکن من اهل دکتری نیستم. همان طلبگی برای من کافی است. البته اگر بتوانیم پایبند به میثاق طلبگی پیش برویم. که این میثاق را از نوجوانی و جوانی قولاً و فعلاً با خدا بستیم».
رئیس دانشگاه تهران میخواست اصراری بکند و توضیحی بدهد که رهبر نگذاشت صحبتهای او تمام بشود و گفت: «این لطف شماست. ولی من پیشنهاد دکتری را نمیپذیرم». رهبر این جمله را محکم گفت تا رئیس دانشگاه تهران سکوت کند و بنشیند.
رهبر انقلاب حرفهای خیلی خوبی هم زد که حیف است بعضیهایش را نگویم:
- یک وقتى من در یک جمعى عرض کردم که خاک ما، سرزمین ما یکصدم مجموعهى کشورهاى دنیاست، جمعیتمان هم تقریباً یکصدم جمعیت بشریت در دنیاست؛ اما مساله ما قناعت به یکصدم در مسائل گوناگون نیست... باید مقتدر باشیم... آنچه که در درجهى اول در ایجاد قدرت ملى مهم است، به نظر من دو چیز است: یکى علم است، یکى ایمان.
- ما از لحاظ علمی بسیار عقبیم. این پیشرفتهایی که در گزارشها فرمودند، البته خوب است و در سایه انقلاب به وجود آمده. ولی پیشرفت تازه شروع شد، کار زیادی داریم. من باید بگویم وضعمان حقیقتاً راضی کننده نیست. توقع زیادی هم ندارم. نمیخواهم بگویم باید مثلاً 10 ساله برسیم به ردیف اول جهانی ولی در یک برنامه 50 ساله که میشود.
- ما باید سیاستمان استقلال کامل علمی و رهایی از اسارت علمی باشد و البته باید علم را برای سعادت بشر بخواهیم.
- علم باید با بیعدالتی بجنگد. امروز در دنیا علم در خدمت بیعدالتی است. نگاه به علم باید شریف، نظیف و دور از هوی و هوس باشد.
***
رهبر یاد گذشتهها کرد و خاطراتش با دانشگاه تهران. «من دانشگاهی نیستم ولی با دانشجو و استاد و دانشگاهی ارتباط طولانی داشتم. پیش از انقلاب، وقتی وارد دانشگاه تهران میشدم، احساس میکردم وارد یک محیط خودمانی شدهام. با اینکه ظواهر آنجا به ظاهر ما نمیخورد. بقیه دوستان روحانی هم همین حس را داشتند. شاید به همین دلیل بود که تحصن ما برای بازگشت امام خمینی از فرانسه، در دانشگاه تهران بود و این تصادف محض نبود».
«فراموش نمیکنم، همراه با شهید بهشتی و با هماهنگی یکی از علما، از در شرقی دانشگاه وارد شدیم و رفتیم مسجد دانشگاه تهران. در اطاق عقب مسجد -که نمیدانم الان هست یا نه- مستقر شدیم و همان جا یک نشریه روزانه منتشر کردیم به اسم تحصن».
«هم ما نسبت به دانشگاه حسنظن داشتیم و هم دانشگاه و دانشگاهیها با ما خودمانی بودند. من یک سال تمام هر هفته میرفتم دانشگاه تهران و با دانشجوها صحبت میکردم و جلسات پرسش و پاسخ داشتیم. به همین دلایل محل نماز جمعه شد زمین چمن دانشگاه تهران. شما فکر میکنید هیچ جای دیگر در تهران نبود برای نماز جمعه؟»
***
رهبر حرفهایش را در سه بخش کلی به اساتید گفت. یکی بحث خود علم بود. یکی موضوع فرهنگ در دانشگاه و دیگری سیاست.
در موضوع فرهنگ گفتند: «در داخل دانشگاه به مسأله فرهنگ خیلی اهمیت باید داد. خود علمآموزی یک فرهنگ است. توجه به فرهنگ علمآموزی باعث میشود دانشجوی ما دنبال علم برود به جای مدرک. استاد هم با عشق و علاقه به تربیت دانشجو مشغول میشود و رها نمیکند او را. من گزارشهایی دارم از اینکه بعضی اساتید متأسفانه فقط برای رفع تکلیف میروند سر کلاس».
«ما باید میل به کنجکاوی، تحقیق، پژوهش و ... را در مردم خودمان ایجاد کنیم. این کار کیست؟ کار دانشگاه است. جوان دانشجو را میتوانیم صبور، کنجکاو، عاشق علم و تحقیق، اهل انصاف، اهل کار جمعی، اهل وقتشناسی، معتقد به تقدم عقل بر احساس و اهل دین تربیت کنیم. میتوانیم هم بر عکس عمل کنیم».
«جوانان ما ارزش این را دارند که برایشان زحمت بکشیم. مخصوصاً در دوره لیسانس. این کار البته زحمت دارد و با حکم و دستور هم شدنی نیست. باید از درون دانشگاه بجوشد».
«یک بخش مهم کار فرهنگی، کار دینی است. یکی از کارهای بد دوره پهلوی جدا کردن نسل دانشگاهی از دین است. ما هم متأسفانه همان راه را دنبال کردیم. تدبر در قرآن و ادعیه معتبر شیعه مثل صحیفه سجادیه باعث تعمیق معرفت دینی میشود. اینها متولی میخواهد و متولیاش شما هستید».
***
«میدانید من از سابق نظرم این بود که دانشگاه باید سیاسی باشد. دانشگاهی که از سیاست دور باشد، روح شور و نشاط را از دست میدهد. اما معنای حضور سیاست در دانشگاه را نباید اشتباه کرد. دانشگاه نباید جایی باشد برای سوءاستفاده گروههای سیاسی با اغراض سیاسی. دانشگاه نباید مورد سوءاستفاده دشمنان قرار بگیرد .... حالا من میگویم دشمن، بعضیها حساسند میگویند چرا میگویی دشمن. در قرآن هم بارها بحث شیطان و ابلیس تکرار شده. چرا خدا یک بار ماجرا را نگفته و تمام نکرده؟ حالا ما تکرار میکنیم، وضع این است که دشمن سوءاستفاده میکند. چه رسد به اینکه اصلاً نگوییم».
«نباید غفلت کرد و میبینید که غفلت میشود. در ماجرای بعد از انتخابات غفلت بزرگی کردند. اینکه میگویم غفلت، چون بنای من بر خوشبینی است. هر چند نتیجه غفلت و خیانت یکی است. وقتی تیری به سینه کسی بخورد، چه از روی غفلت شلیک شده باشد، چه از روی عمد، نتیجهاش یکی است. مرگ مضروب».
***
اول جلسه، مسوول توسعه دانشگاه تهران از رهبر خواستند کمک کنند تا تملک زمینها و ملکهای اطراف تهران با همکاری دولت و شهرداری سریعتر انجام شود. رهبر هم گفتند: «حالا شما مطمئن هستید میخواهید این چند خیابان اطراف دانشگاه را بگیرید؟ یادم هست در ماجرای توسعه دانشگاه تهران، بحثی هم از ساختن دانشگاه در اطراف تهران بود. این "دانشگاه تهران" را هم نگه دارید. این خیلی چیز مهمی است. اینجا را برای تحصیلات تکمیلی، دورههای کارشناسی ارشد، دکتری، مراکز تحقیقاتی بگذارید. برای اساتید مهم و برجسته که الحمدلله در دانشگاه شما اساتید قدیمی برجسته کم نیستند، جایگاه در دانشگاه درست کنید... منتها این هم یک فکر است. منظورم این نیست که حتما این کار را انجام بدهید. اما این هم یک فکر است... اطراف تهران پر است از زمین؛ من هر جمعه که میروم کوههای اطراف تهران، میبینم -البته هر بار یک عده جدید مشغول ساخت و ساز هستند و این مصداق غصب است و حتی اگر با اجازهی شهرداری باشد. به شهرداران محترم هم تذکر دادم ولی همچنان در کوهها ساخت و ساز میشود.
شما جای فعلی دانشگاه تهران را نگه دارید برای کارهای علمی، برای مرکزیت تولید علم در کشور، برای کارشناسی ارشد و دکترا، برای تحقیق و پژوهش و بروید اطراف تهران چند هکتار زمین را هم بسازید برای دوره کارشناسی. جای فعلی باید تبدیل شود به یک مرکز علمی معتبر و تمام عیار مثل یک حوزه بینالمللی. فرض کنید شما چند خیابان اطراف را هم گرفتید، خب چند سال بعد باز هم جایتان تنگ میشود».
***
رهبری ساعت را نگاه کردند و دیدند وقت نماز شده. گفتند خدا توفیق بدهد هم شما کارهایی که به عهدهتان است خوب انجام دهید، هم ما. اساتید هم صلوات فرستادند و رهبر هم بلند شدند.
پیش خودم گفتم بالاخره یک جلسه هم دیدیم که کسی چفیه رهبر را نگرفت که یک دفعه رهبر کنار در ایستاد. برگشت به سمت کسی که درخواستی کرده بود. رهبر به او اشاره کردند و چفیه را درآوردند. درست در لحظه آخر یکی از اساتید چفیه را گرفت.
پيام هاي ديگران () PermaLink; یکشنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸۸ - مهدی قزلیخدایا ما را بد عاقبت نکن
حاشیهنگاری شبهای عزاداری ایام محرم در حضور رهبر معظم انقلاب
از خیابان جمهوری که سرازیر میشدیم توی خیابان فلسطین، مردم را میدیدیم که دستهدسته میروند سمت حسینیه امام خمینی. با لباسهای سیاه و قیافههای عزادار. پایینتر ازدحام بیشتر میشد. زنها میپیچیدند توی کوچههای سمت راست و مردها تا ته فلسطین میرفتند پایین. توی یک صف عریض و طویل.
جوانترها توی این صف دم میگرفتند و هر شب چیزی میخواندند. یک شب «وای علی اکبرم»، یک شب «علمدار نیامد» و شب عاشورا هم «امشبی را شه دین در حرمش مهمان است».
