majal

 

راه مجاهدت باز است...

همیشه فکر می‌کردم آدم وقتی سه دهه از زندگی‌اش می‌گذرد باید تکلیفش با خودش معلوم باشد؛ خانه، کار، همسر، فرزند، برنامه‌ای برای آینده دور و نزدیک.

وقتی در خانه مصطفی احمدی روشن رهبر از سن او پرسید و پدرش گفت:«32 سال» تنم لرزید. مصطفی چه خوب تکلیفش را با خودش و خدای خودش روشن کرده بود.

×××

  گزارشی از متن و حاشیه دیدار رهبر معظم انقلاب با خانواده شهید مصطفی احمدی روشن


سرم را تکیه داده بودم به شیشه‌ی ماشینی که از لابه‌لای اتومبیل‌های توی خیابان به سرعت می‌رفت تا به موقع برسیم خانه‌ی مصطفی؛ به موقع یعنی زودتر از رهبر انقلاب.

مصطفی سر جمع 7 ماه و 7 روز بزرگتر از من بود و  پسرش هم تقریباً هم‌سن دخترم. فکر کردم به اینکه اگر اتفاقی – مثلاً تصادف- برایم پیش بیاید حال خانواده‌ام چطور خواهد شد؛ پدر، مادر، همسر، دخترم، برادرها و بقیه. از روی محبت، هیچ دلم نخواست که تصورشان بکنم؛ ولی چند دقیقه‌ی بعد قرار بود برسم به خانه‌ی جوانی هم‌ریش و هم‌سن‌وسال خودم که اتفاقی برایش افتاده و حال خانواده‌اش را تصویر کنم. خانواده‌ای که دیگر او را نخواهند دید.

ماشین در ترافیک سنگین از بیت رهبری در انتهای فلسطین آمده بود تا اول پاسداران و در خیابان گل نبی و ترافیکش – همان‌جا که ماشین مصطفی را منفجر کردند- سر از شیشه‌ی ماشین برداشتم. فکر کردم اگر به لطف رانندگی! راننده‌مان همین الان نمیریم بالاخره گریزی هم از تقدیر همیشگی و همگانی حضرت حق نداریم. یک لحظه فکر اینکه آدمی مثل مصطفی چقدر می‌تواند خوشبخت و خوش‌عاقبت باشد، از جا پراندم. این ماجرا زاویه‌ی دید صحیح می‌خواهد. از این زاویه همه‌اش شور است و حماسه.

وقتی ماشینمان -به لطف خدا البته- رسید به نزدیک خانه‌ی مصطفی دیگر حال‌گرفتگی مسیر را نداشتم. فکر کردم نباید دلسوز خانواده‌اش باشم بل باید غبطه‌خور خودش بشوم. حاشیه زیاد رفتم، خانواده خانه نبودند!
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif
دانشگاه شریف مراسمی در چیذر و سر مزار مصطفی گرفته بود و همه‌ی خانواده‌اش آنجا بودند. رهبر انقلاب اول رفته‌اند خانه شهید رضایی‌نژاد و بعدش می‌آیند اینجا. یک تیم هم رفته چیذر و دارد توی گوش خانواده‌ی آنها می‌خواند که یک مسئولی در راه منزل شماست! یک چیزی در مایه‌های رئیس بنیاد شهید یا سرداری از سپاه. و معلوم است خانواده مقاومت می‌کنند که: خوب بگویید آنها هم بیایند اینجا سرمزار. تیمی که رفته بود چیذر بالاخره موفق می‌شود و معلوم نیست با چه ترفندی راضی‌شان می‌کند به آمدن. بالاخره آنها آمدند و ما هم رفتیم بالا. خانه‌ی شهید یک آپارتمان حدود 80 متری و دو اتاقه بود و ساده. دو تا کامپیوتر روی میزی بزرگ در سالن خانه و دو عکس از رهبر به دیوارها و خانه پر از خانمهای چادری جوان و مسن و دو مرد میانسال –باجناق و برادرزن- و دو مرد مو سپید کرده؛ مادر و همسر و خواهرها و خانواده همسر شهید و البته علیرضا پسر مصطفی که هاج و واج مانده بود از حضور ما در خانه‌شان. اینقدر می‌فهمید که خبر مهمی هست که همه جمع هستند و اینقدر بزرگ بود که بداند در چنین موقعیتی پدرش هم باید باشد برای پذیرایی و مهمانداری! وکلافه از همین موضوع می‌پرسید: پس بابا کی میاد؟
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif
همه قیافه‌های خسته داشتند و معلوم بود خواب درست و حسابی نداشته‌اند در این چند روز ولی کسی شکسته نبود. گهگاهی هم لبشان به لبخند باز می‌شد و البته هنوز نمی‌دانستند چه کسی به خانه‌شان خواهد آمد.

خواندم که کامران نجف‌زاده جاخورده که خبر شهادت پدر را به پسر 4 ساله‌اش نداده‌اند و البته فکر می‌کنم او هم یک لحظه همه چیز را –مثل من- با فرزند خودش مقایسه کرده که نوشته بود: خبرنگاری یادم رفت؛ و من دیدم مادربزرگ علیرضا داشت به نوه‌اش می‌گفت: بابا را خدا فرستاده مأموریت. البته نباید هم انتظار داشت بچه‌ی چهارساله معنای فقدان و مرگ و شهادت را درک کند هرچند فکر می‌کنم معنای خدا و بابا و مأموریت را خوب می‌دانست که از این حرف مادربزرگ به آغوش مادرش پناه می‌آورد و سرش را قایم می‌کرد لای چادر او.

مسئول ِ همراه ما به پدر و مادر و همسر شهید آرام گفت مهمانشان کیست و خواهش کرد کمک کنند تا همه‌ی موبایل‌ها جمع و خاموش شود. فکر می‌کردم مثل خانواده‌های شهدایی که قبلا دیده بودم ذوق زده شوند یا باور نکنند ولی نه؛ خیلی عادی بلند شدند و موبایل‌ها را جمع کردند. انگار برایشان مسجل بود که آقا خواهند آمد. حالا اگر امروز نه؛ فردایی نزدیک.
پدر شهید بلند شد و رفت برای گرفتن وضو. دستش لرزشی آرام گرفته بود و این نشانه‌ی هیجانی بود که نشانش نمی‌داد. وقتی پدر برگشت، کوچکترین دخترش –که دیگر حالا او و بقیه هم خبردار شده بودند- لباس‌های پدرش را مرتب می‌کرد.
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif
وقتی میهمان وارد خانه شدند پدر مصطفی از جا بلند شد و جلو رفت و گفت: خوش آمدید و او را بغل کرد. وقتی آقا هم دست به گردن پدر مصطفی انداختند، من پشت سر ایشان بودم و صورت پدر مصطفی را می‌دیدم. انگار دو پدرِ فرزند از دست داده، داشتند به هم سرسلامتی می‌دادند. مادر شهید شیواتر سلام کرد: «سلام آقا» و بعد علیرضا را گرفت سمت رهبر و ادامه داد: خیلی وقته منتظرتونه. پدر مصطفی که از آغوش رهبر جدا شد، علیرضا دست انداخت به گردن رهبر. فکر کردم الان غریبی می‌کند ولی نکرد. مادر مصطفی گفت: علی! آقا را ببوس مادر!
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/18638/A/13901029_1118638.jpg
و علیرضا رهبر را بوسید. آقا به محافظی که کنارشان بود گفتند: عصای من را بگیرید. عصا را که دادند، علیرضا را بغل کردند. علیرضا که جا خوش کرد در بغل رهبر، زن‌ها نتوانستند صدای گریه‌شان را مثل اشک‌ها پنهان کنند. هرچند مادر و همسر شهید هنوز مقاومت می‌کردند.
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/18638/A/13901029_0218638.jpg
آقا تا برسند به صندلی‌شان، اسم پسر را پرسیدند و حالش را و سلامی کردند به حاضرین. وقتی نشستند روی صندلی، علیرضا هم روی پای رهبر آرام گرفت، بی کلافگی و بی غریبگی.
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif
ساعتم را نگاه کردم. هنوز یک دقیقه نشده بود از ورود رهبر به منزل که ایشان گفت: خوب! خدا درجات این شهیدِ عزیزِ ما را متعالی کند، با شهدای صدر اسلام، با شهدای بدر و احد، با شهدای کربلا محشور کند ان شاءالله.
این خلاف رویه‌ی ایشان بود که اینقدر بی‌مقدمه شروع کنند در خانه‌ی شهیدی به صحبت. اول معمولاً می‌نشستند و می‌شناختند و گپ و گفت می‌کردند ولی اینجا نه. بعد هم برایم جالب شد که نگفتند «شهیدتان»، گفتند «شهید ما».
و البته فرصت شد تا من خودم هم چهره‌ی رهبر را ببینم؛ جدی، با هیبت، با ابهت، کمی غمگین و ناراحت و البته مصمّم. این هم چهره‌ای نبود که در 6-7 خانه‌ی شهدا که قبلاً تجربه رفتنشان را داشتم از ایشان دیده باشم. معمولاً شاد، سرزنده و با نشاط بودند.
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif
«دو ارزش در جوان شما به خوبی تبلور پیدا کرد که هرکدام به تنهایی مایه‌ی افتخار است. یکی جنبه‌ی علم و تحقیق و تسلط بر کار مهمی که زیر دستش بود... این یک بُعدش است که مایه‌ی افتخار است هم برای خانواده و اطرافیان، هم برای ما.

بُعد دوم اهمیتش بیشتر است که همان بُعد معنوی و الهی است. بُعد دوم همان چیزی است که او را آماده می‌کند برای شهید شدن. حالا البته شهیدشدن برای ما که اهل دنیا هستیم، برای شما که پدر و مادر و همسر هستید و محبت دارید نسبت به او، تلخ است چون در عرصه‌ی ظاهر زندگی فقدان است؛ از دست دادن است؛ این پوسته‌ی شهادت است... لکن اصل شهادت چیزی غیر از این است، برتر از این حرف‌هاست. اصل شهادت این است که انسان ناگهان از درجات عالیه‌ی الهی سر دربیاورد و مقامش از فرشتگان بالاتر برود. آن زندگی اصلی که همه‌ی ما بعد از چند سال بالاخره واردش می‌شویم خواه ناخواه، در آن زندگی ابدی جایگاهش عالی بشود، رتبه‌اش عالی بشود، مورد توجه باشد، فیض او در روز قیامت به دیگران برسد: یَسْعَى نُورُهُم بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ بِأَیْمَانِهِم(1)؛ در ظلمات قیامت وقتی بندگان خوب که از جمله‌ی آنها جوان شماست، حرکت میکنند آنجا را روشن می‌کنند. در آن روز منافقان می‌گویند از نورتان به ما هم بدهید و اینها جواب می‌دهند: قِیلَ ارْجِعُوا وَرَاءکُمْ فَالْتَمِسُوا نُورًا(2)؛ بروید پشت سرتان را نگاه کنید، زندگی دنیایی‌تان را نگاه کنید، اگر نوری قرار است داشته باشید از آنجا باید داشته باشید. این بُعد دوم شخصیت جوان شما و همه‌ی شهداست.»
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif
علیرضا همچنان روی پای رهبر نشسته بود و با انگشتان کوچکش بازی می‌کرد. همه مبهوت صحبتهای عمیق و بی مقدمه‌ی رهبر شده بودند و فقط صدای چیلیک چیلیک دوربین عکاس می‌آمد. انگار آقا این حرفها را علاوه بر خانواده‌ی شهید داشتند به من هم می‌گفتند به خاطر آن فکرهایی که قبل از رسیدن به خانه‌ی مصطفی می‌کردم؛ همنشینی با شهدای بدر و احد، با حمزه و حنظله غسیل الملائکه و بعد هم صحبت از نورافشانی در ظلمات قیامت.