به لطف کارتی که رفقا برایمان جور کردهبودند، توی صف نمیایستادیم و میرفتیم داخل، تا آن جلوها. بدون اینکه بایستیم توی صفهای متعدد. قرار است به تاوان بیصف رفتنمان به این مجلس، حاشیهنگاری کنیم مثلاً. حالا که به یادداشتهایمان نگاه میکنیم، میبینیم حاشیهها بیشتر مربوط است به دیگران تا رهبر!
فکر کردیم بنویسیم از آقای فلاحزاده و صحبتهای قبل از نمازش و احکام گفتنهایش، از آقای جنتی و نمازهایش که آرام بود و طولانی، از شعارهای مردم که مردانه شده بود و حماسی، از بغضهایشان که از بس فروخورده بودند رنگشان را عوض کرده بود.
از غیبتهای هر شبمان پشت سر بچههای حفاظت، از سخنرانی حاجآقا پناهیان و روضههای سیال ذهنش، از گلهگذاری منصور ارضی توی شعرش، از شلوغکاریهای حسین سازور بعد از مراسم، از شام خوردن رهبر با مهمانهایش، از حداد عادل و صحبتهای سر سفره شامش با رهبر، از سعید حدادیان و سخنرانی نیم ساعتهاش وسط مداحی، از شعرهای خوب مرتضی و محمدرضا طاهری، از گریه حسابی رهبر برای امالبنین، از سخنرانی سید احمد خاتمی و روضه سنگینی که خواند، از کنار هم نشستن قالیباف و احمدینژاد، محسن رضایی و محصولی، از تکبیر گفتنهای مردم در بین سخنرانیها و بعضا مداحیها، از بچههای کوچکی که وقتی مردم برای سینه زدن بلند میشدند، چون رهبر را نمیدیدند، ناراحت بودند، از بچه کوچک سه چهار سالهای که سر سفره شام رفت و دست رهبر را بوسید و رهبر هم صورتش را...
واقعیت این است که نوشتن همه اینها که بیشترشان حاشیههای دیگران است، خودش یک کتاب میشود، کتابی که احتمالا حوصله مخاطب را سر میبرد. خودمان هم حوصلهمان نمیآید. تنها چیزی که ارزش نوشتن داشت و دارد، دعاهای رهبر است بعد از شام. بدون بلندگو و آرام. شاید دوست داشته باشید بدانید رهبر سر سفره شام بین آن چهل، پنجاه نفر مهمانش چه دعاهایی میکرد و شاید بخواهید آمین بگویید شما هم:
پروردگارا ما را به نور معارف اهلبیت (علیهم السلام) منور بفرما.
پروردگارا دلهای ما را متأثر از بیاناتی که از ائمه اطهار بیان میشود، قرار بده و ما را برای دریافت برترین تفضّلات بندگان صالحت آماده کن.
پروردگارا بسیاری چشم دوختهاند به نتایج و آثار این جلسات. همه کسانی که از مجلس سیدالشهدا انتظاری دارند، نظر لطف خودت را شامل حالشان بفرما.
پروردگارا ما را در صراط مستقیم حفظ کن.
پروردگارا ما را با امام حسین در حیات دنیوی و اخروی محشور بدار.
پروردگارا ما را در راهی که در پیش گرفتهایم ثابت قدم بفرما.
پروردگارا ایمان ما را ثابت و مستقر بدار.
پروردگارا در آنجایی که قدمها میلرزد و راهها مشتبه میشود، دلها از ندانستن و اشتباه دچار تردید میشود، دل و گام ما را به سمت راه اعلای خودت مستقیم بدار.
پروردگارا آن روشنبینی لازم برای شناخت عرصه حق و باطل که دوستان اهلبیت را از دشمنان اهلبیت جدا کرده، عمیقا به ما عطا کن.
پروردگارا راضی نباش از کسانی باشیم که عمری از حسین دم زدند و در لحظهی نیاز به دردش نخوردند.
پروردگارا ما را لحظهشناس، دشمنشناس، دوستشناس و وظیفهشناس کن.
پروردگارا بدعاقبتی کسانی که انسان فکر نمیکرد بدعاقبت بشوند، دل آدم را میلرزاند، ما را بد عاقبت نکن.
پروردگارا به محمد (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) و آلمحمد (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) ما در برآوردن هدفی که امام حسین به خاطرش این ایثار بزرگ را کرد، ثابت قدم بفرما.
پروردگارا گناهان ما را از بزرگ و کوچک ببخش و بیامرز.
پروردگارا از دلهای ما شرک را و از عملها ریا را دور کن.
پروردگارا زبان ما را صادق کن، دل ما را هم صادق کن.
پروردگارا در روز قیامت که چشمها به هم میافتد و حجابها هم فرو میافتد، ما را در برابر صلحا و شهدا و امام و بزرگان شرمنده مفرما.
پروردگارا از عمر ما هر چه مانده صدقه راه خود و کار مورد رضای خود قرار بده.
پروردگارا زندگی ما را نذر اسلام قرار بده.
پروردگارا ما را مشمول دعای حضرت ولیعصر قرار بده.
پروردگارا دعای ولیات را در مورد ما مستجاب کن.
پروردگارا ما را به شرف دیدار آن بزرگوار مشرف بدار.
پيام هاي ديگران () PermaLink; چهارشنبه ۱٦ دی ،۱۳۸۸ - مهدی قزلیروایتهای کوتاه از حادثه بزرگ
کتابهای ما درآمد. آقای سلیمی برایشان چیزی نوشتهاند که شاید بد نباشد بخوانید:
نگاهی به مجموعه 10 جلدی «قصه کربلا» نوشته مهدی قزلی
علیالله سلیمی
حادثه کربلا یکی از وقایع فراموشنشدنی تاریخ شیعه است که با گذشت قرنهای متمادی هنوز هم تازگی دارد و هر شنوندهای را در هر گوشهای از کره خاکی که باشد تحت تاثیر قرار میدهد. در حادثه کربلا اتفاقات ناگواری به وقوع پیوست که هنوز هم بسیاری از مفسران تاریخی از تحلیل جامع آن عاجزند و هر بار فقط گوشههایی از آن واقعه بزرگ بررسی و تجزیه و تحلیل میشود چراکه اوج فداکاری و از جان گذشتگی سالار شهیدان، حسین ابنعلی(ع)، خاندان و یاران باوفایش به قدری عظیم و گسترده است که نمیتوان در یک یا چند مراسم سخنرانی یا در قالب یک یا چند کتاب آن را با همه ابعادش توضیح داد. بنابراین اندیشمندان و ارادتمندان آن حضرت در طول سالهای متمادی که از وقوع آن واقعه دردناک میگذرد، همواره کوشیدهاند محملی بیابند که پیام آن حادثه عظیم را به سادهترین زبان ممکن به گوش شنوندگان در اعصار مختلف برسانند. در این میان، تالیف کتابهایی با موضوع عاشورا و رویدادهای پیرامونی آن که بتواند با مخاطبان عصر خود ارتباط تنگاتنگی برقرار کند، از جمله دغدغههای اصلی نویسندگان هر عصری بوده که خوشبختانه تابه حال در این زمینه کتابهای متعددی تالیف و به چاپ رسیده است. تازهترین نمونه در این زمینه، تالیف و انتشار مجموعه 10 جلدی «قصه کربلا»است که توسط نویسنده معاصر، مهدی قزلی نوشته شده است. نویسنده در مقدمه مشترک و کوتاهی که در ابتدای هر 10 جلد این مجموعه آمده است، یادآوری میکند: «گاهی میشود اتفاقی آرامآرام در زندگی آدمی رخ میدهد. اتفاقی که اگر آرامآرام رخ نمیداد، هیچکس باورش نمیکرد. اتفاقی که همه نگاهش میکنند، دوست ندارند واقعیت داشته باشد ولی دارد. چهبسا خود آدم هم دستی در آن داشته باشد. آنچه در عاشورای سال 61 در کربلا اتفاق افتاد هم از این دست است.» قزلی برای هر یک از جلدهای این مجموعه عناوین جداگانهای را انتخاب کرده که در مجموع، فصول 10گانهای را تشکیل میدهند.«قصهای در دهگانه فصل منفصل و متصل» او علاوه بر مقدمه مشترکی که در ابتدای کتابها آمده، برای هر جلد از این مجموعه، مقدمه جداگانهای هم نوشته که در آنها راجع به شخصیت یا موضوعمحوری آن کتاب (فصل) توضیح داده است. کتاب اول مجموعه به نام «فصل امام» نامگذاری شده و در آن از زوایای مختلف به شخصیت امامحسین(ع) پرداخته شده است.
هرچند به قول نویسنده، سعی شده هر آنچه مربوط به زندگی سیدالشهداست در این فصل بیاید ولی ناگزیر مطالب بسیاری از ایشان در نسبت با یاران و خانوادهاش اتفاق افتاده در فصول دیگر پرداخته شده است. در کتاب دوم این مجموعه (فصل علمدار) به زندگی و رشادتهای حضرت ابوالفضل(ع) پرداخته شده و همچنین سرگذشت و وقایع مربوط به زندگی حضرت علیاکبر(ع) در کتاب سوم با عنوان«فصل پیام بر دوباره» آمده است. نویسنده برای کتاب چهارم این مجموعه هم عنوان«فصل صبر» را انتخاب کرده که در آن به سرگذشت و ابعاد مفهوم صبر در زندگی حضرت زینب(س) پرداخته است.
انگار تا دنیا دنیاست شهر کوفه و ساکنانش در سال 61 به بیوفایی نسبت به امامحسین(ع)، خاندان و یارانش شهرهاند و بیگمان از این رهگذر است که یکی از فصول مجموعه اخیر مهدی قزلی (کتاب پنجم) به شهر کوفه و بیوفایی ساکنان آن اختصاص یافته است. البته در ادامه به یاران با وفای امامحسین(ع) پرداخته شده که با عنوان«فصل یاران» رشادتهای این یاران کم اما باوفا را نشان میدهد. همچنین در«فصل دشمنان» (کتاب هفتم) به«حق ناشناسی حرامیان» اشاره شده است. در ادامه، فصل اسارت است که وقایع دردناکی را در پی دارد. کتاب نهم به فصل انتقام اختصاص یافته و در آن به ابعاد مختلف قیام مختار ثقفی اشاره شده است. آخرین فصل این مجموعه«فصل عاشقی» است؛ فصلی که در آن مناسبات عقلی، عرفی و شرعی مراعات میشود ولی روابط جنس دیگری دارد؛ جنسی لطیف و روشن. در این روایت روابط بین یاران با هم، یاران با امام، امام با اهل حرم و همه با خدا براساس عشق است. در یک نگاه کلی به مجموعه حاضر، میتوان ادعا کرد که فصول 10گانه قصه کربلا، روایت ساده و در عین حال برخوردار از شیوههای نوین نویسندگی است که در آن، ایجاز در روایت در محوریت کار نویسنده قرار گرفته و مخاطب در کمترین زمان ممکن بیشترین بهرههای حسی و تاریخی را دریافت میکند. روایتها بدون عنوان و اغلب کوتاه هستند. مجموعه قصه کربلا در مرکز ارتباطات فرهنگی عماد آمادهسازی و تولید شده و چاپ اول آن در پاییز 1388 توسط انتشارات کتاب یوسف در تهران چاپ و منتشر شده است.
پيام هاي ديگران () PermaLink; پنجشنبه ۱٠ دی ،۱۳۸۸ - مهدی قزلییاران «یوسف پیامبر» در حضور رهبر
حاشیههای دیدار عوامل سریال یوسف پیامبر با رهبر را من نوشتم و طبق معمول همه جا منتشرکردند و اسمم را نزدند. البته مهم اسم من نیست مهم غیرحرفه ای بودن حضرات است که البته آن هم مهم نیست
1. خوش و بش جماعت هنرمند قبل از جلسه
وقتی رسیدم به انتهای خیابان فلسطین جماعت هنرمند ایستاده بودند و دستهایشان را توی جیب کت و کاپشنشان کرده و با هم اختلاط میکردند. بعضی هم که احتمالا میدانستند نمیگذارند سیگار و فندک داخل برده شود، از بعضی دیگر که یا نمیدانستند یا بی خیال دانستههای خودشان بودند، سیگار میگرفتند و فرت فرت دود میکردند. هر کس به جمعشان اضافه میشد موجی از خوش و بش بینشان بلند میشد و دوباره فروکش میکرد. سر جمع، سرحال و سرخوش بودند. ایستاده بودند منتظر که یک نفر که کارت ملاقاتها پیشش بود برسد که رسید و جماعت داخل شدند. ما هم کمی دیرتر اجازهنامهمان رسید و رفتیم داخل.
2. جلسه نیمهعمومی و عریضههای خصوصی
رفتیم داخل و بعد از خوردن شیرینی و شیرکاکائو، نشستیم روی صندلیهایی که مربعی بزرگ را تشکیل میدادند. صندلی رهبر وسط ضلع شمالی مربع بود و 70-80 صندلی دیگر هم برای عوامل که یک ضلعش مال خانمها بود.
دو جوان کنار دستم بودند و دیدند دارم تند تند و خرچنگ قورباغه چیزهایی مینویسم. یکی به دیگری گفت: ببین همه دارند نامه و درخواست مینویسند بدهند دست رهبر. آن یکی هم گفت: بیا ما هم بنویسیم. سرم به حاشیهنویسی خودم گرم بود و فکر میکردم جوانها، خام یادداشتبرداریهای من هستند. ولی آنها کاغذ و خودکاری جور کردند و از عاقلهمردی که آن طرفشان نشسته بود پرسیدند: آقا به نظرت چی درخواست کنیم؟ عاقلهمرد جواب داد: چیزی که در شان جلسه و رهبر باشد. جوانها گفتند مثلا چی؟ عاقلهمرد تاملی کرد و گفت: مثلا یک پست و مقام بیارزش!
خندهام گرفت و نفهمیدم عاقلهمرد جوانها را دست انداخته یا پست و مقام را یا درخواست را. به هر حال جوانها درخواستشان را شامل سرپناه، کارمناسب، همسر مناسب و معافیت از سربازی نوشتند و با اعتماد به نفس شماره تلفنشان را هم اضافه کردند. شاید اگر کاغذ جایی داشت یک پیتزا مخلوط هم سفارش میدادند.
سربلند کردم و اطراف را دید زدم. ولی خدای من! همه جماعت هنرمند در حال عریضهنویسی بودند. اینجا چه فکری درباره رهبر میکنند! حتی پسربچه 9ساله ی عاقلهمرد هم نامهای نوشت که من هر چه اصرار کردم و از صراط تهدید و تطمیع وارد شدم، نداد بخوانم نامهاش را. گفت: خصوصیه!
یکی از جوانها به من گفت: شما حرفهای هستیها! بعد با آرنج به رفیقش سقلمهای زد که: ببین چند برگ کاغذ هم با خودش آورده. رواننویسش هم از این بنفشهاست که نامهاش دیده بشه.
کاغذها و رواننویس را دم در از یکی از همکاران قرض گرفته بودم. به جوان گفتم: آره من حرفهایام!
3. رییس صدا و سیما و گزارش و تیترها و درصدهایش
رهبر آمد و همراهش ضرغامی و سلحشور. همه بلند شدند و رهبر که نشست همه نشستند دوباره. رهبر مثل همیشه از دور به حضار نگاه کرد و سرتکان داد. سر تکان دادن رهبر یک دقیقهای طول کشید تقریبا نفر به نفر.
بعد ضرغامی گزارشی داد از یکی از موفقترین پروژههای تلویزیون و مخاطب 85 درصدی و رضایت 90 درصدی و تعقیب سریال توسط مراجع و کمخرج بودن پروژه نسبت به پروژههای مشابه و پخش شدن سریال در کشورهای عربی و همسایه و بعد از روی کاغذی تیتر روزنامههای عراقی را خواند که بله سریال یوسف پیامبر پَک و پوز سریالهای ترکیهای و هندی را به خاک مالیده. رییس تازه حکم گرفته صدا و سیما از پرفروشترین بودن این سریال در کلوپهای فیلم تاجیکستان خبر داد و گزارشی از حرفهای در گوشی سفیر الجزایر که: هر چند مفتیهای ما اجازه پخش سیمای پیامبران را در رسانه نمیدهند و ما نمیتوانستیم رسما سریال را پخش کنیم ولی مردم خودشان از طریق ماهواره نگاه میکردند و حالش را میبردند. ضرغامی گوی ومیدان را به سلحشور داد تا او هم گزارش بدهد.
رهبر هم ساکت و آرام گوش میداد و با اینکه مثل همیشه دفترچه و روی میز کوچک کنار دستش بود ولی چیزی یادداشت نکرد.
4. سلحشور و تفسیر قرآن برای حضار
سلحشور اول تشکر کرد که توانسته با بر و بچهها بیاید پیش رهبر و امیدوار بود وقت رهبر را هدر نداده باشند. بعد گفت: 54کشور به زبان عربی سریال یوسف را دیدند و البته همه دنیا با زیرنویس انگلیسی از ماهواره. بعد شروع کرد به تحلیل که چرا همه به سریال یوسف علاقه مند بودند و 5شاخص گفت مثل داستان زیبا و مستند بودن و عبرت آموزی و ... و البته جذابیتهای بصری که از بین 5شاخص، 4شاخصش کار خدا بود به تنهایی و اگر خدا قبول کند فقط شاخص جذابیتهای بصری میماند برای ایشان! بعد هم در یک متری رهبر که خودش مرجع است و موهای سر و رویش را در دین سفید کرده به آیه آخر سوره یوسف اشاره کرد و شروع کرد به تفسیر قرآن و رهبر آرام گوش میداد و هنوز از قلم و دفترچهاش استفاده نکرده بود.
در طول صحبت سلحشور (والبته حتی قبل از آن و حتیتر قبل از آمدن رهبر) مصطفی زمانی ساکت و آرام و سربهزیر نشسته بود و عکاسها بیشتر به این جوان محجوب توجه میکردند تا بقیه.
سلحشور سینمای روز دنیا را هم به چالش کشید و گفت بهترین داستانها، داستان پیامبران است. حدس زدم همه این صحبتها منجر خواهد شد به یک پروژه دیگر در صدا و سیما از زندگی یک پیامبر دیگر!
آخر صحبتها هم گله کرد از صدا و سیما که پشت صحنههای سریال را پخش نکرده و یک برنامه مستقل «شما و سیما» را به سریال اختصاص نداده و در مقابل انتقادات پشتیبانی نکرده و بعضی دفاتر سینمایی به بازیگران و عوامل سریال کار نمیدهند و ... البته سلحشور حواسش نبود که همراه عوامل سریالش حالا داشتند با شخص اول مملکت دیدار میکردند و این یعنی توجه در عالیترین سطح.
آخر سر هم یکسری سئوال از رهبر کرد که: چرا با اینکه این سریال مخاطب زیادی داشت ولی مطبوعات و هنرمندان و رسانهها حتی علما و مراجع از آن ایراد گرفتند و انتقاد و بیمهری کردند؟ و این سوالی بود که خودش باید جواب میداد نه رهبر.
5. حرفهای رهبر که حاشیه نبود
من قرار است حاشیه دیدار را بنویسم نه متن آن را. صحبتهای رهبر هم حاشیه نیست، پس قاعدتا نباید دنبال صحبتهای رهبر در این متن گشت. فقط بهعنوان کسی که نسبت به داستان و داستاننویسی علاقه و آشنایی دارم، نمیتوانم از بعضی قسمتهای صحبتهای ایشان بگذرم حتی اگر حاشیه نباشد: رهبر گفت جایزههایی مثل اسکار و نوبل که دیگر رسوا شده، مثلا همین جان اشتاینبک تا وقتی علیه امپریالیسم مینوشت به نان شبش محتاج بود. تا درباره جنگ ویتنام و به نفع آمریکا رمان نوشت، برنده جایزه نوبل ادبیات شد یا در جای دیگری گفتند: مشکل سیما و سینمای ما در فیلمها و سریالها قصه خوب است. اولین شرط یک فیلم خوب یک قصه خوب است و روی این موضوع باید کار کرد.
رهبر یک جایی هم به شخصیت جامعالاطراف حضرت یوسف(ع) اشاره کرد و گفت پیامبران فقط برای دعا و نیایش و نصیحت مردم مبعوث نشدند. اگر اینطور بود که ظالمان آنها را نمیکشتند. پیامبران برای هدایت مردم و تغییر تاریخ و مبارزه(ونه حتی صرفا مخالفت) با ظلم مبعوث میشدند. این بخش از صحبت رهبر ضمن تقدیر از شخصیتپردازی حضرت یوسف در سریال، نقد ظریفی هم به شخصیتپردازی حضرت یعقوب داشت.