آدم باید خوب غبطه خوردن را بلد باشد برای چنین موقعیتهایی.
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif
«اینها در راه خدا و پیشرفت اسلام شهید شدند. مسأله اینها فقط این نیست که ما می‌خواهیم از دنیا عقب نباشیم به لحاظ علمی، این تنها نیست یعنی، این هست به علاوه یک چیز مهمتر و آن اینکه ما با حرکت علمی‌مان اسلام را سربلند می‌کنیم. از اول انقلاب یکی از بمبارانهای شدیدی که علیه ما شده این بوده که اسلام انقلابی که در یک کشوری حاکم شد و مردم متعبد شدند دیگر راه علم و تمدن بسته می‌شود، این جزو تهمتهایی بوده که از اول به ما می‌زدند. خوب اوایل کار هم که ما راهی نداشتیم برای رد این تهمت. سالهای اول و دهه‌ی شصت، هنر جوان‌های ما مجاهدت بود، ایمان بود. خوب دنیا قبول کرد، گفت: بله ایمانشان خوب است، ولی پیشرفت علم و تمدن و زندگی امکان ندارد. این جوانها این ادعا را باطل کردند. چه این شهید چه سه شهید قبلی، جوانهایی که عرصه‌های علمی را تصرف کردند و در آنجا حرف نو به میدان آوردند و هویت پیشرونده و استعداد برتر خودشان را و قابلیت‌ها و استعداد‌های خودشان را نشان دادند، اینها آبرو درست کردند برای نظام جمهوری اسلامی. این بخش دوم فضیلت اینهاست و همین هم موجب شد خدا به اینها توفیق شهادت بدهد و درجاتشان را عالی کند.

...برای شما هم شهید از دست نرفته؛ مثل پولی که در بانک است. پول در خانه نیست ولی هست. مثل پولی که گم می‌شود یا دزدیده می‌شود نیست. شهید شما پیش شما نیست، در خانه نیست، دیگر نمیبینیدش، ولی هست و کجا به دردتان می‌خورد؟ روزی که انسان از همیشه فقیرتر است. خدا ان شاءالله بهتان صبر بدهد.»
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif
آقا بعد از این صحبت‌ها، رو به پدر شهید کردند و گفتند: چند سالش بود؟ پدر مصطفی گفت: 32 سال. پدر و رهبر هردو مکث کردند. پدر ادامه داد: خدا انشاءالله شما را برای ما نگه دارد. ایشان ارادتمند شما بودند من هم همینطور.
آقا جواب دادند: «سلامت باشید» و تازه برگشتند به روال گذشته‌شان با خانواده‌های شهدا؛ و از حاضرین در جلسه پرسیدند و نسبت‌هایشان با مصطفی و لابه‌لای حرفها هم دعا می‌کردند.
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif
«راه مجاهدت باز است، راه خدمت باز است. هر کسی در هر جایی می‌تواند خدمت کند و وقتی خدمت صادقانه شد، خدا اینجور پاداش‌ها را هم به بهترین‌ها می‌دهد. حالا شنیدم من بعد از شهید مصطفی، دانشجوهای شریف و جاهای دیگر نامه نوشتند و درخواست کردند تغییر رشته بدهند به این رشته. این برکت است. هم زندگی‌شان برکت داشت هم از دنیا رفتنشان که شهادت بود پربرکت بود.»
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/18638/A/13901029_0118638.jpg
نفهمیدم علیرضا کی سریده بود و از بغل رهبر درآمده بود و رفته بود بغل مادرش نشسته بود.
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif
آقا قرآن خواستند و مثل همیشه با طمأنینه در صفحه‌ی اولش نوشتند: تقدیم به خانواده‌ی شهید مصطفی احمدی روشن. قرآن اول را دادند به پدر مصطفی. پدر مصطفی قرآن را گرفت و گفت: ما از این اتفاق هیچ ناراحت نیستیم شما هم غم به دلتان راه ندهید آقا.
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/18638/A/13901029_0618638.jpg http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/18638/A/13901029_1418638.jpg
رهبر سر از روی قرآن دوم که داشت در آن برای همسر مصطفی چیزی به یادگار می‌نوشت، برداشت و گفت: غم داریم! این جور حوادث مثل تیر به دل انسان است. منتها غم نباید انسان را از پا بیندازد. این حوادث علاوه بر اینکه اراده‌ی انسان را تقویت و به خدا نزدیک می‌کند یک نتیجه‌ی دیگر هم دارد. ما قبلاً از اهمیت کار خودمان آگاه بودیم ولی آیا از اهمیت آن برای دشمن هم آگاه بودیم؟ این شهادت‌ها میزان اهمیت این فعالیت‌ها برای دشمن را هم برای ما روشن کرد. معلوم شد نتیجه کار اینها مثل پتک توی سرشان خورده که دیگر کارشان به اینجا کشیده که هزینه می‌کنند تا این همه جوان‌های ما را شهید کنند.
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif
مادر شهید گفت: آقا مصطفی از یاران خیلی خیلی صدیق شما بود. واقعا پیرو شما بود.
رهبر گفت: «بله می‌دانم.»
... و این موضوع را همه کسانی که او را می شناختند، فهمیده بودند؛ حتی سرویس‌های اطلاعاتی بیگانه.
آقا ادامه دادند: اهل معنویت و سلوک هم بود، با آقای خوشوقت هم ارتباط داشتند مثل اینکه.
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/18638/A/13901029_0518638.jpg
علیرضا جلو رفت یک بار دیگر و بی هوا رهبر و محاسن سپیدش را بوسید.
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif
وقتی آقا داشتند قرآنی به رسم هدیه به همسر شهید می‌دادند، زن جوان لبش لرزید و بعد چشم‌هایش. شاید داشت فکر می‌کرد ای کاش مصطفی بود و این روز باشکوه را می‌دید که رهبر چانه‌ی کوچک علیرضایشان را می‌گیرد و می‌بوسد و قرآن می‌نویسد به یادگار و هدیه می‌دهدشان.
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/18638/A/13901029_0718638.jpg http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/18638/A/13901029_0818638.jpg
وقتی قرآن را گرفت آرام گفت: مصطفی خواب دیده بود بالای تپه‌ای شما به سرش دست کشیدید. رهبر پرسید: کی؟
همسر شهید جواب داد: 20 روز پیش حدوداً. و بعد یک خواهش کرد از رهبر: آقا توی نماز شب‌هاتون علیرضا را دعا کنید، برای صبرش!
و رهبر قول داد.
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif
مادر مصطفی هم رفت پیش رهبر و آرام گفت: آقا دعا کنید خدا به من صبر بده. من تا حالا عیان گریه نکردم.
آقا گفتند: نه؛ گریه کنید.
مادر شهید گفت: نه گریه نمی‌کنم نمی‌خوام اونها خوشحال بشن.
آقا ابرو در هم کشیدند و گفتند: غلط می‌کنند خوشحال می‌شوند. گریه برای مادر هیچ اشکالی ندارد. گریه کنید و دعا کنید هم برای اون شهید که الحمدلله درجاتش عالیست و از خدا بخواهید دعای او را شامل حال شماها و ما و همسر و فرزندش بکند.
آقا حرفش تمام شده و نشده چشم‌های مادر مصطفی خیس شد.
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif
رهبر به مادر و همسر و پسر و خواهرهای شهید هدیه دادند. پدر همسر مصطفی گفت: آقا سر ما فقط بی‌کلاه ماند. من هدیه نمی‌خوام ولی بذارید ببوسم‌تان.
اینطور شد که او هم سرش بی کلاه نماند. همین‌طور شوهر خواهر و باجناق مصطفی.
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/18638/A/13901029_1318638.jpg
رهبر انقلاب جمله معروف پایان جلساتشان با خانواده شهدا را گفتند: خوب مرخص فرمودید؟ و بلند شدند از روی صندلی. رهبر برای آنها دعا می‌کردند و آنها برای رهبر. این وسط چفیه را برای علیرضا خواستند و گرفتند. مادر مصطفی رهبر را دعوت کرد خانه‌شان و آقا گفتند: آمدن من زحمت زیاد دارد برای شما. شما تشریف بیاورید. پدر مصطفی چشمی گفت و رهبر را بدرقه کردند تا کنار در. رهبر که رفتند چهره‌های اهل خانه خندان بود. شاید هیچ کس نبود که آرزو نداشته باشد جای مصطفی باشد. خواستیم تازه گپی بزنیم با خانواده مصطفی که راننده‌مان آمد بالای سرمان و گفت: بلند بشید که من باید شماها را صحیح و سالم برگردانم! بعد با همان اعتماد به نفس دشمن‌شکن بلندمان کرد و برد. خانواده‌ی شهید هم یادشان آمد باید برگردند امام زاده علی اکبر چیذر، پیش مصطفی و هم دانشگاهی‌هایش.

1) سوره حدید؛ آیه 12
2) سوره حدید؛ آیه 13

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩٠/۱۱/٢ - مهدی قزلی

روایت ساده‌ای از کربلا نداشتیم

گفت‌وگوی تفصیلی فارس با نویسنده کتاب «قصه کربلا»

نقل به مضمون شنیده ام که حضرت امام فرموده اند زدن تیتری که در متن نباشد برای روزنامه نگار مثل غش در معامله تاجر است. تیتر از کتابهای شجاعی لذت نمی برم ربطی به روح حرفهای من در این مصاحبه ندارد.

نظرم را درباره آثار آقای شجاعی به صراحت گفته ام و بعید می دانم کسی که همه مصاحبه را بخواند پی به این جدایی دین از کار رسانه ای در کار خبرگزاری فارس نبرد.

قزلی: روایت ساده‌ای از کربلا نداشتیم/ از کتاب‌های شجاعی لذت نمی‌برم

خبرگزاری فارس: مهدی قزلی نویسنده کتاب «قصه کربلا» معتقد است: یکی از مشکلات ما در کتاب‌های داستانی و روایی عاشورا، این است که یک روایت ساده از این حادثه بزرگ نداریم. یک نفر پیدا نشده کتابی بنویسد که خالی از زوائد معمول باشد و خواننده کم‌حوصله را اقناع کند.

 

مجلد 10 جلدی «قصه کربلا» دو سال پیش، درست در آستانه محرم منتشر شد، اما به دلیل شرایط آن روز کشور و توجه رسانه‌ها به رخدادهای سیاسی نشأت گرفته از فتنه 88 موجب شد تا این اثر تألیفی مهدی قزلی، نویسنده، روزنامه‌نگار و سردبیر مجله مذهبی و ماهانه «همشهری آیه» دیده نشود و در محاق بماند.
قصه کربلا، هرچند امروز به چاپ سوم رسیده است، اما نویسنده آن معتقد است که اگر رسانه‌ها به آن بیش‌تر می‌پرداختند و روش توزیع بهتری از سوی ناشر دنبال می‌شد، می‌توانست چاپ‌های بیش‌تری خورده باشد.
 