و یک جای دیگر هم به بحث تخیل و داستانپردازی هنرمند و نویسنده اشاره کردند و یک جورهایی در جواب سلحشور که تخیل را نوعی دروغپردازی معرفی کرده بود، گفتند: البته بیشتر رمانها و داستانهای معروف دنیا مبتنی بر یک حادثه واقعی هستند، هرچند شاید داستانشان واقعی نباشد و با نگاه هنرمندانه نویسنده و تخیل و داستانپردازی او درست شده باشد. نگاه هنرمند با نگاه مردم عادی فرق دارد و به همین خاطر جذابیت دارد.
حاضرم شرط ببندم اگر همه 70-80 نفر حاضر در جلسه - از جمله خودم – همه کتابها و رمانهایی که خواندهایم را لیست کنیم، هنوز از رهبر کمتر کتاب دست گرفتهایم!
6. حاج آقا اجازه!
صحبتهای رهبر که تمام شد طبق معمول همه ریختند و آمدند که صحبتهای مهم بکنند. سلحشور هم که همان جا کنار رهبر نشسته بود، در حد توان عوامل را معرفی میکرد.
یکی از خانمها به زور خودش را جلو کشید و گفت: حاج آقا از اینکه از نزدیک دیدمتان خوشحالم. چند نفر همزمان داشتند از نابهسامانی صداوسیما میگفتند و ضرغامی که صندلیاش کنار صندلی رهبر بود و حکمش را برای 5 سال آینده گرفته بود، روی صندلی کناری خودش را کمی کج کرده بود و به حرفها گوش میداد. وسط کار بعضیها روی صحبتشان را عوض میکردند سمت ضرغامی در حالی که در یک قدمی رهبر ایستاده بودند. محافظها تلاش میکردند جماعت هنرمند را کنترل کنند. خانمی جلو آمد و گفت: از اینکه برای ما وقت گذاشتید ممنونم ولی حاج آقا من یک آرزویی دارم؛ آرزوی مملکتی بدون فقر و اعتیاد. رهبر هم که به صورت زن نگاه نمیکرد، گفت: این آرزوی همهمان است. جعفر دهقان هم ایستاده بود جلوی رهبر و تکان نمیخورد. یک نفر از عقب صدا زد: «جعفر بیا کنار؛ بیا کنار ماسکه کردی!»
پسر جوانی توی آن هیری بیری گفت: حاج آقا اجازه! رهبر توجه کرد. جوان گفت: میشه چفیهتان را بگیرم؟ و رهبر چفیه را به جوان داد و او چفیه را روی صورتش گذاشت و خودش را از حلقه جماعت هنرمند بیرون کشید.
یکی دو نفر مصطفی زمانی را هل دادند جلو و گفتند آقا این هم یوزارسیف. رهبر لبخندی زدند و گفتند: شما آقاجان اولین تجربه تصویریتان با حضرت یوسف بود، خودتان را حفظ کنید و همیشه مثل حضرت یوسف بمانید. زمانی ساکت و آرام هم چشمی گفت و با فشار جمعیت عقب رانده شد.
یک نفر دیگر چند برگ کاغذ گرفته بود جلوی رهبر و میگفت: این طرح را چندجا بردم و توجه نکردهاند، شما ببینید اشکالش چیست؟ رهبر اشاره که کردند که آقای ضرغامی اینجا نشسته چرا میدهید به من؟! ضرغامی دستش را دراز کرده بود، طرح را بگیرد ولی صاحب طرح تردید داشت بدهد یا ندهد. جعفر دهقان قرآن کوچکی را به رهبر داد تا امضا کند. قرآن را یکی از محافظها گرفت و گفت: برایت میآورم. صدای الله اکبر اذان که بلند شد، رهبر هم از روی صندلی بلند شد. جهانبخش سلطانی خودش را جلو کشید و گفت: حاجآقا من با لهجه اصفهانی نماز میخونم اشکال دارد یا نه؟ رهبر و بقیه که ایستاده بودند، خندیدند و رفتند برای نماز.
7. حرفت را توی دلت نگه ندار
بعد از نماز سلحشور داشت راجع به اهمیت حضرت موسی و داستانش با رهبر صحبت میکرد. جوانی جلو آمد، رهبر به او توجه کرد. جوان گفت: من دانشجوی ممتاز دانشگاه علامه طباطبایی بودم ولی حقم را خوردند. رهبر گفت: شما همین را بنویس که فعلا ماجرا از دلت دربیاید بریزد روی کاغذ تا ما بخوانیم و ببینیم چه کاری میشود کرد.
یک نفر دیگر هم که نقش همسلولی یوزارسیف را در سریال بازی میکرد سلام یک مشهدی را به رهبر رساند. رهبر پرسید شما خودتان هم مشهدی هستید؟ مرد تایید کرد. رهبر جواب سلام آن بنده خدا را داد و به مرد مشهدی گفت شما فلانی را هم میشناسید؟ مرد از اینکه رهبر آن فرد را میشناسد تعجب کرد. از او خداحافظی کرد و به سلحشور گفت: برویم ببینیم شما چه میگویید. سلحشور با آب و تاب داستان حضرت موسی را برای مردی تعریف میکرد که مرجع تقلید است و موهای سرش و رویش را در راه دین سفید کرده و به اندازه همه حاضران رمان خوانده و... . رهبر از سالن خارج شد و جعفر دهقان دنبال کسی میگشت که قرآنش را پس بگیرد.
پيام هاي ديگران () PermaLink; چهارشنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸۸ - مهدی قزلیداستان مادر بودن و دیگر هیچ
مرور داستان زنانه کتاب «خالهبازی»
خالهبازی یکجور بازی است؛ رایج بین بچهها مخصوصا دختربچهها که با لوازم غیرواقعی و بعضا تخیلی یک زندگی واقعی بازسازی میشود. بچهها در این بازی سعی میکنند نقش بزرگترها را بازی کنند و درواقع، نقش خودشان را در بزرگی. کسی به دختربچهها نمیگوید باید مادر باشند و کارهای خانه با آنهاست ولی آنها همیشه نقش مادر را محوریترین نقش خالهبازی قرار میدهند و سعی میکنند مادر خوبی باشند. راستی، اگر دختر نتواند مادر باشد باید چه نقشی بازی کند؟
بلقیس سلیمانی سعی کرده پاسخ این سوال را در یک رمان 240 صفحهای بدهد. ناهید دختری است که به دلیل نداشتن مادرزادی رحم، هیچوقت نخواهد توانست مادر باشد و همین موضوع همه زندگی او را تحت تاثیر قرار میدهد؛ در کودکی با تلاشهای عوامانه مادر و خاله و خیرالنساء، در ابتدای جوانی با مراجعه به دکتر یاسایی و در ادامه راه با مخالفت با خواستگاری دکتر زینلی و قبول ازدواج با مسعود و بعدتر قبول ازدواج مجدد مسعود و بعد از آن همراهی و رفاقت با هوو و بچههای او.
سلیمانی مثل بقیه کسانی که سعی کردهاند زن را بهعنوان یک انسان معرفی کنند، در این دام افتاده که ابتدا اثبات کند بقیه زن را از منظر زنانگی مینگرند. در واقع، نویسنده خودش با ایجاد نقص زنانه در ناهید، دست روی زنانگی او گذاشته و با پیشزمینههای فرهنگی و اجتماعی مخصوص به خودش داستان را پیش میبرد؛ داستانی که مردهایش همگی مشکل دارند و همیشه فکر مسائل جنسی هستند و بهترینشان (غلام) نوجوانی مردمآزار است.
هر چند نویسنده سعی کرده با تعیین 2 راوی، تریبونی به هر دو شخصیت اصلی داستان بدهد تا از تهمت قضاوت زنانه دور باشد ولی در فصلهایی که مسعود راوی آنهاست نیز خواسته یا ناخواسته، داستان ناهید را دنبال میکند. درواقع مسعود تاییدکننده خوبیهای ناهید و توضیحدهنده وضعیت نامناسب خود به عنوان یک مرد است. وجود این قضاوت پنهان در سرتاسر رمان، خود نویسنده را هم میآزارد، چنانکه در چند صفحه پایانی کتاب، با ایمیلهایی که برای ناهید فرستاده میشود، سعی میکند زهر این قضاوت را بگیرد.
سلیمانی به ناهید همه چیز میدهد؛ زیبایی، هوش، تحصیلات، فهم اجتماعی، آگاهی، شور و منطق، استقلال رای و... ولی امکان مادر شدن را از او میگیرد تا نشان دهد در بعضی جوامع، بزرگترین مشکل، زن بودن است چون وقتی یک زن همه چیز داشته باشد ولی مادر نشود، میشود از او گذشت. داستان از منظر همین نقص زنانه شروع میشود و نتیجهای از نقص فرهنگی و اجتماعی جامعه میگیرد.
ناهید حتی خودش هم تحت تاثیر عقیم بودنش پا روی میل باطنی میگذارد و با اینکه دلبسته دکتر زینلی است ولی تقاضای ازدواجش را رد میکند و سعی میکند با خودش و مشکلش کنار بیاید. با این حال، او بیشتر دچار آشفتگی میشود؛ آشفتگیای که در فصل اول داستان به شکل وسواس بروز میکند و در ادامه به شکلهای دیگر. «خالهبازی» سعی در روایت زندگی به شکل یک بازی دارد و ابایی ندارد از اینکه قضاوتی درباره کل جامعه و آدمهای آن در دهه 60 بدهد، در حالی که شرایط آدمهای قصه بسیار خاص است.
کتاب با فصل ابتدایی درخشانش، قوی شروع میشود. سوالی در ذهن خواننده ایجاد میکند که چرا یک زن تحصیلکرده با مردی که زن دیگری دارد، به زندگی ادامه میدهد ولی درواقع در ادامه به گرهی که در داستان بهوجود آمده، بیاعتنایی میکند و اساسا داستان بدون هیچ گره و مسالهای پیش میرود. داستان روایتی نسبتا خالهزنکی از شرایط زندگی دختری در روستایش و بعد در دانشگاه و بعدتر در زندگیاش است. شخصیتهای داستان تغییراتی دارند که به هیچوجه بر اساس منطق داستانی نیست. چندین و چند صفحه از قول مسعود میخوانیم که اهل مبارزه و اصلاح است، عاشق ناهید است، بچه برایش مهم نیست، به ناهید مثل یک همراه نگاه میکند و... ولی فقط با تحریک دکتر زینلی تصمیم میگیرد زن دوم بگیرد. هیچ تحول درونی و فشار بیرونی جدیای در داستان دیده نمیشود که مسعود را مجبور کند. اساسا در داستان کشمکشهای درونی وجود ندارد و همه چیز در بیرون اتفاق میافتد، در حالی که روایت به شیوه اولشخص و یک فصل درمیان توسط ناهید و مسعود انجام میشود. روایت اولشخص قاعدتا باید درونیات این 2 شخصیت را به خواننده انتقال دهد که البته بیشتر به مسائل بیرونی میپردازد.
این داستانگویی با 2 راوی، به جای کمک به پیشبرد قصه، بیشتر باعث ضربه به آن شده است. روایتهای مسعود و ناهید لحنهایی شبیه به هم دارند. مسائل، زنانه و مردانه بررسی نمیشوند، زنانه و زنانهتر بررسی میشوند. اساسا فصلهای مربوط به مسعود برای تطهیر ناهید و البته نویسنده کتاب از یکطرفه به قاضی رفتن شکل گرفته که موفق نبوده است. شاید استفاده دانای کل محدود، دست نویسنده را هم برای نوشتن داستان بازتر میکرد.
خالهبازی از آن دست کتابهای خوشخوانی است که خواننده بعد از خواندنش در فکر فرو میرود؛ در فکر اینکه در این خالهبازی برای زندگی، اگر دختری نتواند مادر باشد باید چه نقشی بازی کند؟
پيام هاي ديگران () PermaLink; یکشنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸۸ - مهدی قزلی«داستان همشهری،کتاب سوم» منتشر شد
بعد از چند ماه و بوقی کتاب سوم ما رسید.
در کتاب «داستان همشهری» مطالبی مانند مروری بر آثار و زندگی زنده یاد «بیژن نجدی» ،پرونده ای برای کتاب بیوتن «رضا امیرخانی» و بریده رمان منتشرنشده فرهاد جعفری از مهمترین بخش های آن محسوب میشوند.
این شماره از همشهری داستان همراه است با آثاری از؛ فرهاد جعفری، محمدرضا بایرامی، احمددهقان، جان آپدایک، محمدرضازائری، احمدبیگدلی، راضیه تجار، استیون میل هاوسر، محمدجواد جزینی، مجید قیصری، ابراهیم حسن بیگی و....
«داستان همشهری،کتاب سوم» ، تمام رنگی، در 234 صفحه و با قیمت 1000 تومان بر پیشخوان روزنامهفروشیها تو را میخواند.
ماه بعد اگر اتفاق جدیدی نیفتد منتظر کتاب چهارم باشید.
پيام هاي ديگران () PermaLink; شنبه ۱۸ مهر ،۱۳۸۸ - مهدی قزلیباران رحمت آمده
حاشیهنگاری روز دوم سفر رهبر به نوشهر و چالوس و برنامه دیدار عمومی با مردم
□□
زنگ تفریح اول صدایش درآمد. دبستان کنار محل استقرارمان. یکی از مسوولین دبستان به دختر بچهها گفت: «فردا با توجه به حضور مقام معظم رهبری و دیدار مردمی، مدرسه تعطیله.»
صدای جیغ و فریاد خوشحالی دختر بچهها رفت هوا. دخترها بچهتر از این بودند که برای آمدن رهبر جیغ و هورا کشیده باشند، احتمالاً برای تعطیلی وسط هفته خوشحال بودند. به هر حال آنقدر ذوق زده شدند که ما هم از خوشحالی آنها خوشحال شدیم.
□□
مسیری که رفتیم تا برسیم به ورزشگاه، به تجربه باید شلوغ میبود، که نبود. اکبری گفت: پس مردم کجا هستند؟ گفتم: حواست کجاست؟ این خیابان -خیابان رادیو دریا- یک سرش میخورد به شهر، یک سرش هم به دریا. انتظار نداری که مردم از دریا بیایند به طرف شهر!
به ورزشگاه که نزدیک شدیم، دیدیم مردم از سوی دیگر خیابان سرازیرند.
□□
شب قبل با رفقا تصمیم گرفتیم توی شهر دوری بزنیم. بعد از کلی ایستادن کنار خیابان، تاکسیای ایستاد، سوار شدیم. شیطنتم گُل کرد. گفتم: «آقای راننده، شنیدم خیلی بگیر و ببند کردند برای آمدن رهبر!»
راننده گفت: «چی؟ اینا همهاش حرفه. قدمشون سرِ چشم. اصلاً اینجا امنه. میخوای کیفتو بزار کنار خیابون 4 روز دیگه بیا بردار. این حرفها نیست. همهاش شایعه است.»
گفتم: «یک روز درآمدتان کم میشه. فکر کنم این خیابان را میبندند. شما هم که خط تاکسیتون همین جاست؟»
گفت: «درآمد مهمتره یا برکت؟ رهبر که مییاد اینجا، برکت هم مییاد انشاءالله.»
شیطنتم پژمرده شد!
□□
صبح چهارشنبه هوا ابرآگین بود. سهشنبه هم همینطور بود و بعد آفتاب شد و حسابی گرم. با تجربه روز قبل، عکاسها و فیلمبردارها با لباسهای تابستانی آمدند، ما هم. درست از وقتی که رفتیم بالای سکّوی خبرنگارها، هوا ابریتر شد و بعد نمنم باران و بعدتر بارانی مردانه! گاهی به هم دلداری میدادیم که: باران شماله، الان قطع میشه. و گاهی هم به هم بیم میدادیم که: این باران قطع شدنی نیست. قطع نشد باران و آمد حسابی! ما هم دوش گرفتیم، همراه مردم که منتظر رهبر بودند.
□□
باران که شدید شد یک عده از مردم از در ورزشگاه خارج شدند. بقیهای که جلوتر بودند فریادشان بلندتر شد که «ای پسر فاطمه، منتظر تو هستیم» و «ای رهبر آزاده، آمادهایم آماده»
صداها آنقدر بلند بود که آنهایی که رفته بودند، فکر کردند رهبر آمده و برگشتند. ورزشگاه دیگر خالی نشد جز فقط گوشهای از آن که به خاطر جایگاه خبرنگارها نمیشد از آنجا جایگاه رهبر را دید.
□□
رهبر که آمد به جایگاه، مردم شعار دادند، درهم و برهم. شعارهایشان ولی زود قطع نشد. شاید 5 دقیقه شاید هم بیشتر. صحبت که آغاز شد، مردم ساکت شدند. آنقدر ساکت که وقتی رهبر بین جملههایش کمی مکث میکرد، صدای قطرههای باران که میریخت روی سر مردم، میآمد.
□□
عکاسها عزا گرفته بودند. نگران دوربینها و لنزهایشان بودند که مال خودشان هم نبود. مال خبرگزاریها بود. هم میخواستند بروند و دوربینها را نجات بدهند، هم حسادت حرفهای مانعشان میشد به راحتی دل بکنند.
□□
جلوی جایگاه رهبر قایقی کوچک گذاشته بود و با تور ماهیگیری تزئینش کرده بود. روی قایق نوشته بود: «چون تو را نوح است کشتیبان، ز طوفان غم مخور».
□□
وسط صحبتهای رهبر مردم تکبیر گفتند. رهبر صبر کرد تا تکبیر تمام شود. بعد از تکبیر شعار دادند، باز هم رهبر صبر کردند. مردم شعار را طول دادند. لحن رهبر عوض شد و دلسوزانه گفت: ما تا کی باید شما را زیر باران نگه داریم!
مردم که انگار بهشان برخورده بود همآهنگ شدند که: باران رحمت آمد/ رهبر ما خوش آمد.
باران شدیدتر شد. رهبر کمی گوش داد به این شعار مردم و بعد با بغض گفت: این لطف شماست در این شکی نیست ولی من زیر سقفم و شما زیر باران. این برای من ناگوار است،
و مردم جواب دادند و حرف آخر را زدند: ما اهل کوفه نیستیم/ علی تنها بماند.
پيام هاي ديگران () PermaLink; پنجشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸۸ - مهدی قزلیدیدار ناخدای باخدا با افسران جوانش در ساحل
(این مطلب حاشیهنگاری سفر رهبر به نوشهر و چالوس است که خیلی از خبرگزاریها و روزنامهها بدون اشاره به نام نویسنده -که من باشم- منتشر کردند)
صبح که از خواب بلند میشویم برای نماز، دیگر نمیخوابیم. گفتهاند ساعت 6:30 حرکت و اینجا فقط یکبار میگویند و یکبار هم عمل میکنند. رفتیم صبحانه فقیرانهای خوردیم که فقط گوشه سمت چپ شکممان را پر کرد، زود هم سوار شدیم به یک مینیبوس اتوبوسنما تا برویم دانشگاه فنون دریایی امام خمینی (ره). توی مینیبوس پر شد از عکاس و فیلمبردار و دوربین و سه پایه و باز هم ما با یک خودکار و دو صفحه کاغذِ یک رو سفید!
هوای چالوس دمدار و تبدار بود. ابرها جلوی خورشید را گرفته بودند و عکاسها از نور خیلی راضی بودند. به دانشگاه فنون دریایی که رسیدیم، یک عده زن و بچه پشت در ایستاده بودند و منتظر ورود بودند. مینیبوس وارد شد و ما زود رسیدیم به میدان صبحگاه که پر بود از نظامیهایی با لباسهای رنگ وارنگ از نیروها مختلف. قرار بود جشن فارغ التحصیلی دانشجویان افسری باشد و مراسم سردوشی گرفتن دانشجوهای جدید و البته یک جور رونمایی از ناوچه مدرن جماران که آن طرفتر توی دریا بود و از دور معلوم. میدان صبحگاه به هم ریخته بود. چهرهها همه جوان بودند با لباسهای اتو کشیده و تمیز. از جلوی یک دسته منظم رد میشدیم که فرماندهشان فریاد زد: آقایان دانشجوها هر کس اسلحهاش بند ندارد از صف بیاید بیرون. جوانی بیرون آمد و تفنگش را نشان داد. آنطرفتر عدهای نشسته بودند و خستگی درمیکردند اول صبحی! چند نفری هم از افسران جوان کلی شمشیر تشریفاتی توی بغلشان گرفته بودند و میرفتند سمت دستهشان. هیچ بهشان نمیآمد که تا یک ساعت دیگر برای مراسم منظم و آماده شوند.