قصه کربلا، شامل 10 مجلد با عناوین فصل امام، فصل علمدار، فصل پیامبر دوباره، فصل صبر، فصل کوفه، فصل یاران، فصل دشمنان، فصل اسارت، فصل انتقام و فصل عاشقی است. متن‌های کوتاه، بدون آراستگی شعری و فارغ بودن از عاطفه‌مندی‌های مرسوم در آثار آئینی و در یک کلام، پرهیز از روضه‌خوانی و تحریک احساسات مخاطب از مشخصات «قصه کربلا» است.
با مهدی قزلی، گفت‌وگوی مفصلی انجام شد که آنچه پیش روی شماست، بخشی از آن مصاحبه تفصیلی است.
 
* یک روایت ساده از عاشورا نداشتیم
 
فارس: نوشتن کتاب‌هایی در زمینه عاشورا، معمولاً با برانگیختن احساسات و عواطف مخاطب توأم است. نویسندگان این دست کتاب‌ها بیش از آنکه به اصل ماجرا بپردازند و معرفت خواننده را بالا ببرند، سعی می‌کنند برای او روضه بخوانند. اما شما در «قصه کربلا» این کار را نکرده‌ای. همه چیز سرراست و بدون حاشیه است. این کار آیا باعث افت مخاطبی که دنبال آن جور کتاب‌هاست نمی‌شود؟
 
یکی از مشکلات ما در کتاب‌های داستانی و روایی عاشورا، همین است که یک روایت ساده از این حادثه بزرگ نداریم. اینکه یک نفر پیدا نشده کتابی بنویسد که خالی از زوائد معمول باشد و خواننده کم‌حوصله را اقناع کند. به نظر من، این یکی از نقاط ضعف کتاب‌های حوزه عاشوراست و به گمانم کمتر کسی هست که جرأت بکند و سراغ مقاتل، احادیث و گفته‌ها برود و یک روایت ساده و بی‌پیرایه از آنها استخراج کند. به همین دلیل است که کتاب «آه» ویراسته یاسین حجازی که حاصل بازخوانی و ویرایش مقتل «نفس المهموم» است، حسابی جا باز می‌کند و پرمخاطب می‌شود.
 
حجازی در این کتاب، مقتل را ساده‌سازی و مرتب کرد. کاری کرد که مخاطب به راحتی بتواند با آن ارتباط برقرار کند. به همین دلیل بود که «آه» گرفت. به نظر من، ما روضه و روضه‌خوانی به اندازه کافی داریم و هیأت‌های مذهبی به خوبی این کار را انجام می‌دهند. منتها این که در مجلد 10 جلدی «قصه کربلا»، من هیچ رقم سراغ این کار نرفته‌ام را قبول ندارم. جلد دهم ـ که نامش «فصل عاشقی» است‌ ـ مقداری به روضه‌ نزدیک شده است. برای همین در سایر فصل‌ها و جلدها تا حد امکان از احساس‌برانگیزی جدا شده‌ام و تا توانسته‌ام یک روایت ساده از ماجراها و وقایع عاشورا و قبل و بعد آن ارائه کرده‌ام.
 
به نظر خودم، این کتاب همان است که قبلاً در میان آثار داستانی حوزه عاشورا دیده نمی‌شد و شاید جایش خالی بود. مخاطب شاید حوصله نداشته باشد از میان شاعرانگی و پیراستگی‌های ادبی، اصل حادثه را از دل یک کتاب بیرون بکشد. می‌خواهد بداند روز هفتم چه شد یا «مسلم»، سفیر سیدالشهدا (ع) که بود. تاریخ را که ورق می‌زنیم، تازه پی به وجود مبارک حضرت مسلم (ع) می‌بریم. امیر مؤمنان (ع) این شخصیت بزرگ و جنگ‌آور را بال چپ سپاه خودش قرار می‌داده یا در فتح روم، او از خود شهامتی نشان داده که در تاریخ به خوبی ثبت شده است. او داماد علی هم هست و فقط پسرعموی امام حسین (ع) نیست. وقتی او به شهادت می‌رسد، فرزندان مسلم نزد دایی‌شان می‌آیند و در رکاب او قرار می‌گیرند. «قصه کربلا» زود می‌رود سر اصل مطلب و حاشیه نمی‌رود.
 
* «مختارنامه» به فهم واقعه عاشورا کمک کرد
 
فارس: با این حساب، آیا شما در «قصه کربلا» تلاش کردید زوایای پنهان و ناشناخته حادثه عاشورا را پیدا و معرفی کنید؟
 
قزلی: کربلا و عاشورا، نقاط بسیار فراوانی دارند که از دیده‌ها پنهان مانده است. مثلاً کوفه زمان امام حسین (ع) خیلی سئوال‌برانگیز است. چرا بخشی از مردمی که قبلاً با علی (ع) بوده‌اند، حالا به این سو غلتیده‌اند؟ هرچند مجموعه تلویزیونی «مختار» به فهم این ماجرا و نحوه پدید آمدن واقعه عاشورا کمک کرد، اما ما به یک روایت سرراست و کوتاه نیاز داشتیم تا بدانیم در کوفه چه خبر بوده است. همین که بگوییم چه کسانی در این شهر بوده‌اند، تا اندازه‌ای کفایت می‌کند.
 
من در این کتاب دنبال روضه‌ خواندن نبودم و به کسانی فکر می‌کردم که نمی‌خواهند در تاریخ پژوهش کنند، اما می‌خواهند اصل ماجرا را بدانند و اثری کوتاه دم دستشان نیست. بنابراین، کتاب من برای آنانی نیست که شخصیت پژوهشگرانه دارند و موضوع را محققانه دنبال می‌کنند. این کتاب برای آنانی است که موضوع ادبیات برایشان جدی است و آمده‌اند حالی ببرند و کیفی بکنند. البته سعی کردم شیوه‌ام برای روایت کار، پژوهشگرانه بر مبنای ساده‌نویسی باشد. امتحان کردم و دیدم جواب داد. در دنیایی که همه چیز را باهم قاتی می‌کنند و زلم زیمبو به آن می‌بندند تا اصل ماجرا گم بشود، دوست داشتم کاری انجام دهم که مخاطب با آن ارتباط برقرار کند.
 
جالب است که بعضی از دوستان مثل داوود غفارزادگان یا زهیر توکلی از من تشکر کردند و گفتند، کار خوبی بود و ما آن را به بچه‌هایمان دادیم. گمان می‌کنم از جهت همین سادگی بوده است. دلیل لطف این دوستان آن بود که کار، ساده نوشته شده و با همه گروه‌های سنی به راحتی ارتباط برقرار می‌کند. البته، معتقدم که بدون تحلیل هم نیست؛ منتها بعضی‌ها می‌گویند که در کار، لوس‌بازی ادبی هم دیده می‌شود! من نظر این دوستان را نه می‌توانم تأیید و نه رد کنم. بالاخره هر کسی یک جور با کار ارتباط برقرار می‌کند.
 
* از حضرت قاسم (ع) چیزی در تاریخ نیست
 
فارس: قبل از اینکه سخنی از انتشار بشود، کار نوشته شده بود یا ابتدا طرح آن را نوشتید و سپس کار را کامل کردید؟
 
قزلی: من این کار را به عنوان یک طرح به ناشر (عماد) داده بودم. ابتدا گمان نمی‌کردم کتاب را به این شیوه بنویسم. یعنی فصل‌های کتاب، اینها که می‌بینید نبود. به نظرم می‌رسید که یک فصل را به حضرت قاسم (ع) بدهم. اما وقتی سراغ نوشتن آن رفتم، دیدم که ما از او در تاریخ هیچ چیزی نداریم. غیر از روضه‌هایی که خوانده می‌شود یا آنچه اهل منبر می‌گویند، منبعی در این حوزه ندیدم. فصل قاسم (ع) فقط سه ـ چهار صفحه از آب در می‌آمد که برای کتاب شدن خیلی لاغر بود. نحیف‌ترین کتاب این مجموعه الآن به حضرت علی‌اکبر (ع) اختصاص دارد؛ چون تاریخ به آن اندازه‌ای که مداحان و ذاکران می‌گویند، پر و پیما نیست و اطلاعات قابل استنادی به مخاطب نمی‌دهد.
 
فکر می‌کردم علی‌اکبر (ع)، قاسم (ع) و بعضی اصحاب ـ مثل حر ـ هرکدام یک کتاب می‌شوند. فکر می‌کردم می‌شود برای یزید یا شمر هرکدام یک فصل اختصاص داد و از پلیدی‌های این آدم‌ها گفت، اما واقعاً نشد. بنابراین همه دشمنان را در یک فصل جمع کردم. درباره یاران هم همینطور. همه را جمع کردم و در یک فصل آوردم، چون بالاخره باید چیزی از آنها در تاریخ باشد تا بشود قصه‌شان را نوشت. وقتی می‌گردی و نیست، چه باید بکنی؟ باید بروی پژوهش جدی‌تری در تاریخ آغاز کنی که سرانجام به درد مخاطب عمومی این کتاب‌ها نمی‌خورد. بنابراین آهسته آهسته به این نتیجه رسیدم که حضرت عباس (ع) و حضرت زینب (ع) می‌توانند صاحب یک کتاب باشند، اما نه از یاران و نه از دشمنان، از هیچکدام آنقدر منبع و مطلب نیست که بشود مستقلشان کرد.
 
* فصل عاشقی چگونه شکل گرفت
 
فارس: خیلی‌ها قصه کربلا را تا شهادت حضرت و یارانش دنبال می‌کنند. در روضه‌خوانی‌ها و مجالس اهل بیت (ع) هم معمولاً اینطور است که روز عاشورا انگار همه چیز تمام می‌شود. اما شما این ماجرا را دنبال کرده‌اید. این کار علت خاصی داشت؟
 
قزلی: حادثه عاشورا، رخداد عظیمی است که نمی‌توانستم آن را در اوج رها کنم. حوادث و رویدادهای بعد از آن بود که اصل حادثه را برجسته کرد. اسارت اهل بیت (ع) و سال‌ها بعد، حس خوب انتقام مختار را نمی‌شد نادیده گرفت. بنابراین دو فصل اسارت و انتقام، پس از هفت فصل قبلی به مجلدات اضافه شد. بعد از آن که مجموعه کتاب به 9 فصل و جلد رسید، دیدم لابه‌لای این فصل‌ها مطالبی هست که می‌شود جدایشان کرد و به جلد دهم انتقال داد. جنس این مطالب از جنس مطالبی نبود که در 9 جلد آمده بود و همین‌ها بود که فصل عاشقی را تشکیل داد.
 
* الله بختکی پای کار ننشستم
 
فارس: این فصل، ریتم دیگری دارد و همان جنبه‌های عاطفی را در خود جای داده است.
 