رفتیم تا جایی که زنجیر طلایی دورش کشیده بودند برای خبرنگارها و عکاسها و توی محوطه زنجیری ایستادیم.
صدایی مردانه همه را متوجه سمت راستمان کرد: «گلهای من خوش آمدید!» ادبیات و لحن این جمله خطابی به هیبتِ سفیدپوشِ عاقله مردی با ریش و سبیل سفید که صدایمان زده بود نمی آمد. رییس دانشگاه بود که آمده بود برای خوش آمدگویی به خبرنگارها وتوضیح برنامه. عاقله مرد را تصور کردم پشت سکان دایرهای کشتی ، ناخدایی بهش میآمد.
گروه موزیک گوشه میدان تمرین میکرد. هر کس ساز خودش را میزد! خورشید از پشت ابر درآمد و عکاسها و فیلمبردارها آه از نهادشان برخاست. همه تنظیماتشان را عوض کردند. کارشان که تمام شد، خورشید دوباره رفت پشت ابر.
بعضی از عکاسها و فیلمبردارهای سندارتر با بعضی از نظامیها احوالپرسی گرم میکردند و خاطرات 16 سال پیش را مرور. انگار تا دنیا دنیا بوده توی این مراسمها همدیگر را دیدهاند و انگارتر با هم همکاران غیررسمی هستند.
اطراف میدان صبحگاه تابلوهایی به شکل بادبان کشتی بود که رویشان عکس شهدا نقاشی شده بود. چند نفر از افسران جوان که قرار بود مراسم پرچم را انجام دهند، تمرین میکردند.
عکاسها با تجربه قبلیشان میدانند فرصت تا آمدن رهبر زیاد است. مینشینند روی زمین و خاطراتشان را مرور میکنند و گاهی صدای خندهشان بلند میشود.
کنار زنجیر طلایی عکاسی با یکی از محافظها گرم گرفته. خودم را نزدیک میکنم که صدای محافظ را بشنوم، داشت برای عکاس از سفر مشهد رهبر تعریف میکرد:«رفتیم خونه یه شهیدی به پدرش گفتیم قراره از گروه تلویزیونی بسیج بیان فیلمبرداری و مصاحبه. پدر شهید هم برای 4-5 نفر شیرینی تهیه کرد. یکدفعه رهبر با چند نفر آمدند. پدر شهید شوکه شد. از شوک که درآمد ما را به رهبر نشان داد و گفت: آقا تقصیر اینهاست. اینها نگفتند شما میخواهید بیایید حداقل برم میوه ای چیزی بگیرم. رهبر هم لبخند زد و گفت: وظیفه اینها نیست که بگن.»
ساعت 9 شده بود. یک طرف میدان صبحگاه دو برج فلزی بود که بینشان کابل بسته شده بود و احتمالا آنهایی که از آن بالا رفتهبودند قرار بود عملیات راپل نمایش بدهند. نزدیک جایی که گروه موزیک تمرین میکرد، 5شهید گمنام دفن بودند و یادمانی سر قبرها ساخته شده بود. طبق معمول رهبر حتما اول برنامه میرفتند و برای شهدا فاتحهای میخواندند. به همین خاطر عکاسها و فیلمبردارها را بردند سمت یادمان، ما هم رفتیم. روی قبرها گل گذاشته بودند، اطرافشان را هم. از آنجا دریا راحتتر دیده میشد همینطور ناوچههایی که خیلی از ساحل دور بودند و قرار بود رژه دریایی بروند بعد از مراسم سردوشی.
چند دقیقه بعد جنب و جوشهایی شروع شد. فرماندهان میدان صبحگاه آخرین تمرینها را انجام دادند و دستور دادند همه به جای خودشان بروند. چند نفری که بالای فانوس دریایی بودند هم منظم و مرتب شدند و شیپورهایشان را جلوی رویشان گرفتند و کل میدان آرام و ساکت شد. چند نفری از دری که به میدان صبحگاه باز میشد داخل شدند و چند لحظه بعد رهبر آمد.
میدان صبحگاه آنقدر ساکت و آرام شده بود که صدای موجهای کوچک دریا شنیده میشد. ورشید هم از پشت ابر درآمده بود. غیر از صدای موج دریا صدای پِرپِر پرچمهای میدان میآمد و صدای تقتق عصای رهبر.
رییس دانشگاه از پشت میکروفن خوش آمد گفت و بعد رهبر آمد به جایگاه شهدا. عبای قهوهای، قبای طوسی، پیراهن سفید، عمامه سیاه و چفیه سفید با خطهای عمودی بر هم سیاه، رنگ لباسهای رهبر بود. ریشهایش دیگر سفید شده بود و دیگر احتمالا به سختی موی مشکی در سرش پیدا بشود. فرماندهان نیروهای مختلف ارتش، رئیس ستاد مشترک و فرمانده سپاه همراهش بودند. همه فاتحه خواندند و گروه موزیک آهنگ غمگین زد. عکاسها هم جرق جرق عکس میگرفتند. ما اما کاری نداشتیم جز اینکه رهبر را از نزدیک نگاه کنیم، یک دلِ سیر.
فاتحه که تمام شد در واقع هفتاد و دومین برنامه نظامی رهبر در هفتاد و دو روز مانده به عاشورا شروع شد. گروه موزیک آهنگش را عوض کرد و رهبر از کنار دستههای مختلف رد شد و سان دید. قدم برداشتن رهبر هیچ به قدم برداشتن مردی در ابتدای دهه هفتم زندگی نمیماند. محکم و استوار، هر چند قدم، عصایش را یکبار به زمین میزد. از روبهرویمان که رد شد، عکاسها خودشان را کشتند از بس عکس گرفتند. رهبر که کمی دورتر شد حواسم جمع شد به افسران جوان که منظم و مرتب ایستاده بودند، خبردار. از اینکه توی دلم بهشان شک کردم که نتوانند به موقع مرتب و منظم شوند، پشیمان شدم.
برگشتیم توی مربع زنجیر طلایی و منتظر شدیم تا رهبر برسد. رهبر قدم زنان آمد تا رسید به جایگاه مهمانان که از آن سمت اول زنها نشسته بودند. مهمانها از جایشان بلند شدند و شعار دادند. یک دفعه دختر بچهای از توی جمعیت بیرون دوید سمت رهبر. محافظها هم دویدند و جلوی دختر را گرفتند. رهبر سرعتش را کم کرد و مسیر مستقیمش را عوض کرد و رفت پیش دخترک. دستی به سر دخترک کشید و دخترک هم دست رهبر را بوسید بعد برگشت پیش مادرش.
مردها صدایشان بم تر بلند شد به شعار که:«ای رهبر آزاده/ آمادهایم آماده» دوباره رهبر مسیرش را عوض کرد و رفت سمت جانبازی که روی ویلچر نشسته بود. خم شد و جانباز را بغل کرد، بوسید و باز به راهش ادامه داد. از جلوی روحانیها که میگذشت این بار یک پسربچه 4-5ساله جلو آمد. رهبر دستی به سرش کشید و چیزی گفت. پسربچه که برگشت روحانیای –که احتمالا پدرش بود- صورت پسر را توی دستهایش گرفت و سرش را بوسید. روحانی دیگری هم جای دست کشیدن رهبر را روی سر پسر بوسید.
مجری خوش آمد گفت و بعد نظامی جوانی قرآن خواند. رییس نیروهای دریایی ارتش خیر مقدم کفت و مراسم قسم خوردن دانشجویان فارغ التحصیل و هدیه گرفتن رییس دانشگاه و یک پدر شهید و یک آزاده و چند استاد و دانشجوی نمونه و سردوشی گرفتن دانشجوهای جدید و دیگر رهبر رفت و نشست توی جایگاه.
دانشجوهای قدیم و جدید پرچم دانشگاههایشان را دست بر دست کردند و بعد حرکتهای نمایشی دانشجوهای دانشگاه فنون دریایی شروع شد و آخرش همه برگشتند به جاهای مشخص شده تا رهبر برایشان صحبت کند.
رهبر خیلی مهربان شروع کرد، عزیزان من و فرزندان من خطابشان کرد و بهشان تبریک گفت. راجع به امنیت صحبت کرد که بودنش باعث رشد و پیشرفت است و نبودنش باعث نبود و نابود شدن همه جیز، از نقش نیروهای مسلح در تامین امنیت و اینکه نیروهای مسلح برای تامین این امنیت مهمترین چیزشان را میگذارند وسط یعنی جانشان را. اقتدار نیروهای مسلح را گوشزد کرد و اینکه رمز این اقتدار ایمان است. نشانه اقتدار مبتنی بر ایمان را هم پیروزیهای حزبالله و حماس در جنگهای 33 و 22روزه دانستند و باز هم این شکستها را به رخ اسراییل کشیدند.
رهبر گفت از روز اول انقلاب در نیروهای مسلح حضور داشته و میداند چقدر پیشرفت کردهایم، هر چند به آنچه هستیم قانع نیستیم ولی قله پیشرفت امروز، آن روزها حتی با دست هم قابل نشان دادن نبود. رهبر نیروی دریایی را نیروی راهبردی نام برد، مخصوصا در جنوب و البته اشاره کرد رزمایش ایران و موشکهایش برای ملتها و همسایهها تهدید نیست.
بین صحبتها هم پروژه جدید دشمن را تبیین کرد: پروژه ایرانهراسی. یعنی ایجاد هراس از ایران در دل دیگران برای به هم زدن معادلات بین کشورمان با آنها به نفع خودشان.
بعد از صحبتهای رهبر رژه شروع شد با نظم و ترتیب خیلی خوب و سرودهای هماهنگ و راپل و حرکات رزمی تکاورها روی کابلهای بین دو برج فلزی. رژه که تمام شد رهبر هم از پشت جایگاه از میدان خارج شد.