قزلی: بله. روایت این جلد با فصول قبلی متفاوت است. در آن فصل‌ها، روایت ساده و بی‌پیرایه‌ای از شخصیت‌ها و حوادث ارائه شده بود، در حالی که فصل عاشقی چنین نیست. به نظر خودم، فصل عاشقی، کتاب خوبی از آب در آمد و به تعبیری نمک فصل‌های قبلی است. من اصلاً به این چینش فکر نکرده بودم. البته عقیده‌ام این نیست که نویسنده نباید به کارش فکر کند و الله بختکی برود بنشیند پای کار. می‌دانستم که زبان، نثر و نوع روایتم باید چگونه باشد؛ می‌دانستم که چگونه می‌خواهم سراغ تاریخ بروم؛ قالبم را می‌شناختم و قبلاً روی آن کار کرده بودم. بنابراین، بخشی از کتاب امام خارج شد و به فصل عاشقی رفت. بخش دیگری از همین کتاب، راهی کتاب عباس شد تا به تعبیری بشود کار را بالانس کرد.
 
* با کارهای سیدمهدی شجاعی بزرگ شدم، اما حالا به من نمی‌چسبد
 
فارس: یک بار دیگر به سئوال اول برگردیم. با این توضیحات مفصل، گمان می‌کنم تعمداً در پی آن بودید که کتاب، صرفاً احساس و عاطفه نباشد و از مصیبت‌خوانی فاصله بگیرد. درست است؟
 
قزلی: اجازه بدهید این سئوال شما را یک جور دیگر جواب بدهم. من با کتاب‌های سیدمهدی شجاعی زندگی کرده‌ام. از دوره دبیرستان با کتاب‌های «پدر، عشق، پسر»، «آفتاب در حجاب» و «کشتی پهلو گرفته» آشنا شده و بارها آنها را خوانده‌ام. بسیار کتاب‌های عالی‌ای هستند. من از این کتاب‌ها خیلی استفاده کرده‌ام و نامردی است اگر آدم کتابی را خوانده و لذت برده باشد، اما نگوید. افتخار می‌کنم که «کشتی پهلوگرفته» را از معلم هندسه‌مان گرفته‌ام، آن را خوانده‌ام و بارها با آن گریه کرده‌ام، اما الآن دیگر خواندن این کتاب به من نمی‌چسبد. چون رویه سیدمهدی شجاعی در پرطمطراق کردن ماجرایی که خودش کشش لازم را ندارد، نمی‌پسندم. با این حال، من از این کتاب‌ها استفاده کرده و تأثیر گرفته‌ام. اگر الان کتاب‌ »آفتاب در حجاب» را به من بدهند و بگویند چه بخش‌هایی از آن زائد است، جسارتاً خیلی از کتاب را کوتاه می‌کنم. نگاه من امروز، ناظر بر روایت ساده و خالی است و به پردازش ماجرا به شکل احساسی قائل نیستم.
 
در کتاب «قصه کربلا» حواسم بود که درگیر سانتی‌مانتالیسم و احساس‌گرایی مفرط نشوم، اما دنبال آن هم نبودم که کار خیلی خشک شود. کتاب من، ادبیات و شروع، وسط و پایان دارد. پنهان کردن اطلاعات هم در آن هست. با این حال، تمام این‌ها اصل روایت را به هم نمی‌ریزد. فکر می‌کنم اگر کسی بخواهد ماجراهای کوفه، مختار، کربلا، امام حسین (ع) و حضرت عباس (ع) را در 45 دقیقه بخواند، بهترین کتاب، کتاب من است. هم راحت خوانده می‌شود، هم کوتاه است و هم از یک نظر کامل است؛ یعنی از سر تا ته ماجرا را رفته است. البته پژوهشگرانه نیست، اما برای کسی که می‌خواهد اصل جریان را بفهمد، سرراست و گویاست.

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩٠/٩/۱٦ - مهدی قزلی

خداحافظی و هدیه به پدران

گزارش از سفر به قبله- 63

 

این آخرین مطلبی است که از مدینه می‌نویسم. دیگر باید جمع کنیم و برگردیم به وطن. به تهران که با تمام کاستی‌هایش دل‌مان برایش تنگ شده. باید با بقیع خداحافظی کنیم که هنوز اگر خوب گوش کنیم صدای ناله‌های زهرا را در بیت الاحزان آن می‌شنویم.

باید با مسجد خداحافظی کنیم که همیشه پر از ادم‌های جورواجور بود و نزدیک روضه منوره شوری داشت.

باید خداحافظی کنیم از بین الحرمین و دعاهای با شکوه کمیلش. باید خداحافظی کنیم با احد کوه محبوب پیامبر. باید خداحافظی کنیم با مسجد شیعیان و نمازهای با مهر و قنوتش.

قبل از خداحافظی ولی کار مهمی دارم؛ تمام کردن ختم قران دوم. می خواهم ختم قران دوم را از همین حالا هدیه کنم، هدیه به پدران.

هدیه به محمد و علی که پدارن امت هستند و پدران اهل بیت (محمد پدر فاطمه و علی پدر حسنین)، هدیه به پدر امام زمان که بداند ماموم او می‌دانم خودم را، هدیه به پدر رسول الله که زیر چتر سوم از باب السلام دفن است بدون هیچ نشانه ای، هدیه به پدر امیرالمومنین ابوطالب که حامی پیامبر بود، هدیه به پدر امام سجاد که از مدینه خیلی دور است، هدیه به پدر امام باقر که کنار خودش آرمیده، هدیه به پدر امام صادق که او هم در بقیع غریب است، هدیه به پدر امام جواد که میهمان و میزبان ما ایرانی هاست، هدیه به پدر امام رضا که حق به گردن ما دارد، هدیه به پدر خودم که زیاد زحمتش داده ام. برای خودم چیزی نمی‌خواهم ولی کمی هم هدیه باشد برای پدر دخترم فاطمه که اگر روزی این مطلب را خواند جای خودش را خالی نبیند.

خدا کند که کم ما را به بزرگی خودشان قبول کنند، آمین.

به عنوان آخرین مطلب باید بگویم اینجا هرچه را جستیم یافتیم فقط دو داغ ماند بر دلمان؛ یکی قبر مادرمان فاطمه در مدینه و یکی امام عصرمان در عرفات و منا، هر چه گشتیم این دو را پیدا نکردیم و هر دو برمی گردد به کم ظرفیتی مردمان. اولی به مردمان صدر اسلام و دومی به مردمان امروز. و خدایا به ما بصیرت بده تا در راه تو باشیم همیشه.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩٠/۸/٢٧ - مهدی قزلی

چرا کاپشن‌های احمدی نژادی دیگر فروش نمی‌رود

گزارش از سفر به قبله-62

 

یک زمانی روی هر چیزی اسم احمدی نژاد اضافه می‌شد اقبال به آن زیاد می‌شد، مثل کاپشن احمدی نژادی. کشورهای عربی و مسلمان چنان اقبالی به این کاپشن‌ها کردند که چین این محصول را هم وارد بازارهای جهان کرد. اما مدتی است در داخل و خارج از ایران به هر چیزی که اسم احمدی نژاد اضافه می‌شود (جدا از اینکه آن چیز چقدر خوب یا بد و درست یا غلط است)، از رونق می‌افتد. مثل همین کاپشن احمدی نژادی.

این عکس مغازه زیر هتل ماست که در طول این یک ماه و نیم همه مغازه‌اش خالی شد ولی «کاپشن‌های اسمش را نبر»، روی دستش باد کرد. حتی تخفیف‌های کلان هم مشتری را نگه نمی‌دارد. به قول فردوسی‌پور چه می‌کنه این احمدی نژاد!

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩٠/۸/٢٧ - مهدی قزلی

نماز اسارت و جانبازی!

گزارش از سفر به قبله- 61

 

هر کس در مسجدالحرام 70 رکعت نماز بخواند با این کیفیت که در هر رکعت بعد از حمد سوره های توحید، قدر، آیه 54 اعراف (إِنَّ رَبَّکُمُ اللّهُ الَّذِی خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ یُغْشِی اللَّیْلَ النَّهَارَ یَطْلُبُهُ حَثِیثًا وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ وَالنُّجُومَ مُسَخَّرَاتٍ بِأَمْرِهِ أَلاَ لَهُ الْخَلْقُ وَالأَمْرُ تَبَارَکَ اللّهُ رَبُّ الْعَالَمِینَ﴾ و آیت الکرسی را بخواند، نمی‌میرد جز به شهادت. منبع این حدیث من لا یحضره الفقیه است و از امام سجاد نقل شده.

ایستادم روبه روی کعبه و شروع کردم به خواندن. فکر می کردم زود تمام میشود ولی نشد. خوردیم به نماز جماعت و بعد هم مجبور شدم به برگشتن و بعدتر هم توفیقش پیدا نشد. کلا 22 رکعت خواندم که فکر می کنم با این مقدار حداکثر اسیر شوم! یا جانباز 31 درصد. شاید هم برسم تا پشت جبهه یا تدارکاتچی شوم یا مامور به آشپزخانه... آه در باغ شهادت را نبندید! قول می دهم 48 رکعت باقی مانده را در سفر بعد بخوانم!

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩٠/۸/٢٦ - مهدی قزلی

زیر پوست مدینه

گزارش از سفر به قبله- 60

مدینه وجه دیگری دارد از زندگی که به تمیزی مسجدالنبی (که همیشه از رسانه‌ها پخش می‌شود) نیست. عربستان سعودی کشور بسیار ثروتمندی است با حدود 30 درصد جمعیت ایران. ولی از این صحنه‌ها زیاد در آن دیده می‌شود. می‌خواهم بگویم مدینه فقط مسجدالنبی و بقیع و احد و قبا و شجره نیست. همین.






















پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩٠/۸/٢٦ - مهدی قزلی

صعود به نور بهترین فراز سفرم

گزارش از سفر به قبله -59

به دلیل استقبال بی‌نظیر از این مطلب و درخواست‌های متعدد! برای گذاشتن مطلب کامل، یک بار دیگر کامل آن را آپ می‌کنم. کل قصه هم این است که تصمیم گرفتم بروم جبل النور و غار حرا و وقتی می‌رفتم نمی‌دانستم بهترین قسمت سفرم همین می‌شود.

 

بعد از ناهار روی تختم در اتاق شماره 1630 دراز کشیده بودم و داشتم پیامک‌های قدیمی را پاک می‌کردم تا مشکل ظرفیت دریافت پیامک را حل کنم. تازه مطالبم را نوشته بودم و خسته. می‌خواستم بخوابم و بعدش بروم جبل النور و مسجدالحرام.

در بین پیامک‌ها بر خوردم به پیام یک استاد. در جواب حلالیت‌خواهی قبل از سفر برایم نوشته بود که آنجا خدا میزبان است و تو میهمان. میزبان باید کاری کند نه میهمان!

ملاحت خوبی داشت متن ولی آخر بنده‌ای گفتند، خدایی گفتند. یعنی چه که خدا باید کاری کند و ما دست روی دست بگذاریم. این پیامک را پاک نکردم و خوابیدم. وقتی از خواب بلند شدم دوش گرفتم و لباس‌های زیر و روی نو پوشیدم. هوا روشن بود با خودم گفتم اول کوه نور و غار حرا، بعد مسجدالحرام. کتانی‌های fong چینی را که از کربلا خریده بودم در مکه پوشیدم و زدم بیرون.

کنار خیابان با لهجه عربی برای ماشین‌ها داد می‌زدم: جبل نور عشر ریال. طول کشید تا یکی‌شان بایستد و شیشه اتومات ماشین را پایین بدهد و بگوید: تفضل. راننده تا جایی رفت و یک بار دیگر که پرسید کجا می‌روم شیرفهمش کردم که: غار حرا، جبل نور، اقرا بسم ربک....

راننده ترمز زد و یک تفضل دیگر تحویل داد که یعنی مسیرم نمی‌خورد. این وسط وقت ما هدر شد. طول کشید تا یک ماشین که از دور قیقاج می‌رفت جلوی پایم ترمز بزند و قبول کند با عشر ریال ببردم جبل نور.

راننده سوری بود و قصاب. به من فهماند که در زمان عید قربان حسابی سرش شلوغ می‌شود. یک دم هم با مبایل صحبت کرد تا جایی ایستاد. با دست در را نشانم داد و حتی وقتی کرایه‌اش را می‌دادم به صحبتش با مبایل ادامه می‌داد.

به لطف اشتباه راننده اول و خستگی ماشین دوم، وقتی رسیدم پای کوه که هوا تاریک شده بود و مغازه‌ها داشتند می‌بستند. شنیده بودم در ایام موسم حج، غار حرا حسابی شلوغ است و اگر کسی می‌خواهد خلوتی‌اش را ببیند باید نیمه شب برود. بی‌حساب و کتابی رفت و آمدهای من باعث شد بی‌موقع برسم پای کار. شیب تند اولیه همان اول کار نفس را به شماره انداخت و عرقم را در آورد. ده- پانزده دقیقه شیب را آمدم تا رسیدم به انتهای کوچه و اول خودِ خود کوه. عرق از همه منافذ پوستم بیرون زده بود و سرتا پا خیس بودم. شیب تند کوه و فرم قله آدم را یاد دیواره خاتون بارگاه در گرمابدر فشم می‌اندازد و گردنه پاکبود در مسیر دشت لار به بلده. فرقش این است که اینجا کل مسیر پله دارد.

پله‌ها را آرام می‌رفتم بالا و به سلام‌های کسانی که از بالا می‌آمدند پایین جواب می‌دادم. نفسم در نمی‌آمد. تصور اینکه حضرت علی هر روز از شهر غذا برمی‌داشته و می‌آورده تا بالای کوه برایم جالب بود. یک ماه حضرت رسول اعتکاف می‌کرده یک ماه حضرت علی ساقی این اعتکاف بوده. دوربینم را هم برداشته بودم تا از حضور مردم و نماز و نیایش‌شان عکس بگیرم. حالا دوربین 200 گرمی 200 کیلو شده بود به کمرم.

آرام پله‌ها را بالا می‌آمدم و گاهی صلوات می‌فرستادم که یادم بماند دارم می‌روم به محل اعتکاف حضرت رسول. خیلی جالب است که پیامبر در دوران قبل بعثت یک ماه از سال را می‌آمده این بالا و معتکف می‌شده. و راستی مشغول چه کاری بوده؟ آن موقع که نماز تشریع نشده بود. مفاتیح هم که نداشته پیامبر، قرآن هم که نازل نشده بوده، پس چه می‌کرده یکه و تنها؟ به نظرم کاری جز فکر کردن نداشته پیامبر. تفکر در خود و خدا و هستی.

ما که هزار سال نوری با پیامبر فاصله داریم ولی فکر می‌کنم اگر ما هم یک‌دهم پیامبر وقت می‌گذاشتیم برای تمرکز و تفکر، خنگ‌ترین‌مان هم پروفسور می‌شد.

جالب‌تر این است که پیامبر بعد از رسالت دیگر نمی‌آمده یک ماه بست بنشیند به تفکر. تا وقتی مسوولیت اجتماعی نداشته خودسازی کرده و بعد از آن که رسالت الهی و اجتماعی به دوشش گذاشته شده آمده به میان مردم، خودسازی و دیگرسازی در اجتماع. حضرت علی هم در همه مراحل دنبال پیامبر بوده.

کم کم ارتفاع گرفتم و از دور برج ساعت کنار کعبه مشخص شد. تمام لباسم خیس شده بود. رسیدم به جایی که دو طرف کوه از آنجا معلوم بود. با اینکه آخر ذی‌القعده بود و ماه در آسمان نبود ولی زمین به لطف اختراع ادیسون روشن بود.

نسیمی وزیدن گرفت از جنس همان نسیم مسجدالحرام. نمی‌خواهم دچار سانتی مانتالیسم و احساس‌گرایی مفرط بشوم ولی نسیم واقعا مثل همان بود که با چشم‌های بسته در مسجدالحرام و در دیدار اول کعبه تجربه کردم، با همان شدت وزش و همان طعم و بو. از آنهایی که انسان دوست دارد ببلعدش. نسیم تنم را خنک کرد. نزدیک شدن به حرا را احساس می‌کردم و تازه یادم آمد از چند دقیقه پیش کسی را در مسیر ندیده‌ام.

پله‌ها زیر پایم پایین می‌رفتند و دیگر تقریبا رسیده بودم به قله. آن بالا پیرمردی افغان دکه داشت و هرچند دیگر داشت آماده می‌شد بخوابد ولی قبول کرد دو بطری کوچک ماء بارد بدهد و برای هر کدام ریالین بگیرد. نصف یکی را لاجرعه سر کشیدم و پرسیدم: حرا کجاست؟

پیرمرد جلوتر را نشان داد که مثل پرت‌گاه بود.

سر و صدای زیادی از آن پایین می‌آمد و معلوم بود حسابی شلوغ است. البته تاریک بود و چیزی دیده نمی‌شد. از همان قله با حضرت دوربین چند عکس گرفتم از مسجدالحرام که مناره‌های نورانی اش معلوم بود و سرازیر شدم پایین. از قله کمی پایین آمدم و از شکافی باریک رد شدم تا رسیدم به محل اعتکاف پیامبرم و محل تولد قرآن و محل تولد نبوت و خاتمیت و محل تولد اسلام.

انگار یک نفر با مهارت چند تخته سنگ را روی هم چیده بود و حفره ای درست کرده بود که بشود در آن نشست و ایستاد و خوابید. اطراف قبر هم روی تخته سنگ‌ها نوشته بودند غار حرا و اول سوره علق را نوشته بودند و اسم کوه را تا معلوم شود اینجا همان مقصد است و احتمالا برای اینکه کسی نرود با تخته سنگ دیگری به اسم حرا عکس یادگاری بگیرد. هر چند شنیده و خوانده بودم که غار حرا به اندازه یک نفر جا دارد اما فکر می‌کنم اگر بچه هیاتی‌های ما بیایند اینجا لااقل به اندازه یک مینی‌بوس در همین حفره جا بشوند و فکر می‌کنم اول از همه یک زیارت عاشورا بخوانند.

چند جوان سوری پر سرو صدا آنجا بودند و چند عاقله مرد شرقی؛ مالزیایی یا اندونزیایی ساکت و مرتب. از شلوغی جوان‌های سوری معلوم بود ماندنی نیستند و می‌روند و از سکوت چشم بادامی‌ها معلوم بود فعلا ماندنی هستند. ولی در شگفت و عجب بودم که سر جمع شاید حدود بیست نفر هم نمی‌شدیم.

به نظرم آمد شاید هم زمانی با وقت نماز و تاریک شدن هوا دلیلش باشد هر چند باز هم عجیب بود. سوری‌ها با سر و صدا عکس مبایلی می‌گرفتند. از بین‌شان رد شدم و در شکاف کوه، در حرا ایستادم. اینجا هم همان بوی شکاف کوه احد را داشت. بوی عطری عجیب که اگر کار شیعیان پاکستانی باشد، از یک عطر به هر دو مکان برده‌اند. یادم آمد نماز مغرب و عشای نخوانده‌ام را. ساعت حدود هشت و نیم شب بود که قامت بستم در حرا برای نماز.

هر چند هر رکعت نماز در مسجد الحرام و کنار مقام ابراهیم و جای پایش صد هزار برابر ثواب دارد ولی اینجا هم جای پای حضرت خاتم است و کم از مقام ابراهیم نیست که اگر ابراهیم خلیل الله است محمد هم حبیب الله است.

تا من نماز بخوانم سوری‌ها عکس‌های‌شان را گرفته بودند و با عکاسی افغان که عکس فوری می‌گرفت هم چانه‌هایشان را زده بودند و دیگر آماده می‌شدند بروند. من هم هول شده بودم. از دور و بر عکس گرفتم و دوربین را دادم به عکاس افغان تا از خودم در داخل غار عکس بگیرد.

سوری‌ها رفتند و شدیم سرجمع حدود ده نفر. فضا آرام شده بود. بالای غار روی تخته سنگ‌ها عکس‌هایم را گرفتم و وقتی خواستم پایین بیایم پرت‌گاه کنار دستم را دیدم که اگر کسی در آن می‌افتاد، رفتنی بود. حواسم به پرت‌گاه بود که دوربین عکاسی را به هوای اینکه در کیف کمری گذاشته‌ام رها کردم. دوربین از بالای تخته سنگ افتاد و خورد به نرده‌های محافظ و در سکوت کوه صدای برخوردش با دیواره پرت‌گاه شنیده شد. چند ثانیه طول کشید تا باور کنم دوربین الان ته دره است. از تخته سنگ‌ها پایین آمدم. عکاس افغان جلو آمد و گفت: مبایل بود.

به دوربینش اشاره کردم و گفتم: نه کمِرا بود.

عکاس که معلوم بود نسبت به دوربین کلا غیرتی است با ناراحتی گفت: کمرا بود؟ و بعد دوید کنار نرده‌ها و ته پرت‌گاه را نگاه کرد. سری به تاسف تکان داد و شاید او هم مثل من ناراحت همان چند عکسی بود که از من در غار گرفته بود. کسی در غار ایستاده بود به نماز. رفتم کنارش نشستم.

یاد رضا امیرخانی افتادم که چند روز قبل پیامکی توصیه کرده بود بچسبم به زیارت و نه کار دیگری و دیروز به رفیقی گفته بود فلانی اگر رفته مکه پس چرا اینقدر آنلاینه؟!

همین را می‌خواستید برادر دل‌تان خنک شد. حالا این 200-300 دلار خسارت را از کی بگیرم. از سردبیر همشهری که روزی یک عکس و ستون برایش می‌فرستم یا از خبرگزاری شهر و فردانیوز که گزارش تصویری‌هایم را منتشر می‌کند؟ خسارت به کنار عکس‌ها رفت ته دره! از فردا چه کنم؟

چراغ مبایل را روشن کردم و رفتم سراغ جزء 17 قرآن کوچکم. علامت لای صفحات را برداشتم و بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ اقْتَرَبَ لِلنَّاسِ حِسَابُهُمْ وَهُمْ فِی غَفْلَةٍ مَّعْرِضُونَ...