خورشید بالا آمده بود و آفتاب حسابی گرم شده بود و سرمان داغ. دیگر باید برمیگشتیم. توی راه برگشت زنها سراغ پسرها یا همسرانشان میرفتند و بهشان تبریک میگفتند. بچهها میدویدند سمت پدرانشان تا احساس غرورشان را با هم قسمت کنند.
پسربچهها بیشترشان لباسهای نظامی کوچک پوشیده بودند و دست پدرهاشان را رها نمیکردند. شاید آن موقع توی دلشان تصمیم میگرفتند و آرزو میکردند مثل پدرشان شوند.
پيام هاي ديگران () PermaLink; چهارشنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸۸ - مهدی قزلیشهدای این خطه مظلومترند
ورزشگاه آزادی
بعد از سخنرانی رهبر در جمع مردم سنندج هرکی هرکی شد و همه رفتند. دیگر کسی کسی را تحویل نمیگرفت. آقای شعبانی البته همراه من بود هنوز. گفتم: این خیابان پاسداران یکراست میخورد به محل اقامت ما. برویم اگر ماشین بود میرویم و اگر نه پیاده گز میکنیم، 20 دقیقه بیشتر طول نمیکشد.
دیروز این مسیر را پیاده آمدهبودم با بهمن آقا. میدان را که حالا داشت از مردم خالی میشد رد کردیم و مینیبوسی را دیدیم منتظر. سوار شدیم و گفتیم راه بیفتد. گفت:آقای حیدری را چه کار کنیم؟
یک نفر جواب داد: حیدری رفته.
راه افتادیم و چند دقیقه بعد موبایل راننده زنگ زد. آقای حیدری بود منتظر در میدان. راننده گوشیاش را گرفت سمت کسی که گفتهبود حیدری رفته تا جوابش را بدهد.
2
رسیدیم و نهار را خوردیم و جواب همه آنهایی که نیامده بودند به خاطر کارهایشان، دادیم که استقبال خوب بود و جمعیت میدان هم خوب بود و بعد رفتیم چرتی بزنیم. چرت که نشد، چون آمدند و خبر جلسه بعدی را دادند که جلسه دیدار با خانواده شهدا بود. با اتوبوس رفتیم سمت ورزشگاهی توی شهر. حاجعلی بردمان که از در پشت ورزشگاه وارد شویم. مامور آنجا نگذاشت. رفتیم در جلویی و عکاسها وسایلشان را از توی دستگاه رد کردند و رفتیم جلوی در سالن که مردم هم وارد میشدند. پیرمردی که نمیتوانست صحبت کند و گلویش سوراخی داشت، با کاغذ و خودکاری جلو آمد. اول کمی لب زد بیآنکه صدایی از حنجرهاش بیرون بیاید. بعد روی کاغذ نوشت میخواهم رهبر را ببینم. جوانی از کسانی که مردم را میگشتند به او گفت که داخل سالن شلوغ و دم کردهاست و بهتر است همان جا بنشیند. ما رفتیم داخل و ندانستم پیرمرد چه شد. حاج علی به یکی از محافظین که مردم را یکی یکی و به صف از کنار داربست رد میکرد گفت: جلوی مردم را بگیر اینها رد بشوند.
ما میرفتیم داخل که مردی حدود 60 ساله به من که هیچ وسیلهای نداشتم نگاه کرد و به محافظ گفت: بعضی از اینها به اسم خبرنگار میروند داخل.
خواستم هرجور شده بداند من هم کارت خبرنگاری دارم تا بدگمانی توی ذهنش نماند. با زحمت کارتم را از جیب پشتم درآوردم و نشانش دادم و گفتم: من خبرنگارم. محافظ حرف مرا تکرار کرد و ادامه داد که اینها کارت دارند. فشار جمعیت هلم میداد جلو ولی هنوز مرد مسن را میدیدم. گفت: من هم کارت دارم. من 26 سال است که کارت دارم. بعد یکی از این کارتهای دعوت کوچکی که همه حاضران جلسه داشتند نشان محافظ داد. محافظ خندهاش گرفت و مرد مسن را بُر داد بین ما تا داخل شود. جایی برای عکاسها و فیلمبردارها مشخص شدهبود که من هم همانجا رفتم. عکاسها همه ایستادند و دوربینهایشان را تنظیم کردند. مردمی که پشت سرشان بودند اعتراض کردند تا عکاسها بنشینند ولی عکاسها کار خودشان را میکردند.
توی سالن شلوغ بود خیلی. زنها ازدحام بیشتری داشتند. ازدحامشان با داد و فریاد و جیغ و ویغ همراه بود. توی همین شلوغی دختر شهیدی به اسم فکر کنم سمیه بیدی آمد و دکلمهای خواند. مجری بعد از او شعارها را تمرین میکرد و مردم که بیش از هر چیزی برایشان تثبیت جای نشستن اهمیت داشت، توجه چندانی به او نمیکردند. بعد از کمی تمرین شعار مجری، پسر شهید مرادی به اسم توفیق که گویا قرآن را به نظم کردی درآورده، شعر خواند و رفت نشست. دخترکی با لباس محلی هم دکلمهای بیربط خواند و بعد خواست از سالن بیرون برود که فهمید نمیتواند. مجبور شد زیر سکویی که برای دوربین تلویزیون درست کرده بودند بنشیند. تغییر تحولی در سمت جایگاه سالن شد و مردم فکر کردند رهبر آمد. بلند شدند و اوضاع شلوغ شد. ازدحام جمعیت جلوی سالن زیاد و عقب سالن خلوت شد. مردمی که جلوی در منتظر ورود بودند از فرصت استفاده کردند و ریختند داخل. شک نداشتم که رهبر با توجه به وضعیت سالن صحبت زیادی نخواهد کرد.
3
بالاخره رهبر آمد مردم بلند شدند و جمعیت به شدت تکان میخوردند. عدهای کف زدند و عدهای صلوات فرستادند و بعضی شعارهای تمرین شده را. به خاطر نبود نظم مردم زود نشستند. مجری بعد از خوشآمدگویی و شعرخوانی (که جزء جدانشدنی سخنرانی، صحبت یا خوشآمدگویی کردها بود) دعوت کرد تا دختر شهید امانالهی بیاید برای دکلمهخوانی. زهرا امانالهی بهتر از بقیه خواند و رفت جلوتر به رهبر چیزی گفت. رهبر توی میکروفن گفت: چرا نمیشود! بعد با دست چپش سعی کرد چفیهاش را بردارد. یکی از محافظها از پشت سر آمد و کمکش کرد.
بعد از امانالهی هم گروه سرود پسرانه شاهد برنامه اجرا کردند.بالاخره نوبت رهبر شد و ایشان بعد از سلام و تشکر گفتند: شهدای این خطه مظلومانهتر شهید شدند و خانوادههایشان صبر بیشتری کردند.
وقتی رهبر صحبت میکرد صدای جیغ و داد هنوز از ورودی زنانه میآمد. هجوم برای ورود آنقدر زیاد بود که کنترل از دست مسوولانش در رفتهبود. رهبر که دید وضع سالن خوب نیست و مردم در عذاباند صحبتهایش را کوتاه کرد. عکاسها که از شلوغپلوغی حال میکردند، یواشکی میسُریدند اینطرف و آنطرف و عکس میگرفتند. هرچند هروقت میخواستند زیادی جلو بروند یا زاویه عوض کنند، از محافظ ها کارت زرد می گرفتند. رهبر که بلند شد، مردم با سر و صدا هجوم آوردند جلو. رهبر که رفت مردم آرام گرفتند. سمت زنها البته دختر که گلی توی دستش بود دوید و از دست محافظین خانم فرار کرد نزدیک جایگاه شد. محافظ مردی جلویش ایستاد و دستهایش را باز کرد. از دور انگار داشتند گرگم و گله میبرم... بازی میکردند. دو محافظ خانم آمدند و دختر را گرفتند. دختر که امیدش داشت ناامید میشد به گریه افتاد. کمی با محافظها کلکل کرد و وقتی یقیین کرد با آنها کار به جایی نمیبرد، جستی زد و از دستشان گریخت پشت پرده. زنها دویدند دنبال دختر و دیگر ندیدمشان.
جیغ و سوت و کف و مشتِ گرهکرده و آمادهایم آماده!
میدان بزرگ آزادی
1
وقتی از جایگاه عکاسها و فیلمبردارها بالا میرفتم، محافظی بهم گیر داد که: کجا؟ تو که نمیخواهی عکس بگیری. همان پایین بنویس.
شلوغ پلوغ بودن دست و بال عکاسها و بیوسیله بودن من، همه محافظها را تحریک میکرد که گیر بدهند. به زور محافظ پایین میآمدم که آقای شعبانی از پایین اشاره کرد بروم بالا. محافظ اشاره آقای شعبانی را دید و رهایم کرد.از آن بالا پشت جایگاه اصلی معلوم بود. رهبر هنوز داشت با مسوولین استان دست میداد. پشت سر را نگاه کردم. مردم از سر و کول هم بالا میرفتند. بیشتر جمعیت جوان و میانسال بودند. اصلا اگر جوان نبودند دوام نمیآوردند توی فشار جمعیت. عدهای جوان زیر و اطراف یکی از کمانهای میدان ایستاده بودند. دو سر کمان توی زمین بود و بالاترین نقطهاش 4-3 متر ارتفاع داشت. جوانکی خودش را انداخت توی شیب کمان و با زحمت آرام آرام رفت بالا. وقتی جوانک خودش را میسُراند بالا، بقیه تشویقش میکردند و وقتی رسید به بالاترین نقطه کمان سیمانی برایش کف زدند و هورا کشیدند. نفر دوم و سوم هم رفتند بالا. یکیشان با زحمت پرچمی از کسی توی جمعیت گرفت و بلند شد ایستاد. از زاویهای که ما بودیم، جوان پرچم به دست بین دو عکس بزرگ امام و رهبر قرار میگرفت که نصب کرده بودند روی ساختمان بزرگ آنطرف میدان آزادی. جوان شد سوژه عکاسها و فیلمبردارها.