مرد نمازش را تمام کرد و رفت. شرقی‌ها آرام و بی سرو صدا همگی آمدند داخل غار نشستند و دعای‌شان را ادامه دادند. من هم ختم قرآنم را. من قران می‌خواندم و آنها دعا و این اختلاس 3000 میلیاردی آنقدر عظیم بود که اس ام اس هایش آنجا هم دست از سرمان بر نمی‌داشت.

جزء 17 تمام شد و جزء 18 را شروع کردم. چشم بادامی‌ها خیلی آرام از غار بیرون رفتند و وسایل‌شان را برداشتند و برگشتند پایین. نشستم وسط غار و ادامه دادم قران خواندنم را. جزء 18 هم تمام شد.

یک نفر زد روی شانه‌ام. عکاس افغان بود که دوباره برگشته بود. می‌گفت رقم و نامبر مبایلم را بدهم تا شاید فردا صبح برود کمرا را از ته دره بیاورد. غیرت عکاسانه‌اش قبول نمی‌کرد لاشه یک کمرا ته دره بماند. شماره‌ام را دادم، همراه یک بیست ریالی. اول قبول نمی‌کرد. به زور قبولاندمش که نگه دارد. اگر کمرا پیدا می‌شد و عکس‌ها احتمالا برمی‌گشت، می‌شد حق‌العملش اگر نه، حق جوانمردی‌اش.

عکاس افغان که اسمش مشتاق بود هم رفت. دیگر کسی نماند. رفتم سر قرآن، جزء 19 را هم خواندم که دیگر باطری مبایل تمام شد. خواستم زنگ بزنم و با خانواده گپی بزنم که دیدم باطری آن یکی مبایل هم یک درصد است. از مظاهر بالفعل تکنولوژی هیچ چیز همراهم نمانده بود جز دو باطری قلمی که برای احتیاط دوربین برداشته بودم. خدا بگویم رضا امیرخانی را چه کند!

همین موقع سه مرد و دو زن ایرانی حدود 50 ساله رسیدند و به لطف شاه‌سون بودن و یکی بودن لهجه ترکی‌مان، و در ازای کلی اطلاعات درباره غار حرا و فرقش با غار ثور و غار علی‌صدر و ... مبایل‌شان را قرض گرفتم با روشنایی مبایل آنها نصف جزء 20 را هم خواندم. آنها که رفتند دیگر من ماندم و غار حرا. بدون کتاب دعا، بدون دوربین، بدون چراغ، بدون مبایل، من مانده بودم و خدا.

ایستادم که نماز مستحبی بخوانم. ساعت ده و نیم شب بود. الله‌اکبر را که گفتم نسیمی از بین تخته سنگ‌ها وزید و ته مانده خیسی لباس‌هایم را خنک کرد و بوی عطر غار پیچید در مشامم و پایم لرزید، شاید از خستگی بالا آمدن از آن همه پله و من خواندم: إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ.

و قنوت گرفتم و عربی و فارسی هر چه بلد بودم از خدا خواستم.

از غار بیرون آمدم و اطراف را گشتم. هیچ کس نبود. من تنهای تنها بودم. برگشتم داخل غار. چند رکعتی نماز خواندم. به ذهنم فشار آوردم و هر چه از دعاهای مختلف بلد بودم زمزمه کردم و مگر من چند فراز دعا بلد بودم و چند آیه قرآن. چقدر دوست داشتم می‌توانستم مناجات شعبانیه بخوانم: فقد هربت الیک و وقفت بین یدیک...

بالاخره دیدم هیچ راهی برایم باقی نمانده جز راه چوپان ماجرای موسی و شبان. گفتم: خدایا نوکرتم. این را که گفتم، دلم لرزید. گفتم: خدایا کوچیکتم... چشم‌هایم خیس شد. گفتم خدایا غلط کردم... و دیگر دل از دست برفت.

***

نیمه شب احساس خستگی کردم. کتانی‌هایم را گذاشتم زیر سرم و به رسم ساده آفریقایی‌ها که هر جا خواب‌شان بگیرد می‌خوابند، تصمیم گرفتم در غار بخوابم. چشم‌هایم داشت گرم می‌شد که یک گروه بزرگ چینی از قله سرازیر شدند پایین. پشت سر آنها هم یک کاروان ترک.

احساس کردم باید غار را تحویل شان بدهم. از غار که بیرون آمدم نسیم خنک دوباره آمد و رفت. کمی مانده بود به ساعت یک نیمه شب که از کوه سرازیر شدم پایین. وسط‌های دامنه یاد حرف آن استاد افتادم و پیامکش: آنجا خدا میزبان است و تو میهمان. میزبان باید کاری کند نه میهمان!

و عجب پذیرایی‌ای کرد میزبان.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩٠/۸/٢٦ - مهدی قزلی

عربستان سرزمین مساجد تک مناره-2

گزارش از سفر به قبله- 58

بخشی از عکس‌های مساجد عربستان را در تابناک منتشر کردم و بقیه اش را هم دادم فردانیوز. این در واقع بخش دوم گزارش تصویری مساجد تک مناره است.































پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩٠/۸/٢٥ - مهدی قزلی

مظلوم علی

گزارش از سفر به قبله-57

 

درست در روزی که ایران یکسره شور و شوق و نشاط است یعنی در عید غدیر، اینجا حسابی سوت و کور است. هیچ کس به روی خودش نمی آورد 18 ذی‌الحجه روز اکمال دین و اتمام نعمت است.

یک روز یک نصرانی رفت پیش خلیفه دوم و گفت: اگر در دین ما روزی به عنوان روز کامل شدن دین وجود داشت حتما آن روز را عید می‌گرفتیم. وخلیفه سرش را پایین انداخت و فقط سکوت کرد چون حرف حساب جواب ندارد.

جواب این حرف و سوال حساب ما البته اینجا بی اعتنایی است. پیش خودمان فکر کردیم حتما در مسجد شیعیان خبری خواهد بود. رفتیم آنجا شب عید و آنجا را هم ساکت و آرام یافتیم. البته شاید آنها مجبورند تقیه کنند!

رفتم و نشستم در مسجدالنبی و قرآن خواندم. یاد کردم رفیق خوبم علی قندهاری را که اگر بود حتما خودمان برنامه ای راه می انداختیم. از مسجد که برمی گشتم از بین الحرمین که می‌گذشتم احساس غربت و مظلومیت را بیشتر حس کردم.

بابا پیامبر در حج وداع بعد از حج دست علی را در غدیر خم بالا برد تا مرد بدانند قبله واقعی کیست و چیست ولی حسد و حسادت با ادمی چه می‌کند!

دوستی که در آشپزخانه دخیل مدینه مشغول است زنگ زد و گفت در نمازخانه آشپزخانه جشن دارند و باز دلمان خوش شد به آنجا. رفتیم به آشپزخانه دخیل که در راه میقات و نزدیک مسجد شجره است. یعنی تقریبا خارج مدینه! البته همه آمده بودند. از مسوولین ستاد و بعثه و کارکنان و ...

در نمازخانه آشپزخانه دخیل و در خلال جشن و به بهانه شعری ساده همه گریه کردند تا معلوم شود همه مان بغضی فروخورده داشتیم. باید به همت آشپزهای خراسانی دخیل آفرین گفت و البته به دست پخت شان و غذاهای ویژه ای که بعد از مراسم به حضار دادند.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩٠/۸/٢٥ - مهدی قزلی

سرزمین مساجد تک مناره-1

گزارش از سفر به قبله- 56

در مکه و مدینه به سختی می‌شود مسجد دومناره پیدا کرد. بیش از نود درصد مساجد تک مناره هستند. به نظرم می‌شد گزارش تصویری خوبی از آنها داشت. این عکس‌ها در تابناک بسیار بحث برانگیز شد بین مخاطبان. البته بعضی از عکس‌ها را در حال حرکت گرفته ام.





























پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩٠/۸/٢٤ - مهدی قزلی

صعود به نور، بهترین فراز سفرم

گزارش از سفر به قبله- 55

اگر از من بپرسند کجاهای سفر خیلی حال داد حتما یکی از جواب‌هایم جبل النور و غار حرا خواهد بود. این مطلب را در وبلاگم نگذاشته بودم. اگر دوست دارید اینجا را کلیک کنید و بخوانید.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩٠/۸/٢٤ - مهدی قزلی

کم‌کم خداحافظ کعبه-2

گزارش از سفر به قبله- 54

این عکس‌ها را روز آخر حضور درمکه گرفتم، روز 14 ذیحجه.































پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩٠/۸/٢٤ - مهدی قزلی

بوی خداحافظی می‌آید

گزارش از سفر به قبله- 53

یک توفیق بوده که توانستیم بعد از اعمال تمتع دوباره برگردیم مدینه. انگار خانه‌مان باشد مدینه و مسافرت رفته باشیم مکه. هتل در مکه تمیزتر و شیک‌تر بود. همه چیز آماده و لوکس. دفتر کار هم همین‌طور ولی مدینه صفای خودش را دارد. البته با این فرق که دیگر مثل یک ماه پیش شلوغ نیست. قبل از اعمال موقع اذان که می‌شد سیل آفریقایی‌هایی که به خاطر کم پولی در انتهای منطقه عوالی ساکن بودند به سمت مسجدالنبی روان می‌شد و بازار دست فروش‌ها سکه بود حالا اما از این خبرها نیست. ساکت و آرام است. مغازه‌دارها دیگر مثل قبل خشک نیستند، تحویل می‌گیرند و تخفیف می‌دهند بعضی‌ها هم حراج کرده‌اند. همان طور که با آمدن اولین کاروان به عربستان شور حج در بین حجاج و مردم می‌افتد، با برگشتن اولین کاروان هم همه دل دل برگشتن می‌کنند. همکاران ستاد و بعثه به قول قدیمی‌ها صفر بیست و یک‌شان به کار می‌افتد (کنایه از یاد تهران افتادن). حجاج هم خریدشان بیشتر می‌شود و بسته‌بندی.

دیگر برای قرار گرفتن در صف نماز مسجدالنبی لازم نیست برویم طبقه بالا. حتی اگر چند دقیقه قبل از نماز هم برسیم داخل صف‌ها جا هست. دیشب بدون فشار و صف ایستادن در قطعه‌ای از بهشت، بین محراب و منبر پیامبر، نماز خواندم و با خیال راحت از ضریحش عکس گرفتم...

این همه خوب بود ولی بوی خداحافظی می‌داد.

از حالا غصه‌مان گرفته با دل‌تنگی‌های بعد از سفر چه کنیم. وقتی برگشتیم تهران صبح به صبح موقع اذان کجا برویم برای نماز؟ فکرش هم سخت است ما اینجا هر روز می‌رفتیم بقیع! تهران چه می‌کنیم یک باره؟

شاید باید دل‌مان خوش باشد که محرم از راه می‌رسد و انصاف اگر داشته باشیم هیچ کجای دنیا محرم ایران را ندارد. راستی امام حسین در سفر سال 61 خود الان به کجا رسیده؟ حتما تا حالا خبر شهادت مسلم را هم شنیده.

ما با حترام آمدیم مدینه و مکه و با احترام برمی‌گردیم. امام حسین اما هم از مدینه که زادگاهش بوده و هم از مکه که زادگاه پدر و مادرش بوده به اجبار خارج شد.

و وای از مظلومیت حسین.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩٠/۸/٢۳ - مهدی قزلی

روی دیگر مکه

گزارش از سفر به قبله- 52

مدیریت شهر مکه در ایام تشریق و چند روز بعد از آن از دست سعودی‌ها در رفته بود.


روی دیگر مکه


روی دیگر مکه


روی دیگر مکه


روی دیگر مکه


روی دیگر مکه


روی دیگر مکه


روی دیگر مکه


روی دیگر مکه


روی دیگر مکه


روی دیگر مکه


روی دیگر مکه


روی دیگر مکه


روی دیگر مکه


روی دیگر مکه

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩٠/۸/٢٢ - مهدی قزلی

دوباره مدینه

گزارش از سفر به قبله- 51

دوباره آمدیم مدینه و مسجدالنبی و روضه منوره و بقیع و دلدادگی...

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩٠/۸/٢٢ - مهدی قزلی

کم‌کم خداحافظ کعبه-1

گزارش از سفر به قبله- 50

این عکس‌ها را روز آخر حضور درمکه گرفتم، روز 14 ذیحجه.


خانه خدا به امید دیدار دوباره


خانه خدا به امید دیدار دوباره


خانه خدا به امید دیدار دوباره


خانه خدا به امید دیدار دوباره


خانه خدا به امید دیدار دوباره


خانه خدا به امید دیدار دوباره


خانه خدا به امید دیدار دوباره


خانه خدا به امید دیدار دوباره


خانه خدا به امید دیدار دوباره


خانه خدا به امید دیدار دوباره


خانه خدا به امید دیدار دوباره


خانه خدا به امید دیدار دوباره


خانه خدا به امید دیدار دوباره

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩٠/۸/٢٢ - مهدی قزلی

زیر پوست مکه

گزارش از سفر به قبله- 49

مکه چند روز بعد از ایام تشریق هنوز چهره یک شهر بحران زده را دارد

























پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩٠/۸/٢۱ - مهدی قزلی

میان دستان خدا

گزارش از سفر به قبله-48

 

برای آخرین بار رفتم مسجدالحرام. باید بعد از دو هفته برگردم مدینه. هیچ فکر نمی‌کرد یک مسجد این قدر آدم را تکان دهد. برای بار آخر از بین طواف کنندگان گذشتم و خودم را رساندم به حجر اسماعیل که تا دیروز بسته بود. توی حجر ایستادم و خاطره احرام و شب اول حضورم در این مسجد را مرور کردم:

از در مسجد که وارد شدیم یک نفر بلند گفت: حج اولی‌ها سرشان پایین. بعد دست‌های ما را گرفتند و رفتیم سمت مرکز زمین. از پله‌ها رفتیم بالا. سرم پایین بود و روبه‌رو را نمی‌دیدم. نمی‌دانم اصلا دستم را کی گرفته بود. رسم خوبی بود بین کارکنان بعثه که هوای حج‌اولی‌ها را داشتند. و چقدر مهم است که آدم در طی طریقش کسی را داشته باشد باتجربه‌تر، تا دستش را بگیرد و من که تفلسف بلد نیستم فکر می‌کنم فلسفه امام هم همین است.

رسیدیم بالای پله‌ها و حس کردم جلویم محل وسیع و میدان‌گاه بزرگی است. نسیم خنکی به صورتم خورد. شاید نسیم هم خاصیت همان میدان‌گاه وسیع بود ولی به جان پردلهره‌ام نشست. تنم عرق کرده بود. ضربانم بیشتر می‌شد. احساس می‌کردم چیز بزرگ و عظیمی روبه رویم هست که مرا به سمت خودش می‌کشد.

همه جمع ایستادند. زانوهایم ذق‌ذق می‌کرد. دلم می‌خواست بنشینم. هیجانم از دلم بالا آمده بود و به گلویم رسیده بود. دیگر نتوانستم بایستم. افتادم روی زانوها و بغضم ترکید دلهره و هیجان هردو از چشمان و گلویم بیرون زد بی اینکه هنوز سر بلند کرده باشم به قبله. خنکای سنگ‌فرش مسجدالحرام که به پیشانی‌ام دوید فهمیدم سجده کرده‌ام و اگر ناخودآگاهم حالت بهتری در ابراز بندگی بلد بود حتما به همان حال در می‌آمدم.

بینابین اشک و شُکرم صدای باتجربه‌ترها را می‌شنیدم که به ما حج‌اولی‌ها می‌گفتند یادمان نرود از خدا بخواهیم خواسته‌هایمان را. کمی بعدتر هم دستی کمرم را نوازش داد و صدایی گفت که بلند بشویم که دیر نشود.

 

رویای واقعی

سر از سنگ‌فرش که بلند کردم خودم را وسط مسجدالحرام پیدا کردم روبه‌روی قبله‌ای که سال‌ها به سویش نماز می‌خوانم با آن پرده‌های سیاه و مردمی که گردش می‌چرخیدند. فکر می‌کردم حدود یک ماه پیش است و داریم همشهری آیه را صفحه بندی می‌کنیم و بین عکس‌های کعبه دنبال مناسبش می‌گردیم. یا مثلا پای تلویزیون نشسته‌ایم و تماشا می‌کنیم. اما واقعیت این بود که با کعبه دیگر فاصله نداشتیم. ما کنار مقام ابراهیم بودیم. قدیمی‌ترها که مثل ما حال و روزشان رویایی نبود انداختندمان به مسیر طواف. و رفقا یادتان باشد این اتفاق از تکرارنشدنی‌ترین لحظات زندگی است. لحظه‌ای که عظمتش روح انسان را در کالبد جابه‌جا می‌کند.

مثل جرم کوچکی که در جاذبه جرم بزرگ‌تر دور آن می‌چرخد گرد کعبه طواف آغاز کردیم و از کنار حجرالاسود نیت کردیم. آن دو نفری که با تجربه بودند شانه‌هایمان را گرفتند و ما هم هرکدام شانه یکی را و پنج شش نفری بین بقیه مشغول طواف شدیم. دعاهای طواف را هم خواندیم که: اللّهم انّی إلیک فقیرٌ و إنی خائفٌ مستجیر، فلا تغیرٌ جسمی ولا تبدل اسمی. سائلک فقیرک مسکینک ببابک، فتصدق علیه بالجنة، اللّهمّ البیت بیتک، والحرم حرمک، والعبد عبدک، وهذا مقام العائذ بک المستجیر بک من النّار، فَاَعتقنی و والدی و اهلی و ولدی و إخوانی المؤمنین من النّار، یا جواد یا کریم.

هر دوری که تمام می‌شد دست بلند می‌کردیم سمت حجرالاسود و فریاد می‌زدیم الله‌اکبر که یعنی خدایا چاکرتیم به ما نگاه کن. گشتیم و گردیدیم و چرخیدیم تا هفت دورمان تمام شد. جالب اینکه در تمام این مراحل اصلا مثل قبل به حوله‌های احرامم چنگ نزدم و در دست نگرفتم‌شان.

 

نماز می‌خوانم در آغوشت

دو رکعت نماز طواف عمره تمتع می‌خوانم از حج اسلامم قربتا الی الله، الله اکبر. ما همیشه رو به قبله نماز می‌خواندیم و اینجا روبه روی قبله. فرقش مثل این است که بچه زیر سایه پدر و مادر بزرگ می‌شود ولی گاهی در آغوشش قرار می‌گیرد. ما در آغوش خدا بودیم انگار.

بعد از نماز باید می‌رفتیم برای سعی بین صفا و مروه. از کنار آب‌خوری رد می‌شدیم که یکی از همراهان گفت صبر کنیم آب بخوریم. حسابی عرق کرده بودیم و آب می‌چسبید. یکی از باتجربه‌ترها لیوانی گرفت سمتم و گفت: نطلبیده مراده بخور.

من دعاهایم را یاد کردم و خوردم. همان همراه باتجربه گفت: چسبید آب زم‌زم.

تعجب کردم. البته شنیده بودم همه آب مسجد آب زم‌زم است ولی در این وانفسا یادم نبود هیچ. همراه باتجربه ادامه داد: اونجایی که وایستادی قبلا چشمه زم‌زم بود. الان پوشوندنش.

زیر پایم را نگاه کردم. پا گذاشته بودم جای پای حضرت اسماعیل. آب زم‌زم را نوش کردیم و رفتیم سر صفا.

 

إِنَّ الصَّفَا وَالْمَرْوَةَ مِنْ شَعَائِرِ اللَّهِ

به چشم ما که دماوند و حداقل توچال را کوه می‌دانیم، صفا حداکثر تپه‌ای سنگی است. از بالای آن سعی را شروع کردیم و هربار با رسیدن به مهتابی سبز هروله کردیم و رفتیم و آمدیم و آمدیم و رفتیم و هروله کردیم تا بر فراز مروه سعی را به اتمام رساندیم که: إِنَّ الصَّفَا وَالْمَرْوَةَ مِنْ شَعَائِرِ اللَّهِ ۖ فَمَنْ حَجَّ الْبَیْتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلَا جُنَاحَ عَلَیْهِ أَنْ یَطَّوَّفَ بِهِمَا ۚ وَمَنْ تَطَوَّعَ خَیْرًا فَإِنَّ اللَّهَ شَاکِرٌ عَلِیم.

یکی قیچی کوچکی آورد و هر کس مقداری مو برید و تقصیر کرد. با همان قیچی از سر بی موی من هم چند تار مو چید و احرام تمام. قدیمی‌ترها انگار که ما حج‌اولی‌ها داماد شده باشیم به‌مان تبریک گفتند و ما هم انگار تازه به دنیا آمده باشیم نیش‌مان تا بناگوش باز بود. تازه ساعت 3 نیمه شب بود و حالا که کارمان تمام شد خستگی را نرم‌نرمک حس کردیم. موهای چیده شده سرم را بردم و ریختم توی سطل و گفتم: خدایا من که درست و حسابی نمی‌دانم فلسفه تقصیر چیست ولی تو از سر تقصیرات ما بگذر، همینطور که من از این موها می‌گذرم و می‌ریزم‌شان دور.

از مسعی وارد مسجدالحرام شدم. باز هم همان نسیم ابتای کار وزید. از بالای سرمان صدای چلچله و پرستو آمد. سر بلند کردم و دیدم در آسمان و اطراف کعبه پرواز می‌کنند و سرخوش‌اند مثل ما.

باید از خدا دوباره تشکر می‌کردم. ایستادم روبه‌روی قبله و قامت بستم: دو رکعت نماز شکر می‌خوانم در آغوش خدا برای نزدیکی هر چه بیشتر به خدا، الله‌اکبر.

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩٠/۸/٢۱ - مهدی قزلی

بدر ذی‌الحجه بر آسمان کعبه

گزارش از سفر به قبله- 47

این اولین و آخرین بدر ماه بود که در خانه خدا دیدم و در آخرین شب حضورم در مکه آن را بر فراز مسجدالجرام و کعبه ثبت کردم. برای گرفتن این عکسها مجبور شدم بین خیل جمعیت در حال طواف ثابت بایستم و خدا مرا ببخشد.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩٠/۸/٢٠ - مهدی قزلی

بافت پرده کعبه

گزارش از سفر به قبله- 46

علی‌رغم آنچه از دور به نظر می‌رسد پرده کعبه پارچه سیاه ساده نیست و بافت دارد. این را وقتی می‌شود خوب دید که حسابی به کعبه نزدیک شده باشی. مثلا در حجر اسماعیل. به لطف زوم دوربین توانستم از این بافت در حجر اسماعیل عکس بگیرم.