یک نفر بالای جایگاه اصلی داشت با مردم شعار تمرین میکرد:« خامنهای رِهبَرَه- اولاد پیغمبَرَه»مردم هم جوابش را میدادند. البته معلوم بود جماعت مدت زیادیست ایستادهاند و حوصلهشان سر رفته. از طرفی تغییرو تحولات معلومشان کردهبود که رهبر دارد میآید. بهشان نمیآمد اگر شش روز دیگر هم تمرین شعار دادن کنند، بتوانند در موقع اصلی اجرا کنند.
جمعیت اطراف جایگاه اصلی به جنب و جوش افتاد. عکاسها به هم تنه میزدند تا جایشان را تثبیت کنند و لحظه ورود را از دست ندهند. چند لحظه بعد رهبر از پشت پرده بیرون آمد و صدای مردم بلند شد. تنها صدایی که میآمد غریزیترین صدای هیجان آدمی بود، جیغ و سوت و کف.یک دفعه حجم صدا از روی کله جمعیت بلند شد، مثل آتش انفجار و بعد حجم صدا منتشر شد به اطراف و رفت بالا، باز هم مثل آتش انفجار. انگار که واقعا انفجاری رخ داده باشد. عدهای میخواستند شعار بدهند ولی تکانهای شدیدی که توی جمعیت افتاده بود و بینظمی که از روی هیجان ایجاد شدهبود نمیگذاشت. رهبر ایستاده بود و برای مردم دست تکان میداد. عکاسها به فیلمبرداری که روی جایگاه اصلی و پشت سر رهبر بود و از زاویه دید او تصویربرداری میکرد، بد و بیراه میگفتند که کادرهایشان را خراب کردهاست. بالاخره اولین شعاری که جمعیت توانستند بدهند طنینانداز شد توی میدان:«ای رهبر آزاده/ آمادهایم آماده» شعار به سرعت به همه سرایت کرد. از آن بالا که ما بودیم صحنه قشنگی بود. مردم دستشان را مشت کردهبودند و بالا گرفتهبودند و میگفتند:«ای رهبر آزاده/ آمادهایم آماده» حالا دیگر به جای آن همه سر و کله جورواجور، یک میدان مشت یک شکل میدیدم از آن بالا.
2
آقازاده هم آمده بود بالا تا از آنجا هم دیدی بزند میدان را. یکی از محافظین که همراه عکاسها و فیلمبردارها بود، به فیلمبرداری گفت: اینهایی که کاغذ و پارچه سردست گرفتهاند را بگیر ممکن است بعداً بهکارمون بیاد. دقت کردم به دستنوشتههای مردم که بالای سرشان گرفتهبودند.
«تقاضای ملاقات حضوری داریم. صنعتگران مجتمع طالقانی»
«ای رهبر عزیز کرمانشاه منتظر قدوم شماست.»
«جانم فدای رهبر» و ...
رهبر حرفهایش را شروع کرد. بعد از تشکر از مردم گفت:« کردستان سرزمین فداکاریهای بزرگ است.» هرکدام از این حرفها همراه بود با سوت و کف و جیغ مردم. البته خود مردم بعد از این سوت و کفها حس میکردند خیلی متناسب با فضا عکسالعمل نشان ندادهاند و بعدش صلوات میفرستادند یا تکبیر میگفتند.
دست راست جایگاه اصلی که رهبر از آنجا صحبت میکرد، چند ردیف کانکس گذاشتهبودند که راه پشت جایگاه سد بشود. چند جوان دوستشان را که یک پایش شکسته بود کمک کردند و فرستادند بالا. جوان با خوشحالی رفت و نشست. پشت سر او چند نفر دیگر خودشان را کشاندند بالا تا از ازدحام جمعیت فرار کنند. آقازاده به من گفت: الان آنجا یک شر درست میشود. چند پاسدار که لباس فرم تنشان بود سریع رفتند بالا و مردم را راهنمایی کردند از کمی آنطرفتر بروند پایین. جوانی که پایش شکسته بود، به پایش اشاره کرد و پاسدار از او گذشت. جوان به رفقایش لبخند فاتحانهای زد و دوستانش هم تشویقش کردند. پاسدارها مردم را که فرستادند پایین برگشتند سروقت جوان پاشکسته. اول عصایش را پایین دادند و بعد خودش را آرام دادند دست رفقایش. رفقا به جوان پا شکسته میخندیدند و دمغ بود.
رهبر از کردستان حرف میزد و مردمش. اینطرف جوانها و مردم همه جور ژستی میگرفتند تا عکاسها بهشان التفاتی کنند. عکاسها هم البته نشانهگیریشان میکردند و چرق چرق عکسی میانداختند.
سر و صدایی از پایین سکوی عکاسها بلند شد. جوانی خودش را از داربست بالا کشیدهبود و با داد و بیداد حرف میزد. صدایش در صدای جمعیت و صدای رهبر که از بلندگوهای میدان پخش میشد، گم بود. ولی اطرافیانش برگشتهبودند و نگاهش میکردند. پاسدار جوانی خودش را رساند به او که دیگر صورتش سرخ شدهبود از فریاد زدن و رگهای گردنش بیرون زدهبود. پاسدار دستش را گذاشت روی دهان جوان کرد. جوان کُرد که دستهایش را گرفتهبود به داربست (و اگر ول میکرد میافتاد) سرش را تکان میداد تا بتواند حرفهایش را ادامه بدهد. پاسدار جدیت بیشتری کرد و بالاخره جلوی دهان جوان کرد را گرفت. جمعیتی که نگاهشان میکردند دوباره برگشتند سمت رهبر. من اما حواسم هنوز به آنها بود. پاسدار سرش را نزدیک کرد به گوش جوان کرد و چیزی گفت. بعد دستش را از روی دهان او برداشت. جوان کرد با هیجان چیزهایی به پاسدار گفت. گپ و گفت پاسدار با جوان یک دقیقهای طول کشید. بعد جوان گردن پاسدار را گرفت و جلو کشید. یک لحظه ترس برم داشت. جوان کرد پاسدار را بوسید، 6-5 بار و از دو طرف. نفسی کشیدم. جوان از داربست پایین رفت. پاسدار برای چند نفری از پاسدارها و محافظین که نگران این صحنه بودند آرام دستی تکان داد که یعنی چیزی نبود، حل شد. خیلی دوست داشتم بدانم جوان کرد چه چیزی را فریاد میزد که با گپ یک دقیقهای با یک پاسدار به خوبی و خوشی حل شد و با لبخند آن پایین ایستاد. به نظرم گوششنوا بخشی از دردهای مردم کردستان را دواست. خیلی از مشکلات آدمها با درددل حل میشود.
3
همیشه توی این برنامههای شلوغ در تهران دوست و آشنا پیدا میکنم ولی اینجا تهران نیست. از آن بالا گشتم ببینم آشنایی میبینم یا نه. یک نفر برایم دست تکان داد. آقای سردارزاده بود که شب قبل آمده بود محل اقامت و برایمان از وضعیت اقتصادی و اجتماعی و جغرافیایی و امنیتی کردستان گفتهبود. دستی هم من برایش تکان دادم. سردارزاده چهار انگشتش را گذاشت روی لبش و بوسید و دستش را گرفت سمت من! شانس آوردیم بیشتر از یک ساعت با هم آشنایی نداشتیم! والا میآمد آن بالا و ....
عکاسها کم حوصله شدهبودند. هر عکسی که می خواستند گرفته بودند و حالا میگشتند دنبال سوژه. یک نفر از مجسمه آزادی وسط میدان که 7-6 متر ارتفاع داشت رفتهبود بالا. چند عکس از او گرفتند. یک نفر هم خودش را چپانده بود توی شاخههای یک درخت و عکس رهبر را دست گرفتهبود. عکاسها ازش عکس گرفتند. بعد بهش اشاره میکردند چطور قرار بگیرد که عکس بهتری بگیرند. پسر هم خودش را لابهلای شاخههای انبوه درخت به سختی جابهجا میکرد. یکی از عکاسها با اشاره کارهای سختی درخواست میکرد، بعد ادای عکس گرفتن را درمیآورد و عکس نمیگرفت. آرام میگفت: تا تو باشی خودت را سوژه نکنی.
یکی دیگر از عکاسها مثل یک بازیگر پانتومیم برای نوجوانی ادا درمیآورد. نوجوان منظورش را نمیفهمید. عکاس کلافه شد و داد زد: بابا جان عکس را سروته گرفتی دستت.
نوجوان عکس رهبری که دستش بود را نگاه کرد تازه معنی ادا و اطوارهای عکاس را فهمید. اطرافیان نوجوان دلشان را گرفتهبودند و راست و دروغ ریسه میرفتند. نوجوان پوستر را برگرداند و عکاس عکس گرفت و هردو به هم لبخند زدند.
حاج علی آمد و به عکاسها گفت کاسه کوزهشان را جمع کنند. آنها دیگر آنجا کاری نداشتند. از من پرسید: تو مگه نمیآیی؟
گفتم: کار من با اینها فرق میکند، میمانم.
عکاسها و تصویربردارها رفتند و غیر از من یکی دو نفر ماندند آن بالا. دیگر میشد نشست و پایی دراز کرد. پاسدارها و مامورها مشغول جمع کردن نامههای مردمی بودند که از دادن آن به دست خود رهبر ناامید شدهبودند. نامهها را جمع میکردند توی کیسههای آبی بزرگی که زیر سکوی ما بود.
رهبر اواسط صحبتها به مساله شیعه و سنی اشاره کردند و از آنجا مردم دیگر سراپا گوش شدند. اواخر صحبتها هم به این موضوع پرداختند اما با لحنی جدید. ایشان دامن زدن به اختلاف شیعه و سنی را از طرف هرکس که باشد، چه شیعه چه سنی، حرام شرعی و قانونی دانستند. مردم هم اکثرشان سنی بودند تا حالا چنین حرفهای بدون تبعیضی را از کسی در این رده نشنیدهبودند، تکبیر بلند و هماهنگی فرستادند. رهبر هر چه به آخر صحبتهایش نزدیک میشد، مردم بهتر گوش میدادند. نزدیک ظهر دیگر رهبر شروع کردند به دعا کردن و مردم از جایشان بلند شدند. دعاها که تمام شد دوباره ولولهای توی جمعیت افتاد؛ سوت و جیغ و کف زدن. چند ثانیه که گذشت، همه منظم شدند، دستهایشان را بالا گرفته بودند که:«ای رهبر آزاده/ آمادهایم آماده»