این هم نزدیکترش:

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩٠/۸/٢٠ - مهدی قزلی

کی خسته‌اس؟

گزارش از سفر به قبله-45

یکم: رفیقی گفت: مطلب حاجی شدنت چقدر خسته است. و ندانستم جوابش را چطور بدهم. ما سه- چهار روز تمام در بیابان بودیم و با لباس احرام و در فشار طواف و .... جمعیت روز دوم منا و جمرات را حتی باتجربه های حج هم به یاد نمی‌آورند. من که آستین کوتاه پوشیده بودم پوست آرنج‌هایم کاملا سابیده شده در اصطکاک جمعیت. آنقدر فشار بود و گرما که درست وقتی تهران برف می‌آمد ما به معنی واقعی کلمه خیس عرق بودیم. واقعا خسته بودیم ولی این ربطی به نشاط‌مان نداشت. ما حال کسی را داشتیم که در مسابقه استقامت به خط پایان رسیده است؛ خسته ولی خوشحال. حال ما حال پدر و مادری بود که فرزندش را بعد از مدت‌ها می‌بیند؛ گریان ولی مشتاق. خستگی مال جسم‌مان بود ( والبته هنوز هست) ولی خدایی روح‌مان سبک شده و جوان و بانشاط.

دوم: رییس سازمان حج هم سرحال بود امروز. بزرگ ترین وظیفه سازمانی اش را به انجام رسانده بود و خوشحال بود از اینکه بین حدود 100 زائر ایرانی آن هم با میانگین سنی بالا فقط 22 نفر فوتی داشته ایم و بازداشتی و مفقودی اصلا نداشته ایم و رضایت نسبی وجود دارد و تاخیر ترددی نداشته ایم و انصاف اگر به خرج بدهیم باید دست مریزاد گفت به سازمان حج و بعثه رهبری که عملیات حج کم مساله پیش رفت.

سوم: حلقه ازدواج و ساعتم را که در ورود به مکه درآورده و کنار گذاشته بودم دست کردم. فکر کرده بودم تمرکزم را بگذارم روی اعمالم. حالا ولی می‌روم سراغ‌شان. خود خدا هم گفته بعد از حج هم دنیا بخواهید هم آخرت؛ وِمِنْهُم مَّن یَقُولُ رَبَّنَا آتِنَا فِی الدُّنْیَا حَسَنَةً وَفِی الآخِرَةِ حَسَنَةً وَقِنَا عَذَابَ النَّارِ* أُولَئِکَ لَهُمْ نَصِیبٌ مِّمَّا کَسَبُواْ وَاللّهُ سَرِیعُ الْحِسَابِ.

خدایا خیر دنیا و آخرت را نصیبمان کن و ما را از شر دنیا و آخرت محفوظ بدار، آمین.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩٠/۸/۱٩ - مهدی قزلی

کچلا جمع شوید تا برویم پیش خدا

گزارش از سفر به قبله-44

بچه که بودیم اول مهر با رفقا جمع می‌شدیم و به کله های کج وکوله همدیگر بعد از تراشیده شدن برای مدرسه می‌خندیدیم و با هم  می‌خواندیم کچلا جمع شوید تا برویم پیش خدا. آن موقع به جمع شدن کچل‌ها بیشتر تاکید داشتیم و هویت‌یابی در گروه همسالان. اما تازه در منا و بعد از قربانی فهمیدم که معنی این جمع شدن کچل‌ها برای رفتن پیش خدا چیست. بعد از حلق و بیتوته در منا همه می‌روند به خانه خدا برای طواف و نماز و سعی. الان احساس خوبی به این شعر و شعار اول مهر دوران کودکی دارم که «کچلا جمع شوید تا برویم پیش خدا» و البته می‌دانم که مهم‌تر از جمع شدن، پیش خدا رفتن است و هویت یابی در مسیر بندگی باری تعالی.

( من - نیما شایان- رضا مقدم- محمد سلیمانی- مجتبی قمری وفا- محسن فرجادی)

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩٠/۸/۱۸ - مهدی قزلی

حجت قبول حاجی!

گزارش از سفر به قبله-43

مبایل در کیف کمری‌ام لرزید. در وانفسای بعد از جمره کبری مگر می‌شود مبایل جواب داد. آقای اسماعیلی بود. می‌گفت مگر قرارمان ستون 62 نبود و من داد می‌زدم: من کنار ستون 62 هستم.

نه فقط کنار ستون 62 بلکه تمام ستون‌های ساختمان عظیم جمرات (یا همان خانه شیاطین) مالامال از مردمی بود که خسته و شکسته 21 سنگ‌شان را زده بودند به شیاطین و آمده بودند منتظر رفقا و همراهان‌شان. غرض اینکه آنقدر شلوغ بود آنجا که من این طرف ستون و آنها آنطرف ستون همدیگر را پیدا نمی‌کردیم.

بالاخره با به کارگیری روش های بدوی تر مثل فریاد زدن و بلند کردن نایلون رنگی به هم رسیدیم. آقای اسماعیلی ماسک روی صورتش را (که برای پیشگیری از بیماری های رنگ وارنگ و بین‌المللی موسم حج استفاده می‌کرد) پایین کشید و صورت عرق کرده اش را روی صورت عرق کرده ام گذاشت و گفت: حجت قبول باشه حاجی!

یادم افتاد که ما چون شب قبل طواف و نماز و سعی و طواف نساء و نماز آن را به جا آورده بودیم، این آخرین عمل واجب‌مان بوده که انجام دادیم. مثل فیلمی که روی دور تند گذاشته باشندش از جلوی چشمانم گذشت: احرام و عمره تمتع و سعی عمره و احرام در حجر اسماعیل و وقوف در عرفات و جبل الرحمه و رمی جمره کبری و قربانی و حلق و بعد طواف در فشار بی‌نظیر جمعیت و سعی و جمع کردن سنگ و صف چند کیلومتری رمی جمرات سه گانه و ... خدایا یعنی رسیدیم به آخر مهمانی‌ات؟

فکر کردم اگر خودم مهمانی داده باشم و مهمان را دوستش داشته باشم در پایان مهمانی باز هم از او خواهم خواست بماند یا دعوتش خواهم کرد تا دوباره بیاید، شاید در آغوشش بگیرم و تا کنار در بدرقه‌اش کنم، بارش را برایش ببرم و ...

یعنی الان خدا هم همین کار را با ما می‌کند یا ما حکم مهمان بدی را داشته ایم که میزبان از رفتن‌مان خوشحال می‌شود؟

آقای اسماعیلی گفت: حجت قبول باشه حاجی! و من هم جواب دادم مال شما هم با امید به خدا.

اعمال من تمام شد و راستی خدایا ازمان قبول می‌کنی؟

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩٠/۸/۱٧ - مهدی قزلی

عرفات، مشعر و منا سرزمین امام عصر(عج)

گزارش از سفر به قبله- 42

در این سه مکان خیلی چشم چرخاندیم بین مردم، همین.

























پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩٠/۸/۱٧ - مهدی قزلی

آقا ما هم در صف ایستاده‌ایم

گزارش از سفر به قبله-41

در عرفات وقوف کردیم و بعد هم مشعر و بعدتر روانه شدیم منا. هنوز منا هستیم و این مطلب را از اینجا پست می‌کنم. اینجاها در این زمان، مکان امامم است، هنوز می‌گردم!

 

گزارشی از سفر به قبله-41

آقا ما هم در صف ایستاده‌ایم

مطلب درباره عرفات را همیشه می‌شود با همین گزاره تکراری شروع کرد که: زمان و مکانی است که از حضور و وجود امام زمان(عج) مطمئن هستیم و خوش به حال کسی که روز عرفه در صحرای عرفات است.

این گزاره تکراری اما برای ما حج اولی‌‌ها که توفیق حضور در زمان و مکان و عرفه و عرفات را پیدا کرده‌ایم یک معنای دیگری دارد. همانطور که در مسجدالحرام (حالا هر جایش که باشیم)، حضور و عظمت کعبه را حس می‌کنیم، در صحرای عرفات هم بزرگی و عظمت حضور قطب عالم امکان را حس می‌کنیم. به‌خاطر همین هم هست که وقتی قاری بسم‌الله، اول مراسم دعای عرفه را می‌خواند، هق هق گریه مردم از گوشه و کنار بلند می‌شود. حالا فکر کنید مداح اول مراسم، یادی کند از امام حاضر و ناظر حضرت ولی‌عصر(عج). جمعیت می‌‌جوشد و می‌خروشد و اشکواره اشتیاق به امامت و ولایت راه می‌افتد.

هرچه در شکاف کوه احد و غار حرا تجربه حضور یک معصوم را در دوره‌های دور حس کردیم و از این احساس، سرشار از شوق شدیم، اینجا حضور معصوم را، زنده و حی و حاضر استشمام کردیم. بوی خوش بر محرم حرام است ولی حلال و حرام عالم فدای بوی خوش قائم آل‌محمد.

هرچه پدر و مادرم و مهدی فتحی و حمید محمدی و رضا امیرخانی و دیگران در تهران توصیه‌ام کرده بودند برای توجه به عرفه و عرفات حرف‌شان را نفهمیدم تا الان که دعا تمام شده و دیگر خورشید دیده نمی‌شود. آفتاب کج شده در مغرب و دیگر باید از این سرزمین رفت.

می‌گویند وقتی حضرت یوسف را به بازار مصر آوردند در معرض فروش، آوازه‌اش پیچید و همه خریدارش شدند. پیرزنی نخ‌ریس هم سلانه سلانه کلافی نخ ریسیده را برداشت و ایستاد در صف خریداران. گفتند عزیز مصر خریدار یوسف است، تو به چه امیدی ایستاده‌ای اینجا. پیرزن اهل دل بود که جواب داد: خواستم اسمم در جمع خریداران یوسف باشد.

ما هم بعد از دعا در همان چند دقیقه باقیمانده تا غروب بلند شدیم و راه‌افتادیم بین مردم و قلب پر از عشق‌مان را دست گرفتیم و دنبال امام‌مان گشتیم. نگویید تو که پیدا نمی‌کردی یا تو که نمی‌دیدی. خواستم بتوانم یک روز به ایشان بگویم آقا ما هم در صف ایستاده بودیم.

در میان چادرها و خیابان‌های عرفات قدم زدیم. دنبال چهره‌ای نورانی و خالی روی گونه راست، نگاه کردیم به آسمان تا ببینیم کدام ابر سایه‌ای انداخته، ولی خورشید کج شده بود و دیگر احتیاج به ابر نبود برای سایه سر امام.

گشتی زدیم تا اسم‌مان در لیست جست‌وجوگران امام باشد؛ هرچند پیرزنی باشیم با کلاف نخی بی‌ارزش.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳٩٠/۸/۱٦ - مهدی قزلی